خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 دی ماه سال 1385

پیش بینی می شود ظرف فردا و پس فردا موج عظیمی از خشم و توهین و بد و بیراه به مسوولان این دانشگاه سرتاسر دانشکده را برداشته و شور و حال وصف ناپذیری اقصا نقاط دانشکده را پر کند...آنها که شاهد بودند بر ماجرا با آب و تاب فراوان ماجرا را دوبله و سوبله و به سبک یک کلاغ چهل کلاغ به آنها که نبودند که ببینند منتقل کنند...پیش بینی می شود...برخی اساتید زخم خورده از دانشگاه، مخالف با سیستم مدیریتی و مدافع حقوق شخصی در گوش دانشجویان بخوانند که بروید اعتراض کنید..اعتصاب کنید... پیش بینی می شود که چند جوان خام جویای نام پرچم دار تحصن و اعتصابات شده و پیش قدم می شوند جهت تعطیلی آزمایشگاهها و می روند سمت دفتر ریاست تا خشم خود را از اتفاق مشروحه در پست قبل بیان دارند.. و در این میان... پیش بینی میشود باز... که برخی دانشجویان از همان ابتدا بی طرفی خود را اعلام کرده و هر چه در گوششان بخوانی که عزیز من... اعتصاب است...تعطیل کن این کار و جمع کن بند و بساط را... سرش را بیندازد پایین و بگوید...من که نبودم که بمیرم..به من ربطی ندارد... پیش بینی میشود...پس از بروز خشم و اعلام عدم رضایت... ریاست دانشگاه ابتدا با زبان چرم  و نرم بیان می دارد...به جای این کار ها بروید یک نامه نوشته زیرش را امضا کنید بیاورید...در اسرع وقت به آن رسیدگی خواهد شد...برخی ساکت می شوند ... چون اصولا یاد نگرفته اند که این نامه بازیها همیشه کشک بوده است... و عده ای هم می فهمند چون از این نامه ها زیاد نوشته اند و جوابی نگرفته اند...پس قبول نمیکنند...نتیجتا عکس العمل ریاست محترم!!!!!! این خواهد بود... که از در همدردی وارد شود...پیراهن سیاه پوشیده..دو قطره اشک بریزد و بخواهد غرور دانشجو را تحریک کند...که شما دانشجویان این مرز و بوم از جان خود جهت پیشرفت این مملکت می گذرید و این قابل تقدیر است و سفارش میشود در آن دنیا اجرتان را بدهند...عده ای که اعتقاد فراوان به اینگونه اجر و مزدها دارند ساکت مینشینند و دلخوش به امید اجری که میگیرند عزم اشان را جزم میکنند که بروند جانشان را که گویی از سر راه آورده اند فدای پیشرفت علمی کشور کنند... اما آنهایی که این حرفا به گوششان نمی رود...ایستادگی میکنند.... رییس دانشکده که دیگر جان اش به لبش رسیده فکر کرده و میفهمد که بهترین کار این است که دانشجویان را محکوم کند.... و... میگوید: سهل انگاری دانشجو را ما نباید پاسخگو باشیم... تقصیر ما و ضعف مدیریتی نیست...بروید پی کارتان بگذارید کارمان را بکنیم...با این کارتان و این شلوغ بازیها جلوی پیشرفت کار را میگیرد... بگذارید درست و اصولی ببینیم اشکال از کجا بوده است....اما چون دانشجویان میدانند که مرحوم چهارسال بوده که با چنین وضعیت و سیستمی کار کرده...پس ناشی نبوده و اشکال جای دیگر است...پس اعتراض بیشتر شده... و اینجاست که رییس دانشگاه باید برود سراغ دست پیش را گرفتن و جلوگیری از مبادا زبانم لال پس افتادن... پس اعلام میکند که ... ما باید جوابگوی خسارات وارده باشیم...اصلا چه خاکی بر سرمان بریزیم که سقف آزمایشگاهها پایین آمده... پنجره ها شکسته... تجهیزات رفته روی هوا..... چه کسی جوابگو خواهد بود؟شما؟؟؟؟... اینجاست که برخی دانشجویان از ترس اینکه مبادا هزینه خسارات وارده از گلوی مبارکشان کشیده شود بیرون حرفها را قورت داده و میروند یک گوشه می نشینند...عده اندکی که مانده اند یا جزو آنهایی هستند که عقلشان کار میکند...یا نمیکند اما شور برشان داشته که یک کاری کرده باشند... انها که عقل دارند می روند تا ببینند چه راهی درست است و چه باید کرد..اما آنها که شور برشان داشته است... میروند سراغ همان اساتیدی که شیرشان کرده بودند وفرستاده بودندشان جلو...اساتید از آنجا که دیده اند این راه هم اثری نداشته جز اینکه یک هفته ای ازمایشگاهها تعطیل بوده...برای خواباندن قائله دست به تهدید میزنند... و سعی میکنند از اذهان پاک کنند که ما بودیم که انداختیمتان در خط مقدم...و میگویند...یا می آیی سر کار یا دیگر حق نداری درس بخوانی... و این تیر آخر می باشد... و سرانجام همگان سر کار برگشته...و می فهمند مزه آلت دست بودن یعنی چه.... یک هفته ای میگذرد... آنها که رفته بودند ببینند کار درست چیست به نتیجه ای نمیرسند...و بعد معلوم نیست از کجا اما کاشف به عمل می آید که سهل انگاری دانشجو باعث خسارات وارده شده...خانواده اش هم در این شرایط هیچ کاری نمیتوانند بکنند جز تحمل داغ بر دل... و دوستانش جای خالی اش را گلباران میکنند...و برخی هم باورشان میشود که تقصیر از دانشجو بوده و بر بی خیالی و بی طرفی خودشان مهر تایید می زنند... و آرام آرام همه یادشان می رود که این واقعه هم مثل هزاران واقعه فاجعه مانند دیگر فراموش شده...مقصر کسی خواهد بود که دیگر نیست... و تمام....

 

و اینکه من جزو کدام دسته خواهم بود...خود جای بحث دارد برای خودم...مسلما جزو بی طرفان نخواهم بود... اما جزو کسانی هم نیستم که داغ عزیز بر دلم مانده باشد...اینقدرها صمیمتی نبود...اما یک داغ بر دلم می ماند...آنهم داغ بی توجهی به جان دیگران است...پس با احتمال بالایی جزو اعتراض کنندگان خواهم بود...اما به شرطی که اساتید مذکور خود جلوی صف اعتراض کنندگان باشند...اعلام حمایت کرده باشند...و اگر نکنند بر ما واجب است که مجبورشان کنیم... بهرحال...موضوعات پیچیده است...در نهایت نتیجه دلخواهی پیش بینی نمیشود حداقل می ماند برای ما که ساکت ننشستیم مثل یک حیوانی نگاه کنیم....

 

اخبار جدید به زودی به سمع و نظرتان خواهد رسید...باشد که واقعیت اینها نباشد...

 

چهارشنبه 27 دی ماه سال 1385

1-دوستش داشتیم...اگرچه سالها بود که توجهی به او نمیکردیم...اگرچه پیر شده بود و تقریبا بی مصرف...اما هنوز دوستش داشتیم...شاید حضورش یاد آور همه کودکیهایمان بود... یادآور همه خوشی هایمان... دوستش داشتیم و انصافا خیلی رمانتیک میشد و اندکی لوس اگر در این دنیای مثلا مدرن امروزی!!...در حالیکه میتوانی طور دیگری باشی... راحت تر و بی دغدغه تر... هر صبح یک ساعت زودتر بیدار شوی که بروی سراغش که به موقع روشن شود...به موقع گرم شود و راه بیفتد که تو به موقع برسی سر کار...حتی در پارکینگ خانه هم برایش جایی نبود... نه چون توجهی روی اش نبود..چون واقعا جا نبود...پارکینگی که برای دو اتومبیل برای دو طبقه خانه طراحی شده بود حالا به زور چهار اتومبیل چپانده بودند توی اش و طبعا جایی برایش نبود... سالهای سال بود... هفت سال ...هشت سال شاید هم بیشتر که جایش همانجا بود... کنار باغچه بزرگ وسط خیابان  بن بست ما..زیر برف و باران و کولاک و افتاب ....کسی حتی دست هم به آن نمیزد...گهگاهی که جمعه بابا خونه بود یه استارتی میزد که ببینه هنوز جانی برایش مانده است یا نه...  پیری شده بود برای خودش اما ابهتش ... همچنان بود...بارها مشتری برایش پیدا شد و من هر بار فکر میکردم کاش میشد واقعا کار کسی را راه بیندازد اما راه  انداختنش پول دور ریختن بود...اگرچه هنوز دوستش داشتیم...یاد مسافرتهایمان...دوران جوانی اش را همچون اسب می تاخت...برای همین نامش را رخش سپیدمان گذاشته بودم... اگرچه پیر شده بود و خسته..اگرچه از کار افتاده بود اما امروز با چهار چرخ خودش تا ورامین رفت تا به قبرستان اتومبیلهای فرسوده بپیوندد... طرح تعویض خودروهای فرسوده را با سربلندی پذیرفته بود و میدانست هرچیزی سرانجامی دارد...باید رفت و میدان را به جوانترها و تازه نفس ترها سپرد...مهم این است که نامت نیک بماند!!!... و ماند...امروز برایش مراسم تودیع گرفتیم و اس ام اس های فراوانی مبنی بر "جای اش خالی نباشد" دریافت کردیم...پلاک  فیات سپید رنگ 132 ما امروز باطل شد... و میرود که جای اش را بسپارد به جوانی تازه از راه رسیده و جویای نام...

 

 

م.ن: مدتی پیش با خواندن این پست از آقای معینی عزیز تصمیم داشتم بنویسم اش... اما باید زمان اش میرسد... و امروز زمان خداحافظی بود... نه با کودکیهایمان... با خاطره سازش ...

 

2- وقتی بهم گفت که سی و یک سال دارد و "عسل" ای پنج ساله..باورم نمیشد... خیلی جوانتر ...شادابتر...از این بود که بیشتر از بیست و چهار سال داشته باشد... بهرحال بود... بی پروا و راحت... آنچنان در برخورد اول صمیمی شد که مانده بودم یکهو از کجا پیدایش شد...انگار سالهاست میشناسدم... اولین روز آشناییمان مصادف بود با روز تولد "عسل" اش و سالروز نامزدی اش... قرار بود با همسرش برای نهار برود بیرون... موقع خداحافظی دستی تکان داد و گفت " یه مناسبت دیگه در چنین روزی اتفاق افتاد، روز آغاز دوستیمان"... و من آنچنان در صمیمیت اش محو مانده بودم که یادم نیست آیا لبخند زدم یا نه... بعد از ده سال فارغ التحصیلی و گرفتن مدرک لیسانس شیمی دلش خواسته بود فوق لیسانس بخواند..آنهم فوق لیسانس مرمت آثار باستانی... و حالا قبول شده بود... و مشتاقانه دنبالش میکرد... اما چیزی که بیشتر از همه مرا متعجب میسازد و البته مشتاق..نه پشتکارش است و نه راحتی و صمیمیت اش... آن چیزی که مرا وا میدارد به لبخند زدنی عمیق... عشق اوست به شوهرش...شوهرش بنا بر مقتضای شغلی اش در ماه مدتی را در منزل نیست و هر بار که برمیگردد..انگار برای بار اول است که می بیندش... انگار پرواز میکند تا خانه... آنچنان از همه اخلاق شوهرش... از محبت و مردانگی اش ... تا حتی ژست سیگار کشیدن شوهرش تعریف میکند انگار هیچوقت برایش تکراری نمیشود... بی پروا همه جا اعلام میکند که در نوزده سالگی عاشق شوهرش شده است... و آنچنان بر سر داشتن اش با خانواده و فامیل جنگیده تا به دستش آورده است... و این بی غرور بودنش...برایم تحسین برانگیز است... حالا که نگاه میکنم می بینم او و شوهرش هر دو تمام تلاششان را کرده اند که عشق در خانه اشان همیشه جاری باشد... تا همیشه... به گمانم مصداق کامل مجزا کردن عشق از عادت ها هستند... عادت با هم بودنشان نیست که آنها را کنار هم نگه میدارد...که هر بار عشق می سازند...شوهری که هر بار با زیباترین دسته گلها و با عشق به خانه می آید و وقتی هست تمام وجودش برای همسر و خانواده اش است... کسی که اعتماد به همسرش پایه و اساس زندگیشان است... کسی که ایمان دارد همسرش برای اینکه مادر خوبی باشد... و همچنین همسر خوبی باید آزاد باشد... نباید از علایقش دور شود..محدود شود...و خانومی که می داند شوهرش نیاز به عشق او دارد... خانومی که میداند همسرش تمام تلاشش را می کند برای رفاه آنها و خودش دوشادوش همسرش کوتاهی نمی کند... خانومی که لجبازی و عدم گذشت را آفت زندگی اش می داند... همسری که میداند ذره ای از عشق این روزهایش به هیچ وجه قابل مقایسه با همه عشق نوزده سالگی اش نیست و دوست داشتنی تر...  چقدر کم پیدا میشود کسانی که بعد از سالها زندگی مشترک هر روز عاشق تر میشوند...

 

پ.ن: این روزها همه چیز بهتر شده است... آرام آرام به وضعیت پایدارتر می رسم...اگر خودم خودم را چشم نزنم و باز نروم سر خانه نا آرامیها... اگرچه هنوز هم می دانم راه بسیار است...اما بالاخره میرسد زمانی که پایدار تر باشد اوضاع...


بعدالتحریر:

 

درست سه ساعته که در بهت و ناباوری ام...باورم نمیشود...یعنی هرکاری میکنم باورش برایم دشوار است...در عرض چند ثانیه یک نفر میشود که میرود...از پیش همه ما... از پیش همه کسانی که بزرگش کرده اند...از پیش همه کسانی که دوستش داشته اند...دوستشان داشته است...از پیش حتی ما...که شاید همه شناختمان محدود به چند دیدار بوده و حالا نیست... تصاویر همه دیدارهایمان و همه خنده ها از جلوی دیدمان رد میشوند خیس...نیست... الان نیست و... و حالا چه فرقی میکند که دوستانش بارها نامه داده بودند به رییس دانشکده و مدیر گروه که این کپسولهای گاز در این آزمایشگاه خطرناک است...چاره ای بیندیشید... دیگر چه فرقی میکند حالا که نیست بین ما... دیگر چه فرقی میکند حالا که پسر دانشجوی سال دوم دکترا برای همیشه رفته است و دختر دیگر تمام صورتش سوخته است... چه فرقی میکند حالا ؟؟؟... سه ساعت است که بدنم بی اختیار می لرزد... هم دانشکده ای ما...به دلیل سهل انگاری ها رفت...  امروز نبودم... نبودم که عمق فاجعه را دیده باشم...اما میشود فهمید وقتی دوستت...رفیق ات ... هم دوره ات جلوی تو جان میسپارد و تو هیچ کاری نمیتوانی برایش بکنی چقدر دردناک است... پشت تلفن صدای اش میلرزید.. به وضوح می لرزید و من هیچ چیز نداشتم که بگویم... اینجا مقصر کیست؟؟؟؟ یک انفجار...یک صدای مهیب... صدای شکستن...آتش... و سکوت...سکوت...

 

پ.ن: عصر...موقع پابلیش مطالب بالا هنگام درج عنوان .... انگشتانم بی اختیار روی کیبورد لغزیدند... نفهمیدم چرا باید نامش این باشد...حالا پست با عنوان منافاتی ندارد...

جمعه 22 دی ماه سال 1385

اول : زمین و زمان و همچنین ماه و خورشید فلک میدانند…همه شاهدند… که من بیست روز وقت داشتم برای خواندن و نخواندم… همگان شاهدند و یک صدا بر این اعتقادند که اگر فردا امتحانم را خراب کنم حق ام است… همگان می دانند که من از سنتز این حلقه های پنج تای و شش تایی تنها کشیدن شکلشان را بلدم و بس… من که بیست روز وقت داشتم و نخواندم شب امتحان هم روی اش... میرویم که داشته باشیم شق القمر را...این روزها افتاده ام به شق القمر کردن...واکنشی که گذاشته ام معلوم نیست چگونه تبدیل شده است به شق القمر که استاد محترم درپوست خود نمیگنجد و هی تعریف میکند...که آفرین...عجب واکنشی پیدا کردی... و من اکتفا میکنم به لبخندی و در دل میگویم به من چه خودش اینجوری شده .. انجام این واکنش چیزی است شبیه همه اتفاقات دنیا که میشود کشفیات...شما فکر کردید نیوتن چه جوری نیوتون شد؟؟ منم همونجوری میشم نیوتون... الان برای اینکه کم نیاورده باشم و همچین قمپزی هم درکرده باشم و نگفته باشم که رو هوا یه کاری کردیم و گرفت باید بعرض برسانم اینجانب پس از تحقیق و مطالعات بسیار در متون و پیپرها و کتب و پس از تحمل سختیها و مشقات و کلیه اموری که جهت دانشمند شدن لازم است توانستم یک هیدروژن ناقابل و البته سمج را از یک ماده کنده جای اش یک چیز دیگر بنشانم انهم در عرض بیست و چهارساعت بدون هیچگونه هزینه ای... این یهویی به کشف رسیدنها را نگذارید لطفا روی آبکی بودن شیمی... شیمیدانان بزرگ تاریخ تلاش میکنند... حالا شانس زده و ما هم یه کاری کردیم این وسط.. این شانس نامردی نکند و فردا هم ما را تنها نگذارد دیگر دم اش گرم...(الان یه کم خجالت میکشم ها!! اینقدرا هم بی غیرت نیستم که علم را بگذارم زمین و با کامیون بروم روی اش)

 

م.ن: زیادی دارم شلوغش میکنم...جدی نگیرید... عین این ماده ای که ساختم به طور تجاری داره به فروش میرسه..

 

 دیم: یک هفته ای میشد ، شاید هم بیشتر که کارمان شده بود پاچه گرفتن (از نوع خودمان البته !!)... و وای به روزی که این سبک پاچه گیری بیشتر از یکساعت طول بکشد... دیگر چه برسد به یکهفته... خدا رو شکر زود به داد این حال قمر در عقرب ما رسیدند.... به گمانم از نظر ستاره شناسی واقعا قمر در عقرب شده بود..صد بار به این قمر خانم گفته بودم پایش را اندازه گلیمش دراز کند و با عقرب ما کاری نداشته باشد که نیش اش نیش میزند ...بد...

 

 

سیم: این جا چیزی ندارم بنویسم... فقط محض خالی نبودن عریضه باید بگویم ما بسی خرسندیم که مسافرتمان را برگرداندیم سرجایش...

 

چهارم: چهارم به سبک اول و دیم و سیم چی میشه؟؟؟

 

پنجم: این قدما چرا فقظ دوم و سوم رو اونجوری میگفتن؟؟؟ بگذریم... شدیدا دلمان میخواهد یک داستان بنویسیم...با حال...اما هیچی به ذهنمان نمی رسد...

 

ششم: چقدر همه زندگیمان را پای تحلیلها میگذاریم...تحلیل مسائلی که خودمان پیچیده اش کرده ایم و بعد هم سعی داریم در حل کردنشان و به این همت عالی خود در حل مشکلات پیچیده به خود میبالیم و گاهی هم اسمش را میگذاریم روشنفکری ... اوه... ما آدمهای روشنفکر امروزی ای هستیم و چقدر یادمان میرود که خودمان به دست خودمان چاهی حفر میکنیم به عمق همه غرور و نخوتهایمان و بعد میرویم ته اش مینشینیم و فکر میکنیم چند راه برای خارچ شدن هست... تک معادله های چند مجهولی این چنین کم نیستند رفیق...

 

هفتم: چقدر خوب است ... یعنی بهتر از این نیست که برای گفتن حرفهایت تنها اشارتی باشد و دیگر نیازی نباشد به توضیج واضحات...چقدر خوب است که تو میفهمی مرا... چقدر خوب است ....

 

پ.ن: خدایا!

هیچ در جنگها بوده ای؟؟

در همسایگی من، از جنگ مانده ای است

که پای اش را برده اند

من راه رفتن ایمانش را برایت آورده ام...

 

کتاب فقیر- هیوا مسیح

شنبه 16 دی ماه سال 1385

یک اتفاق: صدام کرد...خانوم... میشه یه لحظه بیای؟؟... نگاهش کردم... وسایلی که دستم بود رو روی میز گذاشت... دستم خیس بود... به طرفش که رفتم حس کردم قراره چیزی ازش بگیرم...به سبک مادرکان خسته... دستم رو با گوشه روپوش سفیدم خشک کردم ... عکسی رو از کیفش در آورد... به طرفم دراز کرد... دخترکی با مانتو و روسری مشکی... روی صندلیهای پارک... پای راستش را روی پای چپ انداخته بود و به دوربین نگاه میکرد...با لبخندی محو... یادم آمد که آنزمان که این عکس را از او میگرفت چه حالی میتوانست داشته باشد... لبخند زدم... قبل ترها برایم تعریف کرده بود که چقدر دوستش داشته و مشکلات دورشان کرده بود... و حالا بعد از 4 سال خیال برگشتن اش و به ناگاه تردیدها و دو دلی ها ... که آیا میشود هنوز اینقدر دوستش داشته باشد... لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشگله... چیکار کردید بالاخره؟؟... عکس رو گرفت... زل زد به دخترک... به نگاهش حسودی ام شد...اما غرق لذت شدم...نگاه!!! اینقدر عاشقانه؟؟؟  ...

 

یک اعتراف: "دوست داشتن"..اعتراف میکنم اینقدر برایم مقدس هست که هنوز در خود نیافته ام که میشود عاشق باشم... حتی نمی توانم بفهمم چه میشود که عاشق میشویم...دوست داشته میشویم... نمیتوانم بفهمم چه میشود که یک نفر میشود همه دنیای کسی... که همه محبت مواج در نگاه کسی... همه لذت به نام صدا کردنش... به عشق خواندنش... چه میشود که میگذری از خیلی چیزها...چه میشود که به کسی آنچنان اعتماد میکنی که انگار همه امنیت دنیا در اوست؟؟؟...

 

یک درد دل: گفته بودم پیش از این ...به دوستی... گاهی خیال میکنم ...دوست داشتن را باید آموخت... باید یاد بگیری که دوست داشته باشی... نه به معنای عام...به یک معنا...برای یک نفر... باید بدانی که اگر کسی را روزی دوست داشتی...اعتماد و گذشت  عناصر تفکیک ناپذیرش می شوند...باید یاد بگیری که نمی شود عشق را تقسیم کرد... نمیشود عاشق شد و متعهد نشد...نمی شود عاشق شد و منکر شد... وقتی شروع میکنی باید تا ته اش بروی... نه هراسی از حرفی...نه از نگاهی...نه از هر آنچه که بخواهد تو را از معشوقت جدا کند...دلش را بیازارد... و یا هر بی حرمتی .... باید یاد بگیری احترام تنها به ادای محترمانه عاشقانه ها نیست... احترام تنها گوش دادن و همراهی کردن نیست...که اینها هم هست و همه نیست... باید یاد بگیری که احترام باید در تک تک اعمالت باشد... در لحظه لحظه افکارت... در هر آنچه  که میگذرد از درونت و هوشیار باشی که مبادا خودخواهی ات...مبادا ترس از همه سنتها و عرفها تو را وادارد به بی احترامی .... ولو ناخواسته....

 

یک محاکمه: برایش اس ام اس فرستادم...که اگر کمکی می توانم بکنم ... اگر میشود با دخترک توی عکس حرف بزنم...یا هر چیز دیگر... هستم... نمیدانم این حس همراهی یکهو از کجای آسمان آن هم وسط اینهمه دلمشغولی پرید وسط ... که باز آمد، ترس از "مبادا باز بخواهی بگویی هستم"... که بعد از آن هی بخودم نهیب زدم "به تو چه مربوط است"... "تو چه کاره ای... که باز خودت را نخود آش کنی"... اما باز هم این کار را کردم... لعنتی...

 

یک نکته: جایی میخواندم... چند نکته برای ازدواج بهتر...از یک نکته لذت بردم... خیلی زیاد... اینکه..."کسی را برای ازدواج انتخاب کنید که در بیان احساسات و افکار و عقایدتان با او احساس راحتی کنید..." ... هیچکدام از نکات دیگر را به این اندازه مهم ندیدم... نه از این جهت که تنها من باید بگردم برای یافتن چنین شخصی... از این رو که باشم کسی که گفتن از عقاید و احساسات با او راحت باشد... که نباشم مصداق کسی که حصاری پولادین دور خود می پیچد و به هیچکس اجازه ابراز نمی دهد...

 

 

 

یک ترانه:

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

        گاهی تمام حادثه از دست می رود

         گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

                   در راه هوشیاری خود مست می رود

                      گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

                               وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

      آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

                وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

                       وقتی میان طایفه ای پست میرود

                    هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

                                بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

 

پنجشنبه 14 دی ماه سال 1385

این هنر گرم انسانها ست

که از انگور باده می سازند و

از بوسه آدمها را

این هنر انسانها ست

که آب را به نور تبدیل می کنند و

خواب ها را به واقعیت

 

صبح –صبح که نه ، ظهر- که تصمیم گرفتم از تختخواب گرم و نرم با دو تا پتو که تمام شب از گرمای رادیاتور کنارشون گرما میگیرند و منتقل میکنند به بدن من بلند بشم... احساس کردم که لبخند میزنم...و این لذت بخش ترین صحنه ایه که تو این ایام اخیر در من به وضوح میشد دید... اینکه لبخندی از روی رضایت زده باشی... اینکه بدانی حالا میخواهی کاری را انجام بدهی که دوست داری... لپ خودم را گرفتم و کشیدم و گفتم :ای شیطون! از این به بعد ساعت هشت بیدار شدن و تا یازده توی تخت کش و قوس آمدن و از این پهلو به آن پهلو شدن ممنوع... و این معرکه بود به جان خودم...

دیگر تقریبا میدانم راه زندگیم چیست... اگر بروم...اگر بمانم... تنها یک جای قضیه می لنگد... یک جای قضیه که احتمالا به توصیه عاقلانه عزیزی باید بروم اطلاعات کاملش را در بیاورم  یک شب بنشینم و فکر کنم و بعد تصمیم اش را که گرفتم  لپ خودم را بکشم ...

خواب دیشب پر بود از اضطراب...یعنی هر لحظه اش به اعصاب خورد شدن گذشت..به حرص و جوش خوردن...به وصله پینه کردن...اما هیچکدام نشد که من نباشم آن چیزی که صبح –ظهر- بودم...

این چند روز اخیر به معجزه مشورت پی بردم...حقیقتاً هیچوقت نفهمیدم تاکید این همه آدم در کتب دبستان و راهنمایی و دبیرستان و گزارشهای تلویزیونی و پیامهای سریالی و تاکید قدما بر مشورت برای چه بوده است... شاید خیلی هم نیاز به این همه تاکید نبود...یک لحظه در زندگی می بینی یک مشاوره با یک ادم کار بلد زندگی را از این رو به آن رو میکند و این میشود که تو آرامتر میشوی....

این چند روز اخیر فهمیدم آشنایان بزرگ و خیر خواه و البته معروف چقدر می تواند مهم باشد... جدا از راهنمایی هایشان... ساپورتهایی که میکنند درست مثل یک جرقه نیروی محرکه ات می شوند...

 

پ.ن: باشد که تا انتها این موتور همچنان روشن بماند و اینجا مصداق تب تند نباشد...باشد که نباشد....

پ.ن: اینقدر لپ ، لپ کردم تو این پست که هر کی ندونه خیال میکنه یه دختر بچه گامبو اینجا آپ کرده....

 

 

 

 

   1      2    >>