مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385

* یعنی این سرما چقدر میتواند قدرتمند باشد که در چشم بهم زدنی از استخوان هم گذشته به مغز استخوان میرسد. نوک بینی ها که از شلاق سوز سرما سرخ میشوند و مردم که سر در گریبان تنها میروند به امید زودتر رسیدن... به امید گرمتر شدن... هنوز زمستان نیامده حال و هوای اش آمده است...به یاد هفته های گذشته و لطافت هوا که قدم میزنی...دلت میگیرد...چقدر کوتاه بود هوای خالصانه و مطبوع آن روزها.... بوز ای باد سرد زمستانی... چرا که تو از ناسپاسی انسان سخت تر نیستی... یا یه چیزی تو همین مایه ها...که شکسپیر خدا بیامرز گفته بود و چه خوب گفته بود... یا هوا بس ناجوانمردانه سرد است...الان که دقت میکنم می بینم چه خوب شد اخوان و شکسپیر هم دوره و هم عصر نبودن وگرنه یه دعوای ادبی ناشی از اختلاف عقاید پیش بینی میشد... بهرحال یکی میگه بوز(فعل امر از مصدر وزیدن) ...یکی میگه نوز(فعل نهی از همان مصدر مذکور)...یکی میگه هوا ناجوانمرد و نامروت و نامرده...یکی دیگه میگه هوا خوبه... انسان رو بگو که مجموعه این نامروتی هاست...  اگر این هوا نبود..اگر دگرگونیها و لطافت و سختی هاش نبود.... الحق و الانصاف شعرا موضوع کم میاوردن واسه گفتن... اونوقت یا احتمالا همه اشعار میشد سیاسی...یا اجتماعی...عمرا هیچکس عاشقانه هم نمیگفت...هوای یکنواخت که دل و دماغ عاشقی نمیگذارد...:دی...خودمونیم اگه این هوا و نوساناتش نبود من هم موضوع نداشتم برای آپ کردن!!!!

 

* هوس یک مسافرت با اتوبوس آنهم شبانه کرده ام... همچین فرو بروی توی صندلی و از پنجره بیرون رو که اصلا معلوم نیست نگاه کنی...یعنی نگاهت بیرون باشد و ذهنت پر کشیده باشد دور ترها... نمیدانم چه چیز این سفر میتواند لذت بخش باشد... مردمی که خوابیده اند ... خر و پف شان... صدای اتوبوس... یا آسمانی که ستاره هایش معلوم نیست... یا تلاش بی وقفه تو برای دیدن مناظر... و چراغهای روشن داخل وسایل نقلیه عمومی... هر چی که هست... من یک مسافرت شبانه می خواهم آنهم با اتوبوس... مهم نیست کجا... مهم این است که پر کشیدن ذهن لذت بخشش میکند...

 

* این آقاهه میخونه: " این مهمه که میدونم...واسه من چقدر عزیزی... من که جام عشقو دادم...چه بنوشی...چه بریزی"...خوب میگه ها!!!:دی

 

 

*کاشف به عمل آمد آقای.... دانشجوی سال آخر دکترا...وقتی فکر میکنه باید به یه نفر خیره بشه... اینو تازه فهمیدم....

 

 من: چرا اینجوری نگام میکنی آقای....

آقای...: چه جوری نگات میکنم؟؟؟

من: آدم میترسه!!

آقای...: اااا...(همگی به کسر الف)...اینقدر جذبه دارم؟؟

من: یه کم...خنده دار هم هست آخه...

آقای ...: اااا(بازم به کسر الف) ...این چه جور ترسه که خنده دار هم هست؟؟

من: خب...من وقتی میترسم میخندم!! سوسک هم میبینم میخندم...

آقای... مات و مبهوت..

من (تو دلم): خاک برسرت...حرف نزنی نمیگن لالی!!!

 

پ.ن: اینروزها بدجوری همه چیز میچسبد...حتی درس خواندن..حتی امتحان دادن... ذهن که آزاد باشد... راحت پروازش میدهی دورترها... یا نه..نگه اش میداری همینجا ... کلی هم نازش را میکشی...چون جای نامربوط نمی رود...

 

 

جمله سازی هفته:

مادربزرگ: مادربزرگ من کانتر بازی میکند!!

علاقه: مریم، من به تو علاقه دارم!!

آماده: من آماده ازدواج هستم!!

نیاز: من به یک خانه و یک 206 نیاز دارم!!

 

اینها نمونه هایی از جملات ساخته شده توسط دانش آموزان کلاس سوم دبستان یکی از مدارس پایتخت میباشد...

یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385

* سه روز پیش که سرمو گذاشتم روی سینه مامان و صدای ضربان قلبش آرومم کرد… یادم افتاد احتمالا آخرین باری که بغل مامان بودم سه یا چهار ساله ام بوده.. درست زمانی که خواهر کوچیکه قدم به عرصه هستی گذاشت و من نه که مامان نخواد…چون بزرگ!!! شده بودم نرفتم بغل مامان دیگه… و بعدها که خواهر کوچیکه بزرگ شد… یعنی وقتی شد چهار ساله و داداش کوچیکه به دنیا اومد…دیگه اصلا نشد تا حالا…چون نه تنها بزرگ تر شده بودم… بلکه یک فرد فوق العاده حسود که اسمش داداش کوچیکه است اومده بود که اصولا تا همین هفته پیش جلوی چشمش نمیشد بری بغل مامان…چون آقا با اون قد و بالا به زور می اومد خودشو بین من و مامان جا میکرد…خلاصه که من دیدم تا این عقده های فروخورده کودکی فوران نکرده نقش دختری لوس را بازی کرده به آغوش گرم مادر پناه ببرم و در این میان فرصت پیش آمده را مغتنم شمرده و رفتم بغل مامان… و مامان با موهام بازی کرد و همچنین با خال کوچولوی کنار گوشم که من آخرش نفهمیدم مامان چه جوری پیداش کردن… جا دارد در این میان…از دبیر عربی داداش کوچیکه که امتحان تعیین کردن و موجبات درس خواندن داداش کوچیکه را فراهم آوردن که یه دو سه ساعتی چشم حسود این بزرگ مرد کوچک از من و مامان به دور باشد…قدردانی نمایم… از همین تریبون آزاد اعلام که نه..اعتراف میکنم… با هر قد و قواره … با هر سن و سال… و با هر ریخت و قیافه که هستید چنین فرصتی را مغتنم شمرده نگید خوبیت نداره… زشته…

 

 

* بی خیالی دارد بی داد میکند… بی خیالی از آن جهت که کک ات هم نمیگزد… این "ات" همانا مفعول میباشد دیگه؟؟؟ هوم؟؟ یعنی "کک هم تو را نمیگزد" … یا "کک تو را هم نمیگزد"...حالا چرا این کک بی نوا دستمایه ای شده است برای نشان دادن بی خیالی قطعا حکایتی دارد که به ما ربطی ندارد… اما بهرحال… کک ام هم نمیگزد… که مثلا باید یک سمینار ارائه بدهم به چه گندگی…یک امتحان به چه گندگی تر!!! …یک کار تحقیقاتی 5 ماهه هم احتمالا قرار است تا همین هفته دیگر به منصه ظهور برسد… و کار دفاع و پروژه ها یکی پس از دیگری متولد میشوند… و احتمالا دکترا هم امتحان میدهم… و باز هم احتمالا!! تافل هم شرکت خواهم کرد… پس زنده باد دلشوره که فعلا معلوم نیست کجا رفته… فقط حالشو میگیرم اگه سر امتحان بیاد…یا سر سمینار…یا سر هر واقعه مهم دیگه ای…گفته باشم…

 

 

* آها... دوستان از همگی بابت تبریکات صمیمانه... اعم از تلفنی...اس ام اسی.. کامنتی.. .آفلاینی... حضوری...خصوصی...عمومی...شفاهی...کتبی...به جهت تولد اینجانب ممنونم... کلی ذوق مرگی حاصل شد و کلی احساسات به غلیان افتاد... باشد که جبران شود... به قول دوستی افتادم تو سرازیری...اما به قول خودم من الان در پیک عمرم به سر میبرم... و حال هر کسی که بگه پیر شدی رو میگیرم...

 

م.ن: الان داداش کوچیکه پشت سر من ایستاده و مثلا من نمیدونم که چشمش به صفحه مانیتوره و داره متنی که مینویسم رو میخونه... و مثلا من خیال میکنم که داره کتابشو ورق میزنه....

* رفت!!!:دی

 

پ.ن: تا ساعت چهار بعد از ظهر وقت دارم که درس بخونم... وگرنه...وگرنه... اونوقت باید جواب چپ چپ نگاه کردنای کسی رو بدم که ایندفعه دیگه خیال نکنم حواسش به جاده باشه... و آنوقت تبعات یک درس نخواندن سه چهار ساعت میشود اینکه باقی عمرتان را ته دره سپری کنید...

 

پ.ن: توجه شود که در این متن نشانه هایی از خشونت به چشم میخورد اعم از حالگیری... زندگی ته دره و... گول لطافت مواج در پاراگراف اول رو نخورید...اینا آرامش قبل از طوفانه... یا شایدم بعد از طوفان...

 

دنیا مملو از جنایت است، زیرا در دستان کسانی است که پیش از هرکس، خود را به قتل رسانده اند و اتکا به نفس و آزادی شان را در خود خفه کرده اند....

فراتر از بودن- کریستین بوبن

 


ته نوشت: شدیدا افتادم به بیربط نویسی این روزا...میدونم... یه بحرانه...میگذره... خوب میشم...سرطان که نیست.... حالا یکی نیست بگه ... تو همه اش تو بحران به سر میبری ... اما خیلی کیف داره!!:دی

چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385

وقتی پرسید "خوشبختی " را چه تعریف میکنی؟؟ اولین چیزی که از ذهنم گذشت " آرامش" بود....زمانی که حس کنی چیزی نیست که ذهن ات را مشغول کند....دیگر چیزی نیست که تکاپوی رسیدن به آن درگیر زمان ات کند... درگیر خواستنها و نداشتنها... اینکه بدانی وظیفه ات را تمام و کمال انجام داده ای ... اینکه درد و مشکلی نباشد و یا اگر هست...اینقدر توان داشته باشی که بودنش آرامش ات را برهم نزند... همه اینها به معنای از تکاپو افتادن نیست...میشود رفت...میشود تلاش کرد... خواست...اما دغدغه هایت نباشد... ولی...جدای همه اینها...میشود وسط دنیایی کار و مشغله و فکر... روزهایی برسد که انگار تمام آرامش دنیا به یکباره به تو هدیه میشود... انگار آن روزها را ساخته اند که تو را آرام کنند... و تجربه این روزها... داشتن این روزها... میشود نعمتی که شکرش واجب است بی شک... صدای آب و صدای باد که می وزد وسط درختهای بلند و سر به فلک کشیده این باغ بزرگ...حتی صدای پر صدای کلاغها و سکوتی که با وجود تمام این صداها هنوز خودنمایی میکند...نم بارون و بوی چمن بارون خورده و خیس ...  و همراهی کسی که آرامش را بیش از پیش هدیه  میکند...بودن اش...همراهی اش ...نگاهش... همه و همه میسازند...یکی از همان روزهایی که کم پیش می آید و هر بار که می آید دنیایی میسازد برای تو... دیگر نه سربالاییها این باغ که نفس هایت را به شماره می اندازد خسته ات میکند... نه سرما که سر میخورد روی پوست صورتت گرمای اینهمه صمیمیت را محو میکند...

میدانی...من دلم را جا گذاشته ام... تنها تپشهایش مانده و بی قراری هایش... من دلم را جا گذاشته ام وسط اینهمه آرامش...

 

پ.ن:اگر روزی پرسیده شود.. آرامترین و دوست داشتنی تربن روز هایت کی بوده است...بی شک... شانزدهم آبان ماه هشتاد و پنج خواهد بود....

 

 

دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385

* وقتی خسته ای و نای ایستادن هم نداری...فکر میکنی این پاها چقدر سنگینند... همین پاها که سر جمع شاید ده کیلو هم نباشند... شاید هم باشند...وقتی خسته باشی...اینقدر که نا نداشته باشی حتی در جواب عابری که میپرسد : "ساعت دارید؟؟" دستت را بچرخانی و نگاه کنی و ساعت را اعلام کنی تنها اکتفا میکنی به حرکت سری که در نهایت خستگی بدجوری روی تن ات سنگینی میکند و بالا بیندازی اش که "ندارم"...بعد آنوقت اگر جاذبه زمین نباشد احتمالا سرت همان بالا می ماند... وقتی خسته باشی... دو شب از خستگی خوابت نمی برد و صبح اش انگار همه بی خوابیها دنیا را فرو کرده اند توی چشمهایت... آنوقت با هیچ سایه و گریم و آرایشی نمیشود پنهان کرد که تو نخوابیده ای... وقتی خسته ای فکر میکنی چقدر خوب بود اگر همین الان همه دنیا می ایستاد و یک بالشت از آسمان می آمد و تو سرت را میگذاشتی روی اش... و بعد که بیدار میشدی...نمیدانستی چقدر خوابیده ای... اصلا ماشین زمان کار افتاده یا نه... شاید هم افتاده و تو خوابیده ای و حالا برو ببین با این 2000 تومانی ها چی میتونی بخری واسه خوردن...احتمالا تا ببینن ات برت میدارند و میبرندت به همان موزه ملی خیابان امام خمینی سابق همینی که عکسش رو 2000 تومانی هاست ...فکر کنم اگر بگویی که مال مثلا سیصد سال پیش هستی راحت تر از اصحاب کهف حرف ات رو باور کنند...آخه این واقعه تاریخی یه بار تکرار شده....

 

* توی مترو سوار ترن(قطار، مترو...چی میگن بهش؟؟) میشم... هر طرف که نگاه میکنم اگه بتونم بشنوم که هیچ وگرنه اگه زحمت لب خوانی بخودم بدم.... میشه متوجه شد که بحث داغ مسافران این واگنها از مبدا تا مقصد چیست؟؟؟ "زهره... فیلم اش...خودکشی اش... زهرا.." ... شرم آوره... در کمال وقاحت کسی سرک میکشد در زندگی خصوصی کسی... و بعد حرفش میشود حرف غالب روزها... شرم آور است که در به در دنبال سی دی اش میگردند که مثلا ببینند هنرپیشه تلویزیون دست به عملی خلاف شئونات اسلامی و فرهنگی زده و هیچکس نمیگوید گناه کسی که پخش اش میکند و گناه کسی که میبیند و گناه آنکه دامن میزند به چنین چیزی بیشتر نباشد کمتر هم نیست... حالا نه که ما در مدینه فاضله ای سر میکنیم که هیچ کس به خودش حق چنین اعمالی را نمیدهد!!! چنین لکه ننگی قطعا از صحنه گیتی باید حذف شود لابد!!! آخر ما که در این کشور از این چیزها ندیده ایم و نشنیده ایم به عمرمان ... آنهم در کشور گل و بلبلی که ما داریم... یک قربانی دیگر ...یک دختر جوان دیگر هم اینچنین قربانی فرهنگ پوسیده و نخ نمایی شده که معلوم نیست از کجا سر بر آورده و تا کجا قرار است قربانی بگیرد...اگر هم فرض کنیم فعل اش گناه باشد... آیا تاوانی که میدهد بیش از اندازه نیست؟؟؟ ... نمیدانم چرا ... اما این حرفها و این آدمها و این کارها مرا بدجوری یاد ضحاک و مارهای سر دوشش می اندازد...کلمات گاهی چه وحشیانه نیشتری میشوند بر روح کسی...

 

پ.ن:فیلم را ندیده ام و نخواهم دید...دیدن اش دست کمی از جنایت ندارد ...

جمعه 12 آبان ماه سال 1385

قاب شیشه ای کنار میز کارم اولین چیزیه که تو آزمایشگاه به محض ورود میرم سراغش ...بازش میکنم تا ته و آنوقت کوههای کله برفی را در امتداد برجهای سر به فلک کشیده میبینم...راستی کار این برج هم تمام شد... اوائل امسال دو سه طبقه آخرش مونده بود و گفته بودم از اول که پنت هاوسش مال منه... حالا یه چرت و پرتی گفتم دیگه...اما هیچکس به اندازه من شاهد لحظه به لحظه قد کشیدن اش نبوده...پس من حق آب و گل یا حق مادری...یا هر حق دیگه ای برگردنش دارم... حق نظارت از هر چیزی برتر.... از ساعت ده صبح تا ساعت  شش بعد از ظهر هر بار سرم را به چپ چرخاندم و از قاب شیشه ای به آسمان و کوهها و ماشینها و برجها و دانشکده ها نگاه  کردم... طرحی تازه دیدم... آسمان ابری، نیمه ابری، همراه با غبار صبحگاهی، طوفانی، نصف اش روشن نصف اش تاریک، یه بار کله کوهها معلوم بود، یه بار نبود، یه بار نصفه از پشت ابرها سرک کشیده بودن، یه بار اصلا هیچی معلوم نبود...طبیعی است...هوا تاریک شده بود... شش تا ده هم که فقط چراغهای قرمز ماشینها معلوم بود... هنوز پنت هاوس من چراغاش خاموشه...خودم میرم رونق میدم به این پنت هاوس...از اونجا بی شک کله کوهها بهتر معلوم میشه.... اگه لک لک هم باشه که بهش سلام کنیم هر روز صبح که بهتر..(عجب توهمی)

 

فراتر از بودن کریستین بوبن...جدا از جمیع فوائد، خواندنش یک فایده بزرگ دیگر هم دارد... که میتونی همکار آزمایشگاهی ات رو که یکریز از بهم ریختگی و بی نظمی بچه ها غر میزنه، یا یه ریز اطلاعات تکراری اش رو که تا حالا هزار مرتبه به خوردت داده بدون حتی جابجا کردن کوچکترین ویرگول در ساختار جملاتش ساکت کنی... مثلا بهش بگی...بیا اینجا رو بخون ببین چه خوب گفته... 5 دقیقه ساکت میشه و میخونه و تو 5 دقیقه در آرامش کیف میکنی... 5 دقیقه که تمام شد...کارت البته با کرام الکاتبین است... چون میخواد یه سری اطلاعات دیگه اش رو بریزه بیرون...البته اطلاعات اش الحق و والانصاف برای اولین بار که شنیده ای مفید بوده و یاد گرفته ای اما حیف که آپ تو دیت اشان نمیکند...هی همه را دوباره و سه باره قرقره میکند... حیف!!

 

امروز، جمعه، عجب لذتی دارد...یکروز alarm گوشی ات رو کوک نکرده باشی که کله سحر مارش نظامی بزنه و خبردارت کنه... تا لنگ ظهر هم میتونی بخوابی... بعد دو سه تا اس ام اس میزنی واسه عزیزی و جای صبح بخیر باید بگویی ظهر بخیر... و بعد جهت خالی نبودن عریضه کمی با جاروبرقی و تی کشیدن کیف کنی(خب کیف کردن که نداره اما دلداری خوبیه) بعد بنشینی پای کامپیوتر... نهار هم چلو کباب داریم... شکلات، چلو کباب، لواشک، آلبالو خشکه و پسته و بادام خام چیزهایی هستند که من شدیدا در برابرشان غیر قابل کنترل میشوم...

داربی، دربی، یا همان مسابقه دو تا تیم همشهری، یا در مقیاس کلی تر و خودمانی تر مسابقه استقلال و پرسپولیسه انگار امروز، میگم چرا داداش کوچیکه اینقدر هیجان زده است... من اصولا باید امروز سر امتحان تافل دانشگاه می بودم خیر سرم... شرکت نکردم... نمیدونم چرا همه بچه ها خیال میکردن من شرکت میکنم... شایعات بدجوری مثل برق پیش میرن و مثل رعد میغرند...فقط صدایش نمیدانم چرا تنها گوش موضوعات انشا را کر میکند و برقش هم همان بی نواها را میگیرد...

 

پ.ن: دارم به این نتیجه میرسم که دنیا رو آب ببره من یکی رو به شخصه خواب میبره... من چرا اینقدر از دنیای اطراف بی خبرم این روزها!!!!

پ.ن: این روزها و این هوا و این حال و هواها...بدجوری هوس عاشقی رو میندازه به جون آدم... حس خواستن... حس بودن...

 

   1      2    >>