مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 تیر ماه سال 1386

از پشت قاب شیشه ای مانیتور با شما سخن می گویم... آری... ما رفتیم کوه ... و چقدر خوش گذشت... و چقدر خندیدیم...و چقدر رقصیدند :دی ... و چقدر آب ریختیم... و چقدر خیس شدیم... و چقدر خوردیم... و چقدر حرف زدیم... و چقدر تو سر و کله هم زدیم... و چقدر ...

 

خسته و کوفته...بسان یک سوسک له و لورده از نوع خاله سوسکه اش با شما سخن می گویم... ما رفتیم کوه و چقدر بحث کردیم...چقدر وجود خدا را رد کردیم..چقدر ثابت اش کردیم...چقدر همدیگر را نفی کردیم... چقدر به عقاید هم احترام گذاشتیم...چقدر....

 

با پای داغون و دلی مملو از درد پا با شما سخن می گویم... ما رفتیم کوه ...و چقدر به توصیه روهام مواظب تاندون پام بودم ... و چقدر تاندون پام هیچی اش نشد... و چقدر طبیعت با ما سر لج افتاده بود... و چقدر کوه دلش میخواست هر طور شده یک بلایی سر پایمان بیاورد و یک تکه سنگ هوارتایی  به نامردی از پشت سر پرتاب کرد به قصد قوزک پایمان.... و چقدر لنگیدیم... و چقدر جورابمان خونی شد و چقدر الان می نالیم و می لنگیم... چلاق جان مرا دریاب!!

 

با موهایی خیس و قطرات آب بر مو با شما سخن می گویم... ما رفتیم کوه و الان با این هیبت خیس و البته خنک ناشی از دوش بعد از کوهنوردی... یاد ظهر افتادم که چقدر آب ریختیم و چقدر خیس شدیم و چقدر لرزیدیم و چقدر روی تکه سنگهای داغ دراز کشیدیم و چقدر آفتاب بر پوستمان لغزید و چقدر دماغمان قرمز شد... و چقدر دیر خشک شدیم و چقدر حال داد آب بازی...

 

با شکمی گشنه با شما سخن می گویم... حال آنکه هنوز شام نخورده ام و یاد نهار ظهر... که چقدر چوب جمع شد برای آتش و چقدر جوجه به سیخ کشیدیم و چقدر خلاقیت به خرج دادیم برای پختن اشان و چقدر خودم خودم را رییس کردم  و چقدر عینهو چی بالای سر جوجه های کباب ایستاده بودم که از دستبرد آقایان شکمو در امان باشد و چقدر نان زیر کباب را یواشکی با "م" دزدیدیم و چقدر خوشمزه بود...

 

با زمزمه های جورواجور زیر لب با شما سخن می گویم.. که چقدر خواندیم و چقدر هر چه دلمان خواست صدای نا کوکمان را ول کردیم در فضای بی کران کوه و چقدر فریاد کشیدیم از سر بی خیالی و ...شاید درد...

 

با بدنی کوفته با شما سخن می گویم... که چقدر چهارچنگولی از صخره ها بالا رفتیم و چقدر سر (به ضم سین) خوردیم و ایضا چقدر قل (به کسر قاف) خوردیم و چقدر سر ماندن جنگیدیم و چقدر خوب که ما دخترها همیشه برنده می شویم... و چقدر خوب که اینقدر آقایان همراه...واقعا همراه بودند....و چقدر خوب که بالاتر نرفتیم  ... و چقدر بد که ما اینقدر لوسیم که حال پسرها را گرفتیم:دی

 

پ.ن: مرا دریاب...من خوبم..اگرچه چلاقم... اگرچه دلتنگم... اما خوبم... خوبم که خوبی... که خوبیم... و من چقدر بی جنبه ام...یک کوه رفتن که اینقدر بوق و کرنا و صغری کبری و شلوغ کاری ندارد که...

 

پ.ن: چقدر ابلهانه دیگر حتی با هر نگاهی دلم هری می ریزد...از ترس... از نگرانی از سنگینی یک نگاه ساده... جبهه گیری ام در کنار محبت ساده هرکسی...هر قدر ابلهانه... هر قدر کودکانه برای خودم هم خنده دار است... نمی دانم داستان مارگزیده است که اینجا مصداق دارد ... یا داستان بگذر از من... مرا با تو کاری نیست...

 

 

 

پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386

مامان جان عمه هایی دارند که خدا نیارد روزی را که امر بفرمایند به انجام کاری و حرفشان دو تا بشود... یعنی از آنجا که روزی روزگاری خانزاده بودند اصولا نباید حرفشان دو تا بشود.. که اگر بشود بهشان بر میخورد و از آنجا که همه فامیل بدجوری خاطرشان را میخواهند چون اصولا انسانهای بسیار بسیار شریفی هستند لذا کسی حرفشان را زمین نمی اندازد... حالا این مقدمه را چیدم از پی هم که بگویم یکی از این عمه جان ها ما را دعوت نمودند خانه اشان... آنهم نمیدانم ییهو چرا محبت اشان قلنبه شده بود که همه فامیل را دعوت کرده بود پنجشنبه شب...که همگی شب هم بخوابیم جمعه هم باشیم و شب زحمت کم کنیم... حالا من جوان ساده دل که بعد عمری برنامه کوه برای جمعه صبح چیده بودم باید چه خاکی بر سرم می ریختم این وسط...؟؟؟!!! یعنی مامان جان هم پای اشان را کرده بودند در یک کفش که میخواهی نیایی نیا...اما عمه ناراحت می شود و خود دانی... ما هم دیدیم هیچ رقمه نمی شود...گفتیم خب میرویم...شب بهانه ای جور میکنیم وبا آژانس برمی گردیم...بدبختی اینجا بود که منزل ایشان در کرج بوده و بابا جان امر فرمودند عمرا تنها برنمیگردی (و بماند که ما گوش نکردیم و برگشتیم و باباجان از آنجا که مسافرت تشریف دارند دستشان به من نرسید و اکتفا کردند به تماس تلفنی و اطمینان حاصل فرمودند که دختر گل اشان صحیح و سالم است...) ماشین هم که الحمدلله زرتش قمصور شده و فرت و فرت ریپ می زند و خاموشی اختیار میکند و باید برود یه هفته بیخ تعمیرگاه... خلاصه...رفتیم سوار مترو شدیم...حالا نمیدانم چرا اینها آژانس نگرفتند.. انگار همه بدبختی عالم بر سر ما هوار شده بود...بار اولی بود که سوار مترو کرج می شدم... به نوعی تاکسی درمی شدن را تجربه کردم...این دماغ و دهن چپ و چوله ملت وقتی می چسبند به شیشه دقیقا آدم را یاد پروانه های تاکسی درمی شده و زیر شیشه ویترین موزه ها می اندازد... بگذریم... سوار مترو شدیم و موقع پیاده شدن رفتیم به سمت پله برقی... یک خانمی جلوی ما بود و من نمیدانم پله برقی سواری اینقدر دشوار است که ییهو ما دیدیم خانم ولو شده روی خواهر جان...خواهر جان هم دارد ولو می شود روی ما... و جیغ و داد ملت به هواست و ما هم مانده ایم این وسط به کدامین عملیات ژانگولر متوسل شویم... فقط توانستیم خواهر جان را از پشت بگیریم که کمرش نشکند...اما نتوانستیم دستش را هم بگیریم فلذا ناخن چهار انگشت دست چپ اش از وسط نصف شده و خون است که فواره می زند.. آقای مهربون پله برقی...دکمه ایست رو که زد انگار روی یه فیلم اکشن استپ زده باشند...یا تو بگیر زمان بایستد..نوعی سکوت محض در سالن حاکم بود ... خیلی صحنه تاثیرگذاری بود به جان خودم... تازه فهمیدیم من و مامان جان خواهر جان را روی هوا گرفته ایم... خودم هم که بسان ژیمناستها دست و پایم بهم گره خورده است...خلاصه ماجرای مضحک دردناکی بود و با این اوصاف ما تازه ساعت هشت رسیدیم خانه عمه جان... و تا نشستیم دیدیم داریم شام می خوریم... ای بابا... شام را خوردیم..تا آمدیم بنشینیم دیدیم باید برویم... حالا وقت بهانه جور کردن رسیده است و دم عمه جان را دیدن... و بماند که چه زبانی ریختم که لعنت به این آزمایشگاه...یک شب اومدیم خانه عمه جان خوش باشیم...نمی شود... باید بروم... (و اینجا قیافه امان به طرز مظلوم واری ناراحت است)...و از آنجا که عمه جان یک دل نه صد دل عاشق من می باشد (دلیل اش این است که یک بار – که من اصلا خودم یادم نمی آید- زمانی که من کودکی بیش نبودم و جمعا به گمانم سه سال هم نداشتم در جمعی مهمان بودیم...سر نهار یا شاید هم شام هی این عمه جان به من تعارف می کردند و من بسان دختران مودب و گنده و خانووم میگفتم صبر میکنم همه بزرگترا بیان..وااااااااااااااای چه شعوری...الان اگه ولم کنن عین چی می افتم به جون غذا).... و خلاصه عمه جان با سلام و صلوات آژانسی گرفته و ما را روانه منزل نمود... و کلی هم تقدیر و تشکر شد از حضور سبزم ولو به مدت یک ساعت و خرده ای و اینگونه شد که ما اینجا نشسته ایم و مینویسیم و داریم فکر میکنیم ما چرا یک کیف کوله نداریم که زندگی امان را بیندازیم توی اش و برویم کوه... این نشان می دهد که ما هر n سال یکبار به کوه می رویم ....

 

پ.ن: من چرا اینقدر کیفم کوکه آیا؟؟؟ باشد که باشد این حس... به گمانم دچار عدم تعادل در احساسات شده ام...

چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386

 

تو از کدام غروبی/ که خوب می دانی/ شب از کدام جاده می آید/ تو از طنین کدام صدایی/ که بیت بیت حرف تو را/ بدون انکه بگویی/ ناشنیده می دانم/... اصالت غریب کدام دیاری/ ترانه های قوم مرا اصیل می خوانی/ و زخم اندوهم را/ تو خوب می فهمی/ تو خوب می دانی/.... مرا به پوچی شگرف یک رویا/ مرا به جشن ساده یک اندوه/ مرا به سادگی ات بردی/... ودر وجود تو... درست یادم نیست/... چه زخم کهنه..چه دردی بود/ که هفت بند وجود را ز گریه می لرزاند.../بدون تو ای عمق منظره/ای همیشه عزیز/بدون تو در کوچه های در بدری/چه تلخ بود گذشتن/چه تلخ می گذرد/دلم برای تو ای بکر/ای نجیب/دلم برای تو ای ساده/ای عفیف/دلم برای تو لک زده است... ای همیشه شریف

 

*مامان

 

آخ دلم... نه درد می کند...نه پیچ می رود... نه گشنه اش است... فقط... فقط... تنگ شده... یک بار به دوستی می گفتم : "تا حالا دلتنگی را تجربه نکرده ام"..از آن روز تا امروز فهمیده ام... دلتنگی آن چیزی نیست که تو بخواهی مثل غذا بخوری اش... یا مثل آب روی بدن ات حس اش کنی... می خزد در تمام جانت... انگار دلت بهانه ای میگیرد... یا دستهایت... یا ... یا چشمهایت... لعنتی... گاهی این دلتنگی ها لبخند به لبت می آورد... که تو در انتهای همه بغض های عالم لبخند میزنی... دلم تنگ می شود... گاهی بد بهانه می گیرد... بهانه آنچه که می دانی نیست... بهانه آن چه که می دانی از اول بودنش خطا بود و نباید می بود... دلتنگ آن چیزی که می دانی درد بودنش – اگر می ماند و بود- بیشتر از نبودنش بود... اشکال کار آدم کجاست وقتی در کشاکش عقل اش می ماند... و حق را تمام و کمال به آن می دهد...اشکال کار کجاست که آدم یک طرفه نمی شود...یا رومی روم...یا زنگی زنگ...اشکال کجاست که دل نه عاشق می شود نه بیزار... که دل نه می بازد... نه می برد... اشکال کار کجاست  که تو می دانی چیزی نباید باشد و بهانه نبودنش را می گیری؟؟؟  

 

به گمانم یک ساعت و نیم بود که کوبیدم بر این دف بیچاره... طفلک...باز هم فدای همه بهانه گیریهایم شده... این وقتها دلم میخواهد سکوت همه جا باشد... هیچ صدایی نباشد... آنوقت دست به دف می شوم... آنقدر می کوبم تا آرام شوم... اینطوری صدایی نمی شنوی... و درد انگشت اشاره دست چپ که انگار سنگینی همه بهانه های عالم را روی اش ریخته ام یادم می برد که از چه نالیده است این دف... آنوقت می نشینم و می نویسم...مثل حالا...

 

همین بغضی که دارم/همین ساز شکسته/دلیل از تو مردن/از تو رفتن /تا تو برگشتن/چقدر خوبه...

 

پ.ن: باز از اون روزهاس که دیوانه شده ام... به شدت پاچه می گیرم و سر هر چیز مسخره ای شری به پا می کنم...خلاصه دست کمی از یک دیو ندارم... حاضر جواب شده ام... و در جواب از هیچ جسارتی ابایی ندارم... حالم از خودم بهم میخورد...ظرافت دخترانه را ...یا به قولی..نجابت اش را قورت داده ام و زکی... انگار نه انگار...

جمعه می رویم کوه...جماعت دانشجوی کوهنورد!! هه... خوبه... این دسته جمعی به کوه و دشت زدنها... دمی خوش بودن ... خیلی فشارها را کم می کند...این هم نوعی سر خود کلاه گذاشتن محسوب می شود آیا؟؟

 

دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386

داریم از خواب رسما رو به قبله می شویم...یعنی دو تا چوب کبریت باید بگذاریم تا پلکهایمان روی هم نیفتند..حالا این چه فورس و نیرو و اجبار و فشاری است که حتما باید همین الان این خطوط نگاشته شوند تو بگیر عشق به نوشتن... تو بگیر عشق به وبلاگ...تو اصلا بگیر هر چی... اما از شما چه پنهان عینهو خری که تی تاپ بهش داده باشند الان خر کیفم... چرا؟؟ عرض می کنم... من از عروسی اومدم الان... حالا در این مغز چه چیزی جای سلولهای خاکستری می تواند باشد که یک موجود ظاهرا بشر را از یک عروسی تا این حد مسرور و مشعوف گردانده خدا خودش میداند و این دسته گلی که آب داده است...اما عرض کنم خدمتتان که این عروسی از آنجا که عروس و داماد هر دو از بر و بچز آزمایشگاه بودند فلذا کل دانشکده مهمان بودند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... و حد آتش های سوزانده شده و محدوده قرهای ریخته شده و فراخی نیشهای باز شده و الی آخر... باباجان امر فرموده بودند اگر قرار است شب تنها برگردم ماشین نبرم... زیرا تهران است و جمیع خطراتش...لذا جهت آسایش بیشتر یک تعارف زدیم "هرکی با من میاد من 4 تا جا دارم"...این میان جز یک خانم الباقی آقایان بودند که اعلام امادگی کردند و آقایان ما هم که ماشالله یکی از یکی جنتلمن تر...ما هم که صدایمان در نیامد گفتیم جهنم... هر سه را می بریم... یکی پنچری میگیرد...دیگری ماشین هل میدهد...سومی را هم میدهیم به زورگیر ها و خلاص... لذا کشان کشان...تا درکه رفتیم و خوش خوشان از اینکه شب سه تا شیر مرد عینهو چی باهامون برمیگردن... اما یا خدا خواست بزنه پس کله ما و به ما بفهماند هی بشر نیت ات را درست کن...یا خواست ماهیت واقعی این به ظاهر جنتلمنان را به ما نشان بدهد که موقع برگشتن من نمیدانم این سه تا چه جوری ییهو از اتومبیل خواهر عروس و شوهرش سر در آوردند و در حالیکه بوق بوق کنان از کنار ما رد میشدند...ابراز نگرانی می فرمودند که "شما خانوما سختتونه تنها برگردین خونه که"... یعنی همچین دلم میخواست می کوباندم در ملاجشان تا این خاله زنک بازی ها و تعارف تیکه کردنها فراموششان شود... خلاصه عنر عنر...یا انر انر همانطور که کشان کشان رفته بودیم بالا... قل قل خوران سر بالاییها را پایین آمدیم و گازش را گرفتیم و از روی حرص با حداکثر سرعت راندیم... کمربند ایمنی هم بسته بودیم... به کوری چشم دشمنان نه پنچر شدیم نه زورگیر اومد نه نیاز به هل دادن بود... اما من حال این سه تا رو فردا نگیرم...نرگس نیستم... حالا نه که ما از عهده خودمان بر نیاییم...ماشالله شیر زنی هستیم برای خودمان... اما خب آدم از اینکه نقشه هایش نقش بر آب شود و پنبه هایش همگی رشته شود حرص اش می گیرد دیگر... حالا شما توی ذوق ما نزنید که چرا اینقدر پر رو از آب در آمده ایم :دی...

 

م.ن: خانوما و اقایون فمینیست و طرفدار برابری زن و مرد و مبلغین عدم نیاز زن به مرد در امور روزمره پلیز... پلیز...من خودم می دونم اصل قضیه چگونه باید باشد..اینها صرفا جهت شوخی و مزاح بود و بس :)

 

اما عروسی... یعنی به جرات می توانم بگویم ساده ترین عروسی ای بود که به عمرم دیده بودم...یعنی شما تصور کنید عروس و داماد یک هفته قبل از عروسی تصمیم بگیرند که اصلا٬ جشنی برگزار کنند... من اگر بتوانم جسارت برگزاری چنین مراسمی را داشته باشم در این فامیل گنده و مقید به کلیه اداب و رسوم و شدیدا تشریفاتی... عملا انقلابی درونی و بیرونی در زندگی من رخ می دهد... عروس و دامادی که هردو دانشجوی سال سوم دکترا هستند... درخوابگاه متاهلین دانشگاه یک خانه 50 متری اجاره کرده اند...حلقه ازدواجشان یک رینگ ساده است..مهریه بسیار ساده ... هر دو با هم یک جا کار می کنند... و حرف هم را آنقدر می فهمند که آدم از اینهمه فهم دهانش باز می ماند...عروس و دامادی که لباس عروس و دامادی اشان ساده بود و همان بود که یک سال پیش سر مراسم عقدشان پوشیده بودند... عروس و دامادی که به دور از همه تکلف و بریز و بپاشهای مسخره زیباترین جشنها را گرفتند... من تبلیغ چنین قناعتی را نمیکنم... هرکسی اعتقادی دارد بی شک... من خودم به شخصه جسارت و توانایی چنین کاری ندارم... چرا ... نمی دانم...احتمالا پرتوقع تر و خودخواه تر و شاید ترسوتر باشم....یا هرچی...اما شدیدا به  این همه سادگی اشان حسودی ام میشود...

 

پ.ن: من خوابم...!!

پ.ن: در مراسم امشب همچین حس برتری خاصی بر من غالب بود... نوعی حس ناشی از درک فضا... گویی آینده عکسهای دسته جمعی را میدیدم... همه این احساسات فلسفی ناشی از ازدواج مشابهی بود که همین نزدیکیها بعد ۲۷ سال دارم می بینم..مامان و بابا جان را عرض می کنم که بسان دو گل نو شکفته امشب تریپ دانشجوی وصلت کردند.. یعنی دیگه خیلی بخواهم خودم را دست بالا بگیرم حس می کردم برگشته به ۲۷ سال پیش وقتی هنوز زاده نشده بودم...وقتی هنوز ماهیتی نداشتم... همچین قمپز در میکردم واسه عروس و داماد که این عکسهای دسته جمعی دوستانه سی سال دیگه اگه بدونید چقدر لذتبخشه که هی میخواستن با ما عکس بگیرن..:دی

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386

غلبه می کنیم...بر جاذبه غلیظ بالش بر کله... بر کشش بی نهایت خواب در چشمها... بر بی حوصلگی ها و بی حالی ها... غلبه می کنیم بر تنبلی ها و قیام می کنیم به قصد انجام کارهایی که تنبلی تا به امروز از انجامشان ما را وا داشته بود... و در آخر هم خودمان را مهمان می کنیم به یک استخر ناب... دممان هم گرم... شب هم می آییم به سلامتی خودمان می نوشیم... چای می نوشیم اما....:دی

 

صدها بار شنیده ایم بهترین راه غلبه بر ترس حرکت در مسیر ترس است...بهترین روش برای انجام کارها به فردا نینداختنشان است...سخت ترین کار قدم اول است و .... اما تا وقتی عملا انجامشان ندهی... نمی فهمی که لامصب این حرفها و این شعارها و این لطیفه های نغز معجزه می کنند... آدم در انتها حس مفید بودن می کند... حالا گیریم کار شاقی هم نکرده باشد...گیریم هیچ غلطی هم نکرده باشد اما همین که بر این نفس راحت طلب و بی خاصیت غلبه کرده است هر قدر هم ناچیز خودش جشن گرفتن دارد....

 

این روابط عمومی نداشتن اش یک جور زندگی را مختل می کند...داشتن اش هم یک جور می رود روی اعصاب...لعنتی مال ما...یعنی روابط عمومی ما... جایی که باید، کار نمی کند...و جایی که نباید عین موتور پمپ کار میکند (حالا چرا پمپ؟؟)... بعد قرنی گفتیم برویم استخر تک و تنها...بلکه خلوتی داشته باشیم با خودمان و مایه حیات...بلکه این جسم را همین طور که روی آب ول می کنیم روحمان را هم بفرستیم کمی استراحت کند...رسما به نوعی مردن را تجربه کنیم...اما فقط یک لبخند...یک لبخند ژکوند تحویل دادن به کسی می شود اسباب گشودن باب آشنایی و آخر سر خود را دم در خانه دوست تازه می یابی که همین طور که از ماشین ات پیاده می شود شماره گوشی اش را میگوید که دفعه بعد با هم هماهنگ شوید برای استخر رفتن...لعنت بر زبانی که بیهوده باز شود و ایضا لعنت به نیشی که بیهوده گشوده گردد... به جان خودم اصلا نفهمیدم چی شد که دوست شدیم...تو استخر خیلی سعی کردم وقتی اون داره میاد اینور عرض استخر من برم اونور...اما نمیدونم چی میشد یهو تا کله ام می اومد بیرون چشم ام میخورد بهش...اما حالا پشیمونم... این اولین باره که از آشنایی با کسی در همان اوان آشنایی احساس پشیمانی میکنم... عجب آدم بی خیر و برکتی شدم من...

 

تو کارتون امروز ظهر می گفت: کسی که نتونه بپره بالا حتما می افته پایین... خیلی حرف بودا..کاش وقتی بچه بودم و کارتون تماشا میکردم قد الان مغزم کار میکرد...

 

   1      2      3      4    >>