مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386

* تا حالا شده از ته نگاه کسی تا ته ماجرا رفته باشی؟؟؟ تا حالا نگاه یه عاشق به معشوقش رو دیدی؟؟؟ وقتی دزدکی نگاش میکنه.... وقتی توی تک تک اجزای صورتش زل میزنه و انگار نهایت خواستن رو می تونی توی نی نی چشمهاش ببینی؟؟؟ این نگاه لبخند قشنگی رو روی لبات می نشونه... تو می تونی بفهمی کسی که دوستت داره... داره تماشات میکنه...می تونی به بهانه ای روتو برگردونی و بذاری اش توی خماری...یا می تونی بیشتر ناز کنی و این خواستن و تمنا رو بهش دامن بزنی...اما از دور شاهد اینها بودن و شخص سوم ماجرا بودن لذتی دارد وصف ناشدنی... حسرت دنباله اش می آید...  در کنار لبخندی که آرام روی لبهایت می نشیند ... که عاشق ناز می خرد و لذت می برد... و تو هم لذت میبری از این تئاتر دو نفره ای که بداهه می آید و دل میبرد ....

 

* گاهی از اینهمه راحتی و بی پرده سخن گفتن ام از خودم میترسم... اینکه اگر کسی روزی چنین بلایی سرت بیاورد جنبه اش را داری...توان مقابله اش را داری؟؟؟... دست خودم نیست(عجب توجیه احمقانه ای!!)...گاهی هم از اینهمه جسارت در آشنایی با افراد جدید... بعضی وقتا نمی فهمم بار اول است کسی را می بینی...بار اولی است که با کسی بیرون می روی... انگار هر چه غریبه تر باشد...من راحت ترم... ریلکس تر و رک تر...

 

* میدونی دلم میخواد بازم برم کنار دریا...اما این بار تنها نه...یکی باشه...یکی باشه... کی بود می گفت "عشق تو قصه ها قشنگه"..؟؟... پای درد دل هر جوون هم سن و سال خودم که میشینم آخرش چشماش تر می شه...یکی نیست دستاشو کاسه کنه واسه اشکای این بغض لعنتی؟؟؟ اون یکی کارشو از دست داده...اون یکی پدرش نیاز به کلیه داره و پول نداره...این یکی نگران مدرک دکترای بی خاصیت موندشه... یکی دیگه دلش واسه یکی تنگ شده...اون یکی باباش مخالف ازدواجشه...یکی دیگه مادرش بیماره... خسته میشم... من حتی از شنیدن اینها هم خسته میشم... تلخی همه وجودمو میگیره... آینده ای که براش نگرانی...آینده ای که نمیدونی به کجا میرسه... و حس خرد شدن... تو گوشی سرم داد می کشید چرا اینجوری شدی تو؟؟؟ ... و من اینور گوشی به زور لبخند میزدم... دلیل رفتارم رو نمیدونم...میدونم دارم کاملا خلاف طبیعتم عمل میکنم...کاملا برخلاف طبیعت عقرب واری که هر وقت دیگه ای غیر از حالا بود هزار تا نیش روونه کرده بود... عقرب اهلی دیده بودی؟؟؟

 

* آب انار و لواشک انار... پس از پیاده روی ده ساعته در نمایشگاه کتاب شدیدا توصیه می شود...لامذهب آدم را ریفرش می کند...اینقدر که می توانی یک دور دیگر در آن نمایشگاه کذایی بچرخی:))...اما خودمانیم..اینقدرها هم که میگفتند وحشتناک نبود...

 

پ.ن: از امروز صبح که برایش خواندم این قطعه را تا همین الان..دائم با خودم زمزمه اش می کنم...ورد زبان امروزمان شده بود:

 

«همه چیز از یاد آدم میره...

الا،

یادش،

که همیشه یادشه...»

 

پ.ن: از آنجا که چهاردیواری اختیاری است..و از اونجا که اینجا دم در خونه ماست و برید دم خونه خودتون بازی (دعوا) کنید... و از اونجا که یه بار دیگه توپ اتون بیفته اینجا پاره اش میکنم... یه پست می زنم... :دی ؛)


بعد التحریر:

می‌نویسم: «تو...» همین یک کلمه کافی نیست؟
بعد «تو» هر کلمه در نظرم می‌سوزد

می‌نویسم: تو... سرت درد...تو دردت به ... سرم!
تا کی این خاطره‌ها ... پشت سرم می‌سوزد

 

 

جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386

جنم (به فتح ج و نون) آدم را هم نداشتیم که برویم سراغ ممنوعه ها ... حالا گیریم سراغشان هم میرفتیم..عقوبت هبوط که به سراغمان نمی آمد که...قرار هم نبود لعن نفرین جماعتی که بعد ها از صدقه سر زمینی شدنمان گریبانمان را میگرفت با خودمان یدک بکشیم که... حالا شیطان هم که اینقدر بیکار نبود آنزمان یک کاره راه بیفتد به وسوسه ما که بیا بخور...اینقده خوشمزه است... بعد ما لب و لوچه امان آویزان شود... خلاصه بی اجازه دست از پا خطا نمیکردیم.... کلا مادرمان دلش قرص بود که اگر نباشد هم عمرا سراغ این خوراکیهای ممنوعه نمی رویم..یعنی حتی شب هم که در خیال انگشت می یازیدیم به این خوراکیهای ممنوعه چهار ستون بدنمان به لرزه می افتاد که حالا بیمارستان میروی..دو تا آمپول که خوردی حالت جا می آید... القصه از همان کودکی خودمان را به کل از تجربه کردن بعضی چیزها محروم کرده بودیم...حالا فوق فوق اش مامان جان دو تا تشر میزد و اخمی و دیگه حد اعلی اش یک روز حرف نزدن بود دیگر ( که خدا نیارد آن روز را)... به جاش تو از اون خوراکیهای ممنوعه وسوسه انگیز چشیده بودی ... ای لعنت به این محافظه کاری و گاهی زیادی حرف گوش کن بودن...هی هی...

به این پارکها که میرفتی...همچین این پشمک های دسته چوبی را میدیدی.... آخ که هنوز هم حسرت نخوردنشان بر دلمان مانده بد...تا میگفتی پشمک...یه بسته از این پشمک بسته ای ها با بشقاب و چنگال و یه روفرشی جلوت بود که مبادا پشمکه بریزه رو فرش... بابا یکی نبود بگه من از اون چوبیهاش میخوام..از همونا که نمیدونم چرا فقط واسه ما باکتری و ویروس داره... خلاصه مادرمان همه جوره هوایمان را داشت که مبادا ویروسی به ناگاه در جانمان خانه کند... القصه دستهایمان هیچگاه چسبناک نشد... ما هم عینهو بچه های خوب همیشه میدانستیم اینجور خوراکیها ضرر دارد و ....روزگار هم گذشت و دوره این پشمکها سر آمد و بالکل این چنین پشمک خوری از دور افتاد...

در همان اوان کودکی بود که دلمان لک میزد واسه آلوچه... این دوره گردها دم مدرسه جمع میشدند...تا میگفتی الوچه...مامان جان یه خروار لواشک و آلبالو خشکه و آلو خشکه که تابستان مادربزرگمان خشک کرده بود میگذاشت جلومان...خوشمزه بود خب..اما لذت آن را که نداشت... حالا این یکی خیلی درد نداشت...تا می گفتی لبو... مامان جان از داخل زودپز یک خروار لبوی قرمز و شیرین میگذاشت جلوی امان و ما هیچوقت نفهمیدیم طعم لبوی چرخی در زمستان سرد و بخار گرمش را... آخ آخ...یادمان نرود از چیپس بگوییم...از همین چیپسهای آلوده ای که میریختند داخل شیشه و کیلویی می فروختند...چیپس که به کل خوردنش قدغن بود ...حالا گیریم گهگاهی میزد و اجازه خوردن چیپس استقلال از این درازها نصیبمان میشد...اما مگر ایراد سیب زمینی هایی که با دستگاه، باریک باریک خرد شده بود و نمک به آن زده بودند و داغ داغ در روغن تمیز سرخ میشد در منزل چه بود که باید میرفتیم از آن آلوده به انواع ویروس اش میخوردیم ؟؟ هان؟؟؟.. در این میان تابستان را بگو که می آمد و جولان می داد و میرفت و حسرت خوردن بستنی یخی که قطعا انواع رنگهای سنتزی و مضر برای بدن در آن بیداد میکرد بر دلمان می ماند... و از همه بدتر...چیزی که هنوز که هنوز است در منزل ما بی برو برگرد اجرا می شود و ما همچنان حسرت یک دل سیر خوردنش بر دلمان مانده است همانا توت فرنگی است... توت فرنگی طبق گفته مادر تمیز کردنش دشوار است و به این راحتی ها نمیشود مطمئن شد که پاستوریزه هموژنیزه استرلیزه شده اند..و بهترین راه خوردن توت فرنگی همانا مربای توت فرنگی می باشد... خلاصه هر ساله کیلو کیلو توت فرنگی قرمز و تپل وارد منزل شده و در جا مربا می شود و ما همچنان حسرت وار به تماشا می نشینیم...اما از خدا که پنهان نیست ... از شما چه پنهان، این توت فرنگیها گهگاهی طی عملیاتی سری دستبرد زده می شوند و هر بار طی این دستبردها به خودمان لعنت می فرستیم که ای کاش در کودکی هم کمی جنم داشتیم...که نداشتیم... خلاصه چندی پیش که از این عقده های فرو خورده و سر خوردگیهای دوران کودکی برای مادر گله می کردیم...مامان جان قربان صدقه امان می رفت که الهی بمیرم... خب من واسه خودتان میگفتم.... اما اینها را چه سود...ما در بچگی اجازه خاک بازی داشتیم...یعنی میتوانستی در حیاط خانه مادربزرگ تمام روز را خاک بازی کنی...چون مادرجان اعتقادشان بر این بود که بچه باید در برابر میکروبها مقاوم شود...حالا چرا اجازه ایجاد مقاومت در برابر برخی میکروبها را نداشتیم نمیدانم... ما اجازه داشتیم با انگشت ماست بخوریم... یعنی یک کاسه ماست را ساعتها انگشت انگشت می خوردیم..از همین ماستهای کیسه ای (چکیده امروز) که این حس هنوز هم در ما وول میخورد که تا چشممان به ماست چکیده می افتد انگشتمان عینهو انگشت صمد آقا بالا می آید... اما نمیدانم چرا لذت خوردن این چند خوراکی ممنوعه از ما سلب شده بود... چه حکمتی داشت خدا عالم است و مامان جان... ولی دستش درست... اینهم از نتایج شغل مامان جان بود... هنوز که هنوز است در مدارسی که مامان جان کار میکنند به کل خوردن سوسیس کالباس چیپس پفک ممنوع است...یعنی این زنگ تفریحها غلط بکند کسی از این خوراکیها تناول کند که جذبه مامان جان آنچنان گریبانش را بگیرد که آنوقت وااااااااااای به حالش... ایول به جذبه مامان جان که من یکی کشته مرده این جذبه اش هستم...

حالا که گذشت..ما بزرگ شدیم..اما هنوز حسرت خوردن آن پشمکها بدجوری به دلمان مانده...دیگر یافت می نشود...


پ.ن: با پوزش از محضر شیخنا حافظ و مولانا...

 

پ.ن بی ربط: شعر غالب این روزها...

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست/ وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است/ آخر خلاف آنچه که گفته است می رود...

 

بن بست/ افشین یداللهی/ آلبوم نهان مکن/ علیرضا عصار

سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386

چه نیکو سخنی گفت شاعر علیه الرحمه که "لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود" *... و چه خوش گفته اند قدما که "اگه حرف نزنی نمیگن لالی".. و احسنت بر او که دائم بر گوشمان خواند "کلمات رو قبل گفتن چند بار در دهان مبارک مزه مزه کنی نمی میری"... و چه مبارک مثلی که "زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد..."...همه اینا یعنی اینکه الهی لال از دنیا بری اگه  به یه دختر بچه شر، لوس، یکی یه دونه بگی بیا بهت Minesweeper یاد بدم... یعنی گفتن همانا و چهارچنگولی روی میز کامپیوتر افتادن همانا...لب و لوچه آویزان و فک از جا در رفته همراه با کمی تا قسمتی تمایل در کندن موهای خودتان نیز از عواقب این ماجراست... من نمیفهمم چرا بچه های امروزی نمی فهمن وقتی مهمون میاد خونه اشون باید از خجالت دور و بر مهمون نباشن و اگه هم اومدن یه ریز بچسبن به دامن مامان... عجب دوره زمونه ای شده ها!!!

یعنی تصورش را هم نمیتوانید بکنید که شب تا دیر وقت خوابتان نبرده باشد..کله سحر بروی آزمایشگاه..آقای امر به معروف و نهی از منکر با دیدن لابد مانتوی روی زانوی من... کمی تا قسمتی حالی به حولی شده باشند و احضارمان کرده باشند خدمت خانم امر به معروف و نهی از منکر...و پس از ارشادات کافی و وافی در این خصوص راهی آزمایشگاه شده باشی و در حالی که زیر لب لعنت می فرستی بر این جماعت ابله پست و لاکردار...در راه استاد مبارک خفت ات کرده باشد که یالله طیفها رو بیار و تو در دلت بگویی طیف از کجا بیارم کله سحر... و بعد هم هی این فین و فین ات به راه باشد و گلویت زق زق کند و انگار یک خروس انداخته باشی بیخ گلو و عطسه و سرفه هم با هر قدمی که بر میداری عینهو نفس دقیقه به دقیقه همراهت باشد ... اشک از چشمانت جاری باشد از صدقه سر سرماخوردگی و بعد بروی مهمانی و یک بچه شر آویزانت شود و تو با این مغزی که حالا قطعا نصفه و نیمه کار میکند و چیزی نمانده کارآیی اش به صفر میل کند سعی در بیان هرچه بهتر قوانین این بازی داری و مفهوم مین و بمب را و رابطه اشان با اعداد را بخواهی برای دخترک 5 ساله که زبان آدمیزاد به زور حالی اش می شود بگویی... و بعد که برگشتی... مامان جان ات خانه نباشد و یادداشتی طومار وار بر در یخچال آویخته باشد و تو نیامده عینهو کلفت جودا کافی بوده دستمال به کله ببندی و د بشور و د بپز و بعد...

لذا تصمیم بر آن شد حالا که استاد و دوست و مادر و همسایه و بنا و اقای و خانم امر به معروف و نهی از منکر و خانم تبلیغات چی و  الی اخر درکت نمیکنند طی یک فرآیند جان برکفانه و البته خلاقانه... آنچنان دست به ننه من غریبم بازی بزنیم که نتیجه اش بشود اینی که الان می بینیم... می توانی دراز بکشی و در حالیکه کتاب میخوانی برای ات آب پرتقال بیاورند... و آنچنان نازت را بکشند که عمرا هیچ معشوقی به عمر خویش چنین نازکشانی نداشته است..

توجه: چگونگی دستیابی به چنین نتیجه مهمی که لذتش برای من چونان دستیابی به انرژی هسته ای برای احمدی نژاد است،  بماند...نگوییم بهتر است...

 

توجه توجه: عصر بی گناهی وبلاگی است به همت آقای امیر و دوستانشان که در پی نگاه ظریف ایشان به امور راه اندازی شده است... در این زمینه حضور تک تک ما می تواند موثر باشد... بروید و بخوانید...حتی در خواندن اینجا زیاده روی هم بکنید که استثنائا این بار را از تفریط نه تنها جان سالم به در خواهید برد که بسی محظوظ خواهید گشت...  


* لاک پشته بود که بخاطر سقوط آزادش از آسمان نمیدانم چندم چنین لعنت بر خود می فرستاد یا زاغک سیاه بخت که قالب پنیرش نصیب روبه مکار داستان شده بود؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! القصه داستان بی خود و بیجهت سخنرانی این حقیر هم بد درس عبرتی نمیشود برای رده سنی الف و ب... !!!

شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1386

ساعت اتاقمان را تازه باتری انداخته ایم...عین ساعت کار میکند لعنتی..تیک تاک...تا امروز فکر میکردیم به کل خراب است... تازگیها یادمان می اندازد که بعله..زمان میگذرد...نمیخواهی کپه مرگ ات را بگذاری بچه؟؟ آنوقت ما عینهو دختر بچگان که پدرشان وقت خوابشان را گوشزد کرده و از ترس تشر پدر پریده اند زیر پتو...میچپیم زیر پتو و تا خرخره میکشیم اش زیر گلو... آنوقت چشمهایمان را به زور روی هم فشار میدهیم... و سعی میکنیم به خودمان بقبولانیم که ساعت سه نیمه شب است... بگیر بخواب ... فردا جمعه است و تا لنگ ظهر میخوابی دخترک...خلاصه با تیک تاک ساعت بالای سرمان خوابمان میبرد و اندر خواب خوش یکهو چیزی عینهو پتک کوبیده میشود در سرمان... و تختمان تکانی میخورد مهیب...از ترس زلزله چیزی نمانده پناه ببریم زیر تخت و داریم فکر میکنیم خطر خفگی را چه کنیم که یکهو می بینیم نه...زمین و زمان سر جایش است اما پتک همچنان کوبیده میشود... هی گوش می سپاریم که ای بابا... این صدای وحشتناک که اینچنین دارد دودمان را برباد می دهد چیست...این صدا که اینگونه ما را بی خواب ساخته و آشفته..گوش تیز میکنیم و خرامان از تخت پایین می آییم و درحالیکه موهایمان روی صورتمان ریخته در به در دنبال دمپایی میگردیم... آخر سر میگویم حالا پا برهنه بروی دنبال صدا هیچ آسمان به زمین نمی آید... به دنبال صدا از اتاق خواهر جان سر در میاوریم... و در میان تخت یک جفت چشم می یابیم...همچین زل زده به ما که انگار جن دیده... "این چه صدایی است خواهر جانم؟؟!!"...این صدای خواهر جان بود..."نمیدانم دلبندم... این ترکهای رو دیوار اتاق ات چیست آنوقت؟؟"... این صدای من بود... پس از ریشه یابی کاشف بعمل می آید که همسایه دیوار به دیوارمان کله سحر روز جمعه هوس بنایی آنچنان در او بیداد کرده است که هرگونه لذت از دنیای مادی را از همگان سلب نموده... همچین دلم می خواهد راه بیفتم...یقه اش را بگیرم که مردک...تو نمیفهمی من ساعت سه نصفه شب تازه خوابم برده است... که یادم می آید آن بیچاره ساعت سه نصف شب ...یا خواب بوده...یا نبوده...که در هر دو حالت نمی توانسته بفهمد تو بیدار بوده ای...بهرحال هوش و حواس قطعا در عالمی دیگر بوده... در ثانی دو سه ماه دیگر که خودتان بنایی اتان شروع شد آنوقت باید جوابی در آستین داشته باشی... پس سر افکنده باز می چپم زیر پتو و این بار با تیک تاک ساعت و تکان ها گاه و بیگاه خانه به خواب ناز فرو می روم و اندر تعجب که این خواب وقتی می آید..دیگر می آید... به گمانم یکی دو ساعت نگذشته بود که "بوووووووووق"..این صدا زنگ در بود... "اییییش"...این صدای من بود... "بووووووووق"... "یکی بره درو باز کنه"...این صدای توی دل من بود... اما از آنجا که کسی صدای اندرون دل ما را نمیشنود...خودمان بلند میشویم... "کیه؟؟"... "از رستوران فلان اومدیم...شماره اشتراک بدیم بهتون...بیا این شماره ات..اسمتم بگو...شماره تلفن اتو بگو...افرین دختر خوب..کارت اشتراک با یه ژله برات میذارم دم در"...این صدای خانومه تبلیغات چی بود... من کانه بلبل خوش الحان پته مته زندگی را روی آب ریخته و میروم باز زیر پتو و در فکر آنکه این ژله قسمت چه کسی خواهد شد کله سحر روز جمعه... القصه خواب همچنان دارد می آید که "درینگ درینگ"...این صدای تلفن بود..." اعتراف میکنم چهار دست و پا به سمت تلفن رفتم... "الو؟"... "سلام دخترم...مامان هستن؟"... این صدای همکار بی وقت مامان جان است..."نمیدونم...ببخشید... دیدمشون میگم باهاتون تماس بگیرن.. خداحافظ"..این من بودم در کمال بی ادبی... بعد که باز چهار دست و پا به سمت تخت می روم با خودم میگویم جدا مامان جان کجا هستن؟؟؟؟! در حال مکاشفه خوابم میبرد و که یکهو "دیری دیریم...دیری دیریم"..این صدای موبایل بود... "الو؟؟"...این که معلومه کیه... "سلام خانوم فلانی... اون طیف داینامیک رو گرفتی؟؟من بابام بیمارستانه هنوز... تو به کارا برسی ها تا من بیام..."... باز هم اعتراف میکنم نفهمیدم درجه بی تربیتی ام در چه حد بود...فقط وقتی بخودم می آیم که می بینم موبایل به دست روی تخت نشسته خوابم برده است... صحنه مضحکی که خودم هم از تصورش خنده ام میگیرم...

حالا ساعت نه صبح است.. و همه این اتفاقات از ساعت شش تا نه به وقوع پیوسته است و روز جمعه ای که با خواب ما شروع نشود به درد هیچی نمیخورد...

 

پ.ن: هرگونه برداشت از این متن به منظور سو استفاده های شخصی و غیر شخصی مبنی بر خوابالو بودن و تنبل بودن نویسنده و یا تحریک اذهان عمومی جهت جبهه گیری در مقابل خوابیدن اینجانب ممنوع بوده و با متخلفین طبق قانون برخورد خواهد شد...

 

 

<<    1      2