خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385

* تصمیماتی هستند توی زندگی که باید گرفته شوند...یعنی دست تو نیست که بخواهی... یا نخواهی...از زیرشان در بروی...یا نروی... مثل به دنیا آمدن و مردن نیست که دست تو نباشد... که اراده ات نقشی نداشته باشد... یا مثل خیلی از کارهای روزمره ات نیست که به تو دیکته شده باشد و تو اگرچه مختاری که انجام بدهی یا ندهی..اما در موردشان فکر نکرده ای که باید انجام شوند یا نه... آنوقت...درست در لحظاتی که باید تصمیم بگیری...باید همه چیز را نگاه کنی...باید تمام ابعاد ماجرا را بنگری... چرا که باید احتمال خطا و اشتباه را – اگرچه غلو است و ایده ال گرایی- به صفر برسانی... و همین هراس "مبادا اشتباه کنم" توی دلت را خالی میکند... میاندازدت به چالشهایی با خودت...  و آنوقت در این راه تصمیم گیری به هزار و یک ضعف و ایراد و مشکل در خودت پی میبری... به خیلی چیزها میرسی که تا قبل از این اصلا فکر هم نکرده ای... آنوقت خودت را می یابی مقابل خودت... که "هی! دختر...میبینی ....می بینی هنوز هیچی نیستی..."

داشتن استقلال فکری...چیزی است که شاید یکی از مهمترین اصول زندگی باشد...اینکه خودت توانایی تصمیم گیری داشته باشی... مشاوره و استفاده از تجربیات دیگران یه وجه ماجراست اما در نهایت این تویی که تصمیم میگیری... و این نه تنها برای زندگی تک نفری تو...که برای زندگی آینده ات...وقتی قرار است با کسی همراه باشی و همدل... لازم است و ضروری... چیزی که باید باشد تا تو را تکیه گاه کند...تا تو را همراه کند...پای سفر کسی کند... تا کسی روی تو و بودنت و احساست حساب باز کند... که باورت کند... که تو بعدها شرمنده اعتمادش نباشی... شرمنده نگاهش... لازم است باشد تا در کنار تمام احترام و علاقه ای که پیش می آید تو را متعهد کند...به کسی... و این "استقلال فکری" فقط یک کلمه نیست... یا فقط یک حرف ساده... یک شعار...این یک اصل است... تو درست در لحظات همان تصمیمات بزرگ میفهمی که مستقلی یا نیستی... درست جایی که حس میکنی تنهایی و کسی نیست که هلت بدهد توی جاده ...تاییدت کند...یا ردت کند... ته جاده هم معلوم نیست...هیچکس هم نیست که ته اش را دیده باشد...یا بگوید...

 

* دوستی میگه: خوبه وقتی از دست کسی ناراحت میشیم...بهش بگیم... وقتی فکر میکنم..میبینم خودم هم همیشه همین رو میگم...اما درست زمانی که ناراحت میشم این زبونم نمی چرخه...دوست متاهلی دارم که وقتی از تجربیات زندگی میشترکش میگه ...میگه یکی از دلایل پایداری زندگی همینه...اینکه وقتی دلخوری ...بگی... گاهی موضوع اینقدر کوچیکه که ارزش نداره اصلا بهش فکر کنی و با نگفتن تبدیلش کردی به یه سو تفاهم برای خودت... امروز دلخور شدم... انتظارش رو نداشتم...میدونی گاهی اتفاقاتی توی زندگی می افته که نه در شان توست و نه در شان طرف دیگه ماجرا... و همین که اتفاق می افته ...ناراحتت میکنه...این اتفاقات ناخواسته گاهی این حس رو به ادم میده که انگار شخصیت ات رو خدشه دار کرده.. البته ماجرا اینقدر بزرگ نبود اما... اما ... همه چیز بستگی داره به اینکه طرف مقابلت کی باشه... برای چی ازش دلخور شده باشی... میشه به راحتی...با یه ذره رها شدن از خودخواهی گذشت... به شرطی که طرفت ارزشش رو داشته باشه و اطمینان داشته باشی که اولین بار بوده و آخرین بار هم خواهد بود... همه چیز بستگی به این داره که طرفت بعدها پشیمونت نکنه... یادمه یه روزی از یه خانومی که مراسم عروسی نگرفته بود و اکتفا کرده بود به یه عقد ساده تو مسجد...پرسیدم پشیمون نیست از اینکه عروسی نگرفته... گفت: همه چیز بستگی داره به طرفت... که پشیمونت بکنه یا نه... من بیست ساله که عروسی کردم یه لحظه هم پشیمون نشدم... 

 

 

سه شنبه 24 مرداد ماه سال 1385

دو هفته از آخرین مطلبی که نوشتم میگذره و من همچنان خالی ام ...

حس خوبی نیست... اینکه چیزی نداشته باشی برای نوشتن...انگار چنته ات خالیه...انگار یه مدت فکر نکردی... انگار بی خاصیت شده باشی.... خوب نیست...برای کسی که مینویسه تا متعادل بشه... (بقول دوست عزیزی هر کسی با یه چیزی (چیزهایی) متعادل میشه... من هم با نوشتن) اینکه میگم خوب نیست دلیل داره... نه که متعادل باشم و نیازی نباشه برای نوشتن... خوب نیست...چون بقول شاعر همه حرفا که آخه گفتنی نیست... شده تا حالا برای نوشتن حتی توی خلوت هم با خودت رو درواسی داشته باشی؟؟... شده تا حالا یه چیزایی ذهنت رو مشغول کرده باشه و خودت هم نتونی دسته بندی اشون کنی؟؟ شده تا حالا دلت بخواد یه کسی باشه که تو همه حرفای پرت و پلات رو بگی تا برات دسته بندی کنه و تحویلت بده... اما... اخه کی رو میشه پیدا کرد اینقدر بیکار باشه که بشینه  به دسته بندی یه سری لغت بی سر و ته و اعتقاداتی که معلوم نیست از کجا سر و کله اشون پیدا شده...

 

الان داره میخونه:

هرکه دلارام دید...از دلش آرام رفت....

دست رفیقمون درد نکنه که لینکش رو گذاشت تو وبلاگش...

 

روی کاغد که بهیچ عنوان نمیتونم بنویسم...به قول اون یکی رفیقمون..."به کل با کاغذ و قلم غریبه ام"... تنها چیزی که تونستم امروز روی کاغذ بنویسم همین جمله بود... خدا این کی بورد را از ما نگیرد که وجودش امری است واجب... اگرچه ذهن ما خالی است اما بودنش مایه اطمینان خاطر است...

 

این روزها با خانه هم غریبه ام... صبحها که میزنم به آزمایشگاه و شبها که برمیگردم... دور شدم... اگرچه سعی کردم که نشوم... اما نمیشود...نمیشود که نباشی و باشی... که نگویی و صدایت باشد... فقط میگویند... نرگس رحمه الله علیه...یا زنده یاد نرگس ... به نیکی از تو یاد میکنند و رد میشوند... ماجرا به این داغی هم نیست ها... دارم داغش میکنم...یعنی پیاز داغش رو زیاد میکنم... این برمیگرده به آشپزی بنده که تبجر خاصی در اون دارم!!!... دلم هم برای پلو لک زده... یه هفته میشه به گمانم برنج نخوردم... پلو که جهت شام در منزل ما قدغن میباشد و فقط نهار ... نهار هم که بنده در منزل نیستم و در واقع چند روزی هست که نهار نخوردم... به یمن و برکت وجود داداش کوچیکه هم که پلو یه قاشق باشه یا یه دیگ... تا من برگردم از دانشگاه هیچی ازش باقی نمی مونه... خلاصه که ما را دریابید.. من این قدر ها شکمو نبودم ها...دلیل داره این شکمویی ها دی:

 

پ.ن: هی...زندگی میگذرد... ما که چیزی از کرم (به کسر ک و سکون ر) کم نداریم...چطور اگر او نباشد زندگی چیزی کم دارد؟؟؟... دیگه ما نباشیم...چه شود.!!!!

دوشنبه 9 مرداد ماه سال 1385

تصور اینکه وسط تابستان و در حالیکه دنیا !!!در گرمای مفرط ذوب می شه تو توی تراس یه خونه نشسته باشی زیر پتو چیزیه که عین فکر لواشک ترش آب دهن آدمو راه میندازه.. . اینکه زیر پتو نشسته باشی... حتی گاهی بلرزی و کتاب هم بخوانی... یا نه... چراغها را خاموش کنی و دراز بکشی و  به آسمانی زل بزنی که یک میلیونیم ستاره هاش رو تو آسمون پر دود تهران نمی تونی پیدا کنی...  که هیچ صدایی نباشه... جز صدای باد که لای شاخه های درختهای چندین ساله حیاط میگذره که تو بچگی هایت را زیرشان نشسته ای و بازی کرده ای... و صدای جیرجیرکهایی که سوت زدنشان یادت می اندازد که زندگی جاری است...

اینکه دم غروب بروی جایی بایستی که دماوند با تمام ابهتش روبرویت ایستاده و خورشید با پس زمینه نارنجی تصویر خیال انگیزی میسازد ...

اینکه بالای کوه، کنار چشمه ای بایستی  که خاطرات کودکیمان شاید در زلالیتش پیدا باشد... بچه تر که بودیم جراتمان بیشتر بود ... مسابقه میگذاشتیم...هرکس بیشتر دستش توی آب بمونه... وقت نبود... وگرنه این بار هم مسابقه میگذاشتیم... شاید جسارت ناشی از بزرگ شدن باعث شود که درد سرما را تحمل کنی و دم نزنی... چرا که نباید ببازی...بچه تر که بودیم...باختن برایم رنگی نداشت... مهم لذت بردن بود...از بازی...از مسابقه...

بالای کوه بایستی به تصویر گله ای گوسفند نگاه کنی و چوپان قوز کرده روی صخره و مه که بر فراز این تصویر آرام به سمتی حرکت میکند... نفس عمیق بکشی و هوای خوش صحرا را در سینه ات حبس کنی...

اینکه وسط باغهای پر وسعت دراز بکشی روی صندوق عقب ماشین و زل بزنی به هلال اول ماه که مادر همیشه با دیدنش دعا میخواند و چشمهایش را می بندد و بعد رو میکند به کسی که طبق  روایات میگویند زیبا رو باشد... تا آن ماه ماه خوبی باشد... هلال اول ماه جوان است... شادابی اش  و یا شیطنت نهفته در آن... برعکس ماه شب چهارده ...خیلی پخته میزنه...درست مثل یه زن سی ساله... یا یه مرد چهل ساله... با همون وقار... با همون تجربه...

اینکه کنار آتش نیمه جان بنشینی و تلاش نکنی برای شعله ور کردنش... باد که  میوزد... آتشی به دامنش می اندازد و میرود... سرخی تکه چوبها چشمهایت را میسوزاند... خوابت میگیرد و تو همانجا دراز میکشی... فارغ از همه چیز... فارغ از تمام دلخستگیها، دلمشغولیها، حرفها و شعارها... میتوانی با خوش خیالی تمام به آرزوهایت فکر کنی... میتوانی با جسارت تمام به همه آنچه که هست نیشخند بزنی و تا ته همه خواسته هایت بروی...

اینکه بنشینی و بازی کنی... بازی تازه کشف کرده پسرعمه... کارتها را پخش کنی و همه تلاش همه بر این باشد که بازی در حداکثر تقلب سپری شود... و تو بدانی که کسی تقلب میکند و از خنده ریسه بروی... و خودت نقشه بکشی که رکورد تقلب بعدی مال تو باشد...

اینکه آب بازی کنی...درست وسط ظهر... و خوب... نتیجه مردم آزاری هایت راهم ببینی... که مثلا با کله بروی توی تیغه تیز چهارچوب در آلومینیومی و کله ات درست مثل کارتونها باد کند...

 

سفر دو روزه خوبی بود... خیلی خوب... یادم نمی آید آخرین باری که در بی خیالی هر چه تمامتر به سر برده بودم کی بود... شاید این اولین بار بود... هرچه بود احساس خوشایندی بود که ایکاش بار آخر هم نباشد...

 

 کاملا بیربط: تعجبی ندارد...از قدیم گفته اند آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک... شده حکایت ما...وقتی دو نفر با هم دست به سنتز یه ماده بزنن... خب هیچ رسوبی هم نمیگیرند...چون یه طرف ماجرا که من باشم خیال میکنم اصلی ترین ماده اولیه رو طرف مقابل ریخته تو محیط واکنش و طرف دیگر هم که همکار بنده باشد همین فکر رو در مورد من میکنه...و خوب...تو خود حدیث مفصل بخوان ...

 

پ.ن: مامانم خیلی وقتا میگه: "نرگس تو کلا آدم بی ربطی هستی"... اما خب این بیربطی رو بذارید به حساب اینکه خواستم غلظت رمانتیکیته !!!!فضا رو کم کنم...یه کم دیگه پیش میرفت احتمالا ctrl+a  بعد هم delete...

 

سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385

بازی و سرگرمی این روزهایم را اصلا دوست ندارم... وقتی کسی را نگاه کنی و تمام سردی نگاهت را به یکباره بریزی در چشمهایش اصلا لذتی که ندارد هیچ... از لرزشی که براندامش و لابد از سرماست خودت هم سردرد میگیری...سرگیجه میگیری... آدم یاد معتادینی می افتد که بر مضرات  کارشان واقفند و دست برنمیدارند... ببین تا به کجا خل شده ام... خب بچه! دوست نداری بازی نکن...نه همبازی ای داری که تشویقت کند به بازی... نه ضرورتی بر ادامه بازی...  به عالم خلسه هم که فرو نمیبردت که دمی خوش باشی از بی خیالی طی کردن...- هه... خواهرکوچیکه گیر داده این روزها که یکبار "اکس" امتحان کردن که آدم را نمیکشد...بیا بریم اکس بزنیم ببینیم چه مزه ای داره- خلاصه که  اساسی خل شده ام... شبها منی که ساعتها در کوچه دقایق پرسه میزدم تا دم دمای صبح خواب به چشمانم بیاید از صدقه سر استشمام اتر و کلروفرم و الباقی رسما بیهوش میشوم.... و صبحها برای بلند شدن چیزی شبیه به مگنتهای بزرگ دستگاههای NMR لازم است تا مرا از بالش جدا کند... آخر میدانی... عین آدم آهنی هم شده ام... اینجا ظروفی را جابجا میکنیم که خودمان هم در زور و بازوی خارق العاده خود می مانیم... از احساس آدم آهنی هم که روایات بسیار است...مرا دیده ای...آنها را انگار دیده ای (چی گفتم!!!)... از باقی خصوصیات آدم آهنی هم احتمالا باید بقایایی باشد...

آره جان دلم... بحث جنگ و لبنان ...در کنار انتخاب دختر شایسته امسال میشود اخبار این روزها و من به روی خودم نمی آورم... با دختر شایسته و تمام برنامه های هر ساله اشان که به شدت مخالفم و مخالفتم که مانع از برگزاری اش نمیشود و لبنان هم که... بخودم حق نمی دهم بگویم از همه مرگ و میر و جنگ و فجایع جنگ... میدانی...امروز داشتم فکر میکردم...درست زمانی که مامور حراست دانشگاه وقتی مجوز ورود ماشین به دانشگاه را میگرفتم سر تا پایم را نگاه کرد و به من فهماند مانتوی تا روی زانویم و صورت بی آرایشم مناسب دانشگاه نیست و لابد بخاطر اینکه مرتب تر از این بودم که در مخیله این آقایان بگنجد... فهمیدم... فهمیدم تا زخم نخورده باشی حق نداری اعتراض کنی دختر... یعنی یک لحظه فکر کردم اگر فردا روزی در استعلام از دانشگاه مدرکم گیر کند یا به هزار و یک دلیل بی دلیل دیگر (که مشابهش را  اطرافم و در رابطه با دوستانی دیده ام) پرونده ای برایم ساخته شود...میشود بگویم من زخم خورده ام... آنوقت شاید ناراحت نشوم... یعنی با ناراحتی ام کنار بیایم و این حق را داشته باشم تا از همه نامردیها و تمام سختیهای این سالها داد بزنم... که بشوم مفسر اجتماعی و سیاسی... یعنی همه ما میدانیم به کجا میرویم...میدانیم کارد را به استخوان برخی میرسانند و دندان در گوشت کسی فرو میبرند...میدانیم با شعورمان چه میکنند... با فرهنگمان...دینمان... اما به راستی خودمان کجای ماجرا ایستاده ایم...جز تماشاگرانی که دامن میزنند؟؟؟و...تایید و رد میکنند ؟؟... تا در شرایط نبوده ای رویت نمیشود بگویی از سختی شرایط... یعنی من که هر روز صبح با خیال امنیت میزنم بیرون... در دانشگاه درس میخوانم... شب می آیم وبلاگم را مینویسم...میخوانم... تفریح میکنم... هرچه بخواهم فراهم میشود...  عزیز از دست نمیدهم... موشک بر سرم نمی بارد...دلهره انفجار زیر و رویم نمیکند... روی ام نمیشود بگویم از دلهره جنگ ... از بدبختی یک جامعه... چشمهایم را که نمیبندم... می بینم... سکوت کردن را تایید نمیکنم... اما گفتن از درد وقتی روی پر قو خوابیده ای... چندان خوشایند نیست... درد نکشیده ام که از سختی اش بگویم...

 

مکمل التحریر: شاید نهایت بی انصافی را نشان بدهد وقتی آدم ببیند کسی توی کارتن میخوابد... و چون من رختخواب نرم دارم پس نیازی به گفتن نیست... مساله ندیدن و نگفتن نیست... (که مهم دیدن است و کاری کردن)...مساله گفتن از درد کارتن خوابی است... وقتی تجربه اش نکرده ام از چه بگویم؟؟؟میدانم سخت است... شاید روزی هم تلاش کنم که کارتن خوابی را نجات دهم...اما در رختخوابی راحت از درد کارتن خوابی گفتن ... حق مطلب ادا میشود؟؟؟

 

پ.ن: هذیان میگویم شاید... گفتم که این روزها رسما در عالم هپروت سیر میکنم... این عالم هم عجب ساز و نوایی دارد...

 

پ.ن کاملا بی مربوط :من بالاخره رفتم موزه جواهرات ملی...هی

 

پ.ن کاملا خودستامآبانه: "مکمل التحریر"رو جان من حال کردید؟؟؟ و این آخری رو؟؟