مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386

غلبه می کنیم...بر جاذبه غلیظ بالش بر کله... بر کشش بی نهایت خواب در چشمها... بر بی حوصلگی ها و بی حالی ها... غلبه می کنیم بر تنبلی ها و قیام می کنیم به قصد انجام کارهایی که تنبلی تا به امروز از انجامشان ما را وا داشته بود... و در آخر هم خودمان را مهمان می کنیم به یک استخر ناب... دممان هم گرم... شب هم می آییم به سلامتی خودمان می نوشیم... چای می نوشیم اما....:دی

 

صدها بار شنیده ایم بهترین راه غلبه بر ترس حرکت در مسیر ترس است...بهترین روش برای انجام کارها به فردا نینداختنشان است...سخت ترین کار قدم اول است و .... اما تا وقتی عملا انجامشان ندهی... نمی فهمی که لامصب این حرفها و این شعارها و این لطیفه های نغز معجزه می کنند... آدم در انتها حس مفید بودن می کند... حالا گیریم کار شاقی هم نکرده باشد...گیریم هیچ غلطی هم نکرده باشد اما همین که بر این نفس راحت طلب و بی خاصیت غلبه کرده است هر قدر هم ناچیز خودش جشن گرفتن دارد....

 

این روابط عمومی نداشتن اش یک جور زندگی را مختل می کند...داشتن اش هم یک جور می رود روی اعصاب...لعنتی مال ما...یعنی روابط عمومی ما... جایی که باید، کار نمی کند...و جایی که نباید عین موتور پمپ کار میکند (حالا چرا پمپ؟؟)... بعد قرنی گفتیم برویم استخر تک و تنها...بلکه خلوتی داشته باشیم با خودمان و مایه حیات...بلکه این جسم را همین طور که روی آب ول می کنیم روحمان را هم بفرستیم کمی استراحت کند...رسما به نوعی مردن را تجربه کنیم...اما فقط یک لبخند...یک لبخند ژکوند تحویل دادن به کسی می شود اسباب گشودن باب آشنایی و آخر سر خود را دم در خانه دوست تازه می یابی که همین طور که از ماشین ات پیاده می شود شماره گوشی اش را میگوید که دفعه بعد با هم هماهنگ شوید برای استخر رفتن...لعنت بر زبانی که بیهوده باز شود و ایضا لعنت به نیشی که بیهوده گشوده گردد... به جان خودم اصلا نفهمیدم چی شد که دوست شدیم...تو استخر خیلی سعی کردم وقتی اون داره میاد اینور عرض استخر من برم اونور...اما نمیدونم چی میشد یهو تا کله ام می اومد بیرون چشم ام میخورد بهش...اما حالا پشیمونم... این اولین باره که از آشنایی با کسی در همان اوان آشنایی احساس پشیمانی میکنم... عجب آدم بی خیر و برکتی شدم من...

 

تو کارتون امروز ظهر می گفت: کسی که نتونه بپره بالا حتما می افته پایین... خیلی حرف بودا..کاش وقتی بچه بودم و کارتون تماشا میکردم قد الان مغزم کار میکرد...