خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385

ا.و.ل

وقتی بعد از سه سال آشنایی یهو ایستاد جلومو گفت:

- ازت خواستگاری کنم چی جواب میدی؟؟

اولین چیزی که خورد وسط مغزم کارتهای تبریکی بود که کنار کادوهای آنچنانی اش راه به راه هرسال واسه تولدم میفرستاد و آرزوی خوشبختی و سعادت واسه ام و در نهایت ...as your brother گفتناش...

 

این جمله آخری هم اون موقع صاف میرفت رو اعصابم هم این دفعه... حالم دیگرگون!!! شد ... مونده بودم بهش چی بگم... تو دلم گفتم "حالا تو خواستگاری بکن.." بعد از خنده تو دلم ریسه رفتم و به جاش گفتم : "اگه گذاشتم رابطه دوستانه امون تا همین جا بعد دو سال فارغ التحصیلی ادامه داشته باشه...همون جمله آخر کارتهات بود..."

سر همون قضیه ...انگاری آب سرد ریخته باشی رو کله اش...تازه فهمید من تو رابطه به چی فکر میکردم و اون چی فکر میکرده...آخ که کاش از اول فهمیده بودم تو مغزش چی وول میخوره... آقا ... گفتیم خودش خجالت کشیده... کلی عذرخواهی که ببخشید بی جنبه بازی در اوردم و این حرفا...دیدم ناراحته...گفتم سعی میکنم نذارم رو رابطه تاثیر بذاره... حالا...حالا ... هر روز که میگذره حضورش بیشتر اذیتم میکنه... و انگار یادش رفته باشه..یادش رفته باشه که من هم آدمم ... یه سیستمی به نام سیستم عصبی دارم تو بدنم...که تا یه حدی تحمل یه چیزایی رو میکنه... دیگه ببینه طرف یه ذره شعور تو کله اش نیست...داغ میکنه ... حالا موندم چه جوری خلاص بشم از دست یه آدم ... چی بگم... تصور اینکه امروز یهو در آزمایشگاه باز میشه و باید فیزیکش رو تو چارچوب در آزمایشگاه ببینم عین خوره روحم رو اذیت میکنه... هر بار به بهانه ای رفع رجوعش میکنم... هر بار به یه دلیلی از دیدنش سر باز میزنم...اما تا چقدر میشه بهانه آورد...تا کجا میشه هی فیلم بازی کرد... که یکی بفهمه نمیخوام ببینمش؟؟؟؟!!! ... دیگه رک گفتن هم فایده نداره...بحث همون نخواستنه واسه دیدن و فهمیدن...خب...کوچه علی چپ رو واسه چی احداث کردن پس؟؟؟...

 

 

د.و.م

عزیز من!

زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر داشته باشد. چیزی قطعا خراب خواهد شد. چیزی فرو خواهد ریخت. چیزی دیگرگون خواهد شد. چیزی – به عظمت حرمت- که بازسازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...

کاسه بلور را نمیتوان یک بار از دست رها کرد ، بر زمین انداخت، لگد مال کرد، و باز انتظار داشت که همان کاسه بلورین روز اول باشد.

من ممنون آنم که تو، هرگز در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر، این کاسه نازک تن زودشکن بلورین را از دستهای خویش جدا نکردی...

چهل نامه کوتاه به همسرم- نادر ابراهیمی

 

س.و.م

بارانهایی مثل باران امروز رو تنها...تنها ...تنها زمانی به شدت دوست دارم...که سوار اتومبیل باشم...برف پاک کنها را بزنم... و سیاوش قمیشی بخواند... و... و... بماند...

 

چ.ه.ا.ر.م

دلتنگی ها را به باد بسپارم...با خودش میبرد؟؟ ...یا اینقدر سنگین اند که ...

 

 

پ.ن: همین...

 

 

شنبه 22 مهر ماه سال 1385

- مگر چقدر راه مانده بود؟؟هوم؟؟؟...اصلا گیریم خیلی...خیلی زیاد...شاید خیلی هم زیادتر از عمر من و تو...اما مگر من و تو همسفر شده بودیم که فقط برسیم به مقصدی....جایی...هوم؟؟

 

- با که میگویی...از چه میگویی.... از کدام راه و هدف و مقصود حرف میزنی... ما مدتهاست گم شده ایم... گم کرده ایم.. هم را..هدف را... راه را...

 

- سنگدلی رفیق...سنگدل!!

 

- دیر دیدی رفیق....دیر!!

 

- نگو ندیدی.. نگو... این ندیدن درد روزگار ماست... و پر دردتر از آن دیدن است و نفمیدن... و بدتر..فهمیدن است و چشم بستن...

 

- و تو کدام را؟؟...ندیدی، نفهمیدی،چشم بستی...کدام؟

 

- دیدم، فهمیدم... خواستم که ببینم... و آمدم..به امید اینکه تو میفهمی...میبینی... و میخواهی ببینی که مهم با هم بودنمان است و بس... مهم خواستنمان است برای رسیدن به هدف... گیریم نرسیدیم...گیریم راه سخت بود و کوره راه بسیار...

 

- بس است...برای خاطر خدا بس است...تمام این سفر بی بازگشت شعارهای روشنفکرانه این روزگاران را سر میدهی...روزگاری که در آن عشق و خواستن کالای لوکسی است دست نیافتنی...یا آنچه که پشت ویترین موزه ها به تماشا مینشینیم و تکه های قلابی اش را از بازار مشترک میخریم و سر هم میکنیم و به نام عشق به خورد هم میدهیم...بس است...

 

- من هیچوقت به تو دروغ نگفتم...هیچوقت به دروغ نگفتم دوستت دارم...هیچوقت....

 

- من تو را به دروغگویی متهم کردم؟؟ تو هم نمیدانستی...تو هم نمیدانستی که عشق را به غلط یادت داده اند...

 

 

 

پ.ن: این ماجرا اصلا و ابدا ادامه ندارد...همین جا ختم به خیر (؟؟) اش کنیم و صلوات بفرستیم بهتر است... این معما شبیه به راز خلقت مرغ و تخم مرغ است.... حالا چه جوری این دعوای زنا شوهری رو ختم به خیر کنیم... اومممممم... خب بابا...بیاید همو ببوسید... خب به سلامتی... بقیه اش دیگه پای خودتون...

 

پ.ن:  این نه منم...

 

پ.ن: بی زحمت یکی یه آگهی بده تو روزنامه... که یه نفر با مشخصات اینجانب گم شده ...به یابنده مژدگانی اهدا میشود...فقط جان من ننویسید :             "ضمنا نامبرده دچار اختلال حواس میباشد..."

 

پ.ن: این فاصله ای که در خط بالا میبینید رو پاک نکردم تا به این تاریخ ثبت بشه که بعد از مدتها تایپ کردن امروز در همین زمان فهمیدم که اگه tab رو فشار بدی فاصله می افته...اینجوری:   هی       هی...

 

پ.ن: اینم برای سارا جان: سارا جان فتیله...فردا هم تعطیله

 

پ.ن جدی: فقط اینجاش مال تو....ببخشید اگه مجبورت کردم کاری رو بکنی که دوست نداری...

 

 

 

شنبه 8 مهر ماه سال 1385

بارها نوشتم و پاک کردم...خواندم و رد کردم... که شاید حرفم تکراری نشود...که شاید تکرار مکررات نباشد... که شاید از روی نا امیدی نباشد...از روی کوته فکری و احساسات زودگذر... اما نمیشود...نمیشود تلخ بود و از انصافی (اگر بشود که باشد) حرف زد در جایی که بزرگترین چیزی که به ازای "زن" بودنمان نادیده گرفته شده است انصاف است و بس...

نمیشود دید و گذشت...نمیشود دید و نگفت تنها به خاطر تکراری بودنش...تنها بخاطر بی اثر بودنش... گاهی که مینشینی پای درد دل خانومهای این روزگار... تلخی کلامشان را حس میکنی وقتی بعد از سی سال زندگی مشترک معتقد بوده اند که "سوخته اند و ساخته اند"... که سکوت کرده اند به خاطر بچه هایشان...زندگیشان... آینده اشان... که سکوت کرده اند چرا که قانونی نیست که حمایتش کند... که محترمش کند... و چه قانونی برتر از قانون وجدان که نانوشته مانده است و نادیده گرفته شده است... نمیشود از بغض فرو خورده چندین ساله زنی گذشت که حتی شوهرش اجازه هق هق کردن هم به او نداده است... نمیشود از درد زایمان زنی گذشت که شوهرش هنگام وضع حمل در سالنهای بیلیارد بوده است...نمیشود از کبودی دستهای زن بیست و چهار ساله ای گذشت، جای مشتهای کسی که تا قبل از ازدواج شعارش نوازش عاشقانه زن بود و احترام ...نمیشود...

نمیشود از آزادی نداشته زنهایی حرف نزد که برای حق مادری اشان هم باید با قانون حق حضانت پدر بجنگند... که برای داشتن آزادی و حق انتخاب با قانون تمکین روبرو شود... که تنها مهریه اش را بگیرد و نفقه اش را سر ماه و بعد بنشیند و حکمرانیهای شوهرش را ببیند و گاهی هوسرانیهایش را و خودخواهیهای مردانه که پشتشان را گرم کرده اند به هزار و یک قانون مردانه، قضاوت مردانه، نگاه مردانه... که تنها حق او- اگر بشود گفت حق...که قبول ندارم بودن و داشتن چنین حقی را- بشود مهریه اش و نفقه اش ... فشار روحی و احساسات سرکوب شده و آزادی گرفته شده زنها را به چقدر میخرید؟؟؟

و تو میگویی بیا روابط زنا شوهری را قانونمند نکنیم... و من میگویم قبول...که بهترین شیوه زندگی هم همین است...اما... من میگویم تو بگو کدام زنی دلش میخواهد زندگی پر مهرش...زندگی عاشقانه اش بازیچه دست چنین قوانینی شود... و بگو کدام مردی است  که درست جایی که منافعش باشد، جاییکه حس کند خودخواهیهای مردانه اش دارد رنگ می بازد، درست جاییکه زن قدرتمند تر چلوه میکند... نخواهد پای این قوانین را پیش نکشد؟؟؟...

به غلط جمع میبندم... استثنا هست... خوب هست... بد هست... اما این روزها تلخی زیاد است... خیلی تلخ... درد من قانون نیست... حرف من غلط بودن قوانین نیست... قوانین ما فقط اینجای کار نیست که مشکل دارد... حرف من ، حرف انصاف است و وجدان... حرف غرق نشدن در شعارهاست..حرف من نگاه مردانه ای است که به حرف خیلی تغییر کرده است و در عمل همچنان مرد سنتی روزگاران باقی مانده است... نه به آن معنای دوران عهد عتیق... اما معنای  "زن" هنوز در فرهنگ زنگار بسته ایرانی و صد البته مرد ایرانی واژه های کدبانو، مادر بچه ها، خانه دار، دست پخت عالی و هزاران واژه دیگر را به دوش میکشد... سورنا بود میگفت، نه؟؟؟ در جامعه ای که نام پودر ماشین رختشویی در قرن بیست و یکم میشود "بانو" ... تا ته اش را باید خواند... و این جا پای قانون را نمیخواهم وسط بکشم... تنها نگاه مردانه ای را به قضاوت میکشم که آیا شده است در خلوت...جدا از شعارها و نقش بازی کردنها... نشسته باشید و فکر کرده باشید... که به پالایش این نگاه بپردازید... که آیا تو که هنوز ازدواج نکرده ای... چقدر تضمین میکنی به همه حرفهایت در عمل...در شرایط پیش آمده بعد از ازدواجت هم عمل کنی... ؟؟

 

پ.ن: تاکید میکنم... خوب هست... قصدم جمع بستن نبود و نیست...

پ.ن: مطلب تکراری است... حرف جدید نیست... درد هم درد تازه ای نیست...

چهارشنبه 5 مهر ماه سال 1385

I- تو صف تاکسی سه تا خانوم جلوتر از من داشتن در مورد موهای آقا پسری که کمی دورتر ایستاده بود صحبت میکردن... موهای فر مشکی بلند تا کمر... یکی اشون میگفت "اگه مو قراره  باعث بشه کسی به گناه بیفته... خب این آقا موهاش خیلی قشنگه...ما هم داریم لذت میبریم...پس یه روسری هم بدن این آقا بپوشه..." و من اون لحظه جای فکر کردن روی حرفش تنها کاری که کردم این بود که اون آقا رو با اون قد بلند و هیکل درشتش و سبیلهای از بنا گوش در رفته اش با روسری تصور کردم... عجب... بد حرفی هم نگفته بود ها !!!!

 

II-  چیزهایی هست و ضعفهایی... وقتی درست وسط ماجرایی ، حرفی، عملی می مانی... می فهمی چقدر  ضعیفی... چقدر مانده که راه بروی... درست زمانی که کم می آوری می فهمی زمانی از قدرت و قدرتمند بودن حرف بزنی که زور آزمایی کرده باشی... که دیده باشی که میتوانی... که ببینی توان مقابله، توان مواجهه داری... توان برداشتن قدم اول...توان رفتن...توان رسیدن...رساندن...

آنوقت همه ادعایت به یکباره...عینهو بادکنکی می ترکد...  و صدایش گوشت را کر میکند... امواج صدایش در گوشت می پیچد و تو را به خودت می آورد... خوشایند نیست...تلخ است و سخت... اما اگر نباشد که تو هر روز  حباب کله شقی و کوته فکری ات بزرگتر و بزرگتر میشود ... که اگر نباشد... تو هیچوقت نمی فهمی که این طبل  تو خالی...حقیقتا تو خالی است... و هیچی ندارد جز صدایی که آنهم هیچ فایده ای ندارد...

این موقع ها ... از خودت بدت می آید وقتی می بینی چیزی از یک طبل تو خالی کم نداری... من ِ تو فقط اسیر منم منم های بیهوده ای بوده که هیچ چیز برایت نداشته ... زهی...زهی خیال باطل...

 

III- سرت گیج می رود... سیاهی میرود و در دور باطل این چرخیدنها جز خطوطی موازی و مبهم و سیاه و سفید که گاهی خنده ها را در برمیگیرد و گاهی ضجه ها را چیزی نمی بینی و نمیشنوی... یادت هست؟؟ کودک بودی و سوار بر دستهای پدر میچرخیدی و وقتی می ایستادی سرت گیج میرفت و باقی میخندیدند و تو هم به گمانت بازی خوبی بوده و باز هم به پاهای پدر میچسبیدی که "یه دور دیگه!!"...و پدر باز دستهای ات را میگرفت و میچرخاند و میچرخاند و امروز...تو میبینی ...هنوز میچرخی و میچرخی و هنوز سرت گیج میرود و هنوز چشمهایت دو دو میزند در انتظار چیزی ... در انتظار کسی... انگار کن منتظر معجزه ای باشی که  بارها گفته اند از تو باید بجوشد و تو بی خیال چشم به انتهای راه دوخته ای و امیدی واهی...

سرت گیج میرود و این گیج رفتنها را توجیه وار میگذاری به حساب چرخش زمین به دور خودش... روی مدار خودش... که رزمره گیهایت را میسازد... که چرخش روزگار است و چرخ گردون... بسوز و بساز...و تو باز چشمهایت سیاهی میرود... و با چرخیدنهای بی هدف روز را به شب...شب را به روز میرسانی و در قهقهه ها گم میشوی  بی آنکه بدانی زمانی باید نیرویی باشد...گریز از مرکز... جانب مرکز ... که تو را پرت کند به نقطه ای دور... جایی که دیگر نچرخی روی مداری به شعاع بیهودگیها... به شعاع حماقتها...

 

 

پ.ن: از دروغ بدم میاد... همونقدر هم وقتی خودم حرفی میزنم به دروغ یا کاری میکنم ... خودم رو به محاکمه میکشونم... و سرزنش میکنم...چرا که حس تلخ بی اعتمادی رو تو وجود کسی آنچنان ریختم که فکر نکنم با هیچ عسلی این همه تلخی رو بشه از بین برد... از دروغ بدم میاد...گفتنش و صد البته شنیدنش... بی اعتمادی طعم تلخی دارد...خیلی تلخ...

شنبه 1 مهر ماه سال 1385

میگویی بنویس... که گاهی از  گریه کردن بهتر است...اما من میگویم ... تو خوب این را میدانی که در خلوت...در سکوت با خود و در خود گریستن چه احساسی دارد... انگار این روزها همه چیز یکهو با هم هجوم می آورد... اینقدر که لبخندی کوتاه را هم نعمتی به حساب می آوری... آنوقت ببین شادیهای بزرگی که "تو" میسازی اش چه ها که نمیکند...

 

پ.ن:ساقه ترد و ظریف دوستی امان هر روز گلهای تازه تری میدهد... به یمن لبخند و نگاه آرامت...