Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 دی ماه سال 1385

1-دوستش داشتیم...اگرچه سالها بود که توجهی به او نمیکردیم...اگرچه پیر شده بود و تقریبا بی مصرف...اما هنوز دوستش داشتیم...شاید حضورش یاد آور همه کودکیهایمان بود... یادآور همه خوشی هایمان... دوستش داشتیم و انصافا خیلی رمانتیک میشد و اندکی لوس اگر در این دنیای مثلا مدرن امروزی!!...در حالیکه میتوانی طور دیگری باشی... راحت تر و بی دغدغه تر... هر صبح یک ساعت زودتر بیدار شوی که بروی سراغش که به موقع روشن شود...به موقع گرم شود و راه بیفتد که تو به موقع برسی سر کار...حتی در پارکینگ خانه هم برایش جایی نبود... نه چون توجهی روی اش نبود..چون واقعا جا نبود...پارکینگی که برای دو اتومبیل برای دو طبقه خانه طراحی شده بود حالا به زور چهار اتومبیل چپانده بودند توی اش و طبعا جایی برایش نبود... سالهای سال بود... هفت سال ...هشت سال شاید هم بیشتر که جایش همانجا بود... کنار باغچه بزرگ وسط خیابان  بن بست ما..زیر برف و باران و کولاک و افتاب ....کسی حتی دست هم به آن نمیزد...گهگاهی که جمعه بابا خونه بود یه استارتی میزد که ببینه هنوز جانی برایش مانده است یا نه...  پیری شده بود برای خودش اما ابهتش ... همچنان بود...بارها مشتری برایش پیدا شد و من هر بار فکر میکردم کاش میشد واقعا کار کسی را راه بیندازد اما راه  انداختنش پول دور ریختن بود...اگرچه هنوز دوستش داشتیم...یاد مسافرتهایمان...دوران جوانی اش را همچون اسب می تاخت...برای همین نامش را رخش سپیدمان گذاشته بودم... اگرچه پیر شده بود و خسته..اگرچه از کار افتاده بود اما امروز با چهار چرخ خودش تا ورامین رفت تا به قبرستان اتومبیلهای فرسوده بپیوندد... طرح تعویض خودروهای فرسوده را با سربلندی پذیرفته بود و میدانست هرچیزی سرانجامی دارد...باید رفت و میدان را به جوانترها و تازه نفس ترها سپرد...مهم این است که نامت نیک بماند!!!... و ماند...امروز برایش مراسم تودیع گرفتیم و اس ام اس های فراوانی مبنی بر "جای اش خالی نباشد" دریافت کردیم...پلاک  فیات سپید رنگ 132 ما امروز باطل شد... و میرود که جای اش را بسپارد به جوانی تازه از راه رسیده و جویای نام...

 

 

م.ن: مدتی پیش با خواندن این پست از آقای معینی عزیز تصمیم داشتم بنویسم اش... اما باید زمان اش میرسد... و امروز زمان خداحافظی بود... نه با کودکیهایمان... با خاطره سازش ...

 

2- وقتی بهم گفت که سی و یک سال دارد و "عسل" ای پنج ساله..باورم نمیشد... خیلی جوانتر ...شادابتر...از این بود که بیشتر از بیست و چهار سال داشته باشد... بهرحال بود... بی پروا و راحت... آنچنان در برخورد اول صمیمی شد که مانده بودم یکهو از کجا پیدایش شد...انگار سالهاست میشناسدم... اولین روز آشناییمان مصادف بود با روز تولد "عسل" اش و سالروز نامزدی اش... قرار بود با همسرش برای نهار برود بیرون... موقع خداحافظی دستی تکان داد و گفت " یه مناسبت دیگه در چنین روزی اتفاق افتاد، روز آغاز دوستیمان"... و من آنچنان در صمیمیت اش محو مانده بودم که یادم نیست آیا لبخند زدم یا نه... بعد از ده سال فارغ التحصیلی و گرفتن مدرک لیسانس شیمی دلش خواسته بود فوق لیسانس بخواند..آنهم فوق لیسانس مرمت آثار باستانی... و حالا قبول شده بود... و مشتاقانه دنبالش میکرد... اما چیزی که بیشتر از همه مرا متعجب میسازد و البته مشتاق..نه پشتکارش است و نه راحتی و صمیمیت اش... آن چیزی که مرا وا میدارد به لبخند زدنی عمیق... عشق اوست به شوهرش...شوهرش بنا بر مقتضای شغلی اش در ماه مدتی را در منزل نیست و هر بار که برمیگردد..انگار برای بار اول است که می بیندش... انگار پرواز میکند تا خانه... آنچنان از همه اخلاق شوهرش... از محبت و مردانگی اش ... تا حتی ژست سیگار کشیدن شوهرش تعریف میکند انگار هیچوقت برایش تکراری نمیشود... بی پروا همه جا اعلام میکند که در نوزده سالگی عاشق شوهرش شده است... و آنچنان بر سر داشتن اش با خانواده و فامیل جنگیده تا به دستش آورده است... و این بی غرور بودنش...برایم تحسین برانگیز است... حالا که نگاه میکنم می بینم او و شوهرش هر دو تمام تلاششان را کرده اند که عشق در خانه اشان همیشه جاری باشد... تا همیشه... به گمانم مصداق کامل مجزا کردن عشق از عادت ها هستند... عادت با هم بودنشان نیست که آنها را کنار هم نگه میدارد...که هر بار عشق می سازند...شوهری که هر بار با زیباترین دسته گلها و با عشق به خانه می آید و وقتی هست تمام وجودش برای همسر و خانواده اش است... کسی که اعتماد به همسرش پایه و اساس زندگیشان است... کسی که ایمان دارد همسرش برای اینکه مادر خوبی باشد... و همچنین همسر خوبی باید آزاد باشد... نباید از علایقش دور شود..محدود شود...و خانومی که می داند شوهرش نیاز به عشق او دارد... خانومی که میداند همسرش تمام تلاشش را می کند برای رفاه آنها و خودش دوشادوش همسرش کوتاهی نمی کند... خانومی که لجبازی و عدم گذشت را آفت زندگی اش می داند... همسری که میداند ذره ای از عشق این روزهایش به هیچ وجه قابل مقایسه با همه عشق نوزده سالگی اش نیست و دوست داشتنی تر...  چقدر کم پیدا میشود کسانی که بعد از سالها زندگی مشترک هر روز عاشق تر میشوند...

 

پ.ن: این روزها همه چیز بهتر شده است... آرام آرام به وضعیت پایدارتر می رسم...اگر خودم خودم را چشم نزنم و باز نروم سر خانه نا آرامیها... اگرچه هنوز هم می دانم راه بسیار است...اما بالاخره میرسد زمانی که پایدار تر باشد اوضاع...


بعدالتحریر:

 

درست سه ساعته که در بهت و ناباوری ام...باورم نمیشود...یعنی هرکاری میکنم باورش برایم دشوار است...در عرض چند ثانیه یک نفر میشود که میرود...از پیش همه ما... از پیش همه کسانی که بزرگش کرده اند...از پیش همه کسانی که دوستش داشته اند...دوستشان داشته است...از پیش حتی ما...که شاید همه شناختمان محدود به چند دیدار بوده و حالا نیست... تصاویر همه دیدارهایمان و همه خنده ها از جلوی دیدمان رد میشوند خیس...نیست... الان نیست و... و حالا چه فرقی میکند که دوستانش بارها نامه داده بودند به رییس دانشکده و مدیر گروه که این کپسولهای گاز در این آزمایشگاه خطرناک است...چاره ای بیندیشید... دیگر چه فرقی میکند حالا که نیست بین ما... دیگر چه فرقی میکند حالا که پسر دانشجوی سال دوم دکترا برای همیشه رفته است و دختر دیگر تمام صورتش سوخته است... چه فرقی میکند حالا ؟؟؟... سه ساعت است که بدنم بی اختیار می لرزد... هم دانشکده ای ما...به دلیل سهل انگاری ها رفت...  امروز نبودم... نبودم که عمق فاجعه را دیده باشم...اما میشود فهمید وقتی دوستت...رفیق ات ... هم دوره ات جلوی تو جان میسپارد و تو هیچ کاری نمیتوانی برایش بکنی چقدر دردناک است... پشت تلفن صدای اش میلرزید.. به وضوح می لرزید و من هیچ چیز نداشتم که بگویم... اینجا مقصر کیست؟؟؟؟ یک انفجار...یک صدای مهیب... صدای شکستن...آتش... و سکوت...سکوت...

 

پ.ن: عصر...موقع پابلیش مطالب بالا هنگام درج عنوان .... انگشتانم بی اختیار روی کیبورد لغزیدند... نفهمیدم چرا باید نامش این باشد...حالا پست با عنوان منافاتی ندارد...