جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385

* سه روز پیش که سرمو گذاشتم روی سینه مامان و صدای ضربان قلبش آرومم کرد… یادم افتاد احتمالا آخرین باری که بغل مامان بودم سه یا چهار ساله ام بوده.. درست زمانی که خواهر کوچیکه قدم به عرصه هستی گذاشت و من نه که مامان نخواد…چون بزرگ!!! شده بودم نرفتم بغل مامان دیگه… و بعدها که خواهر کوچیکه بزرگ شد… یعنی وقتی شد چهار ساله و داداش کوچیکه به دنیا اومد…دیگه اصلا نشد تا حالا…چون نه تنها بزرگ تر شده بودم… بلکه یک فرد فوق العاده حسود که اسمش داداش کوچیکه است اومده بود که اصولا تا همین هفته پیش جلوی چشمش نمیشد بری بغل مامان…چون آقا با اون قد و بالا به زور می اومد خودشو بین من و مامان جا میکرد…خلاصه که من دیدم تا این عقده های فروخورده کودکی فوران نکرده نقش دختری لوس را بازی کرده به آغوش گرم مادر پناه ببرم و در این میان فرصت پیش آمده را مغتنم شمرده و رفتم بغل مامان… و مامان با موهام بازی کرد و همچنین با خال کوچولوی کنار گوشم که من آخرش نفهمیدم مامان چه جوری پیداش کردن… جا دارد در این میان…از دبیر عربی داداش کوچیکه که امتحان تعیین کردن و موجبات درس خواندن داداش کوچیکه را فراهم آوردن که یه دو سه ساعتی چشم حسود این بزرگ مرد کوچک از من و مامان به دور باشد…قدردانی نمایم… از همین تریبون آزاد اعلام که نه..اعتراف میکنم… با هر قد و قواره … با هر سن و سال… و با هر ریخت و قیافه که هستید چنین فرصتی را مغتنم شمرده نگید خوبیت نداره… زشته…

 

 

* بی خیالی دارد بی داد میکند… بی خیالی از آن جهت که کک ات هم نمیگزد… این "ات" همانا مفعول میباشد دیگه؟؟؟ هوم؟؟ یعنی "کک هم تو را نمیگزد" … یا "کک تو را هم نمیگزد"...حالا چرا این کک بی نوا دستمایه ای شده است برای نشان دادن بی خیالی قطعا حکایتی دارد که به ما ربطی ندارد… اما بهرحال… کک ام هم نمیگزد… که مثلا باید یک سمینار ارائه بدهم به چه گندگی…یک امتحان به چه گندگی تر!!! …یک کار تحقیقاتی 5 ماهه هم احتمالا قرار است تا همین هفته دیگر به منصه ظهور برسد… و کار دفاع و پروژه ها یکی پس از دیگری متولد میشوند… و احتمالا دکترا هم امتحان میدهم… و باز هم احتمالا!! تافل هم شرکت خواهم کرد… پس زنده باد دلشوره که فعلا معلوم نیست کجا رفته… فقط حالشو میگیرم اگه سر امتحان بیاد…یا سر سمینار…یا سر هر واقعه مهم دیگه ای…گفته باشم…

 

 

* آها... دوستان از همگی بابت تبریکات صمیمانه... اعم از تلفنی...اس ام اسی.. کامنتی.. .آفلاینی... حضوری...خصوصی...عمومی...شفاهی...کتبی...به جهت تولد اینجانب ممنونم... کلی ذوق مرگی حاصل شد و کلی احساسات به غلیان افتاد... باشد که جبران شود... به قول دوستی افتادم تو سرازیری...اما به قول خودم من الان در پیک عمرم به سر میبرم... و حال هر کسی که بگه پیر شدی رو میگیرم...

 

م.ن: الان داداش کوچیکه پشت سر من ایستاده و مثلا من نمیدونم که چشمش به صفحه مانیتوره و داره متنی که مینویسم رو میخونه... و مثلا من خیال میکنم که داره کتابشو ورق میزنه....

* رفت!!!:دی

 

پ.ن: تا ساعت چهار بعد از ظهر وقت دارم که درس بخونم... وگرنه...وگرنه... اونوقت باید جواب چپ چپ نگاه کردنای کسی رو بدم که ایندفعه دیگه خیال نکنم حواسش به جاده باشه... و آنوقت تبعات یک درس نخواندن سه چهار ساعت میشود اینکه باقی عمرتان را ته دره سپری کنید...

 

پ.ن: توجه شود که در این متن نشانه هایی از خشونت به چشم میخورد اعم از حالگیری... زندگی ته دره و... گول لطافت مواج در پاراگراف اول رو نخورید...اینا آرامش قبل از طوفانه... یا شایدم بعد از طوفان...

 

دنیا مملو از جنایت است، زیرا در دستان کسانی است که پیش از هرکس، خود را به قتل رسانده اند و اتکا به نفس و آزادی شان را در خود خفه کرده اند....

فراتر از بودن- کریستین بوبن

 


ته نوشت: شدیدا افتادم به بیربط نویسی این روزا...میدونم... یه بحرانه...میگذره... خوب میشم...سرطان که نیست.... حالا یکی نیست بگه ... تو همه اش تو بحران به سر میبری ... اما خیلی کیف داره!!:دی