مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385

وقتی پرسید "خوشبختی " را چه تعریف میکنی؟؟ اولین چیزی که از ذهنم گذشت " آرامش" بود....زمانی که حس کنی چیزی نیست که ذهن ات را مشغول کند....دیگر چیزی نیست که تکاپوی رسیدن به آن درگیر زمان ات کند... درگیر خواستنها و نداشتنها... اینکه بدانی وظیفه ات را تمام و کمال انجام داده ای ... اینکه درد و مشکلی نباشد و یا اگر هست...اینقدر توان داشته باشی که بودنش آرامش ات را برهم نزند... همه اینها به معنای از تکاپو افتادن نیست...میشود رفت...میشود تلاش کرد... خواست...اما دغدغه هایت نباشد... ولی...جدای همه اینها...میشود وسط دنیایی کار و مشغله و فکر... روزهایی برسد که انگار تمام آرامش دنیا به یکباره به تو هدیه میشود... انگار آن روزها را ساخته اند که تو را آرام کنند... و تجربه این روزها... داشتن این روزها... میشود نعمتی که شکرش واجب است بی شک... صدای آب و صدای باد که می وزد وسط درختهای بلند و سر به فلک کشیده این باغ بزرگ...حتی صدای پر صدای کلاغها و سکوتی که با وجود تمام این صداها هنوز خودنمایی میکند...نم بارون و بوی چمن بارون خورده و خیس ...  و همراهی کسی که آرامش را بیش از پیش هدیه  میکند...بودن اش...همراهی اش ...نگاهش... همه و همه میسازند...یکی از همان روزهایی که کم پیش می آید و هر بار که می آید دنیایی میسازد برای تو... دیگر نه سربالاییها این باغ که نفس هایت را به شماره می اندازد خسته ات میکند... نه سرما که سر میخورد روی پوست صورتت گرمای اینهمه صمیمیت را محو میکند...

میدانی...من دلم را جا گذاشته ام... تنها تپشهایش مانده و بی قراری هایش... من دلم را جا گذاشته ام وسط اینهمه آرامش...

 

پ.ن:اگر روزی پرسیده شود.. آرامترین و دوست داشتنی تربن روز هایت کی بوده است...بی شک... شانزدهم آبان ماه هشتاد و پنج خواهد بود....