از دیشب تا حالا دوباره سر و کله یک قورباغه که قبلترها رفیق شفیقی بود زیر آخرین دنده سمت راست پیدا شده... با هر عطسه و سرفه ای یا هر خنده ای بیدار میشه... میپره و دوباره میخوابه... امروز صبح انگار دلش هم درد گرفته بود..چون درست زیر آخرین دنده سمت راست یه درد نامفهوم مبهم حس می شد... یه چیزی شبیه اونموقع ها که یه لقمه درسته رو قورت میدی و یه دردی همون اولای سیستم گوارشی ات حس میشه... حالا از سر شب انگار درد و خواب از سر قورباغه افتاده و نشسته به رخت شستن...هی می شوره...
امیدوارم دلش خر و پف نخواد... یا مثلا نخواد رخت و لباسا رو برداره بیاد طبقه بالا تو آفتاب پهن کنه...سابقه داره...اگرچه یه کم از سر شب این ور تر یه صداهایی توی گوشم می اومد...انگاری توازن هوایی دو طرف پرده سماخ گوش راستم بهم خورده باشه ... هی از ناحیه درونی انگار یکی لگد میزد به سماخ بیچاره... خلاصه که این آخر و عاقبت یک هفته کار کردن مداوم به صورت روزی 20 ساعت می باشد... احتمالا... و باز احتمالا قرار است این قورباغه زاد و ولدی هم داشته باشد چون هفته آینده و این شب و شب های دگر هم همین بساط به راه است...
خدا نکند، خدا نیارد آن روز را... زبانم لال...روم به دیفال، گلاب به روتون...خدا نخواهد که آدم کارش لنگ بعضی ها بماند... اوه اوه... خدا نیارد...که برای ما آورده است... چی میرسه به بعضی ها از اینکه بخوان کار دیگران رو لنگ بذارن...؟؟؟
دلمان می خواهد چرت و پرت بنویسیم... اینقدر که این قورباغه از رو برود... خروارها کار ریخته بر سر و کله اینجانب و مانده ایم به کدامشان برسیم..دلمان خیلی جیزها می خواهد که رسما خودمان را محروم کرده ایم از داشتنشان... مثلا یکی اش همین که دلمان سینما میخواهد، کلاس نقاشی میخواهد، تار میخواهد، دکترای داروسازی هسته ای می خواهد... و یک چیزهای دیگر که از گفتنشان معذوریم... یک ماه زیادی بیکار بودن زیر زبانمان مزه کرده بود...حس کار کردن نیست... اینقدر که میزنی بالن 200 هزار تومانی یک دستگاه را می شکانی و و در این هاگیر واگیر می مانی به دکتر چه بگویی و وسط این همه کار یکهو از ناصر خسرو سر در می آوری... راستی پس چرا توی ناصر خسرو قرص و دوا و این چیزا نمی فروختن؟؟؟...عمرا دیگه پام رو نمیذارم اونجا...اولین بار بود و حیف که یک بار دیگر باید بروم بالن شکسته ای را که ترمیم شده پس بگیرم... یک نفر نیست با من بیاید بلکه من تنها نباشم... یا مثلا یک نفر که جور مرا بکشد و من دیگر پای ام را آنجا نگذارم؟؟؟ عجب ننه من غریبم بازی ادبی ای شد...
پ.ن: قورباغه هه همچنان رخت میشوره...تازه هوس قور قور کردن هم به سرش زده... حال ندارم شوخی شوخی سنگ بزنم بهش...



