قرار نبود اینجا کسی مرا بشناسد...قرار بود اینجا من باشم و تو...من بگویم و تو بشنوی بی اینکه بدانی من کی ام... با من همراهی کنی...همدردی کنی شاید.... قرار بود من اینجا بی سانسور بنویسم...قرار بود من اینجا عریان باشم...عریان ذهنی... و این عریانی نباشد دلیل پنهان شدن... حالا نه که پشیمان باشم از این همه نگاه و پروژکتور... که اگر بود مایه اش کلیک روی «حذف وبلاگ» بود و خداحافظ دنیای مجازی من...خداحافظ همه حقیقت دنیای مجازی من... اما هنوز شاید نرسیده ام به جایی که تمایل شدید یک کلیک وسوسه ام کند... هنوز اینقدر اینجا و همه مجازی بودنش را -که حالا همه حقیقت شده است- دوست دارم که بمانم و بنویسم... اما دلم می خواست جسارت و بی پروا نوشتنم بماند...در کنار همه حقیقتی که در این دنیای مجازی موج می زند...دلم میخواست هرچه این دل تنگ می خواهد بنویسم...بی ترس از چراها!! بی ترس از نگاهها!! بی ترس از برداشتها... دلم می خواست بنویسم بدون اینکه بخودم سخت بگیرم...هر آنچه مسلسل وار از محدوده ذهن می گذرد هر قدر کودکانه، هر قدر ابلهانه... نمیخواستم در پس هر خیالی تفسیری باشد...
راست میگفت: وبلاگ نوشتن کار هجوی است...حقیقتا کار هجوی است...اینکه تو همه ذهن ات را عریان بریزی بر عرصه یک دنیای مجازی چه چیزی برای ات دارد؟؟ برای تو حقیقتا چه فرقی می کند که بدانی عاشق شده ام یا نه!! چه فرقی میکند که بدانی دلم هوای کسی را می کند یا نه؟؟!! که دلم تنگ می شود یا نمیشود، می گیرد یا نمیگیرد؟؟!!
و
من چرا از اینهمه حرف نمی نویسم؟؟؟؟ شاید همه این «فرقی نمیکند» ها دلیل ننوشتنم به نظر بیاید...اما راستش این هم نیست..حتی ترس «قضاوت شدن» هم نیست... «نیاز به شنیده شدن» چیزی بوده است که در من بسیار کم دیده شده... و هر بار که بر خلاف این طبیعت قدم برداشته ام کم آورده ام...جا زده ام... به سان قلعه ای که دیوار بلندش فرو ریخته باشد...بی دفاع مانده ام...حال آنکه نیازی به دفاع هم نبوده است... من از عریان شدن همیشه ترسیده ام... پس من راه را اشتباه آمده ام...من باید از همان ابتدا می فهمیدم که عدم نیاز به شنیده شدن و نیاز به نوشتن افکار و خیالات با یک دفترچه خاطرات کوچک که ته کمدت بگذاری اش ارضا می شود
و
چرا اینهمه مقدمه چینی میکنم؟؟ چرا اینهمه صغری کبری ردیف می کنم...؟؟...راستش دلیل اش یک جمله یا یک اتفاق نیست...دلیل اش همه کشمکشهایی است که در طی سه سال و اندی نوشتن در وبلاگ هر بار با آنها مواجه شده ام و به خیال ام به حرمت قانون دیرینه «لزومی نیست به شنیده شدن» که نمیدانم از کی برای خودم گذاشته ام، سکوت کرده ام... لابد هر بار مضحک دیده ام که تو بیایی و بخوانی همه دغدغه های من را و بعد ... همین؟؟!! ... و همه اینها مثلا درست وقتی تو از میدان ونک رد می شوی... یا دو دست گره خورده می بینی...یا در ترافیک همت می مانی... یا عکسی می بینی...یا هر چیز و البته خیلی چیزهای دیگری...یکهو از همه ذهن ات می گذرد... انگشتانت روی کی بورد میرقصد و تو مینویسی...همه افکارت را و بعد به یاد همان قانون نانوشته همه را یکجا محو میکنی... و حالا بعد اینهمه پرگویی ... دلم خواست یک بار بر خلاف این رودخانه که با دلیل یا بی دلیل درونش شیرجه زده ام، شنا کنم...بنویسم حتی اگر بدانم با وسوسه پاک کردن این پست و خودم خواهم جنگید و چه بسا شکست هم بخورم... بنویسم که خیلی وقتها دلم هوای خیلی چیزها را می کند... دلم هوای کسی را می کند ...بنویسم بی ترس اینکه شاید بخواند...خب بخواند...چه اشکالی دارد اگر بداند روزی می توانستم دوستش داشته باشم؟؟ چه اشکالی دارد اگر بداند با من و همه غرور من چه کرد؟؟ چه اشکالی دارد اگر بداند از دستش دلخورم...از دستش عصبانیم... چه اشکالی دارد اگر بداند که بعضی وقتها دلم میخواهد بر سرش فریاد بکشم... چه اشکالی دارد اگر بداند... میدانی... ته همه این حرفها آخرش باز می رسم به خودم... باشد وقتی دیگر خودم را باز به صلّابه خواهم کشید...اما این بار دلم میخواهد خودم را از هرچه اشتباه است مبرا کنم... دلم میخواهد همه حق را بخودم بدهم و سرت فریاد بکشم که تو حق نداشتی...
پ.ن: ببخش..اما جایی کاسه درد دلهای آدم سر ریز میکند دیگر...آدم صبوری نبوده ام هیچوقت که بگویم کاسه صبرم لبریز شده...
پ.ن: برداشتن بخش کامنتها که کاری نداشت اما از آنجا که هنوز هم می نویسم برای اینکه شما هم بخوانید و بگویید پس بسیار ممنون می شوم اگر کامنتهاتون رنگ و بوی گله و شکایت از معشوق از دست رفته اتان و یا در راستای دلداری به من (که اصلا نیازی به آن نیست) یا هر چیزی که بخواهد به نوعی به این مقوله مربوط باشد نداشته باشد... چیزی که مبرهن است کسی هنوز برای من محترم است و محترم خواهد ماند:)



