جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386

1- استاد عزیز و گرامی، بعنوان یکی از اعضای برجسته ISI * معرفی شده است... لذا ما الان هی بیخود و بی جهت ژست می گیریم... و هی الکی قمپز در می نماییم... و هی توی دلمان میخوانیم : "گیرم پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل"... و همچنان به روی خودمان نمی آوریم... و می دانیم که اگرچه این عنوان قطعا شایسته استاد عزیز ما می باشد... و بسیار دیرتر از آنچه که باید مفتخر به کسب این عنوان شده اند...اما...ای کاش...ای کاش میشد این افتخار از تحقیقاتی ناشی می شد که به درد کشورمان می خورد...اما بهرحال ما همچنان قمپزمان را در میکنیم...

 

2- از آنجا که استاد ما الان عضو برتر ISI می باشد...و از آنجا که از قدیم ندیما کلی تحویلمان می گرفت... هرچند که مدتی است مدید که از تعطیلات عید می گذرد اما چونان سال پیش استاد دست به جیب شده و با احتساب تورم امسال نیز ما را شرمنده نموده و دوبرابر عیدی پارسال به ما عیدی دادند ....

 

3- استاد گرامی می گوید –البته از قول کسی که اسمش یادم نیست- : "بدترین کار دنیا این است که آدم خودش بخودش رفرنس بدهد"... بخاطر همین است که دکتر عزیز ما به جای ده سال پیش الان باید عضو برتر جامعه علمی بشود...

 

4- می دانستم آخرش خر می شوم... من که گفته بودم.... نگفته بودم؟؟ می دانستم آخرش می نشینم به درس خواندن...پروردگارا ما را سر عقل بیاور... تو که اینقدر همه کار از دستت برمیاد...تو که اینقدر هرچی بخوایم بهمون میدی...یه جو عقل درخواست سنگینیه؟؟؟همه اش یه جو..دو تا هم نه... لامصب وسوسه می کند آدم را... من هم که ضعیف النفس... همچین در پی هوای نفس از این کوی به اون کوی...از این شهر به اون شهر... نفس لوامه هم معلوم نیست کجا رفته خودش را گم و گور کرده و به روی مبارک نمی آورد...

 

5- حالمان خوب است... از وضعیت قاراشمیش و قمر در عقرب ده روز اخیر کمی تا قسمتی بیرون آمده ایم...اما همچنان بخشی از پای مبارک در آن اوضاع مانده است و گهگاهی به بهانه سرکشی به پای مذکور سرکی می کشیم به آن حوالی... می دانی...آن اوضاع حس آرامش بخشی به همراه دارد...نوعی حس بدبختی که به آدم احساس نشاط را تلقین می کند..از این رو که دلت به حال خودت می سوزد..به قول رفیقمان احساسات رقیقه بالا می زند و آنوقت رسما همه دنیای ات را به گند میکشی...آخرش هم دست هایت را به هم میزنی انگار بخواهی خاک بتکانی و میگویی تمام شد... خلاص.

 

6- جناب آقای پرفسور گایتون عجب آدم باحالی بوده است...به جان خودم اگر پروفسور نمی شد می توانست نویسنده خوبی باشد... کتاب فیزیولوژی اش را اینقدر خوشگل نوشته که یک نفر چون من که عینهو نمی دونم چی چی از هرچی زیست شناسی و فیزیولوژی و ژنتیک میگریخته و هرچه هم افسارش را می گرفتی تا به زور بچپانی توی مخ اش باز هم رم می کرده است... آنچنان رام و دست به سینه می نشیند به خواندنش که هر که نداند گمان برش می دارد دارد رومئو و ژولیت می خواند....دستش درست...روحش شاد...یادش گرامی.

 

7- من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه... صد بار تو را گفتم کم خور ، دو سه پیمانه

همین یک بیت شعر...همین یک بیت چند کلمه ای نمی توانید تصورش را بکنید که می تواند تا چه حد فاجعه بیافریند...می توانید؟؟؟

یعنی تصور کنید کسی چون من سهوا این بیت را بخواند... و کسی از روی به به و چه چه گویی... برسد به اثرات مفید مسکرات و بعد یک نفر دیگر که کمی متعصب تشریف دارد هم در ادامه بخواهد حال آن یکی را بگیرد...که تو غلط میکنی لب به این حرامی ها بزنی... و بعد یکهو جنگ تن به تن در راستای آب بازی رخ بدهد و ما هی تشویق کنان غش غش بخندیم و بترسیم که مبادا استاد عزیز در بگشاید و در همین حال طی عملیات آب پاشی لیوان پرتاب شود در صورت خانم متعصب و لیوان پرتاب شدن همانا و ابرو شکافتن همان... حالا خر بیار باقالی بار کن...خب آقا جون مشروب نخور دیگه... همه این اتفاقات در آزمایشگاهی واقع در طبقه چهارم دانشکده علوم پایه یکی از متعصبترین دانشگاههای کشور بین دو تن از دانشجویان دکترای سال آخر رشته شیمی آلی در آزمایشگاه عضو برتر ISI رخ داد...این پاراگراف هم ته ته اش هدف همان قمپز در کردنه بود ...

 


* اکثر مجلات و ژورنالهای علمی (و خب عمدتا خارجی) عضو انجمن ISI هستند... و در واقع یکی از معیارهای مهم (نمیدونم تنها معیار هست یا نه) برای انتخاب دانشمند برتر در این انجمن تعداد سایتیشن هایی است که هر مقاله دارد...به این معنا که محققان دیگه چقدر به مقاله شما رفرنس دادن و هر قدر تعداد این سایتیشن و رفرنسهایی که به مقالات چاپ شده شما داده می شود بیشتر باشد یعنی آن مقالات دارای اعتبار علمی بیشتر بوده و امتیاز شما بالاتر می رود... البته اطلاعات تکمیلی و دقیقترش رو من زیاد در جریان نیستم ...:)

 

 

 

یکشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1386

خسته ام...بخدا خسته ام...

 

چند بار از زبانت شنیده باشم این حرف را خوب است؟؟ صد بار... هزار بار...همه عمر... تو همیشه از همه چیز خسته بودی...یادم هست...یادت نیست...اولین پیاده روی امان... همانروزی که بی بهانه پیاده راه افتادیم و رفتیم و رفتیم و...من درست وسط شلوغی میدان تجریش ازت رسما خواستگاری کردم... یادم هست... یادت نیست...گفتی "خسته شدم" ... و من در  انتظار جواب بله یا نه تو... نه شب داشتم نه روز... دیگر جرات پیاده روی نداشتم...بلندترین و پرمخاطره ترین پیاده رفتنم همان بود و بس...هنوز هر بار که شلوغی تجریش را می بینم... یادم می افتد که خسته ات کرده بودم...ابلهی بودم من... تجریش هم شد جا؟؟آنهم برای خواستگاری...رمانتیک تر از این هم می شد؟؟؟ ...

من هنوز در برزخ مانده بودم....نه بله گفته بودی نه ردم کرده بودی... آنچنان بین زمین و آسمان نگه ام داشته بودی که ...اما نگفتم... من خسته نبودم...

یادم هست...یادت نیست....آنروز که برای اولین بار از تو خواستم مرا از برزخ بکشی بیرون؟؟؟ نگاهم کردی... "خسته شدی؟؟".... "بلا تکلیفی بد دردیه حانیه، ... من می تونم تحمل کنم... من حتی می تونم بپذیرم رد شدنم را...اما انتظارش...آدم را ویران می کند حانیه..." ... و  تو حتی پس از این مکالمه کوتاه چند دقیقه ای خسته شدی... "اینجوری نگام نکن... نگاهت سنگینه...مثل حرفت...خسته می شم"... و من دیگه اونجوری نگاهت نکردم... دیگه حتی ترسیدم نگاهت کنم... من از دیدن تصویر به زانو در آمدنم در نی نی چشمانت واهمه داشتم...و تو آیا لذتی می بردی از این کار؟... دوست ات داشتم...تو می دانستی و به زانو در آمدنم برای ات به منزله اثبات عاشقی ام بود لابد... باید ثابت می کردم...

 یادم هست...یادت نیست... آنروز که در خم کوچه باغ نیاسر... دست بردی در جیب کت ام... انگار همه خوشبختی عالم را یک جا در همین تکه کوچک دنیا به من داده باشند...جرات نکردم دست در جیبم فرو کنم... و می دانستم بهانه گرفتن دستها یعنی چه!!! یادم هست.... یادت نیست...

یادم هست... یادت نیست... آنروزی را که برایت یک بغل گل آوردم..گلهای وحشی... از باغ دماوند...اصلا همه راه را کوبیده بودم یک روزه به قصد همین گلهای وحشی باغ... یک بغل گل وحشی..با بوی همه گلهای وحشی عالم... از دور تو گلها را دیدی...من را چی؟؟ دیدی؟؟؟... گلها را که در آغوشت رها کردم... به همه وحشی ها حسودی ام شد... به عطرشان که با بوی تن ات آمیخته می شد... و تو که چه حریصانه می بوییدیشان... خب آدم حسودی اش می شود دیگر... دو قدم که راه رفتیم... همه را دادی بغلم... آخر...خسته شده بودی... همه را تا ته خیابان بردم... از آنجا پیچیدی به سمت خانه اتان... آنچنان محو رفتن ات بودم و در انتظار دیداری دیگر...که...دیگر گلها هم جای حسودی نداشتن....حالا برای آنها هم به اندازه خودم متاسف بودم... حانیه...

شب دیر صبح می شود حانیه...این را وقتی منتظر باشی بهتر می فهمی...اما وقتی خسته شدی... خوابت می گیرد...دیگر نمی فهمی چطور به صبح رسیدی... من اما خسته نبودم...یازده بهار از آن پیاده روی بهاری و خواستگاری پر ازدحام من می گذشت... و من هنوز جان داشتم..برای رفتن...برای پیاده رفتن... تنها رفتن و با خیال تو رفتن... تو... نه آن معشوق سنگدل قصه ها بودی که عشق به تو بخواهد کسی را از پا در بیاورد...نه آنقدر دیو صفت که از  به پا در آمدن من خشنود باشی...من می دانستم...تو خسته شده بودی...از چه نمی دانم....تو خیلی خردسالتر از آن بودی... که خسته نشوی...

تو از به یاد سپردن هم خسته می شدی...تو کلا از غذا خوردن...از خوابیدن هم خسته می شدی..تو هیچوقت اینقدر بزرگ نشدی ...که خسته نشوی... و من اینها را دیر فهمیدم... خیلی دیر... خیلی دیر فهمیدم که با عشق باید دنبال چیز دیگری بود...

حالا بعد این هم سال...آمده ای که باز بگویی خسته ای؟؟؟ که بگویی از این بازی کهنه خسته ای؟؟ که دیگر پیر شده ایم..خیلی پیر برای بازی کردن...؟؟؟...که بیا تمام اش کنیم؟؟ که به خط قرمز پایان رسیده ایم و ...رسیده ایم؟؟... تو آیا خود را رسیده به من می دانی؟؟؟من را چی؟؟؟...نه حانیه...بیا حرف تازه ای بزنیم... من خسته شده ام... تو چی؟؟

پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386

امروز معنی رفیق غار رو یاد گرفتم.... انگاری به کشف بزرگی نائل اومده باشم... اینکه وقتی دلت می خواد بری توی غار.... به قول دوست قدیمی...دلت بخواد اونو هم بزنی زیر بغلتو و با خودت ببری اش... میدونی معنی اش زیاد هم سخت نبود... نمیدونم چرا تا حالا به معنای لغوی اش اینقدر ملموس فکر نکرده بودم...حالا ...این روزا حس میکنم...به طرز نمیدونم چه جوری ای کسی رو پیدا نمی کنم که بذارمش زیر بغلمو با خودم ببرمش... حالا دارم خیلی چیزا رو میفهمم... یه زمانی...از همون اولا که فهمیدیم...مکافات یعنی چی؟؟ دار یعنی چی؟؟؟ فهمیدیم یه چیزی داریم به نام "دار مکافات"...بعبارتی همین دنیای مسخره خودمون رو میگفتن... حالا دارم می فهمم ”دنیا دار مکافاته " یعنی چی... خیال نکنی اینقدر آدم وحشتناکی بودم که حالا دارم سخت ترین مکافاتها رو پس میدما (به یاد ندارم برای به Impoverish کردن کسی نقشه کشیده باشم...و یا در نهایت از این کارم لذت برده باشم...مگه من بن لادنم!!)...نه... اما دارم میفهمم...اونزمان که ناخواسته...یا ندانسته...یا هر چی دیگه یه کاری میکنی بعد جونت در میاد حتی واسه یه عذرخواهی ساده... یا سر سری می گذری برای اینکه جبران نکنی...یا اصلا اینقدره می ری جلو که دیگه راهی برای برگشت نمیذاری و به ناچار مسیر روبرو رو پیش میگیری...یعنی چی... میدونی... این اسیر خودخواهی بودن ها دشمن درجه یک آدم محسوب میشه... این "منم منم زدن" ها...این " من هیچوقت به راه خطا نمیروم" ها... این "همینی که هستم" ها ... این "مگه چه امه که عوض بشم" ها...

می تونم حس کنم آدمی که یکی دیگه رو میکشه (به ضم کاف)... و محکوم میشه به اعدام ... چه جوری دلش به حال اون آدمی که داره یکی دیگه رو حلق آویز می کنه می سوزه... اما به دو دلیل هیچکاری براش نمیکنه...یکی اینکه اون آدم...کلا نمی تونه بفهمه داره چیکار میکنه و حق رو کامل به خودش می ده... دوم اینکه تو زندانه و صداش به جایی نمیرسه... در نهایت میشه همون داستان تف سر بالا...

این روزا دارم خیلی چیزا رو می بینم...نمیدونم ذات "خود به محاکمه کشوندن" منه که در برابر همه توهینها، همه خرد شدن ها، همه به صداقت ات توهین شدن ها، بر میگردم توی گذشته ام... و درست اون لحظه ای که شاید چنین بلایی رو سر یکی آوردم می کشونم بیرون و بعدش هم میگم "بخور حالا! ببین چقدر بده"... و اونوقت به طرز سیاست مآبانه ای حق گله و شکایت رو از خودم سلب می کنم... این خوبه یا بد؟؟؟ حس می کنم از درون خودم رو میشکونم... سر کوفت بزرگی نثار خودم می کنم و بعد دچار دیپرشن حاد می شم...این موقعها یه درد دیگه هم اضافه می شه... نبودن رفیق غار... میدونی دردش این نیست که رفیق غار نداری...دردش اینجاست که تا حالا فکر می کردی داری... این بده... این موقعها یه راه حل به ذهنم میرسه... قبلترها هم رسیده بود...اما هیچوقت عملی اش نکرده بودم...نه که مقابله به مثل بکنم...نه...از این یه قلم بدم میاد...قبلترها بیشتر به خاطر این بدم می اومد از این کار که خلاقیت توش نداشت...اینکه تو دقیقا کاری رو با کسی بکنی که با خودت کرده... اما الان از این بدم می آدم که توی نظرم بی ارزشه... اینکه تو واسه کسی که برات ارزش قائل نشده وقت بذاری... اما تصمیم میگیرم به بریدن....به رها کردن...به حذف کردن...وقتی چیزی از زندگی حذف شد...کمرنگ شد..انتظارات و توقعاتت هم کمتر می شه... اونوقت دیگه راحت میری توی غار... خیلی راحت...

بازم برگشتم به حالت گذشته...قبلا در حد حرف موند...اما این بار تشنج اش کمتره... دردش هم کمتره...بی تفاوتی توش بیشتره...آرامش دنبالشه... و خیلی چیزای دیگه....

 

پ.ن: قدیما...وقتی از چهارراه گفتم...خیلی ها خیال کردن که انگشت نشانه ام به سمت اوناست...از این بابت هم خودم رو سرزنش کردم...زیاد... اما این دفعه... با تاکید بر اینکه تیر این پیکان به سمت هیچکدوم از آشنایان مجازی من نشانه نرفته...اما اگه کسی خیال کنه برعکسه... نه حوصله دارم و نه توان اش رو که بخوام از اشتباه درش بیارم...پس دوستانه از همه می خوام برداشت دیگه ای نکنن...

 

چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386

هنوز نرسیده همین که به در و دیوار آزمایشگاه نگاه کردم...فهمیدم امروز اعصاب معصاب هیچکاری رو ندارم..هرتکی یه دور چرخیدم و جمع کردم برگشتم خونه...توی راه هوس همون تختخواب متمایل به صورتی رو کردم که دنج ترین جای این دنیاست.. .که من بپرم توشو تا خرخره برم زیر پتوی صورتی اش... و موسیقی لایت هم پخش بشود ... داشتم فکر میکردم این روزها یه بویی داره...یه رنگی داره... یهو تو سرم چرخید "بوی ای خدا!!"... کجا خوندم؟؟؟؟؟!!!....کجا خوندم؟؟؟؟؟؟؟؟... این میشه که بی خیال گوشه دنج ام میپرم پشت کامپیوتر... :))... خداوند آرشیو وبلاگهایمان را نگیرد ... گاهی این پرسه زدنها و قاطی آرشیو بلاگهای قدیم بر خوردن به قهقهه وادارت میکند...گاهی لبخندی تلخ... گاهی غرور...گاهی ... هنوز هم میشه یاد گرفت..هنوز هم میشه تجربه کردم..

میگفتم....- با رعایت کپی رایت-...این روزها بوی ای خدا میده... اینکه زور بزنی یه چیزی برات جالب به نظر برسه... که زور بزنی به خودت تلقین کنی امروز بهترین روز عمرت بود...لابد از صدقه سر خریدن اون کتاب هفت جلدی که همیشه تا مرز خریدنش میرفتی و نمیخریدی... که آخر شب بشینی روی این تکه دنج دنیا و زل بزنی به گوشه سقف.. جایی که بردار XYZ همه محاسباتم بود...یعنی من این تجسم فضایی ام رو مدیون گوشه سقف اتاقم ...درس نظریه گروه رو با همین گوشه سقف به خودم تلقین کردم... حالا هم این وسیله کمک آموزشی شده نقطه نهایی نگاه.... نگاهم میخوره اونجا و کمانه هم نمیکنه...محور y ها رو میگیرم و میام پایین اینجا فقط Y ه که به سمت منفی میل میکنه...و من ذره ای با یک بعد منفی... عالی بود...خوشم اومد... این جنبه منفی وجودی من... اوه .... نرم توی فلسفه که قاطی میکنم... خانم کرکه آبادی معلم ریاضی سه دوره راهنمایی بود...ته جذبه... ته معلم... یادش گرامی...فکر کنم کار کار خودش بود که ما رو معتاد کرد به گوشه سقف اتاق... بعد دبیرستان ...نمیدونم چی شد که هوس کرد بشه مادرشوهر مریم:))... اما نشد... فردا می بینمش...مریمو میگم... یعنی وقتی مارال زنگ زد که بر و بچ رو بعد ده یازده سال جمع کرده خونه اشون جا خوردم... یعنی حالا باید بریم رفیق بازی؟؟...ما هم که خراب رفیق...مرگ خودم...درست زمانی که دلم میخواد از عالم و آدم فاصله بگیرم... هر چی رفاقت کهنه و قدیمیه میزنه بالا... حالا بی خیال این مرام هم بشی... قواعد دست و پاگیر زندگی را چه میکنی؟؟...لعنتی...من هنوزم نتونستم این قیدها رو بردارم...در ساده ترین اصول زندگی ام هم از شرشون خلاص نشدم... همین که صدای جرینگ جرینگ این زنجیرها به گوش اصابت میکنه... اونوقت من کانه آن حیوان وفادار پاچه می گیرم... درست مثل همین الان...که کافیه...کافیه فقط چیزی بر وفق مراد نباشد و در روی پاشنه همیشگی اش نچرخد... این تسلسل افکار رو دوست داشتم...دیدی بعضی وقتا از یه چیزی شروع میکنی میرسی به چیزی که عمرا بهش فکر هم نمیکردی..من همیشه این بازی رو دوست دارم که حالا از آخر برگردی عقب... برگردی سر جای اول...اونوقت می بینی چقدر چرخیدی... چقدر به بیراهه زدی... چقدر پرت و پلا سر هم کردی... چقدر چیزای بی اهمیت برات مهم جلوه کردن...

 

توی روزنامه سلامت نوشته بود... یه اقای دکتری اومده از مغز آقایون اسپرم تولید کرده...جل الخالق... تازه گفته مغز خانوما هم این توانایی رو داره...پس با این اوصاف پیش بینی میشود که عنقریب خانوما قابلیت خود باروری داشته باشن...

 

پ.ن: این تیکه آخر کاملا بی ربط بود...محض خالی نبودن عریضه گفتم که ناگفته از دنیا رحلت نکنم... عجب پرت و پلاهایی ردیف کردم...دستم درد نکنه...

 

پ.ن: مرا دریاب...مرا در میان هجوم ای خداها پیدا میکنی بی شک...

 

                                                     

دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386

بی انصافی دیدم ...حالا که دلمان میخواهد هی دم از حقوق بشر بزنیم... هی دلمان میخواهد آزادی را مزه مزه کنیم... حالا که از "اجبارها" دلمان میخواهد بلند بلند فریاد بزنیم اما صدایمان به هیچ جا نمی رسد...چشم ببندیم روی اتفاقاتی که دارد همین بیخ گوشمان می افتد و ما چون تا بحال برعکسش را چشیده ایم این بار چیزی نگوییم... وقتی می گوییم انسانها ازادند... یعنی آزادند در تصمیم گیری... حالا که کسی بنا به اعتقادش دلش می خواهد چادر پوشش اش باشد... به چه حقی... به چه حقی این آزادی را از او سلب می کنند؟؟؟؟ زن ایرانی چه آن زمان که به زور به زیر روسری و چادر چپاندندش...چه آنروز که به زور چادر از  سرش کشیدند شکسته است...

 

آن چیزی که آتش می زند بر جان ...این ادعای بر حق بودن کسانی است که بسیار خوب یاد گرفته اند از آب گل آلود ماهی بگیرند... من به شخصه..هتک حرمت به دانشجوی دختر محجبه را نه تنها تایید نمی کنم که مخالفت هم میکنم... اما دلم هم آرام نمیگیرد وقتی هم جنس خودم ...به جرم همین آزادی خواهی دست رویش بلند شود...

 

نقطه اشتراک این دو همین سلب آزادی است... و تفاوت در نوع برخورد با عاملان هر دو مورد است که آدمها را وادار می کند به جبهه گیری...  که یکی بلند به من بگوید "همیشه شعبون یه بارم رمضون"... یا یکی دیگر بگوید "این به اونا در"....

 

آیا هتک حرمت واقعی انسان آنزمانی نیست که بر پای آزادی بند نهاده می شود...؟؟

   1      2    >>