مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 دی ماه سال 1385

پنجم دی ماه 1382 وقتی اخبار صبحگاهی از تلویزیون اعلام کرد که زین پس جای بم در نقشه ایران تلی خاک نگاشته میشود... اولین چیزی که از ذهنم گذشت رودبار بود..اگرچه فاجعه رودبار را من نفهیمدم... اما حضور دوستی قدیمی که رودبار و لرزیدنش را عمیق حس کرده بود، اندامم را به لرزه واداشت... این را..عمق فاجعه را... و وحشتش را زمانی بیشتر و بیشتر فهمیدم که آن صبح غمگین سر کلاس کوانتوم استاد سرمان داد میکشید که شما چرا اینجا سر کلاس نشسته اید...شما باید هرطور شده خودتان را برای کمک برسانید ... و این فاجعه تنها یک ضربه آنی نبود که ... در لحظه دردت بگیرد و بعد آرام آرام ، آرام بگیرد... هر روز و هر روز با شنیدن و دیدن اخبار و صحنه ها مثل پتکی بود بر سر کوبیده میشد  و بیشتر زخم میزد در حالیکه هیچکداممان نمیتوانستیم حقیقتاً بفهمیم که چه بر سر بمی ها آمده است...آن شب و شبهای دگر...

 

 با دست خودمان برگه های تسلیت به همکلاسی و استاد و دوست را بر دیوارهای دانشکده کوبیدیم... و چه غمگین...

 

حالا که مینویسم ...بعد از سه سال..از خودم شرمم می آید...شاید دلیل اینکه نخواستم به مناسبت 5 دی ماه چیزی بنویسم همین شرمگینی باشد... میدانی؟؟... با وجود همه این دردها که هنوز هم بعد از سه سال بغض راه گلویت را میبندد... بم...هنوز بم نیست... هنوز همان خاک است...هنوز... و من... تنها 5 دی ماه یادم می آید... انتظاری ندارم که تمام سال به یاد آن وقتها بنویسم ...به یاد آن آدمها تاسف بخورم... توانایی ام هم شاید در کمک چندان نباشد...شاید هم صفر باشد...اما وقتی خودم را میگذارم جای آن دختر بیست و چهار ساله ای که در سن بیست و یک سالگی خانواده اش را از زیر خاک بیرون کشیده است...سه سال بی سر پناه سر کرده است... بی تکیه گاه... سه سال داغ بر دل را تحمل کرده است...حالا با خواندن این نوشته ها چه حالی میشود... نمیدانم... آیا حقیقتاً همدردی تسکین میدهد؟؟؟ شاید هم... شاید هم... اندکی همدلی حتی در سالگرد فاجعه مرهمی باشد... شاید هم اندک توان من همین همراهی باشد...

 

و بهترین خبر... بهرین خبر... بم که باید آباد شود...مثل همان وقتها...محکمتر...بهتر...اما بهترین خبر...نه فقط برای بم..که برای هرجای دیگر... اینکه دیگر نباشد فجایعی که قربانیانش قربانی بی توجهی کسانی باشند که به وقت علاج واقعه نکرده اند...

 

اگر سورنا به بهانه این دعوت عمومی دعوتم نکرده بود برای نوشتن...برای گفتن... همچنان مانند کبک سرم را زیر برف میکردم که خودم را با خودم روبرو نکنم...که خودم را به محاکمه نکشم... اما من این کار را میکنم... حقیقتاً من چه کردم؟؟؟ چه میتوانستم بکنم؟؟ چرا فکر نکردم که باید چه میکردم؟؟؟ 

دوشنبه 4 دی ماه سال 1385

1- ... مساله اینجاست که چرا نباید چیزهایی را که باید ( و نگو برای دوست داشتن یا نداشتن باید و نباید نداریم...اینجا لااقل داریم)... دوست داشت، دوست نداشت... این یعنی ته بی هدفی...اسمشم یه چیزایی میشه گذاشت تو مایه های تنبلی و تن آسایی و بخور و بخواب ... انگار قرار است تا آخر عمر یکی بیاید بادت بزند... و بابایت پول بریزد به پای ات و تو حتی یک ذره هم دغدغه هیچی نداشته باشی... این میشود یک چیزی که توی دلم هم شرمم می آید اسمش را بیاورم...

برای اینکه به خودت چیزهایی را ثابت کنی ...اگر میخواهی حقیقتاً این کار را بکنی... بی زحمت فکر اینهمه آسایش (شما بخوانید تن آسایی) را از سر بیرون کن و یادت باشد قرار نیست برای داشتن چیزهایی همه آرامش ات برود...تنها کمی تلاش بیشتر لازم است... و بی زحمت کمی کمتر غر بزن و یادت باشد تو یک آدمی مثل همه آدمهای دیگر...با توانایی های خودت... با کمبودها و کسری های خودت...با داشته  ها و نداشته های خودت...پس اگر جایی میبینی نمی توانی کاری را انجام دهی... از قالب آن گربه بیا بیرون و مرد و مردانه بگو نمی توانم... نه اینکه بگویی دوست ندارم... زمین صاف صاف است... گوشت هم بو نمی دهد...

 

2- باز هم شروع شد....داشتم روی خودم کار میکردم که یاد بگیرم...فیلمها را اگر شروع کردم به دیدن نروم پی کارم  و آخر کار بیایم و ته فیلم را ببینم...داشتم یاد میگرفتم که مجله ها را فقط ورق نزنم و تیتر مقالات را بخوانم...داشتن یاد میگرفتم روزنامه برای خواندن است نه تماشا... حالا وسط این همه تعلیم و تربیت کارت به جایی رسیده است که درس خواندن را هم خلاصه میکنی؟؟؟

 

3- از دست خودم به شدت شاکی ام... همینطور بگذرد دست به  خود تنبیهی هم میزنم...

 

پ.ن: بهترین تنبیه چی می تواند باشد یعنی؟؟

پ.ن: بعد قرنها اومدیم بریم یه مسافرت..بلیطها رو گرفتیم... اما امتحان تافل دکترا صاف افتاده وسط ایام مسافرت اینجانب...حالمان تشریف برده در قوطی... لازم به ذکر است بنا به دلایلی حتما باید در آن تاریخ به این سفر برویم... حالا تنها میشود خانواده را تا فرودگاه استقبال کرد و خسته و ملال انگیز برگشت منزل به تافل خواندن و به حال خود تاسف خوردن...حالا این تافل اگر حقیقتا تافل بود آدم اینقدر دلش کباب نمی شد... (این جملات را بی خیال نکته اول بخوانید ... هنوز جا دارم برای رسیدن به خود تنبیهی برای غر زدن)

پ.ن: عدم تعادل و حضور تناقض در این جملات به شدت به چشم می خورد...

پ.ن: الان که می نویسم حس میکنم هیچ لزومی نداره که من این پست رو بذارم تو وبلاگم ... اما این کار رو میکنم نوعی لجبازی که هیچ سرمنشایی ندارد...

جمعه 1 دی ماه سال 1385

وبلاگ هزار و یک روزنه رو میخوندم...دیدم واسه شب یلدا یه بازی راه افتاده...اگرچه کسی منو دعوت نکرده اما من خودم خودمو دعوت میکنم و این بازی رو اینجا هم شروع میکنم..  بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی دونند می نویسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همین ترتیب 5 نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اون ها می دونه را می نویسند و هر کدوم 5 نفر دیگه را معرفی می کنند و همین جوری ادامه پیدا می کنه...

 

1-  وقتی نمیدونم معنی چیزی چیه... یا اصلا در مورد چیزی اطلاعاتی ندارم اصلا به روی خودم نمیارم و این باعث میشه طرف مقابل نمیفهمه که من یه اپسیلون هم اطلاعات ندارم و اونوقت همه اش تو دلم خدا خدا میکنم که ازم چیزی نپرسه...

 

2- شدیدا پرتوقعم... اصولا همه باید مراعاتم رو بکنند و از گل نازکتر بهم نگن وگرنه شدیدا عصبانی میشم...

 

3- اکثر مواقع حسودم ولی اینو کسی متوجه نمیشه چون خوب بلدم فیلم بازی کنم...

 

4- وقتی عصبانی میشم معمولا هیچی حالی ام نمیشه... و کسی که عصبانیم کرده تا یه بلایی سرش نیارم آروم نمیشم...حالا این بلا آوردن خودش شامل خیلی مسائل میشه...

 

5- همه فامیل خیال میکنن من باسواد ترین..با استعدادترین...با اخلاقترین... باهوش ترین... باپشتکارترین... با اعتماد به نفس ترین دختر فامیلم..اما هیچکس جز خودم نمیدونه که خیلی از اینها برعکسشه...

 

بقیه این بازی سخت رو میندازم گردن : دست نوشته ها ٬ تلخ مثل عسل٬ یادداشتهای روزمره و غیره  ٬ کاربد٬ با تشکر از شما.

پ.ن: جناب آقایان دست نوشته ها  و با تشکر از شما بهانه نداریم بخواین نخواین باید شرکت کنید تو این بازی...پس یه اپدیت بنمایید بعد قرنها

 

پ.ن: اگه میخواید تبعات دیگه این بازی رو ببینید اینجاها حتما یه سری بزنید:

باغ برگی

لانگ شات

میرزا پیکوفسکی

پارسا نوشت

و همین طور بخونید مثل زنجیر ادامه داره این بازی 

<<    1      2