مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 خرداد ماه سال 1386

برگشتیم..با اقتدار... در حالیکه در تمام طول سفر از دست استاد متعصبی که نمی دانم به چه دلیل با یک سری دانشجو همراه شده بود – احتمالا به قصد ضد حال زنی- مخمان در شرف (به ضم شین و ر) انفجار بود... در حالیکه از کلیه اعمال موزون نهی شده بودیم، در حالیکه تنها اجازه داشتیم با دست زدن با خواننده محترم همراهی بنماییم... و تازه وااااااااااای به حالمان اگر صدای جنس مونث از جایی به قصد غنا بلند میشد... وا اسفا...حالا تو این هاگیر واگیر راننده گیر داده به صدای مهرشاد و ما هم در حال توجیه کردن استاد که به پیر به پیغمبر این بدبخت مرده... صداش نازکه... اما مگه تو کت (به فتح کاف) استاد محترم می رفت... خلاصه بعد از طی عملیات نفس گیر توجیه سازی رسیدیم به صدای اندی و "خوشگلا باید برقصن"...خب انصاف بدهید دیگر...این قر در کمر گیر کرده باشد و هی هم یک نفر داد بزند آی خوشگله بیا وسط برقص...حالا ما جمعیت نسوان زیبا روی!!!!! که به کل اسلام دست و پایمان را بسته بود و درگیر معذوریات اخلاقی...اما یکی بیاد این جمعیت ذکور رو سرجاشون بنشونه که احساس یوسف گونه اشان فوران کرده بود و عنقریب فنر صندلی میزد بیرون... القصه راه چاره را در این یافتیم که طی یک توطئه از پیش تعیین شده با استاد دیگر تبانی کرده و به راننده سپرده شد که سر هر فروشگاه و مغازه ای بایستند و به بهانه ای استاد متعصب را به خرید ترغیب کنند بلکه دو سه دقیقه ای از غلیان احساسات بشری فروکش کند... و از این روی سر جمع یکساعتی توانستند به انجام حرکات هماهنگ و موزون بپردازند... حالا از همه بدتر این یکی را بگیر که تا میگفتیم "سی دی"..استاد نمی دانم از کجای آسمان ییهو یک سی دی کنسرت محمد نوری می داد به راننده ... و ما محکوم به تماشا.. ای پدرت خوب، مادرت خوب... بر منکرش لعنت..ما همه عاشق استادیم...اما بی خیال شو جان من...کی حال داره تو این حال و هوا ... خلاصه ... سی دی طی یک عملیات انتحاری نیست شد... :دی

 

استاد متعصب ما به دلیل دلسوزی فراوان اعتقادشان بر این بود که وقتی برای نماز صبح بیدار میشوید گناه دارید که باز بخوابید شش- هفت بیدار شوید..سخت تان می شود...گناه دارید طفلکی ها...پس همه 5 صبح دم اتوبوس باشن واسه حرکت...ای خدااااااااااا... این جمعیت شب زنده دار رو – و از همه بدتر من خوابالو رو- باید با بلدوزر بکشی بیرون از رختخواب... دیگه صبحها دیدنی بود که چهار دست و پا از تخت پایین می آمدیم و بماند که روز آخر عصیان زد به سرمان و استاد از ساعت 5 تا 7 آنلاین پای اتوبوس بود بلکه ما برسیم... و نشان به آن نشان که ما تازه 7 از رختخواب بیرون آمده ایم و با فراغ بال به صرف صبحانه مشغولیم و همچنان مشعوفیم و نیشمان تا بناگوش گشاده....

 

از دیگر کرامات استاد گرامی شیرین کاری هایشان در راستای ایجاد فضایی خوش بود... تصور بفرمایید... موقع برگشت... اول رودهن استاد عزیز پیشنهاد دادن بیاین جلو یکی یکی خودتون رو معرفی کنید!!!!!!!!!!!! ما همه انگشت به دهان مانده بودیم که سه روز با هم بودیم و چطور به مغزمان نرسیده که خودمان را به هم معرفی کنیم...اصلا ما که همدیگر را در دانشگاه نمی بینیم و رسما چشممان به جمال هیچیک باز نمیشود...القصه ییهو همه در آن ساعت خواب بودند جز معدودی که به دلیل فاصله نیم متری از استاد مجالی برای فرار نمی یافتند...

 

اما جدای این حرفها و به دور از بی انصافی استاد عزیز کمر همت بستند به کرایه یک ویلا به مدت یک روز در نمک آبرود و مهمانمان کردند به یک صبحانه مفصل و تله کابین و در آخر هم بستنی... دستش درست...این یکی رو اساسی حال داد...

 

از دیگر احوالات این سفر نشستهای نیمه شب در سواحل دریای خزر بود... تصور اینکه ساعت دو نصفه شب کنار ساحل دسته جمعی چای بنوشید و پا برهنه روی شنها قدم بزنید و یا  مسابقات دوره ای تاب سواری بگذارید...هندوانه بخورید با نون و پنیر و آواز بخوانید و.... وسوسه برانگیز نیست؟؟؟؟

 

سوغات این سفر هم یک دست چلاق می باشد که کلیه اعمال حیاتی یک مچ ازش ساقط شده است...یک زانوی کبود که یادگار وسطی نیمه شب و دست سنگین آقایان در پرتاب توپ است و کم خوابی حاد که به گمانم سر جمع در این سه چهار روز 10 ساعت هم نخوابیدیم... اینها از ته دره رفتن بدتر نباشد بهتر هم نیست!!:دی

 

پ.ن: چرا من؟؟؟ چرا درست در بحبوحه شک... من باید اینها را بشنوم...من باید رازدار اینهمه شگفتی بشوم؟؟؟ چرا من؟؟!!! یقین میخواهم... شک دارد دمار از روزگارم در می آورد!!! گاهی آدم خوب میفهمد عقل مادی یعنی چه...اگر حقیقت داشته باشد..اگر حقیقت داشته باشد...

دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386

یعنی من الان سر از پا نمیشناسم...یعنی من  الان از ذوق مرگی مفرط دارم رو به قبله میشم...یعنی نه فقط من ..همه بر و بچ این دانشکده کذایی که عینهو یک حیوانی از ما کار می کشد به سمت ذوقمرگی با سرعت نور در حرکت می باشیم..یعنی ما سه شنبه صبح قراره بریم مسافرت... یعنی ببین ما چقدر بدبخت شدیم که یه مسافرت فسقلی دو سه روزه اینقدر ما را از خود بیخود می کند... کانه یکی یه اکس انداختیم بالا... حالا تو ببین با چه مشقاتی از هفت خوان (بعد التحریر: داشتم با خواندن این متن ذوق مرگی دیشب خود را مرور میکردم که گفتم ای بی سوات!!! هفت خان...نه هفت خوان)گذشتیم...یعنی تو خیال کن وسط این همه خوشحالی و پایکوبی رییس دانشکده بهانه جدید علم کند که الا و بلا نمیذارم برید اردو... مگه با هواپیما یا قطار...اتوبوس خطرناکه ییهو همه با هم دسته جمعی تشریف می برید ته دره اونوقت دانشکده نمی تونه مسوولیت قبول کنه...د بیا...همینو کم داشتیم... حالا نه که هواپیماهای این مملکت اسلامی ته امنیته...نه که قطارش طی فرآیندهای محیرالعقولانه نمیره رو هوا... خلاصه هی از ما اصرار و از اقای دکتر رییس دانشکده انکار... حالا این وسط یکی از آقایون حس افاضه فضل هر از گاهی اش گل کرده با اعتماد به نفس فراوانی سینه صاف کرده می گوید: "ببیند آقای دکتر..قطار و هواپیما محدودیت دارد!! نمیگذارد بچه ها اوقات بیشتری با هم باشند...اتوبوس همیشه برای دانشجویان خاطره ساز بوده است..و قرار است باز هم باشد..."... حالا هی از پشت سرش مشت و لگد و چوب و چماق و بد و بیراهه که نثارش میشه که "اخه تو اگه حرف نزنی نمیگن لالی"... مثلا خیر سرمون بهانه رفتن دیدار از کارخانجات استان مازندرانه...خیر سرمون ما شخصیتهای علمی ای هستیم...خیر سرت امسال داری دکترا میگیری یه کم متشخص باش... خلاصه... جونم برایتان بگوید...که دسته جمعی نمیچه عقلامون رو گذاشتیم رو هم و به چنین پیشنهاد شرمانه ای تن در دادیم که : "آقای رییس دانشکده!! ما خودمون مسوولیت ته دره رفتنمون رو قبول میکنیم".... یعنی اگه رفتیم ته دره... تقصیر خودمون بوده... عشق به ماجراجویی ما را به اعماق دره هدایت کرده...دانشکده و دانشگاه را سننه (درست نوشتم؟؟ یا سنه نه؟؟!!)یعنی حالا می تونید با خیال راحت پرتمون کنید ته دره... این یه ذره باقیمانده نخبگان رو هم ببرید پیش الباقی نخبگان خیالتان تخت شود...خلاصه آقای رییس دانشکده گل از گل اش شکفت..یعنی خیال نمیکرد چنین دانشجویان ابلهی هم یافت بشود... اما نمیدانم این فرشته اقای معاونت یه چیزی دانشگاه کی و از کجا بر ما نازل شد و مسوولیت مرگ همه ما را هم بر عهده گرفت...حالا اگه من رفتم ته دره و برنگشتم می تونید برید دیه ام رو از دانشگاه بگیرید...هیچ ام کوتاه نیاید ها!!! :دی

خلاصه اینجوری شد که ما سه شنبه صبح علی الطلوع اتوبوس سوارانه به سمت خطه سرسبز نوشهر رهسپار شده و باشد که زنده برگردیم...

 

پ.ن: هنوز نمرده ..کفن ام خشک نشده، هنوز نفسی میاد و میره... دارن نقشه بعد مرگ من رو میکشن...مسوولین مرگم هم مشخص شده...دیگه مردن با اینهمه برنامه ریزی دیده بودید؟؟ فردا احتمالا دره مورد نظر هم شناسایی میشه که کلیه اقدامات لازم غیر امنیتی من جمله از کار انداختن ترمز اتوبوس...یا ورود یک کامیون از مسیر خارج شده سر ساعت مشخص در محل مزبور یا تظاهر راننده اتوبوس به خواب آلودگی، برف و کولاک و غیره.. جهت سقوط به ته دره آماده باشد و دیگه مشکلی نباشه...

 

پ.ن: عینهو جغد نشستم نفوس!!!(؟) بد میزنم!! ای لال شی ... :دی


دو سال پیش خوندمش...اما انگار بعضی وقتا بعضی چیزا هیچوقت از یاد آدم نمیره..نمیدونم چرا اونروز که خوندمش اینقدر به دلم نشست که حالا بعد از یک سال و اندی هنوز آدرس بلاگش و تنها پست اش یادم باشه

شنبه 12 خرداد ماه سال 1386

سخت ترین سوالی که میشود پرسید همین است...قبل دعوت شدنم بهش فکر کرده بودم.. که حتی اگه دعوت هم نشوم به این بازی سخت برای خودم مهم باشد...اینکه بدانی چه چیزهایی توی زندگی از تو «تو» ساخته... شاید اگه این سوال را از کسی که زندگی اش پستی  و بلندی زیاد داشته بپرسی مطمئن تر و سریعتر بتواند جواب ات را بدهد... خیلی وقتها دیدم زندگی پر مشکل از آدمها شخصیت جالبی ساخته... حالا توی خودم که میروم... توی گذشته ام..توی همه کودکیهام... باور کن شرم می آید سراغم که من چی شد که من شدم..یعنی بدبختی اینجاست که من حتی «من» رو نمیشناسم که بخوام بدونم اصلا چی شده... وجود من پر از تناقضه... پر از همه چیز خواهی و یک جا موندن... پر از بزرگ فکر کردن و کوچک عمل کردن...یعنی اگر نگذاری به حساب "خاک پا" و "ما کوچیکتیم" و این حرفا... من حقیقتا هیچی نشدم... بگذریم از چیزهایی که توی جامعه ما میتواند ملاک یک انسان موفق باشد... اما هیچکس به اندازه خود آدم نمیتواند بفهمد که درونش چه خبره!!! ترس همه وجودم را بر میدارد وقتی کسی از خوبی ای در من تعریف میکند...کسی بابت کاری که خودم نمیدانم چرا و کی انجام دادم ازم تشکر میکند... تمام وجودم یه عقب نشینی گنده می کند وقتی در مورد موضوعی حرف انسان دوستانه می زنم... می بینی...اینا همه اش یه جور تناقضه... اینکه مبادا همه این خوبیهایی که به چشم آدما میاد ناشی از تظاهرم باشد... و در این مواقع جاهایی که اشتباه کردم یا کسانی رو که می دونم احتمالا دیدشون نسبت به من چیز دیگری است تجسم می کنم و اونوقت به یقین میرسم که این «من» اون «من» ای نیست که خیلی ها می بینن... و همین حس تظاهر حتی ناخوداگاه...حتی ناخواسته... برای آدم بدجوری گران  تمام میشود... و حالا درست در شرایطی که اینجوری هم نیست...درست همانجایی که میدانم سراپا صادقانه عمل کردم...بدون هیچ تظاهری... شک میکنم.... به همه چیز شک میکنم... یعنی همین الان که می نویسم... از تصور اینکه تو بیایی و بخوانی و حرفی بزنی که همه این ها را رد کند...خودش این حس را به من القا میکند که "دیدی!! باز خواستی چیزی بنویسی که بیایند و اینگونه بگویند و تو را از همه این اتهامات مبرا کنند؟؟"... خیال میکنی چرا وقتی میگویی "باز یه چیزی نوشتی که همه بیان ازت تعریف کنن... " خنده ام میگیرد؟؟؟...اینا اثرات یک بیماری روانی نیست؟؟

حالا تو از من می پرسی که بگویم چگونه من شدم؟؟؟؟ کدام من؟؟؟؟ من همیشه در این هزار توی مبهم من بودنم گم شدم!! و این شاید از بدترین احساساتی باشد که کسی در طول زندگی...درست در مرحله ای که باید دیگر خودش را شناخته باشد و با شناختی که دارد برنامه ریزی کند..حرکت کند... با آن مواجه می شود...

با این وجود نمی گویم که فکر نکردم... که در گذشته ام نرفتم... که هر کس به چشم ام آمد...از گذشته تا امروز...هر اتفاقی که افتاد...از گذشته تا امروز... مرور کردم... بگذریم از خانواده و مادر و پدر که تاثیر عمده دارند در شکل گیری شخصیتی... می دانی.. شاید هم از خودخواهی باشد ...یا بی توجهی ...یا هرچیزی که بشود به اینها ربطش داد که تو واقعا ندانی که بنیانگذاران شخصیتی تو "که" ها بوده اند و "چه" ها... اما یک چیز را خوب می دانم... این شاید در خیلی از شماها هم صدق کند... که سن هجده تا بیست و چهار سالگی... تا امروز... برای من سالهای شکل گیری شخصیت ام بوده اند...نه آن چیزی که به من از کودکی القا شده.. که آن چیزی که خودم خواسته ام ببینم... اما با عرض پوزش...هنوز اینقدر خودخواه هستم که نتوانم ببینم تاثیر گذارها که و چه بوده اند... اما یک چیز دیگر را هم خوب می دانم... این دنیای مجازی خیلی چیزها به من آموخته است....وجود برخی رابطه ها و دوستی ها... حتی اگر الان نباشند... حتی اگر سنگین تر باشند... من را به «من» نزدیکتر کرد.... دیگر نیازی نیست به تک تک نام بردن...

 

پ.ن: این یک بازی بود... اما فقط یک بازی نبود... نمیدانم این بازیهای وبلاگستانی مثل هزاران مد می آیند و می رود...اما از بین این همه بازی این را دوست داشتم و بازی شب یلدا را...شاید چون هر دو به نوعی به «من» نزدیکتر بودند...شاید چون دستم بازتر بوده برای همان خود محکومی ها!!

 

پ.ن: حالا بهتر و بیشتر می فهمم وقتی می پرسی از کسی که "من رو چه جوری دیدی!!"...سخت ترین و شاید بیهوده ترین سوال ممکن رو می پرسی...

 

پ.ن: اوکی..اوکی...میرم پیش یه روانپزشک..خوبه؟؟ ؛)


بعد التحریر: به خبری که هم اکنون به سمع و نظرمان رسید توجه فرمایید که میخواهیم به سمع و نظر شما هم برسانیم:

«همنام» نوشته «جومپا لاهیری»... چند وقت دیگه فیلمش اکران میشه... باید فیلم جالبی باشه:)

جمعه 11 خرداد ماه سال 1386

یادش بخیر... همچین که سوز و سرما بار و بندیلش رو جمع می کرد که بره تا سال دیگه...آقا جان تخته های روی حوض را برمیداشت... آقاجان هر سال با اولین برف هرچه تخته بود از زیرزمین می آورد بالا و می انداخت روی حوض...می گفت اینجوری آب یخ نمی زنه... اگرچه مادر گاهی مجبور بود یخ حوض رو هم بشکنه که رخت و لباس بشوره اما خب از هیچی بهتر بود... اینقدر یخ نمی زد که زور و بازوی نحیف مادر از عهده شکستن اشون بر نیاد... می گفتم...تخته ها رو  بر میداشت و دوباره من و داداش باید همه رو کول می کردیم می بردیم توی همون زیرزمین میذاشتیم یه گوشه واسه سال بعد... سنگین بودن اما خب باید یه جوری ثابت می کردیم که ما هم مردیم... مادر هم شروع می کرد به رفت و روب خونه...آبجی پشت دری ها و روطاقچه ای ها رو در می آورد و پای حوض می شست... من سعی می کردم کمکش کنم اما آقاجان یه چشم غره ای می رفت که تو به جای این خاله زنک بازیها راه بیفت با من برویم دکان...شب عیدی سرمان شلوغ است... و من از کله سحر باید می رفتم در دکان تا شب...اما این دکان هیچ وقت مثل آجیل فروشی ها و لباس فروشی ها و کفاشی و قنادی شلوغ نمی شد... ولی خب بدک نبود...همین که منیژه خانم هر سال یه دست تشک و پتو برای خانه اش می دوخت و می گفت شگون ندارد شب اول سال آدم در رختخواب کهنه بخوابد خودش یعنی کار ما هم به عید مربوط می شد... در و همسایه ها می گفتن لابد از صدقه سر همین تشک و پتوی نو اش است که هر سال یک نان خور هم اضافه می شود...

روزی هزار بار به سبزه سر  می زدیم که نوک این گندم ها سبز شود... نمی دانم چه حکمتی داشت که همین که سبزی اش می زد بیرون آقاجان دست ما را می گرفت و می برد لاله زار... مادر همیشه گوشه چادر سرمه ای با آن گلهای ریز و سفیدش  را با دندان می گرفت و سمیه را کشان کشان می آورد... آقاجان هم دست ما دو تا را می گرفت..اول از همه می رفتیم دکان خیاطی اسمال آقا...اسمال آقا اندازه امان را میگرفت و من نمی دانم چرا هر سال این کار را می کرد...به نظر خودم که از پارسال تا امسال نه قدی می کشیدم نه چاق و لاغر می شدم وانگهی او که همیشه گشادتر هم می دوخت... اندازه امان را میگرفت و ما می دانستیم تا یکهفته دیگر باز یک دست کت و شلوار گشاد طوسی کمرنگ با پیرهن سفید بر انداممان می لغزد... بعد هم اندازه آقاجان را می گرفت.. آقاجان هر سال کت و شلوارش سرمه ای بود... تنها یک سال..آنهم به اصرار مادر مشکی سفارش داد... یادم هست...خندید و گفت مگه دامادیمه... داداش همون موقع زد زیر گریه که الا و بلا من کت و شلوار دامادی می خوام.... اینقدر عر زد که آقاجان یکی خواباند توی گوشش و تا وقتی برگشتیم خانه فقط با گوشه آستین اش دماغش را پاک می کرد... وقتی برگشتیم خانه...آقاجان برای اینکه دم عیدی دل بچه خیلی هم نشکند گفت که کت شلوار سیاه مال دامادهاست تا لباس سفید عروس بیشتر خودشو نشون بده...اما ما دیگه جرات نداشتیم بگیم که چرا خودش سیاه سفارش داده است... بعد از خیاطی می رفتیم کفاشی... یکی یک جفت کفش می خریدیم و یک کفش لاستیکی هم برای سمیه... یک سال کفش قرمز سمیه با پاپیون روی اش آنچنان دل من را برد که گفتم یکی برای زنم میخرم...حتما... وقتی می پوشیدش تق تق صدا می داد و من کیف می کردم... آخر سر هم یه قواره چادری واسه مادر و یک سالی هم سرخاب خرید برای مادر... آقاجان این یه قلم سرخاب را همیشه دوست داشت...می گفت همچین کمرنگ که بمالی به لپ ات یاد شرم روزهای اول ات می افتم... می دانی... مادر هنوز هم از شرم صورتش سرخ می شد.. آنروز هم سرخ شد و چادرش را گرفت جلوی صورتش و ریز ریز خندید...من خودم سرخی اش را بارها دیده بودم اما آقاجان انگار کم می دید... یا شادابی صورت مادر نبود دیگر... تا دم عید که دست به کفش و لباس نو نمی زدیم... صادق و خواهرش هیچوقت خیاطی نمی رفتند... یک خیاط خانگی داشتند هرسال با یک کیف چمدانی بزرگ می آمد اندازه اشان را می گرفت و می رفت... پدرشان رییس دفترخانه محل بود... میرز داداش... زنش هم به دخترهای محل گلدوزی یاد می داد... ثریا خانم... چشمهای اش آبی بود ... مثل خواهر صادق... کفش و لباس نو را می چیدیم گل دیوار و منتظر می ماندیم تا تحویل سال نو... هر سال آقاجان یادمان می داد دعای تحویل سال را چگونه بخوانیم و من هنوز که هنوز است "یا مدبر الیل و النهار" رو " یا محول الیل و النهار" میگم... دو سال سر همین یه تو سری خوردم...یک سال هم کف دستم نوشتم دم سفره هفت سین از رو خواندم... نمی دانم چه اصراری داشت آقاجان که همه با هم بخوانیم اش... این سیکل هر ساله تکرار می شد تا سالی که آقاجان دیگر نبود... آن سال تخته های روی حوض را من برداشتم... داداش به سمیه کمک کرد پشت دری ها رو بشوره.... مادر هر چند دقیقه یک بار اشکش را با گوشه روسری اش پاک می کرد یا آه میکشید... آن سال دیگر کسی منتظر سبز شدن گندمها نماند... خودم دست سمیه را گرفتم و رفتیم برایش یک جفت کفش خریدم و یک دست لباس سرمه ای با یقه قلاب دوزی سفید...خانمی شده بود برای خودش... یک جفت کفش هم خریدم برای خواهر صادق... که وقتی راه می رود از صدای تق تق اش بدانم که رسیده است... حالا باید تا سال پدر صبر می کردیم...شیرینی خورده هم بودیم... دیگه کسی دل و دماغ مغازه اسمال آقا رو نداشت... سرخاب هم خریدم برای مادر... آن سال مادر سرخاب نزد... لباس نو هم  به تن نکرد...مغازه را من باز کردم... یک دست رختخواب نو برای منیژه خانم دوختیم که آمد و برد...این بار برای دخترش هم دوختیم...

 

پ.ن: نمیدونم کی بود اینو نوشتم...حوصله ندارم کاملش کنم...ته اش هیچی نیست... مرور خاطرات پسرکی که لابد بعدش میخواد بیفته تو دام عشق و عاشقی و ...اوووووه...بگیر و برو تا ته اش... دیگه معلومه دیگه... حوصله هم ندارم متفاوتش کنم... گفتم بذارمش اینجا که عینهو نویسنده های بزرگ قمپز در کنم که ما بین بچه هامون (نوشته هامون) فرق نمیذاریم...

 

پ.ن: این چشمه جاودانگی که میگن دقیقا کجاس؟؟؟ میگن …. اسفندیار که بچه بوده مادرش خواست بفرست اش تو آب چشمه جاودانگی…طفلک از ترس آب چشماشو بست و چشماش جاودانه ای (مث خاکی، مث شکلاتی)  نشد… آشیل بنده خدا هم که مامان اش از پاشنه بچه رو گرفت و سر و ته فرستاد تو آب جاودانگی…  نکرد یه بار هم بچه رو از این دست بده اون دست بلکه پاشنه اون یکی پاش هم جاودانه ای بشه… اون زیگ فرید رو بگو… که معلوم نیست از کجای آسمان ییییییهو..یه تیکه برگ اومده چسبیده گل (به کسر گاف) کتفش… اینهمه هم بچه رفته تو آب و اومده برگه تکون نخورده… تازه اینقده سفت بوده که آب اصلا از لای برگه هم نفوذ کرده… این آلمانیها هم با این اسطوره سازی اشون…حالا اگه اگه یکی تو چشمه جاودانگی بره و اون تو خفه بشه چی میشه؟؟؟ می میره؟؟؟ … یه رویین تن بره تو چشمه جاودانگی و خفه بشه اون تو… اونوقت همه ماهیت این جاودانگی میره زیر یه علامت سوال گنده… آخر عمری ببین دچار چه مشغله هایی شدیم ها....

 

دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386

 

این کره زمین همچنان دارد می چرخد...لعنتی... هی میچرخد و هی شب صبح میشود...صبح شب میشود...هی دور خودش و دور خورشید...هی میچرخد و میچرخد و.... لعنتی... سرت گیج نرفته است؟؟ اینهمه سال و ماه چرخیده ای که چه؟؟ سرگیجه و حالت تهوع و دو دو زدن چشمها که فقط نصیب ماست...لعنتی...حیف که چیزی به نام مخچه یا چشم در همه هیکل به این گندگی ات نیست که بفهمی سرگیجه یعنی چه؟؟ سیاهی رفتن چشم یعنی چه...؟؟!!

آهای لعنتی...با تو ام... هی میچرخی و میچرخی و ما در این دور تسلسل ..دور باطل...دور حسرت وار چرخیدنهای تو میرسیم به چه؟؟؟ حالا تو هی بچرخ و سر ما گیج برود...تو هی بچرخ و ما گرممان بشود..تو هی بچرخ و ما حالمان بهم بخورد... اصلا این چه بساطی است راه انداخته ای...نمیشود زودتر از این نقطه فضایی خارج شوی... داریم از گرما خفه می شویم... دلمان را از همه سال خوش میکنیم به پیاده رویهای گهگاه دوستانه ... آن را هم تو عدل بینداز وسط گرما... لعنتی نمیشود یه کمی این روزها تند تر بچرخی؟؟؟ اول و  آخر که سر  ما ست که گیج می رود...

 

م.ن: چه کنیم...دیواری کوتاهتر از کره زمین گیر نیاورده ایم...زورمون زیاده..سر کره زمین غر میزنیم..همینه که هست...دلمون بخواد همه کهکشان راه شیری رو هم میبریم زیر غر...

 

من از دست خودم خسته شدم...یعنی دیگه من دارم رسما خودم رو حلق آویز میکنم....آقا من شرمنده ام...از روی گل خودم هم بیشتر از شما شرمنده ام...از این شل کن سفت کنی که راه انداختم... ولی جدا خدای ما هم کریمه ها!!! یه کلمه گفتیم این درس خواندن را از کله مبارک ما بینداز... همچین انداخته عینهو هلو... ریخت بی ریخت هیچ کتاب درسی و علمی رو رسما تا اطلاع ثانوی نمیتونم تحمل کنم جز اونایی که به نحوی با دفاعیه و پایان نامه نوشتن در ارتباطند..اونم واس خاطر روی گل دفاعیه... که هر چه سریعتر و در اسرع وقت...و  با سرعت نور دفاع کرده که دیگر تاب تحمل ریخت اتوکشیده هیچگونه شخصیت علمی را نداریم...این هم خودش نوعی قدرنشناسی از نوع بارز و البته از نوع حماقت وارش است...!!!

 

م.ن: خب حالا...لازم نیست بکوبید توی کله ام ... می دونم ... خیلی خیلی احتمالش بالاست که دو روز دیگه بیام بنویسم.. "دارم درس می خوانم"... اینم گفته باشم... همینه که هست... دلم میخواد اصلا شل کن سفت کن راه  بندازم..حرفیه؟؟؟

 

به کشفیات بزرگی دارم میرسم این روزها...دلایل بزرگ ترین مصائب بشریت یا بزرگترین دلایل مصائب بشریت...یعنی هیچکی مثل من نمیتونه اینقدر کشف کنه... دلیلی بزرگ برای بزرگترین مصائب موجود است...زبان.... -خسته نباشم-... چه آنزمان که میچرخد...چه آن زمان که نمی چرخد... یعنی این عضو شریف اگر نبود... شاید ما تکلیفمان با خودمان روشنتر بود... درد نچرخیدنش این روزها گریبانمان را گرفته...درد چرخیدنش هم قبل تر ها... درد دارد ها... دردش همچین می پیچد توی تمام اعضا و امعا و احشا و غیره... که بیا به تماشا... درد بی درمون که میگن همینه...  حالا اینکه نمیچرخد...نه که ما نخواهیم بچرخد..اتفاقا بدمان نمی آید بچرخد و عواقبش هم هرچه باشد..باشد... تاوانش را هم میدهیم...دندمان نرم... اما ...بدبختی اینجاست که نمیچرخد... یعنی ما هی تلاشمان را میکنیم...اما به گمانم بیچاره دست خودش نیست...بند آمده... نه خیال کنی از خوشحالی ها!!!... نه... قضیه جدی تر از این حرفاس... وای به روزی که بچرخد زبان!!1

این "وای به روزی" از آنجا ناشی می شود که ما قلدر شده ایم این روزها.... یعنی تمام و کمال حق با ماست... یعنی وای به حال کسی که بخواد بگه حق با من نیست...قلدر شدم دیگه...چیه؟؟قلدر ندیدی؟؟؟؟

 

 

پ.ن: لطافت دخترانه امان را فعلا گذاشته ایم در جیب بغلمان... انگاری به درد هیچی نمیخورد... حالا نه که قبلترها خیلی به درد میخورد!!!:دی

پ.ن: مرسی اقای معینی :)


بعد التحریر: این آقا را با معرفی این آقا شناخته ایم... بعضی کارهایش حسابی آدم را سر حال می آورد...

 

عشق همیشه در مراجعه است

 

کلی گویی آفت شعر است/حرف مفت آفت ذهن/ ذهن الکن ستاره بشمارد/ذهن یاغی ستاره می چیند
فاق کوتاه آفت لگن است/آفت جنگِ نو گلن گدن است/آفت مزرعه سه تُن ملخ است/آفت عشق وصل یا بوسه

مردۀ یک شبه چو نمرۀ بیست/ثلث اول که هیچش ارزش نیست/مردۀ قرن را چنین بنگر/همچو تجدید ناب شهریور
خنده سر داده رند و بازیگوش/بگذار این رفوزگی هم روش/ذهن شاگرد خنگ فاجعه است/خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق همّیشه در مراجعه است
عشق همّیشه در مراجعه است

بعد صدها هزار سال از خاک/چه مهم است پاک یا ناپاک/چه مهم است سبک space rock/چه مهم است پول یا بی پول/چه مهم است ماله یا شاقول
آفت ذهن همنشین بد است/خواه بنشسته روی مبل سیاه/خواه در قاب تلویزیون پیدا/خواه استاده به آسمان چون ماه

حرف صد تا یه غاز تا ابد است/عشق اول فقط یه خاطره است/عشق بعدی هماره فاجعه است

عشق همّیشه در مراجعه است
عشق همّیشه در مراجعه است

آفت حافظه باکتری دقیق/مثل آب دهان مرده رقیق
خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند هوار شود/مثل زندان ژان وال ژان است

حافظه نفس را بدرّاند/صد گیگا بایت را بپرّاند
نان روز از برای صکس شب است/نان شب هم برای عاشق مست

عشق همّیشه در مراجعه است
عشق همّیشه در مراجعه است

بعد از این صد کتاب شعر هم روش/حرف اسکندر و تزار هم توش/همه آیند و باز ٬باز روند/زنده بودن که خود منازعه است
عشق همّیشه در مراجعه است
عشق همّیشه در مراجعه است

 

 

 

 

 

 

<<    1      2      3    >>