برگشتیم..با اقتدار... در حالیکه در تمام طول سفر از دست استاد متعصبی که نمی دانم به چه دلیل با یک سری دانشجو همراه شده بود – احتمالا به قصد ضد حال زنی- مخمان در شرف (به ضم شین و ر) انفجار بود... در حالیکه از کلیه اعمال موزون نهی شده بودیم، در حالیکه تنها اجازه داشتیم با دست زدن با خواننده محترم همراهی بنماییم... و تازه وااااااااااای به حالمان اگر صدای جنس مونث از جایی به قصد غنا بلند میشد... وا اسفا...حالا تو این هاگیر واگیر راننده گیر داده به صدای مهرشاد و ما هم در حال توجیه کردن استاد که به پیر به پیغمبر این بدبخت مرده... صداش نازکه... اما مگه تو کت (به فتح کاف) استاد محترم می رفت... خلاصه بعد از طی عملیات نفس گیر توجیه سازی رسیدیم به صدای اندی و "خوشگلا باید برقصن"...خب انصاف بدهید دیگر...این قر در کمر گیر کرده باشد و هی هم یک نفر داد بزند آی خوشگله بیا وسط برقص...حالا ما جمعیت نسوان زیبا روی!!!!! که به کل اسلام دست و پایمان را بسته بود و درگیر معذوریات اخلاقی...اما یکی بیاد این جمعیت ذکور رو سرجاشون بنشونه که احساس یوسف گونه اشان فوران کرده بود و عنقریب فنر صندلی میزد بیرون... القصه راه چاره را در این یافتیم که طی یک توطئه از پیش تعیین شده با استاد دیگر تبانی کرده و به راننده سپرده شد که سر هر فروشگاه و مغازه ای بایستند و به بهانه ای استاد متعصب را به خرید ترغیب کنند بلکه دو سه دقیقه ای از غلیان احساسات بشری فروکش کند... و از این روی سر جمع یکساعتی توانستند به انجام حرکات هماهنگ و موزون بپردازند... حالا از همه بدتر این یکی را بگیر که تا میگفتیم "سی دی"..استاد نمی دانم از کجای آسمان ییهو یک سی دی کنسرت محمد نوری می داد به راننده ... و ما محکوم به تماشا.. ای پدرت خوب، مادرت خوب... بر منکرش لعنت..ما همه عاشق استادیم...اما بی خیال شو جان من...کی حال داره تو این حال و هوا ... خلاصه ... سی دی طی یک عملیات انتحاری نیست شد... :دی
استاد متعصب ما به دلیل دلسوزی فراوان اعتقادشان بر این بود که وقتی برای نماز صبح بیدار میشوید گناه دارید که باز بخوابید شش- هفت بیدار شوید..سخت تان می شود...گناه دارید طفلکی ها...پس همه 5 صبح دم اتوبوس باشن واسه حرکت...ای خدااااااااااا... این جمعیت شب زنده دار رو – و از همه بدتر من خوابالو رو- باید با بلدوزر بکشی بیرون از رختخواب... دیگه صبحها دیدنی بود که چهار دست و پا از تخت پایین می آمدیم و بماند که روز آخر عصیان زد به سرمان و استاد از ساعت 5 تا 7 آنلاین پای اتوبوس بود بلکه ما برسیم... و نشان به آن نشان که ما تازه 7 از رختخواب بیرون آمده ایم و با فراغ بال به صرف صبحانه مشغولیم و همچنان مشعوفیم و نیشمان تا بناگوش گشاده....
از دیگر کرامات استاد گرامی شیرین کاری هایشان در راستای ایجاد فضایی خوش بود... تصور بفرمایید... موقع برگشت... اول رودهن استاد عزیز پیشنهاد دادن بیاین جلو یکی یکی خودتون رو معرفی کنید!!!!!!!!!!!! ما همه انگشت به دهان مانده بودیم که سه روز با هم بودیم و چطور به مغزمان نرسیده که خودمان را به هم معرفی کنیم...اصلا ما که همدیگر را در دانشگاه نمی بینیم و رسما چشممان به جمال هیچیک باز نمیشود...القصه ییهو همه در آن ساعت خواب بودند جز معدودی که به دلیل فاصله نیم متری از استاد مجالی برای فرار نمی یافتند...
اما جدای این حرفها و به دور از بی انصافی استاد عزیز کمر همت بستند به کرایه یک ویلا به مدت یک روز در نمک آبرود و مهمانمان کردند به یک صبحانه مفصل و تله کابین و در آخر هم بستنی... دستش درست...این یکی رو اساسی حال داد...
از دیگر احوالات این سفر نشستهای نیمه شب در سواحل دریای خزر بود... تصور اینکه ساعت دو نصفه شب کنار ساحل دسته جمعی چای بنوشید و پا برهنه روی شنها قدم بزنید و یا مسابقات دوره ای تاب سواری بگذارید...هندوانه بخورید با نون و پنیر و آواز بخوانید و.... وسوسه برانگیز نیست؟؟؟؟
سوغات این سفر هم یک دست چلاق می باشد که کلیه اعمال حیاتی یک مچ ازش ساقط شده است...یک زانوی کبود که یادگار وسطی نیمه شب و دست سنگین آقایان در پرتاب توپ است و کم خوابی حاد که به گمانم سر جمع در این سه چهار روز 10 ساعت هم نخوابیدیم... اینها از ته دره رفتن بدتر نباشد بهتر هم نیست!!:دی
پ.ن: چرا من؟؟؟ چرا درست در بحبوحه شک... من باید اینها را بشنوم...من باید رازدار اینهمه شگفتی بشوم؟؟؟ چرا من؟؟!!! یقین میخواهم... شک دارد دمار از روزگارم در می آورد!!! گاهی آدم خوب میفهمد عقل مادی یعنی چه...اگر حقیقت داشته باشد..اگر حقیقت داشته باشد...



