مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 خرداد ماه سال 1386

اجازه آقا؟؟! به خدا! ما صد دفعه یه خدا گفتیم...- همان موقع که به آن فرشتهه گفته بود گل (به کسر گاف) ما را ورز بدهد- .... هی گفتیم خب تو که داری می سازی...نمیشود یه کم گل بیشتر مصرف کنی ما مذکر برویم آن دنیا؟؟!! تو که فوت می کنی تو این همه گل...یه کم از این جلال ات جای جمالت فوت کن این تو...بلکه ما هم مرد به دنیا بیاییم... تازه...کلی هی اصرار کردیم که قبل از هماهنگی با شما هیچ طرحی از ما ارائه ندهد...اما به گوشش نرفت که نرفت.. به خدا به همین خدای من و تو گفتم که این چشمی که داری واسه ما طرحش رو میزنی... اگه دل بنده هات رو برد به ما ربطی نداره ها!!

دیدی ... دیدی یک چیزی میدانستم... حالا آمده ایم اینجا و همین چشم ه کار دست امان...نه ببخشید دستتان داده است... خب به من چه... به من چه که زن به دنیا  آمده ام... به من چه که توی این همه جلال خدادادی ات یه جو مرام نگذاشته اند که راه نروی و لعنت نفرستی به این دنیای لعنتی که مرا  جلوی راهت سبز کرده است... ببین سر من غر نزن...به زمین و زمان هم بد و بیراه نگو!! مگه من خواستم اینهمه تو دل برو از آب در بیایم و بعد اینهمه سال زندگی صاف بیایم و بروم تو دل تو... به خدا ما داشتیم زندگی امان را میکردیم... حالا زد و تو آمدی و ما انگاری دل ات را برده ایم به ما ربطی دارد؟؟...تو اگر عرضه داری بیا برو سر همان خدایی غرولند بکن که هرچه بهش گفتم تو گوشش نرفت... حالا ما چه بکنیم که باید بنشینیم و بال بال زدن تو را تماشا کنیم... ببین .... یعنی ما به خدا گفتیم حالا یه جو از اون جوهره که میگن عشقه قاطی این گل ها بکن بلکه ما عینهو یه تیکه آجر نریم تو زمین...اما شرط می بندم خدا اونموقع با من ...یا با تو ... سر لح افتاده بود... حالا تو هی برو برای من عاشقانه بگو... و هی دل ما را آب کن...هی تو راه برو و خوبیهای مرا به رخم بکش و ما هی بیشتر خودخوری کنیم... هی تو از اینهمه ظرافت بگو و داغ دل ما را تازه کن... نمی شود دوستمان نداشته باشی؟؟!! یعنی یک جوری امان می شود وقتی یکی دوستمان دارد و ما دوستش نداریم اینقدر... یعنی یه جوری حسودیمان می شود خب... یعنی اگر خدا با ما سر لج نیفتاده بود الان واسه خودمان آدم و حوایی شده ایم...اصلا خدا از همان اولش هم با من لج بود!!

 

م.ن: به شدت آثاری عظیم از نارسیسیسم در این تکه به چشم میخورد..لطفا یه قلپ آب بخورید...به اعصابتان مسلط باشید... وقتی آرام شدید...بروید بخش بعدی...

 

اجازه آقا؟؟!! ما که دیدیم هیچ رقمه خدا تو کت اش (به فتح ک) نمی رود که ما را مونث نیافریند...گفتیم برویم یه قدمی بزنیم...دیدیم... یه خانومی نشسته با یه خروار کلاف رنگی و هی می بافه...بعد ما دیدیم داره یه چیز سفید می بافه...گفتیم این شالگردنه؟؟؟ گفت نه...این مال توئه...-یعنی مال من-... بعد ما دیدیم...همین جوری یکی از رو یکی از زیر میبافه و رسما داره سرنوشت ما رو کشباف می کنه...گفتیم... بابا! بی مرام! یه تنوعی بده این وسط... یه جو دونه ای! یه طرح پیچی...لنگه همون سیاهه...به جان خودم این طرح پیچی که انداختی اون وسط خیلی شیک اش کرده... بعد خانومه گفت این مال اونه –یعنی مال تو-...خب به من چه...به من چه که مال تو رو سیاه می بافت و مال منو سفید...؟؟ ببین اون طرح پیچه خیلی خوشگل بودا...اصلا فکر کنم همه گره کار توی همین پیچ سرنوشت تو و کشباف سرنوشت منه... تازه ... من دیدم کلاف تو رنگ هم پس می داد...به من چه که رنگ میده... من خواستم با سیاهی سرنوشت تو و سفیدی خودم یه هارمونی خوشگل سیاه و سفید بسازم...اما نشد خب...رنگ پس میدی آخه...

 

م.ن: به شدت رنگ توجیه مسخره ای این پاراگراف دارد...بابا جان پاشو برو یه پارچ آب خنک بیار بذار کنارت ... بذار منم با خیال راحت بنویسم...

 

اجازه آقا؟؟!! ما دیدیم این خانومه هم کار خودشو میکنه...ما هیچ محلی از اعراب نداریم... عینهو هویج در دنیایی که عنقریب الوداع گفته...گفتیم برویم ببینیم قرار است کی بار سفر ببندیم...دیدیم خدا... از سر لجبازی ها...صاف انداخته ما رو وسط برج عقرب... بیا و درستش کن... حالا به من چه... این خودخواهی در ما دارد بی داد میکند... اگر یه جو این خودخواهی نبود... اگه همچین یه ذره این بدجنسی در ما نبود... رسما دل می باختیم برای ات... دیدیم یه آقایی نشسته اونجا...گفتیم این چه وضعشه... من اینجوری نمیرم تو زمین... اما همون موقع یکی هولمان داد اینجا...درست همین جا که الان نشستیم و داریم با هم حرف میزنیم... حالا هم دیگه دارم می رم... بیشتر از این نمیتونم ببینم که داری از نداشتن من غصه می خوری... یعنی این یه ذره مرحمت رو دیگه خدا واسه خالی نبودن عریضه این تو گذاشته... اجازه؟؟ من دارم می روم...

 

 

و اینگونه شد که ما رسما خودمان را از هفت دولت آزاد کرده و همه چیز را می اندازیم گردن الوهیت !!!

 

پ.ن: آقا اجازه؟!! به جان شما این خزعبلات مخاطب خارجی و داخلی و هر جایی نداره... همینجوری محض قلدری گفتیم همه چیزو بندازیم گردن یکی دیگه...

پ.ن: آقا اجازه؟؟!! خودشیفتگی که میگن همینه نه ؟؟؟!!

دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386

 

میدانی وضعیت دردناکی است... اینکه صبح که نه لنگ ظهر رختخواب نازنین را بی خیال شوی... کتاب نیمه خوانده را رها کنی کنار تخت... و مو برس کشان به سمت آشپزخانه بروی به این فکر کنی که برای نهار مرغ بیرون بگذاری یا گوشت چرخ کرده... حقیقتا که اینچنین بانوی یک خانه بودن حال من یکی را رسما ویران میکند... و اینکه مادر گرامی بیست و اندی سال چگونه حکم مادر خانه و زن بیرون را توامان به انجام رسانیده در نگاه اینجانب به معجزه می ماند و بس...

از دیروز عینهو چی چسبیده ایم به این سی دی تازه رسیده خودمان... درست است که به کل از شهرام ناظریان چیز زیادی نمیدانم اما الحق و الانصاف کنسرت اش همراه با گروه ارکستر چکناواریان چیزی از یک شاهکار کم ندارد...

 

" جس، میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه شون می تونن بدون تو زندگی کنن، اما آخه چرا من نمی تونم؟ این دردو کجا ببرم؟؟ من نمیتونم بی تو زندگی کنم. کاری که هر کسی می تونه بکنه، کاری که از یه بچه پنج ساله هم بر میآد از لنی بر نمیاد. تو هیچ سر در می آری؟؟"

اوکی اوکی...میدونم «خداحافظ گاری کوپر» قسمتهای به درد بخور و خوندنی و جذابتری هم داره اما چیکار کنم که بعد خوندن همین چند خط تا یک ساعت می خندیدم!!!

 

 

اخبار فوری: هی...نیمساعت پیش موقع نوشتن این خزعبلات – به فال نیک بگیریم...خدا هم قهرش آمد یکهو از این خزعبلات نویسی من- زلزله اومد باز... اول خواستم ادای آدمای نترس رو که از مرگ نمی هراسند در بیارم...داداش کوچیکه رو از حمام کشیدم بیرون... و در حالیکه به خواهر کوچیکه میگفتم چیزی نیست که عزیز دلم... یه کم لرزیده... سعی کردم شرایط رو مساعد کنم اما به گمانم این گرومب گرومب بعد زلزله از زمین لرزه نبود این قلب بدبخت بود که از یه لرزش جزیی آنچنان به تالاپ تولوپ افتاده بود ...بعد خواستم شروع کنم به حرفای گنده و مزخرف  زدن...در حالیکه همسایه محترم برای اینکه ما از دوری مامان و بابایمان یک وقت پس نیفتاده باشیم بالا آمده بود می گفتم: "همینه دیگه...یهو میاد سراغ آدم...اگه قسمت باشه...همه رفتنی ایم... ببین تا به مرگ نزدیک میشیم به چه حالی می افتیم... ".... به اینجا که رسید حالم از خودم بهم خورد... بعد در حالیکه بابا جان آنسوی گوشی از همه جا بی خبر حال ما را می پرسید من لبخند زنان ادای از خود گذشته ها را در آورده و در جواب خانم همسایه که هی اشاره می کرد به اشان بگویم که زلزله آمده است!!! چشم و دهنمو کج و کوله می کردم که نه... نمیگم ... حالا اون بنده های خدا نگران می شن..بعد که تلفن قطع شد... عینهو هنرپیشه های فیلمها که معمولا هر کاری میکنن مو لا درزش نمیره و همه چیز سر جاشه (مثال: شخصیت نرگس در سریال نرگس) در کمال اعتماد به نفس که معمولا بی وقت می چسبد به سقف گفتم : "بگم که چی بشه...که نگران بشن"..اما همین که همسایه عزیز رفت پیش خودم گفتم که چی حالا؟؟؟؟ لذا گوشی تلفن را برداشته و به بابا جان گفتم که زلزله آمده اما رگ آبان ماهی امان گرفته بود و ادای آدمایی که کلا چیزی برایشان مهم نیست در آوردم و گفتم که چیزی نیست بابا... یه تکون جزیی بود....شما خیالتون راحت باشه... اما بعد گفتم خیلی خری... مثلا خواستی لوس بازی در نیاوری؟؟ خب چه میشود پیاز داغش را زیاد میکردی ؟؟؟ دوباره گوشی تلفن را برداشته و طی یک عملیات پیاز داغ کنی آنچنان ننه من غریبم بازی در آوردم که بابا جان و مامان جان هم اینک در جاده به سمت تهران به سر می برند... خلاصه من یکی..یه تنه روی این زلزله رو کم کردم...خیالتون راحت دیگه سر و کله اش پیدا نمیشه....

 

پ.ن: شایدم دوباره پیداش شد... ایندفعه اون روی منو کم میکنه....

 

پ.ن: میخواستم یه داستان براتون نقل کنم از یه تختخواب با روتختی قرمز و یه لباس خواب قرمز رنگ روش... باشه بعدا...الان وقت این حرفا نیست یهو دیدی زد و مردیم اونوقت اون دنیا واسه به تصویر کشیدن اروتیک یک ماجرا جواب نکیر و منکر رو چی بدیم؟؟!!! اگه زد و زنده موندیم بر میگردم :دی


 

بعدالتحریر:

 

وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را، در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را، با اشکهایم می چشید

من عاشق چشم ات شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و ،عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی

 

 

برای امیرحسین! بخاطر عشق بی دریغش به بانو... که بغض امشب و این حال و هوای دوست داشتنی را مدیون حس زیبای دوست داشتن اش هستم... که حسرت وار یادم انداخت میشود عاشق شد...که دل سپرد بی دریغ...!!

 

 

 

 

 

یکشنبه 27 خرداد ماه سال 1386

قرار نبود اینجا کسی مرا بشناسد...قرار بود اینجا من باشم و تو...من بگویم و تو بشنوی بی اینکه بدانی من کی ام... با من همراهی کنی...همدردی کنی شاید.... قرار بود من اینجا بی سانسور بنویسم...قرار بود من اینجا عریان باشم...عریان ذهنی... و این عریانی نباشد دلیل پنهان شدن... حالا نه که پشیمان باشم از این همه نگاه و پروژکتور... که اگر بود مایه اش کلیک روی «حذف وبلاگ» بود و خداحافظ دنیای مجازی من...خداحافظ همه حقیقت دنیای مجازی من... اما هنوز شاید نرسیده ام به جایی که تمایل شدید یک کلیک وسوسه ام کند... هنوز اینقدر اینجا و همه مجازی بودنش را -که حالا همه حقیقت شده است- دوست دارم که بمانم و بنویسم... اما دلم می خواست جسارت و بی پروا نوشتنم بماند...در کنار همه حقیقتی که در این دنیای مجازی موج می زند...دلم میخواست هرچه این دل تنگ می خواهد بنویسم...بی ترس از چراها!! بی ترس از نگاهها!! بی ترس از برداشتها... دلم می خواست بنویسم بدون اینکه بخودم سخت بگیرم...هر آنچه مسلسل وار از محدوده ذهن می گذرد هر قدر کودکانه، هر قدر ابلهانه... نمیخواستم در پس هر خیالی تفسیری باشد...

راست میگفت: وبلاگ نوشتن کار هجوی است...حقیقتا کار هجوی است...اینکه تو همه ذهن ات را عریان بریزی بر عرصه یک دنیای مجازی چه چیزی برای ات دارد؟؟ برای تو حقیقتا چه فرقی می کند که بدانی عاشق شده ام یا نه!! چه فرقی میکند که بدانی دلم هوای کسی را می کند یا نه؟؟!! که دلم تنگ می شود یا نمیشود، می گیرد یا نمیگیرد؟؟!!

و

من چرا از اینهمه حرف نمی نویسم؟؟؟؟ شاید همه این «فرقی نمیکند» ها دلیل ننوشتنم به نظر بیاید...اما راستش این هم نیست..حتی ترس «قضاوت شدن» هم نیست... «نیاز به شنیده شدن» چیزی بوده است که در من بسیار کم دیده شده... و هر بار که بر خلاف این طبیعت قدم برداشته ام کم آورده ام...جا زده ام... به سان قلعه ای که دیوار بلندش فرو ریخته باشد...بی دفاع مانده ام...حال آنکه نیازی به دفاع هم نبوده است... من از عریان شدن همیشه ترسیده ام... پس من راه را اشتباه آمده ام...من باید از همان ابتدا می فهمیدم که عدم نیاز به شنیده شدن و نیاز به نوشتن افکار و خیالات با یک دفترچه خاطرات کوچک که ته کمدت بگذاری اش ارضا می شود

و

چرا اینهمه مقدمه چینی میکنم؟؟ چرا اینهمه صغری کبری ردیف می کنم...؟؟...راستش دلیل اش یک جمله یا یک اتفاق نیست...دلیل اش همه کشمکشهایی است که در طی سه سال و اندی نوشتن در وبلاگ هر بار با آنها مواجه شده ام و به خیال ام به حرمت قانون دیرینه «لزومی نیست به شنیده شدن» که نمیدانم از کی برای خودم گذاشته ام، سکوت کرده ام... لابد هر بار مضحک دیده ام که تو بیایی و بخوانی همه دغدغه های من را و بعد ... همین؟؟!! ... و همه اینها  مثلا درست وقتی تو از میدان ونک رد می شوی... یا دو دست گره خورده می بینی...یا در ترافیک همت می مانی... یا عکسی می بینی...یا هر چیز و البته خیلی چیزهای دیگری...یکهو از همه ذهن ات می گذرد... انگشتانت روی کی بورد میرقصد و تو مینویسی...همه افکارت را و بعد به یاد همان قانون نانوشته همه را یکجا محو میکنی... و حالا بعد اینهمه پرگویی ... دلم خواست یک بار بر خلاف این رودخانه که با دلیل یا بی دلیل درونش شیرجه زده ام، شنا کنم...بنویسم حتی اگر بدانم با وسوسه پاک کردن این پست و خودم خواهم جنگید و چه بسا شکست هم بخورم... بنویسم که خیلی وقتها دلم هوای خیلی چیزها را می کند... دلم هوای کسی را می کند ...بنویسم بی ترس اینکه شاید بخواند...خب بخواند...چه اشکالی دارد اگر بداند روزی می توانستم دوستش داشته باشم؟؟ چه اشکالی دارد اگر بداند با من و همه غرور من چه کرد؟؟ چه اشکالی دارد اگر بداند از دستش دلخورم...از دستش عصبانیم... چه اشکالی دارد اگر بداند که بعضی وقتها دلم میخواهد بر سرش فریاد بکشم... چه اشکالی دارد اگر بداند... میدانی... ته همه این حرفها آخرش باز می رسم به خودم... باشد وقتی دیگر خودم را باز به صلّابه خواهم کشید...اما این بار دلم میخواهد خودم را از هرچه اشتباه است مبرا کنم... دلم میخواهد همه حق را بخودم بدهم و سرت فریاد بکشم که تو حق نداشتی...

 

پ.ن: ببخش..اما جایی کاسه درد دلهای آدم سر ریز میکند دیگر...آدم  صبوری نبوده ام هیچوقت که بگویم کاسه صبرم لبریز شده...

پ.ن: برداشتن بخش کامنتها که کاری نداشت اما از آنجا که هنوز هم می نویسم برای اینکه شما هم بخوانید و بگویید پس بسیار ممنون می شوم اگر کامنتهاتون رنگ و بوی گله و شکایت از معشوق از دست رفته اتان و یا در راستای دلداری به من (که اصلا نیازی به آن نیست) یا هر چیزی که بخواهد به نوعی به این مقوله مربوط باشد نداشته باشد... چیزی که مبرهن است کسی هنوز برای من محترم است و محترم خواهد ماند:)

 

جمعه 25 خرداد ماه سال 1386

 

تمام راه به خودم فحش و بد و بیراه گفتم که  اینهمه مانتو، تو حالا حتما باید این مانتوی مشکی کلفت و تنگ رو بپوشی وسط گرما؟؟؟!... حالا درسته که داداش کوچیکه رو انداختی تو صف و خودت نشستی تو ماشین و باد کولر داره رسما می بردت اما دلیل نمیشه که غر نزنی... حالا درسته که خودت داوطلب شدی که واسه نهار بیای کباب بخری و عینهو این بچه های لوس پریدی سوئیچ ماشینو برداشتی و داداش کوچیکه رو هم شلوارشو دادی دستش که پاشو باهام بیا...اما دلیل نمیشه که غر نزنی... بعد هم که رسیدم بوی گند سیرابی توی راه پله پیچیده بود و درسته که تو وقتی سیرابی می بینی لب و لوچه ات آویزون میشه و عینهو کارگرای ساختمون می افتی به جون سیرابی اما دلیل نمیشه غر نزنی که پیف...چه بوی گندی!!!  درسته که تا لنگ ظهر خواب بودی و رسما هیچ کاری نکردی و انگار نه انگار خانه تکانی هفتگی مامان جان است اما دلیل نمیشه که غر نزنی که وووووااااااااایی چقدر کار ریخته سر مامان!!... درسته که هیچ اجازه نداری کلا غر بزنی اما دلیل نمیشه که نزنی... خلاصه اینجانب مصداق کامل یک غرغروی به تمام معنا هستم اینک!!!

 

یعنی دیدم این فرصت کوتاه خانه- کبابی و بالعکس کبابی- خانه ... باید زمان مساعدی باشد که با داداش کوچیکه یک گپ تا حدودی مبسوط داشته باشم من باب آشنایی وی با اصول مراوده با خانمها... یعنی دیدم حالا که من هشت سال از داداش کوچیکه بزرگترم و واسه خودم حکم آبجی گندهه رو دارم و عموما جذبه نداشته ام داره بیداد می کنه در زندگی این بشر...کمی مفید واقع شده و فارغ از نصیحت و این حرفا مخش را به کار بگیرم که ببینم در زندگی اش چه خبر است...فسقلی (البته این فسقلی ده برابر من هیکل دارد و رسما با یک دست مرا از سطح زمین به ارتفاع حداقل 50 سانت می تواند بلند کند و کافی است من یک شوخی ای بکنم بسان گالیور مرا  بغل کرده و تا دلش نخواهد پایین نمیگذارد)  تازه پشت لبش سبز شده سر و گوشش شروع کرده است به جنبیدن...خلاصه نمیدانم در این مسیر کوتاه چند دقیقه ای چه چیزهایی پشت سر هم بلغور کردم که از وقتی نهار خورده چپیده اندر اتاق و متفکرانه سر بر گریبان دارد...ایول بخودم...غلط نکنم داره این روشنفکر بازی ام جواب میده.... اما از آنجا که سال دیگر قرار است مثلا درهای یکی از همین دانشگاهها به روی ایشان باز شود احتمالا -اگر درس بخواند-  پس بد نیست از حالا بداند دنیا دست کیست...هر چند بچه های این دوره و زمانه (الان مامان بزرگ بازی ام گل کرده)... من و شما و هزارتای من و شما رو درس میدن...اما من به امر خطیر روشنگری خود می پردازم که فردا پس فردا هنگام وداع از این کره خاکی با خیال آسوده رحلت فرموده باشم...

 

جک (لطیفه) هفته: به هموطن آذری امان!!!! می گن: اون پنجره رو ببند هوای بیرون سرده...میگه: حالا مثلا اگه من پنجره رو ببندم هوای بیرون گرم میشه...

 

در ادامه قلدر بازی ها هفتگی تمام اعضای خانه و دانشگاه بالاخص آزمایشگاه محکوم هستند به شنیدن روزانه این جک... و همه هم باید هر بار غش کنند از خنده...

 

پی. اس: حالم داره از بوی سیرابی بهم میخوره....

 

پی. اس: : کله پاچه هم بدچیزی نیست ها... اونایی که بدشون میاد یه بار فارغ از خیال اینکه دارن لنگ و پاچه گوسفند یا چشم و چال و زبون گاو و گوسفند میخورن بهش نگاه کنن ببینن چقدر مزه میده... بخصوص چشم گاو و تک (به ضم ت) زبونش... حالا چشم اش رنگی هم باشه دیگه دلتون رو هم میبره و بیشتر مزه میده ...

 

پی.اس: غرض از نوشتن پی.اس قبلی این بود که حال بهم بزنم...موفق بودم آیا؟؟؟

 

یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386

اول: خیلی از خصوصیات اخلاقی بابا جان نصیبمان شده و ژنتیک شده ایم عین بابایمان... اما این یک رقمه را نمیدانم چرا به ارث نبرده ام... باباجان...همیشه تا آنجا که جا داشته باشد و شرایط اجازه بدهد تصمیم گیری را به تعویق می اندازد... یعنی اگر من بتوانم یک هزارم اینجوری باشم هنر کرده ام... وقتی بابا جان سر هر مساله ای سر تصمیم گیری، اظهار نظر، و یا هرچی طمانینه نشان می دهد... و اگرچه تو حرص می خوری..اگرچه تو دلت میخواهد تکلیفت زودتر معلوم شود اما می بینی همین زمان ، همین فاصله ، هر چند کوتاه و اندک چیزهایی برایت روشن می کند که اگر زودتر تصمیم گرفته بودی برای فهمیدنش خیلی دیر بود.. آنوقت آنچنان کیف می کنم که نگو و نپرس... بارها برایم تجربه شده است و هر بار هم کیف کرده ام و هر بار هم سر تصمیم گیری ها انگار تفنگ گذاشته اند بیخ شقیقه ام که یالله تصمیم بگیر... خلاصه باشد که آدم شویم!!

 

دوم: آدم با تجربه ای نیستم به هیچ وجه... اصلا هم ادعای خود بزرگ بینی بهم دست نداده...اما همین چند صباحی که زندگی کرده ایم و همین چند تار مویی که سفید کرده ایم یک چیزهایی را بهمان یاد داده است... همین یاد گرفتنی های کوچک گاهی اساسی به درد آدم می خورد... یک چیز را در زندگی خوب یاد گرفته ام... آن هم اینکه وقتی میگویی "اصلا برایم مهم نیست"... "اهمیتی ندارد"... "هر چی میخواهد بشود".. و امثالهم...یعنی همه چیز برعکسش...یعنی هم مهم است ...هم اهمیت دارد (فرقشون چیه اینا با هم؟؟:دی) و هم خدا نکند اون چیزی که نمیخوام بشود... یعنی ما داریم رسما لاف می زنیم... یعنی آقا هر چی شنیدی برعکس اش... یعنی ما داریم قمپز در میکنیم...رسما در برخورد با این جور آدما خنده روی لبهایم می نشیند...حالا اگر نگذاری به حساب خودبزرگ بینی و ادای آدم گنده ها رو در آوردن این وقتا به طرف هیچی هم نمیگم... یعنی بذار به حال خودش خوش باشه... تو هم خوش باش با خوشی اونا:)

 

سوم: گوشی محترمه مکرمه از ارتفاع چند پایی سقوط آزاد فرموده بودند و پشت مبارکشان(دارم در مورد گوشی حرف میزنما... !!:دی) شل شده بود و رسما هیچ صدایی از گوشی در نمیآمد.. مگر اینکه یک دیکشنری آکسفورد و یا اشیایی با آن ابعاد و جرم روی اش قرار میگرفت که علاج شل شدگی باشد و زنگ و صدایش در بیاید... و ما مغموم در عزای نشنیدن صدای زنگ مبارکش روز و شب نداشتیم و فرصت تعمیرش هم حاصل نمیشد...تا اینکه زد و بر حسب اتفاق و در پی اصل تکرار تاریخ گوشی محترمه از همان ارتفاع مجددا سقوط فرمودند و کانه بیماران روانی که نیازمند یک آنکور یا یک چیزی در این مایه ها جهت ایجاد شوک برای مداوا هستند به طرز معجزه آسایی این شل شدگی رفع شده و صدایش در آمد... طی تحقیقات بعمل آمده و بررسی های مکرر چنین نتیجه حاصل شد که یکی دو بار گوشی را از ارتفاعات مختلف پرتاب کنم باشد که مدلش به کل برود بالاتر :دی

 

چهارم: چلو کباب، کاکائو، قره قوروت، آلبالو خشکه، لواشک، ترشی انبه، نون خامه ای، تمبر هندی، آلو برقانی، خریداریم... شدیدا این چند وقته در برابر همه اینها غیر قابل کنترل شده و از هر کدام به هر مقداری که باشد طرفه العینی بلعیده خواهد شد :دی

 

پنجم: از صدقه سر همان چند تار موی سفیدی که روی سرمان به چشم می خورد و اسمشان را گرد پیری که نه تجربه گذاشته ایم با اجازه خودمان...این را هم یاد گرفته ایم که هر چی میری بالاتر باید این را خوب بفهمی که هنوز هیچی نیستی...یعنی هیچ پخی (به ضم پ) نشدی... یعنی خاک بر سرت اگه بخوای سرت رو بالاتر از حد مجاز بیاری بالا...که اگه نفهمی یه جای مهم کارت می لنگه... اونوقت از عالم غیب یک تو سری آنچنان نوش جان می کنی که تا ابد کله ات را شرم خودت هم نتوانی بیاوری بالا :)

 

پ.ن:چیزهایی که این روزها می شنوم مرا یاد درویش مصطفی در «من او» می اندازد... شاید تا هفته دیگه خیلی چیزا معلوم بشه...!!!


من به خود می گفتم

که چو برمی گردی

مهربانتر گردی

و رهاورد تو زین راه دراز

مشتی الماس محبت باشد

ای دریغا

افسوس

من ندیدم جز هیچ

زندگی٬

گل؟؟

یا پوچ؟؟

 

 

 

   1      2      3    >>