مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386

هنوز نرسیده همین که به در و دیوار آزمایشگاه نگاه کردم...فهمیدم امروز اعصاب معصاب هیچکاری رو ندارم..هرتکی یه دور چرخیدم و جمع کردم برگشتم خونه...توی راه هوس همون تختخواب متمایل به صورتی رو کردم که دنج ترین جای این دنیاست.. .که من بپرم توشو تا خرخره برم زیر پتوی صورتی اش... و موسیقی لایت هم پخش بشود ... داشتم فکر میکردم این روزها یه بویی داره...یه رنگی داره... یهو تو سرم چرخید "بوی ای خدا!!"... کجا خوندم؟؟؟؟؟!!!....کجا خوندم؟؟؟؟؟؟؟؟... این میشه که بی خیال گوشه دنج ام میپرم پشت کامپیوتر... :))... خداوند آرشیو وبلاگهایمان را نگیرد ... گاهی این پرسه زدنها و قاطی آرشیو بلاگهای قدیم بر خوردن به قهقهه وادارت میکند...گاهی لبخندی تلخ... گاهی غرور...گاهی ... هنوز هم میشه یاد گرفت..هنوز هم میشه تجربه کردم..

میگفتم....- با رعایت کپی رایت-...این روزها بوی ای خدا میده... اینکه زور بزنی یه چیزی برات جالب به نظر برسه... که زور بزنی به خودت تلقین کنی امروز بهترین روز عمرت بود...لابد از صدقه سر خریدن اون کتاب هفت جلدی که همیشه تا مرز خریدنش میرفتی و نمیخریدی... که آخر شب بشینی روی این تکه دنج دنیا و زل بزنی به گوشه سقف.. جایی که بردار XYZ همه محاسباتم بود...یعنی من این تجسم فضایی ام رو مدیون گوشه سقف اتاقم ...درس نظریه گروه رو با همین گوشه سقف به خودم تلقین کردم... حالا هم این وسیله کمک آموزشی شده نقطه نهایی نگاه.... نگاهم میخوره اونجا و کمانه هم نمیکنه...محور y ها رو میگیرم و میام پایین اینجا فقط Y ه که به سمت منفی میل میکنه...و من ذره ای با یک بعد منفی... عالی بود...خوشم اومد... این جنبه منفی وجودی من... اوه .... نرم توی فلسفه که قاطی میکنم... خانم کرکه آبادی معلم ریاضی سه دوره راهنمایی بود...ته جذبه... ته معلم... یادش گرامی...فکر کنم کار کار خودش بود که ما رو معتاد کرد به گوشه سقف اتاق... بعد دبیرستان ...نمیدونم چی شد که هوس کرد بشه مادرشوهر مریم:))... اما نشد... فردا می بینمش...مریمو میگم... یعنی وقتی مارال زنگ زد که بر و بچ رو بعد ده یازده سال جمع کرده خونه اشون جا خوردم... یعنی حالا باید بریم رفیق بازی؟؟...ما هم که خراب رفیق...مرگ خودم...درست زمانی که دلم میخواد از عالم و آدم فاصله بگیرم... هر چی رفاقت کهنه و قدیمیه میزنه بالا... حالا بی خیال این مرام هم بشی... قواعد دست و پاگیر زندگی را چه میکنی؟؟...لعنتی...من هنوزم نتونستم این قیدها رو بردارم...در ساده ترین اصول زندگی ام هم از شرشون خلاص نشدم... همین که صدای جرینگ جرینگ این زنجیرها به گوش اصابت میکنه... اونوقت من کانه آن حیوان وفادار پاچه می گیرم... درست مثل همین الان...که کافیه...کافیه فقط چیزی بر وفق مراد نباشد و در روی پاشنه همیشگی اش نچرخد... این تسلسل افکار رو دوست داشتم...دیدی بعضی وقتا از یه چیزی شروع میکنی میرسی به چیزی که عمرا بهش فکر هم نمیکردی..من همیشه این بازی رو دوست دارم که حالا از آخر برگردی عقب... برگردی سر جای اول...اونوقت می بینی چقدر چرخیدی... چقدر به بیراهه زدی... چقدر پرت و پلا سر هم کردی... چقدر چیزای بی اهمیت برات مهم جلوه کردن...

 

توی روزنامه سلامت نوشته بود... یه اقای دکتری اومده از مغز آقایون اسپرم تولید کرده...جل الخالق... تازه گفته مغز خانوما هم این توانایی رو داره...پس با این اوصاف پیش بینی میشود که عنقریب خانوما قابلیت خود باروری داشته باشن...

 

پ.ن: این تیکه آخر کاملا بی ربط بود...محض خالی نبودن عریضه گفتم که ناگفته از دنیا رحلت نکنم... عجب پرت و پلاهایی ردیف کردم...دستم درد نکنه...

 

پ.ن: مرا دریاب...مرا در میان هجوم ای خداها پیدا میکنی بی شک...