مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385

 

تولدم مبارک... سی ساله شدم... سه دهه از اولین گریه...اولین رویارویی با همین دنیا میگذرد... زن سی ساله...بالزاک بود نه؟؟؟ بلوغ یک زن سی ساله... ادعای بزرگی است که بگویی سی ساله شده ام و بالغ... جدا ادعای بزرگی است... حتی برای کسی که مدعی خیلی چیزها شده... مدعی خیلی حرفها و عقاید... اما این دیگر چیز دیگری است... اگر ثابتش نتوانی بکنی... - و البته قطعا به خودت-  لاف زده ای... درست در سن سی سالگی "خالی بسته ای" ...

سی سال گذشته است و من به همه دستاوردهای روزهایی که گذشت فکر میکنم...و البته همه آن چیزهایی که میشد به دست آوری و نتوانستی...یا نخواستی... درس خواندم... شاید میشد بیشتر هم بخوانم...علم را برای علم... میشد بروم سر کلاسها بنشینیم و کتابهای مختلفی بخوانم...که فقط یاد بگیرم...فارغ از مدرک... اما نرفتم... من هم درگیر مدرک گرایی ها بودم و خب البته اگر توجیه نباشد – که هست-  وقتش هم نبود... تا بیست و پنج سالگی درگیر همان مدرک گرفتن بودم...فوق را که گرفتم خواستم داروسازی بخوانم...جدا  دوست داشتم بخوانم... اما نخواندم...ازدواج کردم...و در انتظار کودکی هستیم که چیزی نمانده به اولین رویارویی اش با این دنیا ... سر کار هم میروم...درآمدم هم خوب است... زندگی خوبی هم دارم... بی دغدغه و البته مشکلات خودش را دارد که لاینحل نیست و بودنشان اجتناب ناپذیر...

تقریبا میشود بگویم سه دهه بی مشکل زندگی کرده ام... اینکه میگویم "تقریبا"، چون مشکلات بوده است... گاهی چنان بوده که در کشاکش سختی ها حتی یادم رفته است اشک بریزم...

روزی به خدا شکایت کردم... شاکی شدم که چرا بی دردم... که چرا اینقدر بی درد مرا خلق کرده است... که از فکر داشتن درد هم هراسان میشوم...هراسان از کم آوردن...هراسان از نتوانستن... دو هفته بعد از اینهمه به دادگاه کشیدن و گله و شکایت بود که فهمیدم درد یعنی چه... حالا برو که ببینی کم می آوری یا نه...حالا برو تا بفهمی بی دردی یعنی چه... روزهای سختی بود...خیلی سخت... از همان روزهایی که یادت میرود اشک بریزی...یا وقتش را نداری... مثل همیشه دست به دامن دعا شدم...اما انگار اینبار بحث فرق میکرد... حالا باید بایستی ... روی پای خودت...بروی تا حل اش کنی... دیگر دعا نکردم که حل شود...فقط نیرو خواستم برای بلند شدن و حل کردن...میشود دستت را روی زانو بگذاری...اما نیرو میخواهی که بلند شوی... خواستم ثابت کنم... به خودم... نوعی لجبازی بود... اما سخت بود... باید پای حرفهایت بایستی... باید تا ته هرچه گفته ای بروی... انا الحق همین بود دیگر ... (استادی داشتیم در دوران لیسانس... مجبورمان میکرد پای حرفهایمان بایستیم... اگر سوالی میکرد و جواب میدادی باید همان موقع پای تخته میرفتی و از حرفت دفاع میکردی... حتی اگر به قیمت خیط شدن ات سر کلاس 50 نفری اش تمام میشد... آخر ترم تنها کسانی پای تخته بودند که به حرفشان اعتماد داشتند...ثابتش میکردیم و می نشستیم... دستش درد نکند..)

نمیدانم چند سالم بود که فهمیدم باید به آنچه که مال شخص خودت هست تکیه کنی... و نه به آنچه که اطراف توست... یعنی به خانواده خوبی که داری افتخار کنی... افتخار کنی که پدر موفق و خوش فکری داری...افتخار کنی مادر روشنفکری داری... خیالت راحت باشد از اینکه وضع مالی خوبی داری... ثروتی داری و غیره و غیره... اما ... فقط تکیه کنی به اینکه "تو" چه داری.."تو" چه به دست آورده ای... آنوقت بود که رفتم دنبال آنچه که میشود تکیه گاه خودت باشد در خودت... که اگر...روزی پدر نبود و یا مادر...ثروتی نبود ... و یا حتی هر مایه افتخاری... تو چه میکنی... باید زندگی کنی... نه؟؟ قبل از هر چیز باید نیتهایت را درست میکردی... کار سختی بود... اینکه برای تظاهر کاری نکنی... سالها طول میکشید که یاد بگیرم باید فکر و عمل ات یکی باشد...بارها رسیدم به ته مایه عمل و دیدم رنگی از تظاهر و خودخواهی دارد...حالم از خودم بهم میخورده... دیگر ارزش نداشت... خودتحلیلی راه زندگی ام شده بود و این همان چیزی بود که من دنبالش بودم و قطعا خودم را تکه تکه میکردم در این راه...اما جام شوکران را اگر بدانی برای چه میخوری...دیگر زهر نیست... باید درست میکردم خودم را...باید رها میشدم از خودخواهیها...

قدم دیگر ایدئولوژیها و چهارچوبها و خط کشی های بود... ارزش ایدئولوژی به جهان (یا زمان) شمول بودنش است...اینکه بدانی زمان غباری روی اش نمی اندازد و مکان محدودش نمیکند... از اعتبار نمی اندازدش...اگر معتقدی امروز راست گفتن اصل اخلاقی است... تا ابدیتِ تو، اصل اخلاقی ات بماند و تو به آن پایبند... اگرچه نسبیت همیشه با ما بوده است ... اما اصولی مطلق هستند که باید باشند... اعتراف میکنم کم آورده ام... اینجا را کم آورده ام... در تقابل اینکه شناخت ، ایدئولوژی می آورد یا ایدئولوژی، شناخت... شناخت خویشتن... اینهم ادعای بزرگی است... من هیچوقت خودم را خوب نشناختم... اعتراف میکنم که گم شدم...در پیچیدگی مبهم "من" بودنم گم  شدم... و این همان چیزی است که نمیگذارد مدعی باشم که بالغ شده ام... چرا که نشده ام...و این از چهارچوبها...فقط گفتن... خیلی کلی است... خودش مثنوی ای میطلبد...اینکه خط قرمزهایت چیست...خط فکری ات چیست و چه باید باشد...

تصمیمهای تو در زندگی از ایدئولوژِی ات ناشی میشود...یعنی اینکه تو فکر کنی چه چیز درست ترین است و همان کار را انجام دهی... و این استقلال در تصمیم گیری زمانی است که تو چهارچوبهای مشخصی از زندگی داشته باشی...بدانی چه میخواهی... هر چیز را برای چه میخواهی...فارغ از آنچه که آموخته ای... خودت به نتیجه رسیده باشی ولو نتیجه ات همان باشد که به تو از کودکی گفته اند... و نه مثل اسلامی که به خوردمان دادند و بچه مسلمان شدیم... بدون اینکه شهادتینی گفته باشیم...

و عشق... و تقدسش... در تمام این سالها هر بار که خواستم نام عاشق بر خودم بگذارم ترسیده ام... واژه بسیار خوبی است ترسیدن... عشق کمال میخواهد... یا کمال، عشق؟؟؟ ... اینقدر این واژه برایم بزرگ بوده است که نخواسته ام به هر نحوی به قداستش لطمه ای وارد شود... همیشه گمان کرده ام زمانی میتوانی ادعا کنی که عاشق شده ای که کمال یافته باشی...غافل از اینکه شاید باید عاشق شوی که به کمال برسی...بهرحال اینجای کار را بدجوری لنگیده ام... تعهد به کسی به همان اندازه برایم مقدس بوده... تعهد تنها به یک نفر... میتوانم ادعا کنم که انسان متعهدی می توانم باشم اما عاشق... نه ... مدعی این نیستم... و شاید بشود گفت که عاشقی که متعهد میشوی... اما یادم هست تا همیشه ..."تنها یکبار بگویید "دوستت دارم"...چرا که آذرخش هیچگاه خود را تکرار نمیکند".

و اعتقاد..به هر چیزی که برایت اهمیت دارد... اعتقادی که ساخته تمامیت توست...و تو چاضری مایه بگذاری ...از هر چیزی که داری... تنها بخاطر اعتقادت... جدا این کار سختی است... که یک- بدانی به چه چیز معتقد باید باشی... دو- از همه چیز بگذری برای اعتقادت... ایمان داشتن بدون شک...بدون تردید... اعتقاد به دین...به مذهب... به زندگی... به دروغ گفتن...به قتل... به حفظ ناموس...به وطن... به شرافت... به عشق...

و مرگ... از حالا باید بیشتر فکر کنم...اگرچه نباید دور میدیدمش... اما اینک بیشتر به من نزدیک است... آمدن و رفتنمان تنها چیزهایی است که دست ما نیست...حداقل تنها چیزهایی که با قطعیت میشود گفت دست ما نیست...یادم هست... اوایل سال دوم فوق لیسانس بود که به خودم گفتم...اینقدر باید آماده باشی که همین الان بتوانی از پروپوزال ات دفاع کنی...

 

پ.ن: امروز...هفده آبان هزار و سیصد و نود و یک شمسی... زن سی ساله ... تا بلوغ هنوز راه هست... یادم باشد.... شاید روزی بالزاک را که دیدم ...بگویم... زن سی ساله اش...راه زیاد دارد برای بلوغ...برای معتقد بودن و ماندن... متعهد بودن و ماندن...عاشق شدن و ماندن...

 

نمیخواهم پ.ن این نوشته... متن اصلی زندگی  شش ساله آینده ام باشد... از حرف تا عمل چند فرسنگ راه است؟؟؟ همه چیز بستگی به تو دارد... میتواند راهی کوتاه باشد... میتواند مقصدی هم نباشد نه چون نیست...چون نرفته ای که برسی...

 

 

 

پنجشنبه 23 شهریور ماه سال 1385

 

* از راه که میرسد روزنامه را میکوباند روی میز و میرود روی صندلی مینشیند... دست از کار میکشم و نگاهش میکنم... حرف نمیزند...تیتر بزرگ روزنامه: "روزنامه شرق توقیف شد"... منتظر عکس العمل من مانده...و من تنها چیزی که به ذهنم میرسد نوعی عذاب وجدان است که ای بابا... آمد و نوشت و توقیف شد و من محض رضای خدا یک بار هم یک شماره اش را نخریدم که بخوانم...اعتراف میکنم تنها مطالبش را روی سایت خوانده بودم و آنهم نه همه اش را... به رسم همه روزنامه خواندنهایم...تنها اکتفا کرده بودم به خواندن تیتری و بعد ابتدای مطلبی و انتهایش... کم پیش می آید مطلب روزنامه یا مجله ای را کامل بخوانم...مثل فیلم دیدن هایم...تنها اول و  آخر... عادت خوبی نیست...اما بی صبری دیگر باید یک جوری خودش را نشان دهد دیگر... حالا میتواند این بی صبری پای نوشتن مقاله ات باشد یا درس خواندنت و یا خواندن مطلبی و دیدن فیلمی... پرت نشویم... روزنامه را کنار میگذارم و میخواهم به کارم ادامه دهم که سنگینی نگاهش مرا بر آن میدارد که یک چیزی بگو...دست کم یک آه بکش...تو که متاسف شده ای...نشده ای؟؟... میگویم: چیز جدیدی است مگر؟؟ باید انتظارش را میداشتیم چیزی که در این مملکت محبوب میشود زود باید از اسم و رسم بیفتد دیگر...

 

* از روی همینجوری روزنامه را ورق میزنم و یک تیتر دیگر ..."دختر 16 ساله ناشنوا مورد تعرض شش جوان"... می آیم رد شوم... که یکهو صدای های و وای دیگری که بالای سرم ایستاده و میخواند بلند میشود... ای بابا...من امروز چرا اینقدر دیر واکنش نشان میدهم ...یا اینا چقدر زود عکس العمل نشان میدهند... اینم که چیز جدیدی نیست... یعنی دیگر تلخی زده به بی نهایت...داستان آب و یک وجب و صد وجب و کله مبارک است دیگر... همه ماشالله دیگر در زیر آبی رفتن هم تبحر پیدا کرده ایم..خب آخه انسان سازگاری پیدا میکند با شرایط... اگرچه فشار آب بدجوری روی تن فشار می آورد و کمبود اکسیژن و به نوعی خفقان بیداد میکند اما خب..در این شرایط توصیه میشود کپسول هوا به طور قاچاقی در اختیار داشته باشید... در غیر اینصورت بالاجبار یه تک (به ضم ت) پا بیاین روی آب ...یه جرعه هوا بلعیده دوباره بروید آن زیر...بیرون هم که آمدید چشمهایتان را مبادا باز کنید... از نظر قانونی احتمالا اشکال داشته باشد... چشمهایتان را از کاسه در می آورند...

 

* سری میزنم به بخش های ادبی و فرهنگی و پزشکی و بعد هم .... روزنامه را جمع میکنم و فکر میکنم اینها همگی اخبار جدیدی است اما قدیمی... بحث بنزین و  حق مسلم ما و توقیف روزنامه و قتل کسی و تجاوز به کسی و فروش چندین میلیونی (شایدم میلیاردی) "به نام پدر" و نقد سریال نرگس و ....

 

پ.ن تشر مآبانه : تو رو چه به روزنامه خوندن دختر بی فرهنگ ... تو که تو عمرت یه  مقاله رو  سالم از روزنامه ها نخوندی بی جا میکنی...... اینا...

 

پ.ن خشنانه: مگه من دستم به سیروس مقدم نرسه... با این سریال مزخرف نرگس اش... جدا آدم خیال نمیکنه همه شعور ملت رو بردن زیر یه علامت سوال گنده؟؟؟

 

پ.ن: جدا متاسف شدم...نه فقط بابت توقیف روزنامه ای به نام شرق...تنها به خاطر توقیف روزنامه ای... بخاطر توقیف طرز فکری، توقیف حرفی...اعتقادی... توقیف آزادی... توقیف یک حق مسلم دیگر...

 

شنبه 18 شهریور ماه سال 1385

 

فی الواقع لغات و نحوه بیانشون تو شرایط مختلف میتونه شدیدا تاثیر گذار باشه... اینکه تو حرفی را با یک مفهوم مشخص با چند جمله مختلف ادا کنی میتونه معنای متفاوتی داشته باشه... یادم می آد اولین بار که با چنین مساله ای برخورد کردم سر کلاس تاریخ و فلسفه علم بودیم...کلاسی که همه اش بحث بود و سمینار و کنفرانس... یکی از آقایون کلاس مطلبی رو مطرح کرد و استاد چیز دیگه ای برداشت کرد... یادمه اون آقا گفت: "مثل اینکه من منظورم رو خوب بیان نکردم..." در صورتیکه میتونست بگه "مثل اینکه شما منظورم رو خوب متوجه نشدید!!" یا "متوجه منظورم هستید؟؟"... فرق جمله اول با این جمله ها کاملا مشهوده ... ادبی که تو جمله اول هست...تو بعدی ها نیست...اگرچه اون دو جمله آخر دور از ادب نیست...اما خب فرقشون کاملا معلومه...

 

جایی خوندم... وقتی از دیگران درخواستی دارید به جای اینکه بگید "میتونی برام فلان کار رو انجام بدی؟"...  بگید :    "میخوای فلان کار رو برام انجام بدی؟؟"... این موضوع بخصوص تو محاورات بین زن و شوهر تاکید شده بود...که تو در واقع با گفتن "میتوانی"  توانایی های طرفت رو زیر سوال میبری و با گفتن "میخواهی" تمایلش رو برای انجام کاری برای شما...

 

 خیلی وقتها میبینیم انتخاب صحیح یک لغت یا یک حرف میتونه تاثیر بزرگی روی روابط بذاره و برعکسش، گفتن ناخواسته حرفی میتونه سو تفاهم های بزرگی رو بوجود بیاره...

دیروز داشتم به همین چیزها فکر میکردم و اینکه خودم چقدر ملاحظه این شرایط رو میکنم... مهم اینه که آدم آگاهانه رفتار کنه... حالا ممکنه کسی که باهاش صحبت میکنی هم متوجه نشه که تو چه جمله ای رو به کار بردی و به مفهومش توجه کنه...اما خب چرا آدم به چیزایی خوب عادت نکنه؟؟؟؟ یادم هست که عادت چیز خوبی نیست!!! اما این رو هم یادمه که عادتهای خوب اشکالی ندارن...مثل عادت زود بیدار شدن ...

 

پ.ن: یه کمی اگه توجه کنیم موقع مطالعه خیلی راحت میتونیم املای صحیح لغات رو یاد بگیریم ها... به خدا اینقدرها هم سخت نیست... اونوقت دیگه موقع خوندن یه وبلاگی حواسمون پرت غلطهای املایی و نوشتاری نمیشه... آمار تاسف خوردن هم میاد پایین...

 

پ.ن: این بود برنامه آموزشی این هفته... من دیگه الان از منبر میام پایین تا گوجه فرنگیها و تخم مرغها به این سمت روانه نشده...

 

پ.ن: حالا من یه چیزی تو پی نوشت قبلی گفتم شما دیگه جوگیر نشو...

 

 

شنبه 11 شهریور ماه سال 1385

 

نکته اول:

اگر روزی روزگاری ذهنتان درگیر چندین موضوع بود و باید همزمان چند موضوع را به موازات هم پیش ببرید ... برای خودتان چای نریزید...اگر هم ریختید احیانا به جای قند از خرما استفاده نکنید...لابد میپرسید چرا؟؟؟ عرض میکنم... از آنجا که خرما هسته دارد و شما هم توانایی قورت دادنش را ندارید پس بالاجبار باید برای انداختن هسته خرما در سطل  آشغال بروید کنار سطل آشغال کوچکی که کنار دیوار هال قرار دارد و چون شما غرق افکارتان هستید... اینقدر که اصلا نمیدانید چه میخورید...هسته را در سطل آشغال انداخته و همینجوری مات و مبهوت و فنجان به دست به دیوار تکیه میدهید غافل از اینکه بالای سرتان...درست جایی که شانه اتان با دیوار مماس میشود مجسمه ای سفالی نصب شده است و طبعا شما اصلا متوجه نمیشوید که این مجسمه در شرف(به ضم ش)  سقوط میباشد... فقط زمانی بخودتان می آیید که مجسمه خرد خاکشیر شده و مامان و خواهر کوچکتان(احیانا) مات و مبهوت غرق تماشای این دسته گل شما هستند...

تا اینجای قضیه اصلا مهم نیست...چرا که فدای سرتان...شکست که شکست... ماجرای غم انگیز از آنجا شروع میشود که شما میروید و جارو برقی می آورید جهت جمع کردن دسته گلهایتان... چای که از گلویتان پایین نرفته... ای کاش هسته خرما گیر کرده بود در گلو ....

جارو را می آورید و همچنان غرق افکار خود شروع میکنید به جارو زدن و نمیدانید چه خبر است... به خیال خام خودتان جارو تمام شده که برمیگردید تا جمع اش کنید که یکهو... در کمال ناباوری میبینید تمامی مبلها و میز یک گوشه است و فرش جمع شده ... فکر نکنید احیانا دم عید است و خانه تکانی...تنها نتیجه فرصت طلبی مادر گرامی جهت پاکسازی منزل است... "عزیزم بی زحمت زیر مبلها رو هم جارو بزن...بعد هم یه سر برو آَشپزخونه..."...

تی کشیدن و گردگیری هم عواقب آتی چای خوردن در حین تفکر میباشد...

 

نتیجه گیری اخلاقی: کلا نگذارید ذهنتان درگیر باشد...

 

پ.ن: مثل من پر رو بازی هم در نیاورید که بروید یه لیوان چای دیگه همراه با خرما بخورید...از ما گفتن بود...

 

نکته دوم:

اگر روزی روزگاری در آزمایشگاهی مشابه با آزمایشگاههای شیمی آلی مشغول به کار شدید و یکی از اساسی ترین لوازم کاری اتان "شیشه پنی سیلین" بود البته خالی اش – جهت جمع آوری نمونه ها و گذاشتن انواع واکنشها- قول همکاری جهت تهیه شیشه پنی سیلین را به همکاران آزمایشگاهتان ندهید... چرا؟؟؟ این را هم عرض میکنم... از آنجا که تهیه شیشه پنی سیلین در این مملکت تنها از دو روش امکان پذیر است: 1- داشتن آشنای پزشک در بیمارستانی، بخش اورژانسی، جایی که شیشه های پنی سیلین که تا نصفه خالی شده را برایتان بیاورد 2- رفتن به ناصر خسرو!!! جهت خرید شیشه پنی سیلین که خب در این مملکت که بابای شما نمیگذارد شما به راحتی به انقلاب هم بروید جهت تهیه کتاب چون خوشش نمیاید از محله های شلوغ اینچنینی این را باید از سرتان به کل بیرون کنید...

پس متوسل به حالت اول شده و با بدبختی تمام شیشه ها را میشویید و خشک میکنید و می آورید اما در یک چشم بهم زدن همگی نیست میشود...چرا که قولش را قبلا به همکاران عزیز داده اید... پس باز دو راه می ماند... یا همچنان به آشنای پزشکتان رو می اندازید... و یا هر روز ده تا شیشه پنی سیلین می اندازید در کیفتان و ننگ سر و صدای شیشه در کیف و سنگینی نگاه ملت را بر جان میخرید...

 

نتیجه گیری اخلاقی: مگه نگفته بودم نگذارید از شما توقع داشته باشند...هان؟؟

 

پ.ن: اگر بتوانید انصراف دهید که نور علی نور میشود...

 

نکته سوم:

اگر روزی روزگاری خواستید بروید دانشگاه و دیدید یک آقایی هم کنار شما میخواد تاکسی سوار شود و دیدید این آقا عجیب آشنا میزند... به روی خودتان نیاورید...چرا؟؟؟ الان میگویم... چون ممکن است این آقا پدر یکی از دوستان دوران دبیرستان شما باشد که هشت سال از او بیخبر بوده اید... بیخود جوگیر نشوید و شیرین عسل بازی در بیاورید و  آشنایی بدهید و سراغ دوست فقیدتان را بگیرید...چرا که پدر گرامی شما را به جا آورده و در جا شماره شما را میگیرد و شماره دخترش را میدهد و بالطبع تو رودربایستی شما باید شب تماس بگیرید و با دوستتان حرف بزنید و تا مدتها هفته ای سه بار مقدمات پیچاندن را فراهم کنید وقتی دوستتان زنگ میزند که "آهای دختر کجایی بیا یه جا ببینمت دیگه..."

 

نتیجه گیری اخلاقی: اگر دلتان خواست بروید جایی مثل غار سکنی گزینید و به کل از بشر و تکنولوژی و هر چیز امروزی به دور باشید... بی زحمت اولین کاری که میکنید این باشد که گوشی موبایلتان را خاموش کنید... چون هر لحظه امکان دارد دوست دوران دبیرستان شما...وسط هاگیر واگیر هزار و یک مشغله گیرتان بیندازد و بعد هشت سال بخواهد شما را ببینید... خب اگرچه رفتن درون غار نه به شما می آید نه امکان پذیر است حداقل خودتان را درگیر نکنید....

 

پ.ن: اگر لالایی بلدید بی زحمت بگیرید بخوابید بذارین ملت هم برن به کار و زندگیشان برسند

 

نکته کنکوری هفته:

کمی جرات جهت گفتن و ابراز آنچه دوست داری و میخواهی از اوجب واجبات است!!

چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385

مدتها بود...مدتهای زیادی گذشته بود و چنین فرصتی پیش نیامده بود که هر 9 نفرمان جمع شویم... خیلی وقت بود پله های خانه مادربزرگ سنگینی وزن نه نوه را تحمل نکرده بود...شیطنتهای روی پله و خندیدنها....خیلی وقت بود فرصت نشده بود...  روزمرگی ها...درگیریها و مشغله ها که مادربزرگ هر چهار فرزندش و عروسش (ماشالله مشغله کاری فرصت نداد دامادهایش هم باشند)... را در کنار هم ببیند و نه نوه اش را... اینقدر غرق همه چیز بوده ایم که این جمع شدنهای فامیلی را فراموش کرده بودیم...

مامان روی پله پایین مینشیند... همه را از اتاقهای بالا جمع کرده ایم و امده ایم پایین... دخترخاله اماده میشود برای ضبط صدا و من فکر میکنم... ده سال...بیست سال... سی سال دیگر...شنیدن این حرفها چه طعمی دارد؟؟ چه رنگی دارد... اولین صدا... صدای مامان است... هفتم شهریور 1385...

 

و از بزرگترین نوه شروع میشود... هرکس باید سن اش را بگوید و بزرگترین تجربه اش را... میدانی... کار بزرگی است... اینکه ببینی چند سال داری و تجربه ات چیست... تجربه ات بعد از اینهمه سال زندگی... اینهمه سال دیدن...راه رفتن... خوردن... خواندن... بزرگ شدن...

دخترخاله 25 سال، کنارم نشسته است و دستم را گرفته... " یاد گرفتم... یاد گرفتم هیچوقت عجله نکنم..." و دستم را رها میکند و میگذارد روی چشمهایش... میدانم در دلش چه میگذرد...خوب میدانم... نوبت من میرسد... بیست و سه سال ... فکر میکنم... اینجاست که بخودت میگویی... اینهمه عمر چه میکردی... چه به دست اورده ای... در این لحظات تنها چیزهایی را بخاطر می آوری این است که کجای دنیا کم آورده ای... کجای زندگی تلخ بوده.. و این تلخی ناشی از چه بوده است... در آن لحظات کوتاه...تنها چیزی که به ذهنم میرسد همین است ..." یاد گرفتم کاری نکنم که برای دیگران توقع بسازم از خودم..." خودخواهی بزرگی بود شاید... پسردایی... بیست و یک سال... " تغییر باید کرد... یاد گرفتم همیشه آدم باید تغییر کند... به سوی بهتر شدن..."...دختر خاله ..بیست و یک سال دارد... زیر ابی میرود...تجربه اش را نمیگوید و من میدانم مسیر زندگی اش اینقدر سنگ و صخره داشته که پر باشد از تجربه... میدانی گاهی جمع کردن تجربه ها و در یک جمله کار ساده ای نیست....  نوبت میرسد به خواهر کوچیکه... بیست و اندی... "یاد گرفتم دلم اینقدر بزرگ باشه که تنها دلیلم از انجام کاری اونی باشه که اون بالاست نه آدمها...."... سکوتی جاری است... دخترخاله که شروع میکند... شوخی ای میکند و بعد تجربه اش را میگوید...تجربه اندوخته بیست ساله اش را..." مشورت...یاد گرفته ام مشورت کنم... "... دختر دایی که تایید کنان نوبتش میرسد...بیست سال داد... " باید از تجربه های دیگران استفاده کرد... تجربه کردن گاهی خیلی گرون تموم میشه..."... میدانی... در جریان زندگی همه تا حدودی بودن این مزیت را دارد که بدانی هر کدام این تجربه ها را به چه قیمتی به دست آورده اند... نوبت داداش کوچیکه میرسه...هفده سال دارد...این پسر هیچوقت نمیتواند جدی باشد... یک پای اش را میگذارد روی پای دیگرش و با ژست خاصی میگوید  " ممنون که مرا دعوت کردید به این برنامه...من یاد گرفتم...که همیشه روی پای بابام وایسم..." چپ چپ نگاهش میکنم... خودش هم میداند چه مزخرفی گفته ...میخندد و با چشمکی تمامش میکند... پسرخاله..نوه نهم خانواده است و از بدشانسی از یکی مانده به اخری که داداش کوچیکه باشد تنها سیزده روز کوچکتر است  و همین سیزده روز بساط شوخی و خنده داداش کوچیکه... "یاد گرفتم هیچوقت به کسی تکیه نکنم...و همیشه تکیه گاه باشم.." ..تجربه بزرگی است برای پسر هفده ساله...

خاله بزرگتر که نوبتش میرسد... میگوید.."یاد گرفته ام اشتباهاتم را تکرار نکنم"

خاله کوچیکه... "یاد گرفتم روی کسی قضاوت نکنم"

دایجون "یاد گرفتم باید راه کمال را برگزید و رفت "

زندایی " یاد گرفتم گذشت همیشه هم خوب نیست..."

مامان... "باید دوست داشت...عشق ورزید..." اینجای قضیه را از تعجب دهانم باز ماند...انتظار چنین حرفی را نداشتم...

و مادر بزرگ.. مثل همیشه...نصیحت کنان.. "صبر، دوست داشتن، ایمان"

 

حالا می بینی... میشود هر کدام را تجربه ای ببینی...برخی را اصلا فکر نکرده ای...برخی را تجربه کرده ای و یادت نبوده... بیست سال دیگر... میشود فهمید..خیلی چیزها را میشود فهمید.... فکر میکنم برای همه این تجربه ها چه بهایی پرداخته شده... چقدر دیگر باید پرداخت... چقدر؟؟؟