یک: همین که سال به سال یک نفر را ببینی...عید به عید...فکر می کنم دلیل خوبی باشد برای اینکه بگویی مثلا با فلانی صمیمی نیستم... من نمیدانم...نمی دانم...چه حکمتی است...که عید به عید می بینمش و می شوم سنگ صبور...اوه... خدای من... هر سال هم دریغ از پارسال... من بی حال و حوصله ترم و او پر حرف تر... من خسته تر و او تازه نفس تر... نمیدانم... چه حکمتی است... که منی که دیوار و حصار بلند روحم در فامیل زبانزد بوده باید بنشینم پای حرفهای کسی که هر کلامش می شود یک درد بزرگ...دست کم ...یاد چیزهایی می اندازدم که نمی خواهم... و بدتر از همه اینکه باید واقعیات تلخی را بگویم برای اش که خودم زودتر جام تلخش را سر کشیده ام... و این خسته ام می کند... همین کافی است که دست کم بیست و چهار ساعت مال خودم و از خودم نباشم..بخواهی چیزهایی بگویی که می دانی داغونش می کند سخت است... اما واقعیات را باید گفت...ولو تلخ...و این میان چه شگردها که نمی دانم از کجا به این مغز بیچاره خطور می کند.. چه حرفها که بر زبان آورده نمی شود... و من نمی دانم... نمی دانم... چرا بعضی فرصت فکر کردن..مجال اندیشیدن به خودشان نمی دهند... بعضی وقتها رسما دو تا شاخ روی این کله سبز می شود از حماقت و بی فکری آنها... جور سنگینی این شاخ ها را هم من می کشم..:))
دو: بی تفاوتی این چند روز اخیر... خودم را هم به خنده واداشته... همین که صبح از هفت چشمهای ات را باز کنی و تا ده- یازده غلت بزنی...کتاب بخوانی... مسج های رسیده را بخوانی و بی جواب بگذری... بی توجه به اینکه زمانی می گذرد دردناک است ... اما دست کم این پوست کلفتی خنده آور است... یک چای بریزی و دست دست کنی و هی هم بزنی و هم بزنی و نان سوخاری را بخیسانی... و مزه مزه کنی... زمان می گذرد دیگر... بعد همینطور که نان سوخاری را در دهانت میگذاری کتاب یا مجله ای ورق بزنی...یا فکر کنی که می شود امروز مفید بود... بعد نقشه انجام کارهای عقب افتاده را می کشی و می دانی که تا آخر شب نصف این ها را هم انجام نمی دهی...خیلی خجالت آور است...اما من خنده ام می گیرد... اینکه نیمی از روز را بگذاری صرف دقیق شدن در رفتار کسی... که مثلا عمری است می بینی اش ...حالا میخواهی یکجور جالب تر ببینی اش...مثلا اینکه دستهای اش را چگونه حرکت می دهد.. یا وقتی می نشیند پاهایش را با ضرب مخصوصی تکان می دهد یا نه... موقع حرف زدن زل میزند به یک نفر یا به همه...یا هیچکس...چای را هورت می کشد یا نه... چقدر پشت سر دیگران غیبت می کند... چقدر نکته بین و مثبت بین است... در مورد تو چه فکر می کند... در همین لحظه ادای این کلمات چه چیزی در ذهن اش می تواند وول بخورد... و... زمان می گذرد... و این بد است...اما خنده دار است..به طرز خجالت آوری خنده دار است...
سه: اجازه؟؟ما دلمان می خواهد یک نفر از ما بپرسد چه مرگ ات است؟؟ ما دلمان می خواهد اصلا بدانیم چه مرگمان است... یعنی اصلا هیچ مرگمان هم نیست...بیخودی دلمان می خواهد یک مرگمان باشد که یکی از ما بپرسد چه مرگ ات است... یعنی عین مالیخولیایی ها می نشینیم و فکر می کنیم که ببینیم چگونه میشود مرگ دار شد... اجازه؟؟ ما هر وقت حس می کنیم که یک مرگمان دارد می شود.. دستی از عالم غیب می آید میزند پس کله امان که تو غلط کرده ای... درد که مال تو نیست... تو خود طبیب خود باش... بعد این طبیب با یک غیظ و خشم کم سابقه....بل بی سابقه می زند کاسه و کوزه این مرگ را می ریزد به هم ...
چهار: دوستی میگفت "تو همیشه کارهایی را می کنی که دوست نداری"... هر وقت در این موقعیت گیر می کنم یاد حرف اش می افتم و می خندم...راست می گفت...بهرحال خوب یا بد..همیشه هم حس نارضایتی نمی دهد..بعضی وقتها هم خیلی خوب است... اما اعتراف می کنم گاهی یک نفر قویتر مجبورم می کند به اینکه کارهایی را بکنم که دوست ندارم... بعضی اجبارها خیلی بد است...دردناک است....از آمپول هم بدتر... آدم هی دم از من ام من ام می زند که هیچکس نمی تواند برای من تصمیم بگیرد..این منم که هر کاری دلم بخواهد انجام می دهم..هرجا بخواهم می روم...هرچه بخواهم می خورم...هر درسی بخواهم می خوانم...بعد انگار یک چیزی پیش می آید که میزند همه این بادکنک الدورم بلدورم را با یک سوزن میترکاند..و تو همچین موش می شوی که حتی با جارو هم شده به زور میروی در سوراخ دیواری که پشت اش همه این هیچ بودنها خودش را به رخ ات می کشد...
پنج: پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!...
نشانی های سید علی را که می خوانی..برای بار n ام... باز هم سیر نمی شوی...لامذهب تو را یاد همه روزهای پرخاطره وبه کل همه آن چیزهای خوب می اندازد... از سالها پیش تا همین دقیقه لحظاتی را می یابی که نشانی از نشانی باشد و دست کم لبخندی نثار این لبها کند... آخر همیشه اول اش تنها یک دل دل ساده بوده است... و یک هوای نشستن...
