* تا حالا شده از ته نگاه کسی تا ته ماجرا رفته باشی؟؟؟ تا حالا نگاه یه عاشق به معشوقش رو دیدی؟؟؟ وقتی دزدکی نگاش میکنه.... وقتی توی تک تک اجزای صورتش زل میزنه و انگار نهایت خواستن رو می تونی توی نی نی چشمهاش ببینی؟؟؟ این نگاه لبخند قشنگی رو روی لبات می نشونه... تو می تونی بفهمی کسی که دوستت داره... داره تماشات میکنه...می تونی به بهانه ای روتو برگردونی و بذاری اش توی خماری...یا می تونی بیشتر ناز کنی و این خواستن و تمنا رو بهش دامن بزنی...اما از دور شاهد اینها بودن و شخص سوم ماجرا بودن لذتی دارد وصف ناشدنی... حسرت دنباله اش می آید... در کنار لبخندی که آرام روی لبهایت می نشیند ... که عاشق ناز می خرد و لذت می برد... و تو هم لذت میبری از این تئاتر دو نفره ای که بداهه می آید و دل میبرد ....
* گاهی از اینهمه راحتی و بی پرده سخن گفتن ام از خودم میترسم... اینکه اگر کسی روزی چنین بلایی سرت بیاورد جنبه اش را داری...توان مقابله اش را داری؟؟؟... دست خودم نیست(عجب توجیه احمقانه ای!!)...گاهی هم از اینهمه جسارت در آشنایی با افراد جدید... بعضی وقتا نمی فهمم بار اول است کسی را می بینی...بار اولی است که با کسی بیرون می روی... انگار هر چه غریبه تر باشد...من راحت ترم... ریلکس تر و رک تر...
* میدونی دلم میخواد بازم برم کنار دریا...اما این بار تنها نه...یکی باشه...یکی باشه... کی بود می گفت "عشق تو قصه ها قشنگه"..؟؟... پای درد دل هر جوون هم سن و سال خودم که میشینم آخرش چشماش تر می شه...یکی نیست دستاشو کاسه کنه واسه اشکای این بغض لعنتی؟؟؟ اون یکی کارشو از دست داده...اون یکی پدرش نیاز به کلیه داره و پول نداره...این یکی نگران مدرک دکترای بی خاصیت موندشه... یکی دیگه دلش واسه یکی تنگ شده...اون یکی باباش مخالف ازدواجشه...یکی دیگه مادرش بیماره... خسته میشم... من حتی از شنیدن اینها هم خسته میشم... تلخی همه وجودمو میگیره... آینده ای که براش نگرانی...آینده ای که نمیدونی به کجا میرسه... و حس خرد شدن... تو گوشی سرم داد می کشید چرا اینجوری شدی تو؟؟؟ ... و من اینور گوشی به زور لبخند میزدم... دلیل رفتارم رو نمیدونم...میدونم دارم کاملا خلاف طبیعتم عمل میکنم...کاملا برخلاف طبیعت عقرب واری که هر وقت دیگه ای غیر از حالا بود هزار تا نیش روونه کرده بود... عقرب اهلی دیده بودی؟؟؟
* آب انار و لواشک انار... پس از پیاده روی ده ساعته در نمایشگاه کتاب شدیدا توصیه می شود...لامذهب آدم را ریفرش می کند...اینقدر که می توانی یک دور دیگر در آن نمایشگاه کذایی بچرخی:))...اما خودمانیم..اینقدرها هم که میگفتند وحشتناک نبود...
پ.ن: از امروز صبح که برایش خواندم این قطعه را تا همین الان..دائم با خودم زمزمه اش می کنم...ورد زبان امروزمان شده بود:
«همه چیز از یاد آدم میره...
الا،
یادش،
که همیشه یادشه...»
پ.ن: از آنجا که چهاردیواری اختیاری است..و از اونجا که اینجا دم در خونه ماست و برید دم خونه خودتون بازی (دعوا) کنید... و از اونجا که یه بار دیگه توپ اتون بیفته اینجا پاره اش میکنم... یه پست می زنم... :دی ؛)
بعد التحریر:
مینویسم: «تو...» همین یک کلمه کافی نیست؟
بعد «تو» هر کلمه در نظرم میسوزد
مینویسم: تو... سرت درد...تو دردت به ... سرم!
تا کی این خاطرهها ... پشت سرم میسوزد



