مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 فروردین ماه سال 1386

* رعد و برق بود.... انگار من از یک خواب طولانی بلند شده باشم...مادر بزرگ جوان تر شده بود....خیلی جوان تر... از من گله کرده بود که چرا تماسی نگرفته ام...اما نمی دانست که حقیقتا چه شده است.... همه جا سیاهپوش بود... در و دیوار را با پارچه های سیاه پوشانده بودند... مادر بزرگ بی قرار سر پله ها نشسته بود و من و یک نفر دیگر که نمیشناختمش دو طرفش دستش را گرفته بودیم "خب گریه کنید دیگر...شما چرا گریه نمی کنید؟؟ گریه کنید شاید من هم گریه ام بگیرد..."... بغضم را قورت می دادم و دستان مادربزرگ را که حالا این چنین بی قراری می کرد و از ما عاجزانه می خواست اشک بریزیم نوازش می کردم...اما گریه نمی کردم... دلم برایش می سوخت اما محبتی نبود... حس بدی بود...از من گله می کرد و من فرصت توضیح هم نداشتم... حالا هیچکس سر جنازه هم نبود... می گویند سوار ماشین اش می شد که برق او را گرفت...من ندیده بودمش..اما تصورش هم وحشتناک بود...کسی یارای دیدن جسد را هم نداشت... حالا مادربزرگ بغض کرده بود و خیره شده بود به پله ها... و من در فکر اینکه اگر بفهمد همه ماجرا را خودش را سرزنش خواهد کرد ؟؟؟... مادر بزرگ حالا ناله می کرد... من نگران همه بودم... نگران همه... آسمان غرید... تمام تنم خیس شده بود..عرق کرده بودم... چشمهایم را که باز کردم... سکوت اتاق آنچنان آرامم کرد که انگار بغضم ترکید... او سالهاست که مرده... سالهاست که نیست...حالا این رعد و برقها...بعد این همه سال...

 

* بعضی وقتها آنچنان آرام می توانی از خیلی چیزها بگذری که خودت هم خنده ات می گیرد... چیزهایی که شاید از زاویه دید دیگران مهم اند و ضروری... گاهی می توانی آرام از کنار همه چیز بگذری... مایه اش کمی آرامش است و یک لبخند آرام گوشه لب و ... و بی تفاوتی محض... این بی تفاوتی این روزها را دوست دارم... متاسفم که گاهی این بی تفاوتی نیشتری می شود بر روح کسی...متاسفم که نمی توانم بهتر باشم...یا مهربانتر... یا اندکی با گذشت تر... متاسفم اما فعلا نه می خواهم و نه میتوانم جز این باشم...که اگر باشم این بی تفاوتی را از دست می دهم... خودخواهی این روزها جلوتر از من می دود...

 

جهت خالی نبودن عریضه: ما آخرش نفهمیدم چه لذت و انگیزه ای در به کار گیری واژه های عامیانه ای که شاید در خصوصی ترین دقایق و لحظاتمان هم از گفتن اشان ابا داریم، در ادبیات امروز هست که اگر باشد یعنی طرف خیلی باحال است و خیلی روشنفکر است و خیلی می فهمد و ایول قلم و ایول خط فکری... علیرغم اینکه تمایل شدیدی در خواندن بقیه کتاب "وردی که بره ها می خوانند" در من هست و این کار را خواهم کرد ( لابد به دلیل اینکه اعتقاد دارم در نهایت نویسنده چیزی دارد برای گفتن و دنبالش می گردم)... اما همچنان از این سبک نوشتن بیزارم...

شنبه 25 فروردین ماه سال 1386

* هفت روز در هفته...روزی بیست و چهار ساعت...هفته ای 168 ساعت، من توی این 168 ساعت چه غلطی می کنم که داد و هوارم به هواست که وقت ندارم و نمی رسم و دلم میخواد فلان کار رو بکنم و نمی تونم... حالا گیریم از اونجا که خواب جزو لاینفک زندگی منه روزی ده ساعت خواب – که ده ساعت هم نیست به جان خودم- و روزی 9 ساعت هم آزمایشگاه... 5 ساعت باقیمانده را در چه حالی میگذرونم؟؟؟ یعنی هفته ای 35 ساعت وقت ازاد...این 35 ساعت را نمیشود به تفریح، به ورزش، به مطالعه، به مهمانی، به زبان خوندن، به درس خوندن، به نقاشی، به موسیقی، به دوست و الخ پرداخت؟؟؟ می دونم چه غلطی میکنم..این 5 ساعت رو هر روز فکر میکنم که فرداش چیکار کنم...باز فرداش فکر میکنم پس فرداش چیکار کنم... این میشه که مقوای نارنجی رنگ روی کمدم پر میشه از افکاری که از ترس فراموش شدن با ماژیک حک شدن و عملی هم نمیشن... تافل، وقت مصاحبه، فلان واکنش، حکایت عشقی بی قاف و بی شین و بی نقطه، بیوشیمی هارپر، نقاشی، MCHE، وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی، ناخدای کشتی، فیزیک دانشگاهی، تار ... Medicinal chemistry، کلاس دکتر مستشاری و الخ...

ولی جدی دارم یه کم می جنبم به خودم...اینجوری نمیشه...دهه سی گذشت و ما هیچی نشدیم....

 

* امروز صبح قبل از اینکه چشمام رو باز کنم بیدار شدم...یعنی اول بیدار شدم و بعد چشمهام رو باز کردم..تو این فاصله کوتاه بیدار شدن تا چشم باز کردن اولین جمله ای که از ذهنم گذشت این بود " خب که چی؟؟"... می دونی، این نهایت نهیلیسم گرایی من بود... یعنی یه لحظه تو سرم چرخید اخرش که چی؟؟؟ می دونی تو با تبحر خاصی می تونی در پس هر کاری، هر حرفی و هر عملی این جمله رو بپرسی و رسما گند بزنی به نفس عمل یا عمق حرف... البته تو مسائل مهمتر نیاز داری به کمی پستی برای اینکه کار یه آدم بزرگ رو هیچ فرض کنی و در حالی که می دونی عمرا نمی تونی اون کار رو انجام بدی، بکنی اش توجیهی برای اینکه تو نری توی اون راه... و یا تو بعضی مسائل نیاز داری به خود بزرگ بینی که یه کار اینقدر کوچیکه و نتیجه اش حقیره که به درد من نمی خوره...بعضی وقتا میدونی کاری هیچی نیست...یعنی عبث عبث...اما از ترس حس پوچی جرات نمیکنی این سوال رو از خودت بپرسی...عین همین وبلاگ نویسی، یا مثل عضویت تو یاهو 360... که واقعا نمی دونم دلیل اش چیه اما این کار رو کردم و ادامه هم دارم میدم... یه جایی باید آدم برای خودش خط مشی تعیین کنه...خط مشی هایی که ته اش به خودش اجازه پرسیدن چنین سوالی رو بده و در کنارش هم جواب دندون شکنی واسه خودش داشته باشه...حالا چرا کله صبح (ظهر) این جمله دوید پس ذهن من خدا عالم است... و خودم...

 

پ.ن: همه دلخوشی ما بر و بچ آزمایشگاه شده است جواب دادن واکنشی، گرفتن رسوبی یا بلوری، خالص بودن محصولی، گاهی به این حقارت بهانه ها برای دلخوشی تنها میشود لبخندی تلخ زد، چقدر بد که دلخوشیهایی چنین حقیر و کوچک بشود دلیل لبخندهای روزمره... گاهی در پی بهانه های کوچک می شود لبخندهای بزرگ زد اما گاهی هم این حقیر بودن بدجوری آدم را آزار می دهد...درست مثل آدمهای حقیری که با تلنگری ریز میشود دنیایشان را بهم ریخت...

پ.: تو مپندار که خاموشی من...هست برهان فراموشی من... دلم کاست حمید مصدق می خواد با صدای خودش و آواز محمد نوری...


بعد التحریر:

بعد از بازی فراگیر شب یلدا...اینبار نوبت رسیده به بازی ترسها... اینم یه جورشه...برای رفع کسالت این روزها و ایجاد تنوع و جلوگیری از تشویش اذهان عمومی (چه ربطی داشت؟؟) ما هم اومدیم قاطی این بازی و مرمر جان رسما پرتابمون کرد وسط گود... خلاصه من سه تا از ترسهای دوران بچگی ام رو میگم بعد به هرکی گفته بی چون و چرا، بی بهانه...بی ننه من غریبم بازی، بی کلک، بی غر و لند می گه از چیا می ترسیده... ببینید من چه شجاعانه از ترسهای کودکی ام (و بالطبع ترسهای این روزهام) دارم میگم...

 

1- بخش عمده ترسهای کودکی ام مربوط میشه به زمانی که قایم موشک (قایم باشک) بازی می کردم... علیرغم واکنش شدیدم به خفگی در کمد... باز میرفتم توی کمد.. به نوعی نه تنها بازی می کردم...که هیجان مضاعف درست می کردم واسه خودم..انگار جایی غیر کمد واسه قایم شدن نبود و من هم بالاجبار میرفتم اون تو...کلا این خفگی از اونایی که من هنوزم بابت اش رعشه بر اندامم می افته...

2- بخش دیگر ترس من برمیگرده به مصنوع ساخته دست بشر... یک جسم باریک مشمئز کننده... یک چندش به تمام معنا... آمپول... این ترس نه تنها در بچگی که همچنان در من به وفور یافت می شود...

3- جوجه... از این جوجه زردای ماشینی... با اون پاهای چندششون... به طرز وحشتناکی ازش فراری بودم و هستم... با اون چشمای ورقلنبیده اشون...

 

اینطور که معلومه ترسهای امروز ریشه در ترسهای کودکی دارن :دی

حالا بی زحمت سارا، مهدی، مژگان بانو٬  اشکان٬ ... زود، تند، سریع


بعد بعد التحریر:

یه سر برید اینجا... بعد از اونجا برید یه جای دیگه..بعد از اون یه جای دیگه برید به یه جای بهتر... اگه اون جای بهتر فیلتر بود..باز برید اینجا بخش کامنتا رو باز کنید ببیند که بی بی یه کامنت گذاشته با پروکسی و این حرفا..از اونجا برید اون جای بهتر..من هر کاری میکنم لینکش اینجا نمی اد...

 

دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386

* دارم به این مساله فکر می کنم...که ملت ایرانی را با سه چیز می شود برای همیشه یک ملت ایرانی بدون حافظه تاریخی* نگه داشت و هر بلایی سرش آورد : اعتقادات دینی، عرق (به کسر ع) ملی، لوده بازی و مسخره بازی...

 

* یه سوال دیگه ای ذهنمو مشغول کرده...واژه "پاچه خاری" و عبارت "تابلو بودن" ... از ابتدا در فرهنگستان زبان فارسی وجود داشته که حالا در ترجمه کتابها باید شاهد استفاده از این کلمات باشیم؟؟؟؟؟ یا باید به آقایان مدیری و دوستان جهت غنی سازی واژه نامه فارسی تبریک بگوییم؟؟ هوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن: اندر باب یادداشت دوم باید به عرض برسانم که این یادداشت دلیلی بر رد زبان محاوره ای نیست..تنها یک سوال است... تایید یا رد استفاده از این واژه ها نیاز به صلاحیت دارد که در نتیجه اینجانب حرفی در این مورد ندارم...


 * این حافظه تاریخی هم داره یواش یواش تبدیل می شه به واژه های شبه روشنفکرانه... دیگه همه می دونن و هی هم میگن که ملت ایرانی حافظه تاریخی نداره... اینکه آدم بداند و اندر نادانی بماند دیگه شاهکاره!!!!

                                                                                                                                   

پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386

سال نو را با چنان کسالتی شروع کردم که بی سابقه بوده است... آنچنان که آرزو می کردم ضرب المثل سالی که نکوست الی اخر از بیخ غلط باشد... سالی که در آن دلم می خواست بلند بلند سر همه انهاییکه چشمهایشان را روی انسانیت بسته اند داد بزنم..حتی یک پس گردنی هم نثارشان کنم..اما یک چیزی ته این شاهراه گلو مانده بود...آنهم اینکه..تو هم مثل آنها انسانی .. از کجا معلوم تو اشتباه نمی کنی... و همین می شد که خفه خوان می گرفتم و می رفتم توی خودم... هی رفتم...هی رفتم...تا آنجا که صبح بخیر و روز بخیر...سلام و احوالپرسی و حرفهای روزمره و شب بخیر شد تنها کلمات رد و بدل شده... دیدم من هم مثل همه غرق "خود بیشتر دانی" هستم قطعا... از طرفی آنها را هم که به کل قبول ندارم... پس همکلام شدن را بی خیال شویم و بسنده کنیم به همان مراودات روزمره...  تعطیلات جز همان چند روی که سرم را گرم نوشتن مقاله کردم و ساعاتی که مشغول کتاب خواندن بودم و سه چهار ساعتی که روی آب استخر شناور بودم... باقی به بی خاصیتی گذشت...نه کسی که هم صحبتی با او برایت دانستنی ارمغان بیاورد... نه حضوری که بخاطرش نخواهی زمان بگذرد... سیزده به در هم که در نشد که هیچ...نحسی اش آنچنان دامانمان را گرفت که همان یه ذره دلخوشی را هم زهرمان کرد... الباقی هم برف گیر شدن بود و دیر به پایتخت رسیدن و خستگی و بی حالی... القصه...گذشت... اما خستگی من یکی که در نیامد هیچ... مضاعف هم شد...

 

می توانم تا شهریور دفاع کنم بعد عین بچه آدم بنشینم به خواندن برای دکترای داروسازی هسته ای ... بعد اگر قبول شوم... تا چهار سال دیگر دکترایم را گرفته ام...در این میان بزند یک کار درست و حسابی هم که بشود با درس خواندن جورش کنم پیدا شود و من مثلا در سن سی، سی و یک سالگی دکترایم را بگیرم و ببینم حالا با این دکترا کدام دهات کوره ای می شود تدریس کرد...یا کدام کارخانه داروسازی ای ...یا در بهترین حالت (و البته خوش خیالانه ترین و دست نیافتنی ترین حالت) اگر همچنان انرژی هسته ای حق مسلممان باشد... در انرژی هسته ای استخدام شوم... و یک پیشوند خانم دکتر هم بیندازم پس اسمم...

می توانم بی خیال دکترا شوم... تا شهریور دفاع کنم بعد به بابا جان بگویم به رفقا بسپرند تا در شرکتی-جایی استخدام شوم و بعد بروم زبان انگلیسی ام را تکمیل کنم... کلاس نقاشی بروم... کلاس موسیقی بروم... بعد جور کنم حداقل سالی یک مسافرت درست و حسابی... و در سن سی ، سی و یک سالگی ببینم مثلا می توانم تار بنوازم، تابلوی نقاشی بکشم و زبان دیگری را برای یادگیری شروع کنم (شاید هم شروع کرده باشم)، و مثلا دو سه جا را هم رفته باشم و دیده باشم ...

 

شبها کارم شده تحلیل این دو حالت... مزایای هر کدام و معایب اشان...هر دو دلفریبند و خواستنی... هر دو وسوسه گر ... این میان من می مانم و توانایی هایم...اگر بتوانم دکترا بخوانم و نخوانم آنوقت توانایی ام را نادیده گرفتم...اگر خواندم و دیدم بعد این همه خواندن مدرکم فقط به درد قاب کردن می خورد چه...مثل خیلی از این خانومها و آقایون دکترای دور و برم... اگر نخوانم و بعد پشیمان شوم...اگر بخوانم و باز پشیمان شوم... اگر بخوانم و بعد ببینم دیگر وقت نقاشی آموختن نیست... یا حوصله تار نواختن؟؟؟ اگر نخوانم و به این ها هم نرسم چه...

دومی را بخاطر تنوعش ترجیح میدهم...اولی را بخاطر ارزشی که برایش قائلم... دومی را بخاطر آسانتر بودنش دوست دارم و اولی را بخاطر زحمتی که باید برایش بکشم... می بینی این تضاد ها خسته ام می کند...دچار دلشوره میشوم...زمانم میگذرد و من باید زودتر تصمیم بگیرم... علائقم در هردو هست... و نگو که میشود هر دو را با هم پیش برد... نمی شود..حداقل در توان من نیست... از هر دو وا می مانم... و در این میان انتظارات خودم از خودم... که معمولا انقدر زیاد هست که لعنت می فرستم بر خودم که نمی شود تو هم بفهمی که انسانی و توانایی هایت محدود؟؟؟

خلاصه، بد جایی گیر افتاده ایم... باشد که زودتر پس گردنی امان را خورده و سر عقل بیاییم و مسیر را بیابیم و راه بیفتیم جهت دستیابی به مقصود... شاید بهتر باشد به این بیندیشم که زندگی را بگذارم مجالی برای تجربه کردن... انوقت شاید بهتر بشود تصمیم گرفت...

 

پ.ن: با استاد راهنمای دوست داشتنی که سر خواندن و دکترا گرفتن و مدرک و این چیزها حرف میزدیم یک چیزی گفت که از سرم بیرون نمیرود:

"برو یه دکه روزنامه فروشی بزن... کارت بشه روزنامه فروختن...اما مدرک دکترات رو قاب کن بزن توی دکه ات"...

نمی دونم اونوقت اگه چنین حالتی برام پیش بیاد باید به حال خودم گریه کنم یا بخندم...

 

جمعه 10 فروردین ماه سال 1386

پروردگار دید یک جای کار می لنگد... یک چیزی کم است... آسمان هست...خاک و باد و آتش...فرشتگان و ملائکه.... اما یک چیز کم است... دست به کار شد و انسان را آفرید... خاک و آب را در هم آمیخت و دم مسیحایی اش را بر جان آدم نشاند و آدم جانی گرفت... و حوا هم... پروردگار دستور داد بر ملائکه که سجده کنند بر اشرف مخلوقاتش... ملائکه بر صف ایستادند و همگان سجده کردند... شیطان آن سوی معرکه...خیره بر صحنه...پروردگار تکرار کرد: سجده کنید بر اشرف مخلوقات... و شیطان آرام آرام...به پیش آمد... نگاهی بر آدم انداخت...بر اندامش ... بر نگاهش... و پرسید که تو را از چه ساخته اند؟؟؟ ... "خاک".... و مرا از آتش... من که عمری عبادت کرده ام به درگاه پروردگارم... من که جز امر خداوند گام برنداشته ام... من ... و باز نگاهی انداخت بر او...بر او که اینک اشرف مخلوقات است... و گویی عزیز دردانه پروردگارش... و نگاهی بر عظمت پروردگار خویش... غرق آنهمه بزرگی .... و بر خاک افتاد... سجده کرد... پیشانی سایید بر آستان پروردگارش و آدم... و ... تبارک الله احسن الخالقین...

ولوله ای بر پا شد... بر عالم... انگار نظم جهان به یکباره بر هم ریخت... آتش جهنم در یک لحظه سرد شد...و تعجبی سنگین بر همه جا سایه افکند ... و اینک چه خواهد شد... شیطان سجده کرده است...این فرشته مقرب درگاه الهی سجده کرده است بر انسان...قرارمان این نبود...قرار نبود تو بیفتی بر خاک و بشوی همچون دیگر فرشتگان... حالا تو بگو... بگو... تکلیف آدم چیست... با حوایش چه کند... تا ابد در بهشت خداوندی بماند... پس تکلیف میوه ممنوعه چه میشود ... پس تکلیف غریزه انسانی چه می شود... نه ... نه قرارمان این نبود که تو اطاعت امر کنی و اینک باز یک چیز کم است... زمین را از چه رو آفریده است... پس تکلیف این همه امتحان الهی چه می شود... حالا قابیل و هابیل در بهشت به دنیا می آیند... بزرگ می شوند.... قابیل عاشقانه هابیل را دوست می دارد... هر دو بچه دار می شوند..بچگانی از نسل فرشتگان.. و زمان می گذرد... نه..قرارمان این نبود...تکلیف بندگان معصوم من چه میشود... عیسی برای چه بیاید..ابراهیم چه خانه ای بنا کند... محمد برای چه؟؟؟

 

شیطان می توانست سجده نکند و بگذارد همه چیز روال خودش را طی کند... که بیاییم بر زمین... به دنیا بیاییم..بزرگ شویم..درس بخوانیم...دانشگاه برویم...کار کنیم...عاشق شویم...گناه کنیم... بد باشیم... بسوزانیم... بشکنیم... خراب کنیم...آباد کنیم... دنبال صلح باشیم..حافظ شویم...ادیسون باشیم... و یا نادرشاه... امتحان شویم... پیامبر شویم ...با پیامبران بجنگیم...و بعد از ترس بهشت و جهنم سعی کنیم که خوب باشیم...بعد بنشینیم ببینیم خوب یعنی چه...بد چیست... راه بدی را انتخاب کنیم... بعد که خودمان از خودمان بدمان آمد سعی کنیم خوبی را هم کشف کنیم... رسم و رسوم بسازیم... شک کنیم..قانون بسازیم... حقوق بشر را بنا کنیم...منشور سازمان ملل بنویسیم...راه پیدا کنیم... علم بیافرینیم... تجربه کنیم... دین دار باشیم...کافر شویم... مکه برویم... هواپیما بسازیم... برویم سیارات دیگر... ظلم کنیم... کتاب بنویسیم... ایدئولوژی بسازیم... جنگ بیافرینیم... بمب اتم بترکانیم... هسته اتم بشکافیم... همانند سازی کنیم... بمیریم...

اما نشد...هیچکدام نشد... حالا تا ابد باید در این بهشت بمانیم... حالا هر روز باید از نعمات بهشتی لذت ببریم و ندانیم رویا چیست... جنگ چیست... همه چیز اینقدر معلوم باشد که کنجکاوی یک کودک در کشف کش و قوس کرم خاکی خنده دار باشد... حالا دیگر کسی برای طلوع خورشید منتظر نمی ماند... کسی در کشف جاذبه زمین زیر درخت سیب نمی نشیند...تازه همه سیبهای اش را خورده اند...حتی سیبهای آن درخت ممنوعه را...دیگر ممنوعیتی هم نیست اخر... حالا همه اینقدر خوب هستند که رد کردن پیرزنی از نهر آب به چشم نمی آید... حالا اینقدر همه یکزبان هستند که تو نیازی به یادگیری زبان دیگر نداری.... دیگر کسی از روشن شدن اولین لامپ دنیا غرق لذت نمی شود..مخترع نداریم اصلا...مکتشف هم... حتی در دل اتم هم دنبال چیز خارق العاده ای نمی گردیم... همه شاعرند و دیگر کسی مولانا را تحویل نمی گیرد... هیچ کس نمی تواند داستانی بنویسد که نو باشد..هر چه بگوید همه از قبل می دانستند...می دانی...حوصله ام سر می رود در این بهشت... گهگاهی می شود دسته جمعی برویم پیک نیک...یکبار پیشنهاد می دهم برویم جهنم را ببینیم...راستش فقط اسمش جهنم است...از همان روز ازل خاموش شد... سرد سرد... الان جزو آثار باستانی شده... می توانی بروی و تجسم کنی که اینجا می توانست جای من ... یا جای تو باشد... اما حالا ما دست زن و بچه امان را می گیریم و یا با شوهرمان می آییم اینجا سیزده به در... هیچ کس ایده جدیدی نمی دهد... خداوند دیگر بنده خاص ندارد... در پی انسان بزرگی هم نیست که برتری اش دهد بر دیگر انسانها و بخواهد که آنها پیام آورش باشند...پیامی ندارد برای گفتن..اگر هم باشد خودش بی واسطه می گوید... نه چیزی هست برای فکر کردن... نه دلیلی برای متفاوت بودن... همه همه چیز را می دانند...همه به یک اندازه مهربان... اینجا کسی به فکر ساخت سلاح نمی افتد... اصلا کسی نمی رود بداند مواد منفجره یعنی چه...یعنی نیازی هم نیست... ما اینجا از لذت درک ساده ترین مفاهیم جا مانده ایم...اگر شیطان سجده می کرد... بچه هامان از اینکه یاد می گیرند هفت هشت تا پنجاه و شش تا کلی ذوق می کردند و همین که خلاقیت اشان را کار می انداختند در ساخت هفلشتا...پلنگ و شش تا... غرق لذت می شدند...اما اینجا مادرزادی همه جدول ضرب می دانند...اینکه سهل است... بگو نوترون چیست مثل بلبل جوابت را می دهد و بی هیچ ذوق و شوقی می گذارد می رود... اینجا دغدغه خوب تربیت کردن هم نیست... همه به بهترین نحو تربیت می شوند... پدر و مادر هم انگار حقی بر گردن ندارند..اصلا مادر بودن به آدم نمی چسبد... اگر در زمین بودیم حداقل وعده بهشت زیر پا را به مادران می دادند... یعنی اصلا اینجا هیچکس هیچ حقی بر دیگری ندارد...اصلا دانشگاه نداریم... کتاب هم نداریم برای خواندن...اینجا هر انسانی یک کتابخانه گویای خاموش است... پر از دانستنی ...اما هیچگاه نیازی ندارد به دانستن آنها... اینجا لازم نیست تو برای رفتن به مریخ موشک بسازی و سالها فکر کنی و تازه قبل از اینها بدانی هواپیما چیست و برای پرواز بروی دل و روده کفترها را بریزی بیرون که بفهمی چگونه پرواز می کنند...ندیده می دانی در مریخ چه خبر است... از همین جا می نشینیم زل میزنیم به زمین... به آبها و زمینهای بکر و دست نخورده اش... به همه آن چیزی که می توانستیم خودمان لمس اش کنیم بدون اینکه کسی به ما از قبل گفته باشد...خودمان به دست اش بیاوریم... و کیف کنیم...دیگر بهشت بدون جهنم معنایی ندارد... اینجا کسی برای درک مفهوم خدا نمی اندیشد... کسی نمی داند تکامل یعنی چه که بخواهد برای داشتن اش تلاش کند...اینجا حتی عاشق شدن هم دیگر معنایی ندارد... که تو برای خواستن چیزی ...کسی خودت را به آب و آتش بزنی... اینجا تاریکی ای نیست که روشنایی مفهومی داشته باشند...اینجا بدی نیست که خوبی را بفهمیم... که برای نیک فکر کردن...نیک رفتار کردن...نیک گفتن... تلاش کنیم... فرق اش را با بدی بفهمیم....

شیطان...کاش سجده نکرده بودی... آنوقت چه لذتی می بردیم از انسان بودنمان..آنوقت تو هم اینقدر بیکار نبودی... لعنت بر تو!!!

 

   1      2    >>