مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386

سال نو را با چنان کسالتی شروع کردم که بی سابقه بوده است... آنچنان که آرزو می کردم ضرب المثل سالی که نکوست الی اخر از بیخ غلط باشد... سالی که در آن دلم می خواست بلند بلند سر همه انهاییکه چشمهایشان را روی انسانیت بسته اند داد بزنم..حتی یک پس گردنی هم نثارشان کنم..اما یک چیزی ته این شاهراه گلو مانده بود...آنهم اینکه..تو هم مثل آنها انسانی .. از کجا معلوم تو اشتباه نمی کنی... و همین می شد که خفه خوان می گرفتم و می رفتم توی خودم... هی رفتم...هی رفتم...تا آنجا که صبح بخیر و روز بخیر...سلام و احوالپرسی و حرفهای روزمره و شب بخیر شد تنها کلمات رد و بدل شده... دیدم من هم مثل همه غرق "خود بیشتر دانی" هستم قطعا... از طرفی آنها را هم که به کل قبول ندارم... پس همکلام شدن را بی خیال شویم و بسنده کنیم به همان مراودات روزمره...  تعطیلات جز همان چند روی که سرم را گرم نوشتن مقاله کردم و ساعاتی که مشغول کتاب خواندن بودم و سه چهار ساعتی که روی آب استخر شناور بودم... باقی به بی خاصیتی گذشت...نه کسی که هم صحبتی با او برایت دانستنی ارمغان بیاورد... نه حضوری که بخاطرش نخواهی زمان بگذرد... سیزده به در هم که در نشد که هیچ...نحسی اش آنچنان دامانمان را گرفت که همان یه ذره دلخوشی را هم زهرمان کرد... الباقی هم برف گیر شدن بود و دیر به پایتخت رسیدن و خستگی و بی حالی... القصه...گذشت... اما خستگی من یکی که در نیامد هیچ... مضاعف هم شد...

 

می توانم تا شهریور دفاع کنم بعد عین بچه آدم بنشینم به خواندن برای دکترای داروسازی هسته ای ... بعد اگر قبول شوم... تا چهار سال دیگر دکترایم را گرفته ام...در این میان بزند یک کار درست و حسابی هم که بشود با درس خواندن جورش کنم پیدا شود و من مثلا در سن سی، سی و یک سالگی دکترایم را بگیرم و ببینم حالا با این دکترا کدام دهات کوره ای می شود تدریس کرد...یا کدام کارخانه داروسازی ای ...یا در بهترین حالت (و البته خوش خیالانه ترین و دست نیافتنی ترین حالت) اگر همچنان انرژی هسته ای حق مسلممان باشد... در انرژی هسته ای استخدام شوم... و یک پیشوند خانم دکتر هم بیندازم پس اسمم...

می توانم بی خیال دکترا شوم... تا شهریور دفاع کنم بعد به بابا جان بگویم به رفقا بسپرند تا در شرکتی-جایی استخدام شوم و بعد بروم زبان انگلیسی ام را تکمیل کنم... کلاس نقاشی بروم... کلاس موسیقی بروم... بعد جور کنم حداقل سالی یک مسافرت درست و حسابی... و در سن سی ، سی و یک سالگی ببینم مثلا می توانم تار بنوازم، تابلوی نقاشی بکشم و زبان دیگری را برای یادگیری شروع کنم (شاید هم شروع کرده باشم)، و مثلا دو سه جا را هم رفته باشم و دیده باشم ...

 

شبها کارم شده تحلیل این دو حالت... مزایای هر کدام و معایب اشان...هر دو دلفریبند و خواستنی... هر دو وسوسه گر ... این میان من می مانم و توانایی هایم...اگر بتوانم دکترا بخوانم و نخوانم آنوقت توانایی ام را نادیده گرفتم...اگر خواندم و دیدم بعد این همه خواندن مدرکم فقط به درد قاب کردن می خورد چه...مثل خیلی از این خانومها و آقایون دکترای دور و برم... اگر نخوانم و بعد پشیمان شوم...اگر بخوانم و باز پشیمان شوم... اگر بخوانم و بعد ببینم دیگر وقت نقاشی آموختن نیست... یا حوصله تار نواختن؟؟؟ اگر نخوانم و به این ها هم نرسم چه...

دومی را بخاطر تنوعش ترجیح میدهم...اولی را بخاطر ارزشی که برایش قائلم... دومی را بخاطر آسانتر بودنش دوست دارم و اولی را بخاطر زحمتی که باید برایش بکشم... می بینی این تضاد ها خسته ام می کند...دچار دلشوره میشوم...زمانم میگذرد و من باید زودتر تصمیم بگیرم... علائقم در هردو هست... و نگو که میشود هر دو را با هم پیش برد... نمی شود..حداقل در توان من نیست... از هر دو وا می مانم... و در این میان انتظارات خودم از خودم... که معمولا انقدر زیاد هست که لعنت می فرستم بر خودم که نمی شود تو هم بفهمی که انسانی و توانایی هایت محدود؟؟؟

خلاصه، بد جایی گیر افتاده ایم... باشد که زودتر پس گردنی امان را خورده و سر عقل بیاییم و مسیر را بیابیم و راه بیفتیم جهت دستیابی به مقصود... شاید بهتر باشد به این بیندیشم که زندگی را بگذارم مجالی برای تجربه کردن... انوقت شاید بهتر بشود تصمیم گرفت...

 

پ.ن: با استاد راهنمای دوست داشتنی که سر خواندن و دکترا گرفتن و مدرک و این چیزها حرف میزدیم یک چیزی گفت که از سرم بیرون نمیرود:

"برو یه دکه روزنامه فروشی بزن... کارت بشه روزنامه فروختن...اما مدرک دکترات رو قاب کن بزن توی دکه ات"...

نمی دونم اونوقت اگه چنین حالتی برام پیش بیاد باید به حال خودم گریه کنم یا بخندم...