اجازه آقا؟؟! به خدا! ما صد دفعه یه خدا گفتیم...- همان موقع که به آن فرشتهه گفته بود گل (به کسر گاف) ما را ورز بدهد- .... هی گفتیم خب تو که داری می سازی...نمیشود یه کم گل بیشتر مصرف کنی ما مذکر برویم آن دنیا؟؟!! تو که فوت می کنی تو این همه گل...یه کم از این جلال ات جای جمالت فوت کن این تو...بلکه ما هم مرد به دنیا بیاییم... تازه...کلی هی اصرار کردیم که قبل از هماهنگی با شما هیچ طرحی از ما ارائه ندهد...اما به گوشش نرفت که نرفت.. به خدا به همین خدای من و تو گفتم که این چشمی که داری واسه ما طرحش رو میزنی... اگه دل بنده هات رو برد به ما ربطی نداره ها!!
دیدی ... دیدی یک چیزی میدانستم... حالا آمده ایم اینجا و همین چشم ه کار دست امان...نه ببخشید دستتان داده است... خب به من چه... به من چه که زن به دنیا آمده ام... به من چه که توی این همه جلال خدادادی ات یه جو مرام نگذاشته اند که راه نروی و لعنت نفرستی به این دنیای لعنتی که مرا جلوی راهت سبز کرده است... ببین سر من غر نزن...به زمین و زمان هم بد و بیراه نگو!! مگه من خواستم اینهمه تو دل برو از آب در بیایم و بعد اینهمه سال زندگی صاف بیایم و بروم تو دل تو... به خدا ما داشتیم زندگی امان را میکردیم... حالا زد و تو آمدی و ما انگاری دل ات را برده ایم به ما ربطی دارد؟؟...تو اگر عرضه داری بیا برو سر همان خدایی غرولند بکن که هرچه بهش گفتم تو گوشش نرفت... حالا ما چه بکنیم که باید بنشینیم و بال بال زدن تو را تماشا کنیم... ببین .... یعنی ما به خدا گفتیم حالا یه جو از اون جوهره که میگن عشقه قاطی این گل ها بکن بلکه ما عینهو یه تیکه آجر نریم تو زمین...اما شرط می بندم خدا اونموقع با من ...یا با تو ... سر لح افتاده بود... حالا تو هی برو برای من عاشقانه بگو... و هی دل ما را آب کن...هی تو راه برو و خوبیهای مرا به رخم بکش و ما هی بیشتر خودخوری کنیم... هی تو از اینهمه ظرافت بگو و داغ دل ما را تازه کن... نمی شود دوستمان نداشته باشی؟؟!! یعنی یک جوری امان می شود وقتی یکی دوستمان دارد و ما دوستش نداریم اینقدر... یعنی یه جوری حسودیمان می شود خب... یعنی اگر خدا با ما سر لج نیفتاده بود الان واسه خودمان آدم و حوایی شده ایم...اصلا خدا از همان اولش هم با من لج بود!!
م.ن: به شدت آثاری عظیم از نارسیسیسم در این تکه به چشم میخورد..لطفا یه قلپ آب بخورید...به اعصابتان مسلط باشید... وقتی آرام شدید...بروید بخش بعدی...
اجازه آقا؟؟!! ما که دیدیم هیچ رقمه خدا تو کت اش (به فتح ک) نمی رود که ما را مونث نیافریند...گفتیم برویم یه قدمی بزنیم...دیدیم... یه خانومی نشسته با یه خروار کلاف رنگی و هی می بافه...بعد ما دیدیم داره یه چیز سفید می بافه...گفتیم این شالگردنه؟؟؟ گفت نه...این مال توئه...-یعنی مال من-... بعد ما دیدیم...همین جوری یکی از رو یکی از زیر میبافه و رسما داره سرنوشت ما رو کشباف می کنه...گفتیم... بابا! بی مرام! یه تنوعی بده این وسط... یه جو دونه ای! یه طرح پیچی...لنگه همون سیاهه...به جان خودم این طرح پیچی که انداختی اون وسط خیلی شیک اش کرده... بعد خانومه گفت این مال اونه –یعنی مال تو-...خب به من چه...به من چه که مال تو رو سیاه می بافت و مال منو سفید...؟؟ ببین اون طرح پیچه خیلی خوشگل بودا...اصلا فکر کنم همه گره کار توی همین پیچ سرنوشت تو و کشباف سرنوشت منه... تازه ... من دیدم کلاف تو رنگ هم پس می داد...به من چه که رنگ میده... من خواستم با سیاهی سرنوشت تو و سفیدی خودم یه هارمونی خوشگل سیاه و سفید بسازم...اما نشد خب...رنگ پس میدی آخه...
م.ن: به شدت رنگ توجیه مسخره ای این پاراگراف دارد...بابا جان پاشو برو یه پارچ آب خنک بیار بذار کنارت ... بذار منم با خیال راحت بنویسم...
اجازه آقا؟؟!! ما دیدیم این خانومه هم کار خودشو میکنه...ما هیچ محلی از اعراب نداریم... عینهو هویج در دنیایی که عنقریب الوداع گفته...گفتیم برویم ببینیم قرار است کی بار سفر ببندیم...دیدیم خدا... از سر لجبازی ها...صاف انداخته ما رو وسط برج عقرب... بیا و درستش کن... حالا به من چه... این خودخواهی در ما دارد بی داد میکند... اگر یه جو این خودخواهی نبود... اگه همچین یه ذره این بدجنسی در ما نبود... رسما دل می باختیم برای ات... دیدیم یه آقایی نشسته اونجا...گفتیم این چه وضعشه... من اینجوری نمیرم تو زمین... اما همون موقع یکی هولمان داد اینجا...درست همین جا که الان نشستیم و داریم با هم حرف میزنیم... حالا هم دیگه دارم می رم... بیشتر از این نمیتونم ببینم که داری از نداشتن من غصه می خوری... یعنی این یه ذره مرحمت رو دیگه خدا واسه خالی نبودن عریضه این تو گذاشته... اجازه؟؟ من دارم می روم...
و اینگونه شد که ما رسما خودمان را از هفت دولت آزاد کرده و همه چیز را می اندازیم گردن الوهیت !!!
پ.ن: آقا اجازه؟!! به جان شما این خزعبلات مخاطب خارجی و داخلی و هر جایی نداره... همینجوری محض قلدری گفتیم همه چیزو بندازیم گردن یکی دیگه...
پ.ن: آقا اجازه؟؟!! خودشیفتگی که میگن همینه نه ؟؟؟!!







