Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 5 خرداد ماه سال 1386

هفته به تمام معنا سختی بود...امروز اولین روز هفته جدید...می دانم بهتر از دیروزها نیست.... خسته ام... اینقدر خسته ام که حتی توان انجام ساده ترین کارها را هم ندارم..تو بگیر نوشتن همین چند خط... تو بگیر گفتن سلام و خداحافظ...بی هیچ تکلف... چه رسد به ....

 

راست گفته ای...تند رفته ام لابد... میدانی ...گاهی دلم به حال کلمات می سوزد..انگار درست جایی که دستمان به هیچ جا بند نمیشود هر چه عصبانیت است می کوبانیم بر سر همین کلمات... اینقدر خودخواهی  هست که حقیقتا اینقدر هم دلم به حال آن دختر کتک خورده در خیابان نسوزد...بگذار واقعیت را بگویم... قرار دارم با خودم  که اینجا را دیگر جایی ندانم برای خودسانسوری...اگرچه می شد من باشم جای آن دختر...اما حالا که نیستم... اگرچه جور دیگری حس میکنم همه این فشارها را... من دلم به حال خودم میسوزد که چرا کاری هم نمیتوانم بکنم... عجب  لافی !!!!

 

جایی...راهی... هست برای اینکه بی صدا بروی و حتی خودت هم نباشی که بشوی قوز (غوز) بالا قوز (غوز)؟؟

 

حس طنز دارد در من بیداد میکند این روزها...به طرز وحشتناکی هم سر هر چیز بی خود و با خودی میخندم... و نیشم تا بناگوش باز می شود... درست مثل زمانی که دزیره می گفت : "من وقتی میترسم میخندم"...حالا من وقتی دلگیرم میخندم...

 

پ.ن: دیگه بسه...!!!

 

<<    1      2      3