خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385

خوابم می آید...خوابم می آید...پلکهایم سنگین  سنگین است و من به زور میخواهم بازشان نگه دارم... نمیدانم این چه مرضی است که در اوج بیخوابی ... میخواهم بیدار باشم و به هزار کار مانده روی دستم برسم... نمی دانم این چه مرضی است که وقتی خوابم می آید لج میکنم که نخوابم... انگار حوصله خوابیدن در من نیست...درست مثل لحظاتی که حوصله خوردن در من نیست...حوصله ...حوصله...

حالا باید سخت تر کار کنم... هر چند امیدی نیست... اما باید کار کنم... با نشستن و خواستن.... خواستن و نرفتن که نمیشود... اما درست زمانیکه میخواهم بهتر باشم...به تمام معنا خراب میکنم...یعنی خراب کردم... خنده دار بود امروز...خیلی خنده دار... حالا که مرور میکنم بیشتر خنده ام میگیرد و احتمالا لپهایم گل هم بیندازد از خجالت... مهم نیست..آماتوری است و هزار چم و خم...

خوابم می آید...خوابم می آید...احتمالا پرت و پلا هم بنویسم... اما... میخواهم اینبار مثل معدود روزهای دیگر زندگی ام ببینم ته این دل بیچاره چه میگوید...دارم فکر میکنم این منطقی که دم میزنم از داشتنش اینقدر توجیه گر هست که واقعیات را نبیند... این قدر درگیر غول توجیه ... که به ساز دل میرقصد و اگر کارش پیش رفت که میگوید منطقم حرف ندارد... و اگر خراب شد... می رود سراغ توجیهات.... دارم یاد میگیرم... گاهی احساس آدم صادق تر است از منطق و حتی منطقی تر... ولو این احساس به تو بگوید رها کن خیلی چیزها را... یا بگوید محکم باش و بایست...

خوابم می آید...خوابم می آید.... گاهی فکر میکنم کاش میشد نفهمید... کاش میشد ذره بین را از چشم برداشت  و بی خیال نکته ها فقط رفت... اما آدم یاد مسافر جاده هایی می افتد که کوههای بلند و مناظر زیبا را میبیند ...حالا تو بگیر این مسافر زمین شناس هم باشد...آنوقت خاک تک تک کوهها و سنگها را آنالیز کند ...کدام بیشتر لذت میبرند؟؟... میدانم میدانم..همه بستگی به روحیه آدمها دارد و الویتهایشان...اما آنجا گیر میکنی که ندانی کدام را میپسندی...اینها دغدغه های یک دختر بیست و چهار ساله نباید باشد به گمانم... دیر رسیدم لابد... شاید هم زود رسیدم و هنوز اندر حل معما در کوچه پس کوچه وجود پرسه میزنم... بهرحال...هر چه هست... باید زودتر از اینها حل میشد... یعنی وقتی بحث دیدن و فهمیدن پیش می آید..آدم میداند کدام بهتر است...اما...اما ... پذیرش واقعیت چیزی نیست که پذیرفته باشیم اش ...بی چون و چرا... یا میپذیریم اما سخت...

 

پ.ن: دلم میخواهد امشب یک خواب خوب ببینم...

سه شنبه 21 آذر ماه سال 1385

در این اتاق روشن  و ساکت  با پرده های آویخته که می نشینی، انگار ذهنت یخ می بندد...افکار تو در قالب قالبهای یخی می شوند که یکی یکی می افتند و آب می شوند و در هم... در این اتاق ساکت و آرام انگار زندگی یخ می زند. من این جا را دوست ندارم... تنها دلیل سکونم شاید سکوتش باشد. اینجا میز و صندلی ها به هم دهن کجی می کنند. کامپیوتر از رده خارج که یادم هست با ضربه پایم restart می شود در کنار این دستگاه طیف سنجی که به گفته آن انگلیسی از آکسفورد آمده، حسابی اینجا را well-equipped  کرده است نماد خوبی از این دهن کجی هاست. رو بروی قاب شیشه ای می نشینم و مینویسم و می نویسم... و حتی اندکی تمایل در کنار زدن این لووردراپه های نو اما بی رنگ و بدشکل در من نیست. یک بار که به شوق کنارشان زدم جز نمای آجری آجری رنگ ساختمان چیزی ندیدم. این ساختمان مضحک ترین نوع معماری را دارد...حیاطی چهارگوش در میانه که انگار هیچ راهی به درونش نیست و اتاقها در راهروهای پیچ خورده اطراف حیاط... تنها منظره مقابلت اتاقهای روبروست که برای رسیدن به آنها باید همه ساختمان را دور بزنی...

هوای بارانی امروز ، هوایی ام کرد به ریختن یک لیوان چای و دور انداختن همه ترجمه ها و طیفها و نوشته ها. دلخوش صدا و بوی باران تکیه داده ام به این صندلی چرخ دار مشکی که شیک ترین شیئ این اتاق است و چای داغ مینوشم بدون قند... اینجا ... هر بار جز چند کلمه کوتاه در من رد و بدل نمی شود. سلامی به سر در باغ ملی که در کمال تعجب هنوز شیر و خورشیدش خودنمایی میکند و سلام و صبح به خیری به آقای آبدارچی قد کوتاهی که چای ریختن تنها بخشی از شرح وظایفش است که خوب میداندش و مرا یاد خانه زادهای خانه های اربابی می اندازد. چای می ریزد بی هیچ حرفی...یکبار قند تعارفم کرد..فهمیده است همیشه یادم می رود چیزی بیاورم برای فرار از تلخی چای... و احوالپرسی با خانم کارشناس این بخش که اگر بیشتر پای حرفهایش بنشینی جز تعریف  و تمجید و خودستایی چیزی عایدت نمی شود...

اینجا که راه می روم... هر بار به یاد فروغ ... حس میکنم انگار... مردم اینجا طناب دار یکدیگر را در ذهنها می بافند در حالیکه لبخند تصنعی اشان به یکدیگر دلخوششان می کند... اینجا تنها جای دنیا نیست که سرد است و خسته کننده و دل آزار... اینجا مشتی از خروارها تظاهر و بی تفاوتی است... من دلم می سوزد... من دلم به حال این جامعه یخ زده نمور می سوزد... همه جای دنیا به قشنگی دوستیها و شیطنتهای دوران جوانی نیست که در دانشگاه جولان بدهی و کک ات نگزد که جایی بیرون از همین دانشگاه که امروز دست و پای ات را می بندد حتی... زندگی یخ میزند... باشد که خورشید گرممان کند...

 


پی نوشت نامربوط: به قول دوستی...طی یک عمل انتحاری(تا حدودی ناموفق) مقادیر عظیمی آب جوش روی پای اینجانب ریخته که اتفاقی نیفتاده است جز ترکاندن گوشی موبایل اینجانب که در جیب روپوش ازمایشگاه میزیست... از آن جایی که کلیه شماره تلفنها در حافظه گوشی موبایل سیو بوده پس من الان بی هیچ شماره تلفنی به سر میبرم...لذا تقاضا میشود از دوستانی که قبلا شماره اینجانب را داشته اند و اینجانب هم شماره آنها را داشته است...  و اگر همچنان تمایل به حفظ رابطه ای دارند... اینجانب را مرهون لطف خویش نموده یک اس ام اس همراه با معرفی کامل خود بفرستند... قول میدهم سر عقل آمده این بار همه را روی حافظه سیم کارت ذخیره بنمایم... با تشکر...اینجانب

 

پی نوشت مربوط به پی نوشت نامربوط: الان اینجانب جو گیر استفاده از کلمه "اینجانب" می باشد...

 

پی نوشت مربوط: فکر کنم همه حس و حال سرد پست مزبور با این پی نوشتهای بی ربط ریخت به هم... هیچ حسی ندارم که خوب شد ریخت بهم یا بد شد... میگن نوشته ها مثل بچه های آدم می مونن... بده آدم نسبت به حال و هوای بچه اش بی تفاوت باشه...

 

چهارشنبه 15 آذر ماه سال 1385

اینجا زیر زمین است... جایی نه در اعماق آن که ژول ورن میگفت... نه نزدیک به هسته ای که پر است از آهن و آن دیگری که یادم نیست چه بود...- این کبالت فسقلی کمی در ذهنم اینور آنور می پرد...از همان اول هم زمین شناسی ام افتضاح بود..- اینجا زیر زمین است... اختلافش با روی زمین ظاهرا چند پله ناقابل است و جایی است که بعد از سالها کمی تکنولوژی برتر قرون گذشته تاریخ در آنجا قدمی زده است و گوشه چشمی انداخته است... مثلا اینجا...همین جا ...زیر زمین پله برقی داریم... خب... ما در این مملکت گل و بلبل روی زمین اش هم به زور پله برقی داریم..چند تایی پل هوایی و چند تایی فروشگاه و پاساژ... اینجا زیر زمین است و انگار همه این آدمهای زیرزمینی با همه آن آدمهای روی زمین فرق دارند... اینجا...زیر زمین...انگار همه آدمها یک جور دیگر هستند...اینجا سوار ترن که میشویم... آدمها خیال میکنند کف ترن چون آسفالت نیست... یا چون مثل کف اتوبوس و مینی بوس نیست...پس تمیز است...برای همین وقتی روی صندلی جا نباشد روی زمین مینشینند... چهارزانو...دو زانو...زانو در بغل... اینجا ... آدمهای خیال میکنند چون زیر زمین است پس میشود هر کاری کرد... مبشود امید داد بزند"من به تو نه نمیگم" و صدایش از ته گلوی گوشی موبایلی از  این سر واگن برسد آن سر واگن...بی خیال گوش و حوصله و اعصاب دیگری... اینجا...زیر زمین ... میشود کسی را زیر دست و پا له کرد و عذر خواهی هم نکرد...آخر اینجا زیر زمین است.... اینجا میتوان اصلا نفهمید...میتوان نفهمید که بچه ای دارد زیر دست  و پا له میشود... خانمی باردار است... میتوان کله سحر جیغ زد و ذهن آشفته مسافرانی که به زور از رختخواب بیرون آمده اند و تا غروب هم خبری از آن رختخواب گرم و نرم نیست و دلشان خوش است به همین چند دقیقه قبل از شروع کار را بر هم زد... چون جوانی است و هزار چم و خم... دانشجوی سال اولی نسل نمیدانم چندمی...که می تواند هر کاری بکند...حتی میتواند فحشهای آنچنانی ردیف کند...ای بابا..اینجا زیر زمین هم زن و بچه مردم رد میشوند... اینجا چیزی به نام خط قرمز مفهومی ندارد... همان خط قرمز رنگ کلفتی که باید مثلا پشت اش ایستاد که مبادا شیطان گولت بزند و هلت بدهد روی ریل... آخر اینجا دیگر ترس معنایی ندارد... احتمالا از وقتی که اینجا...زیر زمین... یک نفر در ریل افتاد و یک بار لوله آب ترکید و یک بار هم مخ کسی را متلاشی کردند با اسلحه...مردم زیر زمینی شجاع تر شده اند... این خط قرمز کلفت را نمیبینند... یعنی می بینند..اما نادیده میگیرند...دیگر چه انتظاری است که خط قرمزهای نامریی ذهنها نادیده گرفته نشوند؟؟... اینجا تنها چیزی که اهمیت دارد... داشتن جای مناسب است... مثلا جایی که بشود دستت را به میله بگیری... این میله را گرفتن هم فقط عادتی شده است... از بیرون ترن که نگاه میکنی... هر واگن را درست مثل یک جعبه خرما میبینی... و مسافران... خرماهای چیده شده کنار هم... دیگر نیازی نیست دستت به جایی بند باشد... به همت و یاری ملت همیشه در صحنه قرص و محکم سر جای ات می ایستی... اصلا جریانی ایجاد نمیشود...ویسکوز ویسکوز... اینجا زیر زمین... خاک بر سرت میشود اگر کمی دیر بجنبی...یا چون پشت در می مانی... یا لای در... یا زیر دست و پا... اینجا آدمها با هم غریبه اند... گاهی فکر میکنم... اینجا زیر زمین...انگار همه عریانند...ذهنها عریانند... و این عریانی مشمئز کننده است... وقتی میرسی به جایی که میبینی...این ماییم...  همان آدمهای روی زمین... دلت را خوش میکنی که ایستگاه بعدی که برسی روی زمین... به همه دنیا سلام میکنی... اینجا همه نقابهایشان را میزنند... اما دل خوش سیری چند؟؟؟... روی زمین...فقط تو چشمهایت را میبندی... شاید نقاب خودت اینقدر سنگین باشد که فرصت سر بلند کردن و نگاه کردن به اطراف را ندهد..اما اگر کمی دقیق شوی...فقط کمی... به این نتیجه میرسی... که ما ... همین ما که ناممان را ملت گذاشته اند... هر بلایی سرمان می آید...حقمان است...

 

پ.ن: گاهی که شروع میکنم به نالیدن...یادم می آید من هم یکی از همه این مردمم... من... خانواده ام...دوستانم.. همه آن آدمهایی که دوستشان دارم...قبولشان دارم... همه آن آدمهایی که مثل من می نالند از این همه بی هویتی و بی اخلاقی...اشکال همین جاست که همه ما میدانیم که جریان بی اخلاقی دارد جامعه امان را مثل سیلابی می برد و می بلعد  و خودمان هم تن میدهیم به این سیلاب و تنها جیغ و داد میکنیم... حتی دست و پای هم نمیزنیم....


بعد التحریر:

 

1- فردا روز ماست (ما است)...ما یعنی دانشجو... همین

2- امروز سالگرد فوت اصحاب رسانه بود... کوچه پایینی پلاکارد مشکی زده...  واسه همسایه خبرنگارمون که فوت کرد... امروز که شنیدم سالگرده ...گفتم.... "هی.... چه زود گذشت"...بعد به خودم نهیب زدم... که تو نمیدونی.. حتما نمیدونی برای اونا که عزیزشون رو از دست دادن مثل یه قرن گذشت...همین