دختر خوبی شده ام... حرف گوش کن...بی سر و صدا...آرام می روم و می آیم و هیچکس نمیفهمد نهار چه خورده ام یا شام اصلا خورده ام؟؟؟خودم هم یادم نیست ...به گمانم چهار پنج روزی میشود که وعده های غذایی ام به پنج تا هم نرسیده...حوصله خوردن نیست... در روز شاید چند کلمه حرف رد و بدل می شود و شبها باز تا نیمه بیدار می مانم و ظهرها بیدار می شوم...روزهایم از یازده آغاز می شود... از هشت کمی کش و قوس و بعد هم بی آنکه از تختخواب بیرون بیایم دستی دراز میکنم و کتابی که احتمالا تا دیروقت می خواندم برمیدارم و باز می خوانم و می خوانم و بعد همتی میکنم...چشمهای سیاه شده از آرایش دیروز را که باز احتمالا حال پاک کردنش را نداشتم می شویم و تنها یک چای نه تلخ..که شیرین برای صبحانه...مقاله میخوانم ، کتاب میخوانم، پایان نامه می خوانم،وبلاگ می خوانم...و ای کاش...ای کاش... میشد فکر بخوانم...ذهن بخوانم...
روزهایمان می گذرد..دختر خوب مامان...دختر گل بابا... میخندم... دل میدهم به حرفها و به کارها ... بلند هم میخندم گاهی... اما فقط من می دانم...این تو...توی دنیا درون من چه سکوتی برپاست و نه از جنس آرامش... تنهایی را این روزها می پرستم... تنها باشی... موسیقی دلخواهت باشد و تو فکر کنی به همه چیز...به اتفاقات جاری... به حوادث فردا...به گذشته های دور...نزدیک... به دیروز و امروز... و بعد ببینی با زمان می چرخی...
روزهای بیهوده ای نیست... بیهودگی رنگ دیگری دارد و رنگ این روزها نیست...
شاید ...شاید هم صحبتی با یکی دو نفر میتوانست آرام بخش باشد اما هراس ویرانی آرامش آنها خودش به سکوت وا میداردم...
افتاده ام به آرشیو خوانی... می گن وبلاگ نویسی کار بیهوده ایه... لابد بیراه هم نمی گن... اما یک خوبی دارد... که اگر همت خواندن آرشیو داشته باشی همه آنچه که بودی را برایت به تصویر میکشد...حداقل برای من کم حافظه خوب است... نوشته های پارسال را دوست دارم... نیمه دوم پارسال... عوض شده ام...زیاد عوض می شوم... نمی دانم این خوب است یا بد...نوعی نوسان... نوعی بالا و پایین شدن...گاهی راضی...خیلی وقتها ناراضی... کامنتها را که می خوانی حس خوبی به آدم دست می دهد... داستان کم نوشته ام... در این میان داستان آسانسور را دوست دارم و یکی دیگر را...هه... آسانسور را از بی هوا نوشتنش دوست دارم و اینکه انگار به واقعیت نزدیک بود که نبود... هیچ چیزش حقیقت نداشت...
شاید باید صبور باشم... سریالی پخش میکرد که من از تمام قسمتهای این سریال تنها ده دقیقه آخر از قسمت پایانی سریال را دیدم ... آخرین دیالوگش این بود: "صبور باش...همیشه عاشق باش"....
پ.ن: تو میدانی که این روزها می گذرد...اگرچه سخت است و پراضطراب... تو برای گذراندنش ، خوب گذراندنش، از خیلی چیزها گذشته ای.... نتیجه اش هرچه باشد ارزشمند است... خیلی زیاد....



