مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 آبان ماه سال 1385

*در این روزهای بارانی هیچ صحنه ای وسوسه انگیز تر از تخت خواب بهم ریخته با دو تا پتو و اتاق نیمه تاریک که نور صبحگاهی بارانی از پشت پرده طلایی رنگش  منظره سکر آوری به اتاق میدهد نیست...بخصوص اینکه شب قبل دیر خوابیده باشی... لباست کم باشد و تو از سرما بلرزی و اجازه نداشته باشی بپری توی تخت و دو تا پتویی که تا همین چند لحظه پیش زیرشان خزیده بودی بیندازی روی ات و بروی تا خواب پادشاه هفتم...حالا سوم هم شد عیبی ندارد... به شرطی که خواب پادشاه ببینی... نه اینکه از کابوسهای شبانه با گرومب گرومب قلبت بپری و دلت بخواهد کسی باشد که در آغوشت بگیرد و آرامت کند و مطمئن ات کند که خواب بوده ...

در این روزهای بارانی هیچ چیز بهتر از یک کافی میکس آنهم در لیوان قرمز رنگ ات نیست که بنوشی و البته امروز فهمیدم...میشود در پیاده رویی خلوت هم قدم زد... با کسی که همراهی اش کلی نعمت است و باران هم بیاید و تو همچنان که راه میروی کافی میکس بنوشی و غر هم بزنی...(از همراه گرامی اگر پرسیده شود به احتمال قریب به یقین از این بخش "غر زدن اش" فاکتور خواهد گرفت)

در این روزهای بارانی ..هوای قبل از بارون و بعد از بارون بدجوری میچسبد در حالیکه بوی بارون بپیچد توی سرت و سرما بلغزد روی پوست ات و تو از سرما مچاله شی و گاهی قطره هایی از نمیدانم کجای آسمان بخورد توی سر و صورتت تو خیال کنی کنار دریا ایستاده ای و باد نم دریا را روی صورتت میپاشد...

در این روزهای بارانی... میتوانی بی خیال همه نگاههای کنجکاو و حریص و احیانا از روی عادت عابران...برگه زرد آلو بخوری و قدم بزنی و هی قدم بزنی و نفس عمیق بکشی و به هیچ چیز فکر نکنی...

در این روزهای بارانی ...

خب باران که بند نمی آید... هوا همچنان ناپایدار مانده و کی به سطح پایدار میرسد خدا عالم است و بس... پس عجالتاٌ لذت ببریم از خنکی هوا و تبعات لذّت بخش اینچنینی...باشد که رستگار شویم...

 

*از دست و دلبازی های استاد راهنمای گرامی بدجوری همگان ذوق مرگ میشویم...یعنی کافی است لب تر کنی که اگر فلان ماده را داشتم شاید...شاید...شاید میشد یه کارایی باهاش کرد... همون هفته ...نهایتا هفته بعد ماده روی میز کارته... اونوقت آخ می مونی تو رودربایستی... حالا باید با این ماده یه کاری دست و پا کنی دیگه.... که اگه نتونی اونوقت باید از خجالت همه اشو بخوری... یا کافیه فقط یه کتاب جدید بنویسه...یا ترجمه کنی... در جا چند تا جلد میاره تو آزمایشگاه و یکی یه دونه به همه میده... دم عیدها که دیگه وصفش رو قبلا به سمع و نظرتون رسوندم...عیدی میده در حد تراول... حالا اینا هیچی... کافیه بگی دلم میخواد مقاله ام X-Ray داشته باشه.... در جا کریستالهاتو میگیره میفرسته روسیه... کلی هم پول خرجش میکنه که تو آرزو به دل از دنیا نری... اونوقت... با وجود چنین استادی... باید خیلی قدر نشناس باشی که کار نکنی... آخ که چقدر از آدمای دست و دلباز خوشم میاد... هیچی بدتر از این نیست که یکی وقت خرج کردن تجسم آدمی باشه که داره جون میده...

 

پ.ن: "در گوش سالمم زمزمه کن" ساعت 20:30 کانال یک را از دست ندهید...هر شب...

شنبه 6 آبان ماه سال 1385

 

* بی خوابی زده به سرم...از اون بیخوابیهای شبانه که کلافه ام میکنه...از همونایی که باید تمام تلاشم رو بکنم که ذهنم درگیر نشه..پرت نشه... به جاهایی که جز ناراحتی برام چیزی نداره و دست کم کاری که میکنه اشک هام رو از گوشه چشمم جاری میکنه... کتاب میخونم...میام تو نت... مقاله میخونم... مینویسم... اما فایده نداره...امشب هم تا طلوع بیدارم بی شک... شما آسوده بخوابید...

 

* صدای قطره های بارون میخوره رو کانال کولر و صدای چلپ چلپ آب که زیر چرخهای ماشینا به گوشم میرسه...یادم میندازه که امروز با اختیار خودم... و علیرغم عدم تمایلم به زیر بارون ماندن و ایستادن رفتم پشت بوم...زیر شر شر بارون...فقط زمانی بخودم اومدم که از سر و صورت و موهام آب میچکید..الحق و والانصاف چسبید...

 

پ.ن:دلم هنوز شور میزنه

پ.ن: "مهم نیست تو یه مبارزه کی رو از پا در میاری...مهم اینه که به کی فرصت زندگی میدی..." از عصر تا حالا ذهنمو مشغول کرده همین یه جمله... کجا مصداق داره...یا میتونه داشته باشه... یه کم یه جوریه...

 

آرزوهای بزرگ:

دل من از آسمون معجزه میخواد...

سه شنبه 2 آبان ماه سال 1385

 

*عوض شدم... خیلی چیزها تغییر کرده... شاید تو ندانی... شاید هیچکس نداند ... که عوض شده ام... میدانی... گاهی شک میکنم...که زندگی یعنی تغییر؟؟ یا زنده ام که تغییر کنم؟؟ یا تغییر میکنم چون زندگی کنم؟؟؟ .. و بعد در این دور تسلسلها گیج میشوم و میزنم به دنده بی خیالی ... که حقیقتا چه فرقی هم میکند...گیریم که جواب را پیدا کردی... در هر حال تغییر میکنی...

علت تغییرها را میدانی...گاهی هم نمیدانی... حتی گاهی در مرز بین گذشته و امروزت می مانی... که کدام درست تر بوده... که خوب شده ای یا بد... و این خوب نیست... مگر نه اینکه باید تغییراتت به مثبت بگراید... پس اگر شک میکنی...دلیلش عدم شناخت است...نسبت به خودت.... به تغییر... هنوز هم در گیر و دار بایدها و نبایدهای اجتماعی مانده ای... چه کسی گفته است هرچه جمع میگوید یعنی ارزش... و چرا علیرغم اینکه می دانی غلط است...باز هم در تغییر دادن میلغزی؟؟؟

اینکه میگویم عوض شده ام...نه اینکه خوب شده باشم...بر عکس... بد شده ام...خیلی بد... انگار قاطی کرده ام...همه چیز را با هم... خوبی و بدی...هنجار و ناهنجار... تلخی و شیرینی...

زندگی اینقدر مهلت در اختیارت نمیگذارد که شیوه آزمون و خطا را پیش بگیری...اینقدر به بن بست بخوری که راه را پیدا کنی...زندگی... مازهای شیشه شهر بازی نیست... گاهی هر بار که سرت به شیشه ها بخورد... دردت میگیرد...اما اگر در یک برخورد سرت گیج برود و دیگر نتوانی ادامه بدهی چه؟؟؟ ... زندگی آزمون و خطا نمیشناسد... راه را باید پیدا کنی...با درایت... حتی با تغییر... و .... و.... من خسته ام....

 

 

**از سختی ها نمیشود گفت راحت و بی دغدغه... گاهی اینقدر تلخند که خودت هم از مزه مزه کردنشان بیزاری... چه برسد به گفتن... انگار بخندیم بهتر است... به روی خودمان نیاوریم... باشد که بگذرد...

 

 

***با دو تا انگشت طیفهای IR لوله شده را میگیرم... با یک دست ظرف حاوی شیشه های پنی سیلین پر از نمونه... با بقیه انگشتهای همان دست که طیفها را گرفته ام پلاستیک نان و باقی خرت و پرتها برای افطار...با آرنجم دکمه آسانسور را میزنم... تا برسم طبقه دوم و آزمایشگاه...

ماشین را که می آورم داخل پارکینگ میروم که در را ببندم... چهار تا ... چهار تا خرمالو هست که رسیده اند و من قدم میرسه که بچینمشون...دلم نمیاد بی تفاوت بگذرم...اونا رو میچینم و میرم که در ماشین رو قفل کنم... با یه دست چهار خرمالو رو گرفتم...با یه دست دیگه... در عقب رو باز میکنم که کیف و باقی وسایل رو بردارم... اونا رو که برمیدارم ... اس ام اس میرسه و میخوام بخونمش... حالا باید در همون حال در رو هم قفل کنم... تازه سوییچ رو که میندازم تو چیبم باید کلید در خونه رو در بیارم که در رو باز کنم...

 

اوم...اینجاست که آدم آرزو میکنه... که یا بیشتر از دو تا دست داشت... یا مثل کارآگاه گجت ... ای دستهای پرتوان ...برسید به داد این ناتوان... یا یه جو عقل... یا...یا یه کم صبر...

 

 

 

پ.ن: آمده بودم که بنویسم میدونم قضیه چیه...باشد وقتی دیگر...

 

پ.ن کنکوری: من دکترا:

الف- میخوانم         ب- نمیخوانم

 

 

<<    1      2