جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 بهمن ماه سال 1385

اجازه هست بگویم دلم تنگ شده است برای چیزهایی؟؟ اجازه هست بگویم که چقدر دلم می خواهد آرام باشی و بی  دغدغه...؟؟

می دانی ...هر بار که میخواهم بگویم از چیزی...حرفی... یاد دریاچه ای آرام می افتم که همه آرامشش در تلاطم بادی...یا پرواز سنجاقکی... و یا حتی پرتاب تکه  سنگی متلاطم می شود...همه سکوتش را می گیرد و حتی دیگر نمی توانم تصویر خودم را ببینم شفاف... ترجیح می دهم سکوت کنم و نگویم ... نگویم که چقدر دلم می خواهد حقیقتا آرام باشی... از چه چیز می توانم بگویم در حالیکه می دانم در قفای لبخند آرام روی لبهایت دنیایی تشویش پنهان کرده ای... در کنار "خوبم" گفتنهایت ...می دانم که نیستی... و غمگین می شوم... نه فقط برای دلتنگی ات...یا برای روزهایی که سخت است... تنها برای اینکه حضورم، بودنم... نمی تواند آرامش بدهد...به تو... نمی دانم در این روزها چه کاری می شود کرد که تو حقیقتا بخندی... که تو بشوی همان (....) ای که بودی...همانی که آرامشش آرامم می کرد... و تو می دانی که همیشه تو بودی و ارامش ات.... نمی دانی؟؟؟

برای نوشتن همین چند خط هم کلی با خودم کلنجار رفته ام... هزار بار نوشتم و پاک کردم...که مبادا حرفهایم رنگ حرفهای دلداری های بیهوده باشد...مبادا به نظر برسد که دارم از سر بی خیالی می گویم... یا از سر نبودن در چنین شرایطی...

نمی دانم  اگر بخوانی این ها را دریاچه تکان می خورد یا نه ؟؟؟ کاش این طور نباشد...

 

 

یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385

دختر خوبی شده ام... حرف گوش کن...بی سر و صدا...آرام می روم و می آیم و هیچکس نمیفهمد نهار چه خورده ام یا شام اصلا خورده ام؟؟؟خودم هم یادم نیست ...به گمانم چهار پنج روزی میشود که وعده های غذایی ام به پنج تا هم نرسیده...حوصله خوردن نیست... در روز شاید چند کلمه حرف رد و بدل می شود و شبها باز تا نیمه بیدار می مانم و ظهرها بیدار می شوم...روزهایم از یازده آغاز می شود... از هشت کمی کش و قوس و بعد هم بی آنکه از تختخواب بیرون بیایم دستی دراز میکنم و کتابی که احتمالا تا دیروقت می خواندم برمیدارم و باز می خوانم و می خوانم و بعد همتی میکنم...چشمهای سیاه شده از آرایش دیروز را که باز احتمالا حال پاک کردنش را نداشتم می شویم و تنها یک چای نه تلخ..که شیرین برای صبحانه...مقاله میخوانم ، کتاب میخوانم، پایان نامه می خوانم،وبلاگ می خوانم...و ای کاش...ای کاش... میشد فکر بخوانم...ذهن بخوانم...

روزهایمان می گذرد..دختر خوب مامان...دختر گل بابا... میخندم... دل میدهم به حرفها و به کارها ... بلند هم میخندم گاهی... اما فقط من می دانم...این تو...توی دنیا درون من چه سکوتی برپاست و نه از جنس آرامش... تنهایی را این روزها می پرستم... تنها باشی... موسیقی دلخواهت باشد و تو فکر کنی به همه چیز...به اتفاقات جاری... به حوادث فردا...به گذشته های دور...نزدیک... به دیروز و امروز... و بعد ببینی با زمان می چرخی...  

روزهای بیهوده ای نیست... بیهودگی رنگ دیگری دارد  و رنگ این روزها نیست...

شاید ...شاید هم صحبتی با یکی دو نفر میتوانست آرام بخش باشد اما هراس ویرانی آرامش آنها خودش به سکوت وا میداردم...

افتاده ام به آرشیو خوانی... می گن وبلاگ نویسی کار بیهوده ایه... لابد بیراه هم نمی گن... اما یک خوبی دارد... که اگر همت خواندن آرشیو داشته باشی همه آنچه که بودی را برایت به تصویر میکشد...حداقل برای من کم حافظه خوب است... نوشته های پارسال را دوست دارم... نیمه دوم پارسال... عوض شده ام...زیاد عوض می شوم... نمی دانم این خوب است یا بد...نوعی نوسان... نوعی بالا  و پایین شدن...گاهی راضی...خیلی وقتها ناراضی...  کامنتها را که می خوانی حس خوبی به آدم دست می دهد... داستان کم نوشته ام... در این میان داستان آسانسور را دوست دارم و یکی دیگر را...هه... آسانسور را از بی هوا نوشتنش دوست دارم و اینکه انگار به واقعیت نزدیک بود که نبود... هیچ چیزش حقیقت نداشت...

شاید باید صبور باشم... سریالی پخش میکرد که من از تمام قسمتهای این سریال تنها ده دقیقه آخر از قسمت پایانی سریال را دیدم ... آخرین دیالوگش این بود: "صبور باش...همیشه عاشق باش"....

 

پ.ن:  تو میدانی که این روزها می گذرد...اگرچه سخت است و پراضطراب... تو برای گذراندنش ، خوب گذراندنش،  از خیلی چیزها گذشته ای.... نتیجه اش هرچه باشد ارزشمند است... خیلی زیاد....

 

چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385

پیش درآمد بی ربط: آخرین امتحان این مقطع تحصیلی داده شد… سمینار ارائه شد… اجازه دفاع از پروپوزال صادر شد… آزمایشگاهها همچنان در ادامه اعتصابات تعطیل می باشد…  و ما می رویم که داشته باشیم ایامی پر از بیکاری… و پر از انجام کارهای دلخواه…

 

سوال: چه نتیجه ای می شود گرفت وقتی کانال سه شبکه سراسری سیما دفاعیات خسرو گل سرخی در بهمن 52 را پخش میکند ؟؟

 

احتمالات: سوپاپ اطمینان است و یا امیدی است در جهت ایجاد تغییرات و اصلاحات یا یک چیز دیگر به که مغز اینجانب خطور نمی کند…

 

در راستای پست قبلی: بیایید دسته جمعی بپذیریم "هرکسی از ظن خود شد یار من" و ختم قائله کنیم…

 

Challenge: موسیقی در ایران را چه میشود؟؟؟

 

دعوت به همکاری: از جناب کارشناس!! استاد!!! دعوت می شود سرپرستی را در صورت بوجود آمدن یک بحث بر عهده بگیرند...با تشکر از شما!!

 

پ.ن: من ترجیح میدم این آخری بیشتر صحبت بشه... نه جواب به سوال بالا... فعلا اعصاب بحث اینچنینی ندارم...

 

سه شنبه 10 بهمن ماه سال 1385

جدا از همه تعلیمها و آموزشهایمان...جدا از زاده شدن در مملکتی که وجود خالق بیش از خیلی جاهای دیگر مدام تکرار می شود... جدا از همه بحثهایی که شاید بارها تکرار شده اند...بارها در گوشهامان زنگ خورده است میخواهم بدانم...در دنیایی که برای هر چیزی دنبال دلیل می گردند... در دنیایی که علم رنگ دیگری -و نه الزاما رنگ بدرنگی- بر اصول می کشد.... ایمان بر وجود و حضور خالق چه رنگی می گیرد؟؟؟ که آیا خلقت چیزی است خارج از محدوده های فکری انسان؟؟ چیزی فراتر از آن... و یا می شود برایش دلایلی علمی از دید علما و دانشمندان آورد... آیا آن چیزهایی که اینک فراتر از درک انسان امروز است در آینده نیز لاینحل خواهد بود؟؟؟ و یا مانند خیلی چیزهای دیگر است که در گذشته درکش دشوار بوده است و امروز به سادگی در فهم می گنجد؟؟و وجود خالق در این میان... اینکه هر کس چگونه در میابدش... چگونه می فهمدش... چگونه حتی نفی اش میکند؟؟؟ فطری و ذاتی بودن نیاز به خالق است که انسان را می کشد به سوی قبولش ... یا این صرفا تعریفی است در خور انسان گذشته ... امروز چگونه خلقت را معنا می شود کرد... و این معنا با لزوم وجود خالق همسو است یا ناهمسو؟؟؟

 

یکشنبه 8 بهمن ماه سال 1385

سه شنبه 3/11/85

کمی دیرتر از موعد مقرر اما نه خیلی دیر جمعیتی بیش از شصت نفر ورودی دانشکده تجمع میکنند... پلاکاردهای و پارچه نویسی ها را بین بچه ها پخش میکند و عده ای بین بچه ها پخش شده اند و اعلام میکنند که : این تحصن یک تحصن آرام است...هیچ جهت گیری خاصی ندارد...تنها مطالبه حق و حقوقی است که باید زودترها گرفته میشد... پس اگر قصد همراهی دارید، تنها یک همراهی آرام... تایید حرفها با شیوه ای درست...آنجا هستند کسانی که صحبت کنند و هرچه که شما میخواهید بگویند... جمعیت به سمت ساختمان مرکزی دانشگاه حرکت میکند...آرام و بی صدا... از چهار سال قبل تا حالا این دومین تجمع دانشجویی این دانشگاه است... قبلی یک اعتصاب بر سر غذای سلف...و این یکی بر سر ایمنی نداشتن آزمایشگاهها... سکوت آنچنان بین این تجمع جاری است که کمی آدم را می ترساند... این میان دو سه دانشجو پشت سرم می آیند... یکی در گوشم می گوید... این چه تحصنی است؟؟؟ شعاری..داد و هواری... حداقل داد بزنید.. : استعفا، استعفا...و من سوال میکنم: مال کدوم دانشکده اید؟؟؟ میفهمد که نمیشناسیم اش... میگوید: فنی... میگویم ازمایشگاهها ایمنی ندارد... با استعفای یک رییس و روی کار آمدن دیگری آزمایشگاههای ما ایمن نمی شود... از ما که دلسرد می شوند میروند جای دیگر...به دوست هم آزمایشگاهی ام نشانش میدهم... او آتش اش از من تند تر است...میرود جلو و با صدایی که کم از فریاد زدن نیست میگوید: ما حق امون رو میخوایم...با زبون خوش هم میگیریم اش... اگر کسی ناراضیه از این وضعیت می تونه بره و نمونه... و ساکت میشوند...دیگر تا انتهای تحصن چیزی نمیگویند.... نمیدانم... این اولین تجربه تحصن و اجتماع من بود اما به گمانم هیچ تحصنی را اینقدر آرام نشنیده بودم... ماموران حراست از ابتدا همراهی امان میکنند...انگار انتظار حرکت خاصی داشته باشند... به ساختمان مرکزی که میرسیم...ارام می ایستیم... عکس مرحوم انجا روی سکو به همه تحصن کنندگان زل میزند... ریاست محترم دانشگاه پس از افاضه فضل آنچنانی در مصاحبه اش با خبرنگار کیهان و پس از خواندن جوابیه صریح اللحن دانشجویان به این مصاحبه حتی زحمت به خودشان ندادند از پنجره دفترشان به پایین نگاه کنند...تنها معاون خود را مسوول رسیدگی کرده و معاون سر به زیر اما هشیار آنجا ایستاده بود..رییس دانشکده، معاون پژوهشی دانشکده و استاد راهنمای مرحوم که اشک در چشمانش همچنان حلقه وار نشسته است... ایستاده اند... پس از خواندن شعری از مرحوم و شنیدن شعری دیگر از او با صدای خودش...نوبت به حرف زدن می رسد... دو سه نفری از دانشجویان دکترا میگویند...از ایمنی نداشته آزمایشگاهها...از پاسخگویی ریاست دانشگاه در برابر خواستن این ایمنی... از نگرانی ریاست دانشگاه که مبادا نمای دانشکده علوم پایه بر اثر نصب هواکش در آزمایشگاهها خراب شود... از نداشتن هود، نداشتن چشم شور، نداشتن دوش، نگهداری کپسولهای گاز هیدورژن و استیلن و نیتروژن و آرگون بدون حفاظ...نگهداری حلالهای سمی و اتشگیر بدون ایمنی لازم... از عدم رسیدگی مسوولین به نامه ها و اعتراضات... و .... و... و الحق همگی خوب حرف دل همه را زدند...و پس از آن گله دانشجویی بر سر معاون دانشگاه که رییس دانشگاه کجاست؟؟ که ما حق زندگی می خواهیم... که رییس دانشگاه به چه حقی در مصاحبه مطبوعاتی اعلام میکند : آزمایشگاههای ما از ضریب ایمنی بالا و قابل قبولی برخوردار است!!!!!... و پس از آن خواندن بیانیه تحصن کنندگان و تعطیلی آزمایشگاهها تا رسیدگی به وضعیت فعلی... تحصن کنندگان آرام همراهی کردند و در این میان عکاس خبرگزاری ایسنا عکس تهیه میکرد...به محض در آوردن دوربین همه پشت پلاکاردها و کاغذها و دوستان پنهان میشوند...خنده ام میگیرد....

رییس حراست و مسوولین رو به یکی از دانشجویان می گویند اصلا فکر نمیکردند تحصن اینقدر آرام و بی دردسر باشد...و او در جواب میگوید... اگر به درخواستها رسیدگی نشود مسلما تحصن بعدی این نخواهد بود...

تحصن تمام می شود...کمیته ای متشکل از دانشجویان تعیین می شوند برای پیگیری مطالبات... و حالا... باید ماند و منتظر...

 

 

خاک

صحبت از خاک زیاد است به لبهای کسان

هر کسی می گوید

همه تعریف کننده زآنچه می دانند از عالم خاک

این یکی می گوید:

خاک آن دیوی است که عزیزان مرا بلعیده

دگری می گوید :

خاک مام چمن و سوسن و سنبل باشد

و ظریفی می گفت:

خاک لب عطشان زمین است که از دوری آب

که زمانی به تنش جان می داد  زیر پا افتاده است

من ولی طور دگر می گویم:

خاک آنجاست که بر پاشنه ات بوسه زده است

خاک آنجاست که زیر قدمت فرش شده است

و همانجاست که بر بستر تو جا داده است

و سرانجام

خاک آنقدر عزیز است که آخر روزی

تن بی جان تو را

من به آغوش امینش به امانت دادم.

 

مرحوم محمد رضا خلیلی زنجانی