۶۰ فیلم برتر Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386

جنم (به فتح ج و نون) آدم را هم نداشتیم که برویم سراغ ممنوعه ها ... حالا گیریم سراغشان هم میرفتیم..عقوبت هبوط که به سراغمان نمی آمد که...قرار هم نبود لعن نفرین جماعتی که بعد ها از صدقه سر زمینی شدنمان گریبانمان را میگرفت با خودمان یدک بکشیم که... حالا شیطان هم که اینقدر بیکار نبود آنزمان یک کاره راه بیفتد به وسوسه ما که بیا بخور...اینقده خوشمزه است... بعد ما لب و لوچه امان آویزان شود... خلاصه بی اجازه دست از پا خطا نمیکردیم.... کلا مادرمان دلش قرص بود که اگر نباشد هم عمرا سراغ این خوراکیهای ممنوعه نمی رویم..یعنی حتی شب هم که در خیال انگشت می یازیدیم به این خوراکیهای ممنوعه چهار ستون بدنمان به لرزه می افتاد که حالا بیمارستان میروی..دو تا آمپول که خوردی حالت جا می آید... القصه از همان کودکی خودمان را به کل از تجربه کردن بعضی چیزها محروم کرده بودیم...حالا فوق فوق اش مامان جان دو تا تشر میزد و اخمی و دیگه حد اعلی اش یک روز حرف نزدن بود دیگر ( که خدا نیارد آن روز را)... به جاش تو از اون خوراکیهای ممنوعه وسوسه انگیز چشیده بودی ... ای لعنت به این محافظه کاری و گاهی زیادی حرف گوش کن بودن...هی هی...

به این پارکها که میرفتی...همچین این پشمک های دسته چوبی را میدیدی.... آخ که هنوز هم حسرت نخوردنشان بر دلمان مانده بد...تا میگفتی پشمک...یه بسته از این پشمک بسته ای ها با بشقاب و چنگال و یه روفرشی جلوت بود که مبادا پشمکه بریزه رو فرش... بابا یکی نبود بگه من از اون چوبیهاش میخوام..از همونا که نمیدونم چرا فقط واسه ما باکتری و ویروس داره... خلاصه مادرمان همه جوره هوایمان را داشت که مبادا ویروسی به ناگاه در جانمان خانه کند... القصه دستهایمان هیچگاه چسبناک نشد... ما هم عینهو بچه های خوب همیشه میدانستیم اینجور خوراکیها ضرر دارد و ....روزگار هم گذشت و دوره این پشمکها سر آمد و بالکل این چنین پشمک خوری از دور افتاد...

در همان اوان کودکی بود که دلمان لک میزد واسه آلوچه... این دوره گردها دم مدرسه جمع میشدند...تا میگفتی الوچه...مامان جان یه خروار لواشک و آلبالو خشکه و آلو خشکه که تابستان مادربزرگمان خشک کرده بود میگذاشت جلومان...خوشمزه بود خب..اما لذت آن را که نداشت... حالا این یکی خیلی درد نداشت...تا می گفتی لبو... مامان جان از داخل زودپز یک خروار لبوی قرمز و شیرین میگذاشت جلوی امان و ما هیچوقت نفهمیدیم طعم لبوی چرخی در زمستان سرد و بخار گرمش را... آخ آخ...یادمان نرود از چیپس بگوییم...از همین چیپسهای آلوده ای که میریختند داخل شیشه و کیلویی می فروختند...چیپس که به کل خوردنش قدغن بود ...حالا گیریم گهگاهی میزد و اجازه خوردن چیپس استقلال از این درازها نصیبمان میشد...اما مگر ایراد سیب زمینی هایی که با دستگاه، باریک باریک خرد شده بود و نمک به آن زده بودند و داغ داغ در روغن تمیز سرخ میشد در منزل چه بود که باید میرفتیم از آن آلوده به انواع ویروس اش میخوردیم ؟؟ هان؟؟؟.. در این میان تابستان را بگو که می آمد و جولان می داد و میرفت و حسرت خوردن بستنی یخی که قطعا انواع رنگهای سنتزی و مضر برای بدن در آن بیداد میکرد بر دلمان می ماند... و از همه بدتر...چیزی که هنوز که هنوز است در منزل ما بی برو برگرد اجرا می شود و ما همچنان حسرت یک دل سیر خوردنش بر دلمان مانده است همانا توت فرنگی است... توت فرنگی طبق گفته مادر تمیز کردنش دشوار است و به این راحتی ها نمیشود مطمئن شد که پاستوریزه هموژنیزه استرلیزه شده اند..و بهترین راه خوردن توت فرنگی همانا مربای توت فرنگی می باشد... خلاصه هر ساله کیلو کیلو توت فرنگی قرمز و تپل وارد منزل شده و در جا مربا می شود و ما همچنان حسرت وار به تماشا می نشینیم...اما از خدا که پنهان نیست ... از شما چه پنهان، این توت فرنگیها گهگاهی طی عملیاتی سری دستبرد زده می شوند و هر بار طی این دستبردها به خودمان لعنت می فرستیم که ای کاش در کودکی هم کمی جنم داشتیم...که نداشتیم... خلاصه چندی پیش که از این عقده های فرو خورده و سر خوردگیهای دوران کودکی برای مادر گله می کردیم...مامان جان قربان صدقه امان می رفت که الهی بمیرم... خب من واسه خودتان میگفتم.... اما اینها را چه سود...ما در بچگی اجازه خاک بازی داشتیم...یعنی میتوانستی در حیاط خانه مادربزرگ تمام روز را خاک بازی کنی...چون مادرجان اعتقادشان بر این بود که بچه باید در برابر میکروبها مقاوم شود...حالا چرا اجازه ایجاد مقاومت در برابر برخی میکروبها را نداشتیم نمیدانم... ما اجازه داشتیم با انگشت ماست بخوریم... یعنی یک کاسه ماست را ساعتها انگشت انگشت می خوردیم..از همین ماستهای کیسه ای (چکیده امروز) که این حس هنوز هم در ما وول میخورد که تا چشممان به ماست چکیده می افتد انگشتمان عینهو انگشت صمد آقا بالا می آید... اما نمیدانم چرا لذت خوردن این چند خوراکی ممنوعه از ما سلب شده بود... چه حکمتی داشت خدا عالم است و مامان جان... ولی دستش درست... اینهم از نتایج شغل مامان جان بود... هنوز که هنوز است در مدارسی که مامان جان کار میکنند به کل خوردن سوسیس کالباس چیپس پفک ممنوع است...یعنی این زنگ تفریحها غلط بکند کسی از این خوراکیها تناول کند که جذبه مامان جان آنچنان گریبانش را بگیرد که آنوقت وااااااااااای به حالش... ایول به جذبه مامان جان که من یکی کشته مرده این جذبه اش هستم...

حالا که گذشت..ما بزرگ شدیم..اما هنوز حسرت خوردن آن پشمکها بدجوری به دلمان مانده...دیگر یافت می نشود...


پ.ن: با پوزش از محضر شیخنا حافظ و مولانا...

 

پ.ن بی ربط: شعر غالب این روزها...

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست/ وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است/ آخر خلاف آنچه که گفته است می رود...

 

بن بست/ افشین یداللهی/ آلبوم نهان مکن/ علیرضا عصار