مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1386

خسته ام...بخدا خسته ام...

 

چند بار از زبانت شنیده باشم این حرف را خوب است؟؟ صد بار... هزار بار...همه عمر... تو همیشه از همه چیز خسته بودی...یادم هست...یادت نیست...اولین پیاده روی امان... همانروزی که بی بهانه پیاده راه افتادیم و رفتیم و رفتیم و...من درست وسط شلوغی میدان تجریش ازت رسما خواستگاری کردم... یادم هست... یادت نیست...گفتی "خسته شدم" ... و من در  انتظار جواب بله یا نه تو... نه شب داشتم نه روز... دیگر جرات پیاده روی نداشتم...بلندترین و پرمخاطره ترین پیاده رفتنم همان بود و بس...هنوز هر بار که شلوغی تجریش را می بینم... یادم می افتد که خسته ات کرده بودم...ابلهی بودم من... تجریش هم شد جا؟؟آنهم برای خواستگاری...رمانتیک تر از این هم می شد؟؟؟ ...

من هنوز در برزخ مانده بودم....نه بله گفته بودی نه ردم کرده بودی... آنچنان بین زمین و آسمان نگه ام داشته بودی که ...اما نگفتم... من خسته نبودم...

یادم هست...یادت نیست....آنروز که برای اولین بار از تو خواستم مرا از برزخ بکشی بیرون؟؟؟ نگاهم کردی... "خسته شدی؟؟".... "بلا تکلیفی بد دردیه حانیه، ... من می تونم تحمل کنم... من حتی می تونم بپذیرم رد شدنم را...اما انتظارش...آدم را ویران می کند حانیه..." ... و  تو حتی پس از این مکالمه کوتاه چند دقیقه ای خسته شدی... "اینجوری نگام نکن... نگاهت سنگینه...مثل حرفت...خسته می شم"... و من دیگه اونجوری نگاهت نکردم... دیگه حتی ترسیدم نگاهت کنم... من از دیدن تصویر به زانو در آمدنم در نی نی چشمانت واهمه داشتم...و تو آیا لذتی می بردی از این کار؟... دوست ات داشتم...تو می دانستی و به زانو در آمدنم برای ات به منزله اثبات عاشقی ام بود لابد... باید ثابت می کردم...

 یادم هست...یادت نیست... آنروز که در خم کوچه باغ نیاسر... دست بردی در جیب کت ام... انگار همه خوشبختی عالم را یک جا در همین تکه کوچک دنیا به من داده باشند...جرات نکردم دست در جیبم فرو کنم... و می دانستم بهانه گرفتن دستها یعنی چه!!! یادم هست.... یادت نیست...

یادم هست... یادت نیست... آنروزی را که برایت یک بغل گل آوردم..گلهای وحشی... از باغ دماوند...اصلا همه راه را کوبیده بودم یک روزه به قصد همین گلهای وحشی باغ... یک بغل گل وحشی..با بوی همه گلهای وحشی عالم... از دور تو گلها را دیدی...من را چی؟؟ دیدی؟؟؟... گلها را که در آغوشت رها کردم... به همه وحشی ها حسودی ام شد... به عطرشان که با بوی تن ات آمیخته می شد... و تو که چه حریصانه می بوییدیشان... خب آدم حسودی اش می شود دیگر... دو قدم که راه رفتیم... همه را دادی بغلم... آخر...خسته شده بودی... همه را تا ته خیابان بردم... از آنجا پیچیدی به سمت خانه اتان... آنچنان محو رفتن ات بودم و در انتظار دیداری دیگر...که...دیگر گلها هم جای حسودی نداشتن....حالا برای آنها هم به اندازه خودم متاسف بودم... حانیه...

شب دیر صبح می شود حانیه...این را وقتی منتظر باشی بهتر می فهمی...اما وقتی خسته شدی... خوابت می گیرد...دیگر نمی فهمی چطور به صبح رسیدی... من اما خسته نبودم...یازده بهار از آن پیاده روی بهاری و خواستگاری پر ازدحام من می گذشت... و من هنوز جان داشتم..برای رفتن...برای پیاده رفتن... تنها رفتن و با خیال تو رفتن... تو... نه آن معشوق سنگدل قصه ها بودی که عشق به تو بخواهد کسی را از پا در بیاورد...نه آنقدر دیو صفت که از  به پا در آمدن من خشنود باشی...من می دانستم...تو خسته شده بودی...از چه نمی دانم....تو خیلی خردسالتر از آن بودی... که خسته نشوی...

تو از به یاد سپردن هم خسته می شدی...تو کلا از غذا خوردن...از خوابیدن هم خسته می شدی..تو هیچوقت اینقدر بزرگ نشدی ...که خسته نشوی... و من اینها را دیر فهمیدم... خیلی دیر... خیلی دیر فهمیدم که با عشق باید دنبال چیز دیگری بود...

حالا بعد این هم سال...آمده ای که باز بگویی خسته ای؟؟؟ که بگویی از این بازی کهنه خسته ای؟؟ که دیگر پیر شده ایم..خیلی پیر برای بازی کردن...؟؟؟...که بیا تمام اش کنیم؟؟ که به خط قرمز پایان رسیده ایم و ...رسیده ایم؟؟... تو آیا خود را رسیده به من می دانی؟؟؟من را چی؟؟؟...نه حانیه...بیا حرف تازه ای بزنیم... من خسته شده ام... تو چی؟؟