تولدم مبارک... سی ساله شدم... سه دهه از اولین گریه...اولین رویارویی با همین دنیا میگذرد... زن سی ساله...بالزاک بود نه؟؟؟ بلوغ یک زن سی ساله... ادعای بزرگی است که بگویی سی ساله شده ام و بالغ... جدا ادعای بزرگی است... حتی برای کسی که مدعی خیلی چیزها شده... مدعی خیلی حرفها و عقاید... اما این دیگر چیز دیگری است... اگر ثابتش نتوانی بکنی... - و البته قطعا به خودت- لاف زده ای... درست در سن سی سالگی "خالی بسته ای" ...
سی سال گذشته است و من به همه دستاوردهای روزهایی که گذشت فکر میکنم...و البته همه آن چیزهایی که میشد به دست آوری و نتوانستی...یا نخواستی... درس خواندم... شاید میشد بیشتر هم بخوانم...علم را برای علم... میشد بروم سر کلاسها بنشینیم و کتابهای مختلفی بخوانم...که فقط یاد بگیرم...فارغ از مدرک... اما نرفتم... من هم درگیر مدرک گرایی ها بودم و خب البته اگر توجیه نباشد – که هست- وقتش هم نبود... تا بیست و پنج سالگی درگیر همان مدرک گرفتن بودم...فوق را که گرفتم خواستم داروسازی بخوانم...جدا دوست داشتم بخوانم... اما نخواندم...ازدواج کردم...و در انتظار کودکی هستیم که چیزی نمانده به اولین رویارویی اش با این دنیا ... سر کار هم میروم...درآمدم هم خوب است... زندگی خوبی هم دارم... بی دغدغه و البته مشکلات خودش را دارد که لاینحل نیست و بودنشان اجتناب ناپذیر...
تقریبا میشود بگویم سه دهه بی مشکل زندگی کرده ام... اینکه میگویم "تقریبا"، چون مشکلات بوده است... گاهی چنان بوده که در کشاکش سختی ها حتی یادم رفته است اشک بریزم...
روزی به خدا شکایت کردم... شاکی شدم که چرا بی دردم... که چرا اینقدر بی درد مرا خلق کرده است... که از فکر داشتن درد هم هراسان میشوم...هراسان از کم آوردن...هراسان از نتوانستن... دو هفته بعد از اینهمه به دادگاه کشیدن و گله و شکایت بود که فهمیدم درد یعنی چه... حالا برو که ببینی کم می آوری یا نه...حالا برو تا بفهمی بی دردی یعنی چه... روزهای سختی بود...خیلی سخت... از همان روزهایی که یادت میرود اشک بریزی...یا وقتش را نداری... مثل همیشه دست به دامن دعا شدم...اما انگار اینبار بحث فرق میکرد... حالا باید بایستی ... روی پای خودت...بروی تا حل اش کنی... دیگر دعا نکردم که حل شود...فقط نیرو خواستم برای بلند شدن و حل کردن...میشود دستت را روی زانو بگذاری...اما نیرو میخواهی که بلند شوی... خواستم ثابت کنم... به خودم... نوعی لجبازی بود... اما سخت بود... باید پای حرفهایت بایستی... باید تا ته هرچه گفته ای بروی... انا الحق همین بود دیگر ... (استادی داشتیم در دوران لیسانس... مجبورمان میکرد پای حرفهایمان بایستیم... اگر سوالی میکرد و جواب میدادی باید همان موقع پای تخته میرفتی و از حرفت دفاع میکردی... حتی اگر به قیمت خیط شدن ات سر کلاس 50 نفری اش تمام میشد... آخر ترم تنها کسانی پای تخته بودند که به حرفشان اعتماد داشتند...ثابتش میکردیم و می نشستیم... دستش درد نکند..)
نمیدانم چند سالم بود که فهمیدم باید به آنچه که مال شخص خودت هست تکیه کنی... و نه به آنچه که اطراف توست... یعنی به خانواده خوبی که داری افتخار کنی... افتخار کنی که پدر موفق و خوش فکری داری...افتخار کنی مادر روشنفکری داری... خیالت راحت باشد از اینکه وضع مالی خوبی داری... ثروتی داری و غیره و غیره... اما ... فقط تکیه کنی به اینکه "تو" چه داری.."تو" چه به دست آورده ای... آنوقت بود که رفتم دنبال آنچه که میشود تکیه گاه خودت باشد در خودت... که اگر...روزی پدر نبود و یا مادر...ثروتی نبود ... و یا حتی هر مایه افتخاری... تو چه میکنی... باید زندگی کنی... نه؟؟ قبل از هر چیز باید نیتهایت را درست میکردی... کار سختی بود... اینکه برای تظاهر کاری نکنی... سالها طول میکشید که یاد بگیرم باید فکر و عمل ات یکی باشد...بارها رسیدم به ته مایه عمل و دیدم رنگی از تظاهر و خودخواهی دارد...حالم از خودم بهم میخورده... دیگر ارزش نداشت... خودتحلیلی راه زندگی ام شده بود و این همان چیزی بود که من دنبالش بودم و قطعا خودم را تکه تکه میکردم در این راه...اما جام شوکران را اگر بدانی برای چه میخوری...دیگر زهر نیست... باید درست میکردم خودم را...باید رها میشدم از خودخواهیها...
قدم دیگر ایدئولوژیها و چهارچوبها و خط کشی های بود... ارزش ایدئولوژی به جهان (یا زمان) شمول بودنش است...اینکه بدانی زمان غباری روی اش نمی اندازد و مکان محدودش نمیکند... از اعتبار نمی اندازدش...اگر معتقدی امروز راست گفتن اصل اخلاقی است... تا ابدیتِ تو، اصل اخلاقی ات بماند و تو به آن پایبند... اگرچه نسبیت همیشه با ما بوده است ... اما اصولی مطلق هستند که باید باشند... اعتراف میکنم کم آورده ام... اینجا را کم آورده ام... در تقابل اینکه شناخت ، ایدئولوژی می آورد یا ایدئولوژی، شناخت... شناخت خویشتن... اینهم ادعای بزرگی است... من هیچوقت خودم را خوب نشناختم... اعتراف میکنم که گم شدم...در پیچیدگی مبهم "من" بودنم گم شدم... و این همان چیزی است که نمیگذارد مدعی باشم که بالغ شده ام... چرا که نشده ام...و این از چهارچوبها...فقط گفتن... خیلی کلی است... خودش مثنوی ای میطلبد...اینکه خط قرمزهایت چیست...خط فکری ات چیست و چه باید باشد...
تصمیمهای تو در زندگی از ایدئولوژِی ات ناشی میشود...یعنی اینکه تو فکر کنی چه چیز درست ترین است و همان کار را انجام دهی... و این استقلال در تصمیم گیری زمانی است که تو چهارچوبهای مشخصی از زندگی داشته باشی...بدانی چه میخواهی... هر چیز را برای چه میخواهی...فارغ از آنچه که آموخته ای... خودت به نتیجه رسیده باشی ولو نتیجه ات همان باشد که به تو از کودکی گفته اند... و نه مثل اسلامی که به خوردمان دادند و بچه مسلمان شدیم... بدون اینکه شهادتینی گفته باشیم...
و عشق... و تقدسش... در تمام این سالها هر بار که خواستم نام عاشق بر خودم بگذارم ترسیده ام... واژه بسیار خوبی است ترسیدن... عشق کمال میخواهد... یا کمال، عشق؟؟؟ ... اینقدر این واژه برایم بزرگ بوده است که نخواسته ام به هر نحوی به قداستش لطمه ای وارد شود... همیشه گمان کرده ام زمانی میتوانی ادعا کنی که عاشق شده ای که کمال یافته باشی...غافل از اینکه شاید باید عاشق شوی که به کمال برسی...بهرحال اینجای کار را بدجوری لنگیده ام... تعهد به کسی به همان اندازه برایم مقدس بوده... تعهد تنها به یک نفر... میتوانم ادعا کنم که انسان متعهدی می توانم باشم اما عاشق... نه ... مدعی این نیستم... و شاید بشود گفت که عاشقی که متعهد میشوی... اما یادم هست تا همیشه ..."تنها یکبار بگویید "دوستت دارم"...چرا که آذرخش هیچگاه خود را تکرار نمیکند".
و اعتقاد..به هر چیزی که برایت اهمیت دارد... اعتقادی که ساخته تمامیت توست...و تو چاضری مایه بگذاری ...از هر چیزی که داری... تنها بخاطر اعتقادت... جدا این کار سختی است... که یک- بدانی به چه چیز معتقد باید باشی... دو- از همه چیز بگذری برای اعتقادت... ایمان داشتن بدون شک...بدون تردید... اعتقاد به دین...به مذهب... به زندگی... به دروغ گفتن...به قتل... به حفظ ناموس...به وطن... به شرافت... به عشق...
و مرگ... از حالا باید بیشتر فکر کنم...اگرچه نباید دور میدیدمش... اما اینک بیشتر به من نزدیک است... آمدن و رفتنمان تنها چیزهایی است که دست ما نیست...حداقل تنها چیزهایی که با قطعیت میشود گفت دست ما نیست...یادم هست... اوایل سال دوم فوق لیسانس بود که به خودم گفتم...اینقدر باید آماده باشی که همین الان بتوانی از پروپوزال ات دفاع کنی...
پ.ن: امروز...هفده آبان هزار و سیصد و نود و یک شمسی... زن سی ساله ... تا بلوغ هنوز راه هست... یادم باشد.... شاید روزی بالزاک را که دیدم ...بگویم... زن سی ساله اش...راه زیاد دارد برای بلوغ...برای معتقد بودن و ماندن... متعهد بودن و ماندن...عاشق شدن و ماندن...
نمیخواهم پ.ن این نوشته... متن اصلی زندگی شش ساله آینده ام باشد... از حرف تا عمل چند فرسنگ راه است؟؟؟ همه چیز بستگی به تو دارد... میتواند راهی کوتاه باشد... میتواند مقصدی هم نباشد نه چون نیست...چون نرفته ای که برسی...
