خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385

- همیشه بین من و تو مانعی بوده است.. انگار که تو هیچوقت مال من نبوده ای... همیشه تو به چیزی دیگر هم...تعلق داشتی ...آخ ... که چقدر متنفرم از آن... آنچنان که آرزوی نبودنش را می کنم...اگر نبود تا همیشه مال من بودی...نگاه ات... دستانت...عشق ات...

 

- تو نمی توانی بفهمی که می شود تو را دوست داشت... و آن (ها) را هم داشت... تو تنها زن زندگی من... تو همه آنچه که من به آن عشق می ورزم...اما از من مخواه...مخواه که برای آن(ها) هم نباشم... تو با من همراهی کن...تو مرا بفهم....

 

- من از این درک کردنها بیزارم...من از این قربانی شدن ها بیزارم...دیگر نمی خواهم برای داشتن ات ... برای خواستن ات تن بدهم به آنچه که نمی خواهم...تن بدهم به آنچه که آزارم می دهد...تو بردار...تو...همه این حائلها را بردار...بگذار این تنها زن زندگی تو...بشود همه زندگی ات..آنوقت می بینی که پیش تر ها همه زندگی ام مال تو بوده است...

*

*

*

- چه کسی می تواند نگذارد که تو مال من باشی...و من مال تو... چه چیز می تواند مانعی باشد برای داشتن تو... هیچ... نه دین...نه مذهب...نه خانواده ...نه دوست و نه هیچ چیز دیگر ... تو هیچگاه برای داشتن من رقیبی نخواهی داشت...

 

- می دانم... میدانم عزیز دل... اما این همیشه مال من بودن تو تا ابد... خودخواهی نیست؟؟ اینکه تو تنها برای من باشی...؟

 

- چرا...چرا...من آزادم... من با تو آزادم... تو که بشوی تنها زن زندگی من... آزاد خواهم بود...

*

*

*

- من نمی خواستم...نمی خواستم تو را تا ابد مال خود کنم...اما امروز...پس از سالها..حالا که موهای شقیقه ام به خاکستری می زند...حالا می بینم تو را همیشه از من گرفته اند... تو می توانستی بروی...می توانستی نباشی...اما حق نداشتی تظاهر کنی که هستی... حق نداشتی مرا محکوم به بودن کنی در حالی که نبودی...

 

- اشتباه می کنی... مثل همه این سالها به تنهایی به قضا می روی... من همیشه بوده ام... اما تو مرا تنها برای خودت می خواستی...اسمش را می گذارم دوست داشتن ات...اما مگذار..مگذار بگویم که این دوست داشتن گاهی چقدر برایم عذاب آور بوده...

 

- هه... واقعا ممنونم ... دست مریزاد... حالا به جرم دوست داشتن هم باید محاکمه شوم...اوه ... ببخش...ببخش که با خواستن آزارت دادم... ببخش که با بودنم...

 

- نه... اگر نبود این خواستن که امروز نیازی نبود به جدال..جدال بر سر بودن تو...

*

*

*

- من برای داشتن تو با هیچکس نمی جنگم...نیازی نیست به جنگیدن...

 

- بــــــــــــــــــله... می دانم... ببینم ناقلا.. منظورت این نیست که من همچون کفتر خانگی حتی اگر دک ام کنی هم باز میگردم...هوم؟؟

 

- نه... نه از این جهت که می هراسم از جنگ... که رقیبی نیست... دنیا اگر قد علم کند باز هم نمی تواند ... وقتی بین من و تو دیواری نباشد...

*

*

*

- من از مرور گذشته ها خسته ام...من بارها این گذشته ها را به تصویر کشیده ام و جز رنج هیچ برای ام نداشته ... تو هیچوقت مال من نبودی... و همیشه خواستی که باشم... دیگر بس نیست؟؟؟

- چرا...

- به چی فکر می کنی؟؟

- به راه حل... نیست؟؟

- دیوار را بردار...

-  نمی توانم!

- پس نیست...نیست...

 

پ.ن: جدا آدم توی این شرایط باید چیکار کنه؟؟

 

پ.ن: به جان خودم...به این سفره هفت سین...این مکالمات نه وجود خارجی دارند...نه داخلی... نه شان نزولی دارن و نه حرفهای نگفته است... به جان این ماهی هفت سین... همینجوری صبح (ظهر) خروس خون که چشام باز شد ایده اش افتاد تو این مغز بیکار... خب... حالا خیلی هم خوب نشد...حوصله سرخ کردن اش رو ندارم...همینجوری آب پز بپذیرید... ایده بدی نبود...اما  آشپز خوب می خواست.. منم که از بچگی از آشپزی فرار بودم... اما این آشپز درون... هی نهیب می زنه که اینقدر اعتماد به نفس ات رو نادیده نگیر... هی میگه بهتون بگم...مواظب انگشتانتان باشید حتماً... ایشون منکر هرچی مشک هستتند که خودش ببوید... معتقدند عطار تا تبلیغ نکند عمراً کسی نمی آید برای خوردن...پس...بخورید و بیاشامید..اما زیاده روی نکنید...

 

 

یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385

اون سال که من کنکور دادم و وارد دنیا دانشگاهی شدم آخرین سالی بود که کتابهای ادبیات اون شکلی تدریس میشد.... بعد ما نسل اون کتابهای ادبیاتی هم منقرض شد و جاش رو داد به اون کتابای جینگول..... البته ساختارش که فرق داشت اما ریخت و قیافه کتاب هرچی که بود از اون کتابهای قطور ادبیات زمان ما (چون ما اونوقتا ادعای پیری می کردیم) که حوصله سر بری از سر و کولش می بارید بهتر بود... فقط شعرای معاصر باب میل ح .ع ها توش بیشتر جولان داده بودن... که همچین موقع خوندنش آدم دلش می خواست کتاب رو رسما تیکه پاره کنه... بعد از اون انگار دانش آموزان از یه دنیای دیگه اومدن... تنوین انگاری به کل از دنیای املای فارسی حذف شد... اصلا شد اصلن... قطعا شد قطعن... همزه (شش کوچیکه) هم همینطور...تو همون اوان کودکی رفت که رفت... همهٔ شد همه ی... بچهٔ شد بچه ی ... الخ... بعد ما هی خواندیم و دیدیم آنچه ما بلتیم!!... با آنچه اینا بلتن!! فرق می کنه...اما تو کتابا و همه جای این کهن دیار اونچه ما بلتیم می نویسن و میخونن... یعنی بچه بیا تو مدرسه یه چیزایی یادت بدم اما تو غلط (به کسر غ) می کنی بری جایی غیر مدرسه این جور بنویسی و بخونی... خلاصه این دوگانگی ها و این اینور اونور رفتن ها مثل خیلی تضادهای دیگه باز به منصه ظهور رسید... حالا اینکه کدوم املا درسته و کدوم غلطه من کاری ندارم... مساله اینه که دانش آموز خب بالاخره دلش رو به چی خوش کنه...کدومش یعنی ما با سوادیم.بلدیم بنویسیم...؟؟


هی دارم به خودم نهیب میزنم که تو چطور جرات می کنی یه خط قرمز گنده بکشی روی تمام سنت ایرانی و داد سخن بدی که یعنی چی خرید دم عید و تعطیلی و سیزده بدر و این حرفا... یعنی چی که سیزده روز(دست کم) یه وقفه گنده بیفته وسط زندگی ات... که انگار وسط دویدن محکم بخوری به یه دیوار و سرت گیج بره و بعد یه ماه بگن خب حالا پاشو دوباره بدو... هی بخودم نهیب می زنم که ای نامرد... چطور دم کریسمس که می شه همچین کیف می کنی تلویزیونهای بیگانه دمبل و دیمبول راه می ندازن...به نوروز که میرسه از این دیری دی دی دی دیری دی دی دی نوروز بدت می یاد... چطور پاپا نوئل کپل سفید و با مزه خیلی شیکه... اما حاجی فیروز لاغر دراز و سیاه سوخته خودمون ما رو یاد گدایی میندازه ؟؟خلاصه خودمو دارم حسابی می کوبونم... عید نوروز قشنگه... ایرانیه...مال خودمونه...اما اینم انگاری قربونی از اونور بام افتادنها شده... ملتی که همه سال رو ول میکنه سر سال نو می ریزه توی خیابون و ملتی که سر همین ملت کلاه می ذارن و هرچی جنس بنجوله میریزن توی مغازه ها... ملتی که چهارشنبه سوری اش وحشتناکه... ملتی که سیزده بدرش جا نداره بره جایی...بس که جمعیت زیاده.... ملتی که سیزده روز تعطیلی رو به هر بهانه ای می کنه یه ماه و متوجه نیست چه وقتی رو داره میسپره به گذشتن...شاید بهتر باشه جای واژه ملت بگم دولت...اما یه کمی نگاه کنیم می بینیم خودمون خیلی ایراد داریم...اینا که تازه صبحونه امونه...

با وجود همه این حرفا...پیشا پیش سال نو مبارک... باشد که امسال سال رسیدن به آروزهای بزرگ باشد...باشد که به قول مهدی شجاعی راه رسم و عاشقی و کرشمه شناسی را یاد بگیریم...که بیاموزیم عاشقی را... یاد بگیریم انسان بودن را... باشد که گامهایمان پر از راز موفقیت باشد... و خیلی باشد های نیک دیگر...

 

 

 

جمعه 25 اسفند ماه سال 1385

سوتی آخر سال: وقتی از هیچی ماشین جز رانندگی سر در نیاری...وقتی حتی ندونی چراغای ماشین چه جوری روشن می شه... وقتی ندونی صندوق عقب چه جوری باز میشه...وقتی ندونی باک بنزین کجاست و چه جوری باز میشه...همین میشه دیگه... نمی دونی گریبوکس (گیربوکس؟!!) چیه...وقتی ازت می پرسن : گیربوکس (گیربوکس؟!!) چی؟؟ با اعتماد به نفس میگی : نه این ماشین نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!... بعد اون آقا می پرسه: یعنی سالمه؟؟؟ بعد تو جا می خوری و میگی : فکر کنم سالمه !!!!

حالا یکی بگه وقتی می پرسن: ماشین چراغ بنزیه یا نه؟؟؟ من چی باید جواب بدم؟!!

 

خبر آخر سال: من نمی دونم این راسته یا نه!! یکی می گفت تیتر بزرگ یکی از روزنامه ها بوده...حالا از رفقا خواهشمندیم صحت یا عدم صحت این خبر را به اینجانب اعلام فرمایند:

می گن رییس جمهور مهرورز در سفرشون  به رشت... و طی سخنرانی اشون اعلام کردن که : بر خلاف تصور، زنان این شهر بسیار نجیب و پاکدامن هستند!!!

آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! راستش من یکی این یکیو دیگه باور نمی کنم... دروغ چرا!!!

 

وقتی دوستی رو بعد سالها ببینم... عادت ندارم به گله کردن که  "حاجی حاجی مکه...چی شده اینورا؟؟ خبری از ما گرفتی... یا... خیلی بی معرفتی... هیچ حالی نمی پرسی..." حالم بد می شه  از این گله کردنها..شاید دوست نداشته بهم زنگ بزنه...شاید دلش نمی خواسته ریخت منو ببینه... یا صدامو بشنوه...شاید یه دنیا کار داشته... هزار تا شاید و اما دیگه... حالا چه اصراریه که من گله کنم... که اونم مثلا برام بهانه بیاره که وای..نمی دونی که چقدر سرم شلوغه ... هزار تا کار داشتم... همیشه به یادت هستم و این حرفا که می دونی هیچکدومش به واقعیت نزدیک نیست... گله نمی کنم و رسما حالم هم بد میشه اگه کسی ازم گله کنه... این موقعها خیلی دلم می خواد بگم که حوصله اش رو نداشتم... یا حتی حوصله خودم رو هم نداشتم...

من نمی فهمم ما آدما چرا اینقدر خودمون رو آزار می دیم...بعضی ها هستن که توی زندگی باهاشون احساس راحتی می کنی...دوستشون داری...اما وقتی اونا این حس رو در مورد تو ندارن چرا باید مجابشون کنیم برای این کار... یا برعکس... چرا باید خودمون رو مجبور کنیم که چون کسی دوست داره با ما در ارتباط باشه ما به خودمون بقبولونیم که میخوایم چنین رابطه ای رو... این قواعد دست و پا گیر زندگی گاهی آدم رو تا سرحد دیوانه شدن پیش می بره... مثل حالای من... سه چهار نفر هستن که مطمئنم به محض اینکه منو بببینن یا هر چی... شروع می کنن به گله کردن... حالا حتی اگه خودشون هم کوتاهی کرده باشن... قطعا به رسم همیشگی و طبق عادت همیشگی فقط در برابر این گله کردنها یه لبخند می زنم... چون دلم نمیخواد بهانه بیارم که وقت نداشتم و این حرفا..(هرچند که واقعا هم نداشتم) ...

 

 

شنبه 19 اسفند ماه سال 1385

نزدیکای عید که میشه...همین که بوی شیشه پاک کن می پیچه توی بینی ام...همین که بارون دم بهار میزنه...هوس می کنم برم کوه..هیچ سالی هم نمی رم.... از همین جا اعلام میشه... به چندین نفر پایه کوهنوردی نیازمندیم... هرکی میاد دستا بالا.... از خانومای محترمه هم دعوت می شود..اگه پایه استخر هستند...دستا بالا... من الان شدیداً نیازمندم که تریپ ورزشکاری بذارم... خواهر کوچیکه میگه: باز که لاغر شدی... مامان میگه...: بچه ام این ده روزه همه اش بدو بدو داشته... بابا رو از سه شنبه تا حالا ندیدم... یعنی سه شنبه که تا رسید من یه سلام و بعدشم هم پریدم تو اتاق... چهارشنبه تا نصف شب آزمایشگاه...پنجشنبه هم همینطور پای ستون...حالا هم که رفته سفر... دلم براش تنگ شده... امروز در ادامه خونه تکانی ها... اتاقم رو ریختم بهم... چه چیزا که یافت میشد...چه چیزها که یافت نمی شد... از بین همه خونه تکونی ... اتو کردن سی چهل متر پرده به من می افته و بیرون ریختن دل و روده بوفه و چیدن دوباره اش و تر و تمیز کردن قاب عکسها و زیر و رو کردن اتاق خودم......هی... من امروز فهمیدم چقدر این چند وقته خونه نبودم... به کل یادم رفته بود هر چیزی جاش کجاست... مامان این قابه رو کجا وصل کرده بودی؟؟... مامان این رومیزی مال کدومه؟؟ مامان... مامان...مامان... و مامان می خنده...میدونه آدم نیستم....میدونی...هیچکس ازم نپرسید چرا؟... مامان فقط نگاهم کرد..وقتی معنی نگاه مامان رو بفهمی میگی... و گفتم فقط دو کلمه "تموم شد"... بعد از اتاقم رفت بیرون... توضیح نخواست...خیلی کیف داشت...اما یه ترسی هم داشت.. که آهای دختر حواستو جمع کن...جمع کن که مبادا...مبادا کوه بلند اعتمادی که بهت دارن فرو بریزه...این یعنی اشتباه نداریم... این قاب عکسا رو که تمیز میکنی تازه می بینی توشون چه خبره... عکس دوران نامزدی مامان و بابا..عروسی اشون..بعد هم ما سه تا.... عکس مامان بزرگ و آقاجون... با مامان و دو تا خاله ها.. خاله کوچیکه بغل آقاجونه..باز دلم هوای آقاجونو کرده با همون سکوت و ابهت خانزادگی اش... قابو باز میکنم...به خط اقاجون.. نوشته 13/1/1346 نمیدونم کجا ...سیزده بدر بوده... عکس مادرجون و حاج آقا با بابا و عمه ها و عموها و دو سه تا خدمه و حشمه... حاج آقا درست مثل حاجی های تو کتابای اون زمان..با یه کت و شلوار...صاف نشسته و زل زده به دوربین... بچه ها هم دور و برش...بابا که پسر بزرگه به رسم بزرگی اروم نگاه میکنه و بقیه رسماً دارن توی عکس آتیش میسوزونن...اونور تر عکس عروسی حاج آقا و مادرجون... قاب زرشکیه مادرجون و دایجون و یه خاله که ما هیچوقت ندیدیم...یه ساله بود که رفت... این یکی که دیگه من می میرم براش... دایجون که زیپ شلوارش بازه و مامان که فکر کنم سه سالش باشه تو عکس...یعنی بیشتر نیست.... چه کیفی داشت این قاب عکسا رو برق انداختن...تمام سال رو میز توی پذیرایی نشستن و من هیچوقت فرصت نکردم دقیق نگاهشون کنم.... لذتش برام بیشتر از عکساییه که خودم توشونم... گاهی مرور گذشته ها آدمو کلافه می کنه... وقتی تو گذشته ای نباشی...عکسش کنجکاوت میکنه... سرم رو گرم میکنم... اجازه هست راحت بنویسم؟؟؟ اجازه هست؟؟؟ دیگه اینجا که خودسانسوری نداریم؟؟؟ ...میگفتم...سرمو گرم میکنم که یادم نیاد... خیلی چیزا رو... همه چیز مثل یه فیلم گذشت... این آهنگا هم که همه اشون یه چیز میگن..لعنتی ها... شنیده بودیم وایتکس خاصیت رنگبری داره...اما واقعا ماده بی جنبه ایه... دیگه با رنگ زرد این سبد خوشگله روی میز من چیکار داشت که حالا سفید شده!!! کیف پولم رو باید با وایتکس تمیزش کنم فکر کنم...دیگه هرچی ماده شوینده و حلال توی آزمایشگاه بود به کار بردم بلکه تمیز مثل همون اولاش بشه...نشد... گفته بودی چون خانومی برات سفیدشو گرفتم..چون تمیز نگه میداری...اگه پسر بودی که یه دونه سیاهشو میگرفتم برات... حالا بهم برمیخوره اگه یه لکه روش باشه... تقصیر من نبود بخدا... آستر توی کیفم رنگ داده بود بهش... وقتی همه چیز یهو بخواد بهم بریزه...میریزه... این اقای کارگر خونه ما ادم باحالیه... آدم وقتی نگاش میکنه یاد فیلم چارلی می افته... هرچی جلو دستش باشه پاک میکنه... از قاب عکس و پوستر و پریز گرفته تا...اگه جلوش وایسی ...فکر کنم با دستمال تند تند صورتت رو برق بندازه..همسن منه... دو متر قدشه... عید هم پسر دار میشه... خانومش تو دهشونه... پیش مادرشوهرش... مردم چه زندگی هایی دارن... اون یکی خانومی که دیروز اومد واسه کمک...وقتی نشستم پای درد و دلش دلم میخواست رسماً شوهرش رو خفه میکردم... بهش گفتم بهترین کار دنیا رو کردی که ازش جدا شدی... به نظر من یه زن توی این جامعه مزخرف مارک زن مطلقه روش بخوره و  هزار تا بدبختی دیگه پشت سرش باشه خیلی بهتر از اینه که یک ساعت مردی رو به نام شوهر تحمل کنه که یه حیوونه به تمام معناست... این روزا نفهمیدم چه جوری گذشت...بهرحال گذشت... آخه میگذره... دست من و تو که نیست...

 

پ.ن: جدا بیاید بریم کوه

پ.ن: به این میگن ستون:

پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385

وقتی خودم را یک لحظه می گذارم جای دوستی که باید بعد از 4 ماه با من تماس بگیرد و بگوید 15 روز است که پدرش نیست... آنقدر دیوانه می شوم که همه چیز یادم برود... همه چیز رنگ باخت... همه چیز به یکباره فراموشم شد و تنها یادم آمد که چقدر بی مرام بودم... اینقدر غرق خودم و مسائلم بودم که یادم رفته بود سراغی  بگیرم... منی که از اینجا می کوبم تا مشهد می روم تا در مراسم چهلم هم دانشگاهی ای که سر جمع شاید 5 بار هم ندیده بودمش شرکت کنم... چرا باید اینجا... بیخ گوشم... یادم برود که پدری درد داشته... و دختری حالا درد نبودنش را می کشد... داغونم...به تمام معنا داغونم... هم برای بی توجهی خودم... هم برای غم بزرگی که حالا در چشمهای دوست ده ساله ام نشسته...

 

باز هم رسیده ام به محاکمه کردن خودم... همیشه این مواقع که میرسد...غول توجیه را می اندازم از دادگاه بیرون... می نشینم مقابل خودم...به بدترین وضع ممکن خودم را محاکمه می کنم... حکم صادر میکنم... اجرا می کنم... و بعد آرام هم نمی گیرم... قاضی و محکوم و جلاد می شوم خودم....حالا اگر منصفانه نگاه کنی شاید اینقدر گناهکار هم نباشم ... اما تاوان خیلی چیزها را پس می دهم... بی دلیل... و وقتی میپرسند چرا نگاهت مثل همیشه نیست...چیزی ندارم برای گفتن... وقتی هم می گویم...رسما خودم را می کوبم...به یاد ندارم جایی... کسی... روزی... باشد که آنچنان ناراحتم کرده باشد... انگار از داشتن همه دوست داشتنهای بزرگ، شادیهای بزرگ، ناراحت شدنهای بزرگ و ...  محروم شده باشم... گله ای نیست... یعنی اگر باشد از کسی نیست...جز خودم... من هر بار اینقدر خودم را به محاکمه میکشم...به چهار میخ می کشم... به دار می آویزم... که جایی برای دلخوری از کسی نمی ماند... انگار کن همه چیز به یک باره محو می شو...و تنها من می مانم... من می مانم و زخم میخها و جای طناب...

 

از انقلاب تا میدان ونک پیاده آمدیم...وسط راه شیرینی اولین حقوقم را هم دادم...نهار مهمان من... و دوباره راهمان را کج کردیم و برگشتیم و زدیم به بلوار و امیرآباد و ... بعد جدا شدیم... گفتم... ما آدمهای دیگه ای شدیم... نمی دونم بزرگ شدیم.. یا نه... اما این شش سال دوستی صمیمانه ... اینقدر ما را به هم نزدیک کرده که به جرات میتونیم بگیم...روده های هم را وجب کرده ایم... مرا بهتر از خودم می شناسد..آنچنان تحلیلم می کند... آنچنان از دل هر حرف مبهمم اصل موضوع را بیرون می کشد که هیچوقت از هم صحبتی با او خسته نمی شوم... اینقدر خوب می شناسدم که نیازی نیست براش هزار بار حرفی رو با فرمت های مختلف بگم بلکه سو تفاهم نشه... یا اشتباهی نشه...یا منظور رو خوب گفته باشم... روز خوبی بود... ما هر بار دیدارمان را با جدیت آغاز می کنیم و وسط راه می بینیم باز برگشته ایم به دوران بی خیالی سالهای اول دانشگاه... همان دخترکانی که از هر ماجرای لوس و بی مزه ای کوهی می ساختند از خنده... اینقدر که نفهمیدیم..نفهمیدیم زمان چطور گذشت..اینهمه راه چطور گز شد... چقدر خوش گذشت..

 

   1      2    >>