جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 مرداد ماه سال 1385

دو هفته از آخرین مطلبی که نوشتم میگذره و من همچنان خالی ام ...

حس خوبی نیست... اینکه چیزی نداشته باشی برای نوشتن...انگار چنته ات خالیه...انگار یه مدت فکر نکردی... انگار بی خاصیت شده باشی.... خوب نیست...برای کسی که مینویسه تا متعادل بشه... (بقول دوست عزیزی هر کسی با یه چیزی (چیزهایی) متعادل میشه... من هم با نوشتن) اینکه میگم خوب نیست دلیل داره... نه که متعادل باشم و نیازی نباشه برای نوشتن... خوب نیست...چون بقول شاعر همه حرفا که آخه گفتنی نیست... شده تا حالا برای نوشتن حتی توی خلوت هم با خودت رو درواسی داشته باشی؟؟... شده تا حالا یه چیزایی ذهنت رو مشغول کرده باشه و خودت هم نتونی دسته بندی اشون کنی؟؟ شده تا حالا دلت بخواد یه کسی باشه که تو همه حرفای پرت و پلات رو بگی تا برات دسته بندی کنه و تحویلت بده... اما... اخه کی رو میشه پیدا کرد اینقدر بیکار باشه که بشینه  به دسته بندی یه سری لغت بی سر و ته و اعتقاداتی که معلوم نیست از کجا سر و کله اشون پیدا شده...

 

الان داره میخونه:

هرکه دلارام دید...از دلش آرام رفت....

دست رفیقمون درد نکنه که لینکش رو گذاشت تو وبلاگش...

 

روی کاغد که بهیچ عنوان نمیتونم بنویسم...به قول اون یکی رفیقمون..."به کل با کاغذ و قلم غریبه ام"... تنها چیزی که تونستم امروز روی کاغذ بنویسم همین جمله بود... خدا این کی بورد را از ما نگیرد که وجودش امری است واجب... اگرچه ذهن ما خالی است اما بودنش مایه اطمینان خاطر است...

 

این روزها با خانه هم غریبه ام... صبحها که میزنم به آزمایشگاه و شبها که برمیگردم... دور شدم... اگرچه سعی کردم که نشوم... اما نمیشود...نمیشود که نباشی و باشی... که نگویی و صدایت باشد... فقط میگویند... نرگس رحمه الله علیه...یا زنده یاد نرگس ... به نیکی از تو یاد میکنند و رد میشوند... ماجرا به این داغی هم نیست ها... دارم داغش میکنم...یعنی پیاز داغش رو زیاد میکنم... این برمیگرده به آشپزی بنده که تبجر خاصی در اون دارم!!!... دلم هم برای پلو لک زده... یه هفته میشه به گمانم برنج نخوردم... پلو که جهت شام در منزل ما قدغن میباشد و فقط نهار ... نهار هم که بنده در منزل نیستم و در واقع چند روزی هست که نهار نخوردم... به یمن و برکت وجود داداش کوچیکه هم که پلو یه قاشق باشه یا یه دیگ... تا من برگردم از دانشگاه هیچی ازش باقی نمی مونه... خلاصه که ما را دریابید.. من این قدر ها شکمو نبودم ها...دلیل داره این شکمویی ها دی:

 

پ.ن: هی...زندگی میگذرد... ما که چیزی از کرم (به کسر ک و سکون ر) کم نداریم...چطور اگر او نباشد زندگی چیزی کم دارد؟؟؟... دیگه ما نباشیم...چه شود.!!!!