از پشت قاب شیشه ای مانیتور با شما سخن می گویم... آری... ما رفتیم کوه ... و چقدر خوش گذشت... و چقدر خندیدیم...و چقدر رقصیدند :دی ... و چقدر آب ریختیم... و چقدر خیس شدیم... و چقدر خوردیم... و چقدر حرف زدیم... و چقدر تو سر و کله هم زدیم... و چقدر ...
خسته و کوفته...بسان یک سوسک له و لورده از نوع خاله سوسکه اش با شما سخن می گویم... ما رفتیم کوه و چقدر بحث کردیم...چقدر وجود خدا را رد کردیم..چقدر ثابت اش کردیم...چقدر همدیگر را نفی کردیم... چقدر به عقاید هم احترام گذاشتیم...چقدر....
با پای داغون و دلی مملو از درد پا با شما سخن می گویم... ما رفتیم کوه ...و چقدر به توصیه روهام مواظب تاندون پام بودم ... و چقدر تاندون پام هیچی اش نشد... و چقدر طبیعت با ما سر لج افتاده بود... و چقدر کوه دلش میخواست هر طور شده یک بلایی سر پایمان بیاورد و یک تکه سنگ هوارتایی به نامردی از پشت سر پرتاب کرد به قصد قوزک پایمان.... و چقدر لنگیدیم... و چقدر جورابمان خونی شد و چقدر الان می نالیم و می لنگیم... چلاق جان مرا دریاب!!
با موهایی خیس و قطرات آب بر مو با شما سخن می گویم... ما رفتیم کوه و الان با این هیبت خیس و البته خنک ناشی از دوش بعد از کوهنوردی... یاد ظهر افتادم که چقدر آب ریختیم و چقدر خیس شدیم و چقدر لرزیدیم و چقدر روی تکه سنگهای داغ دراز کشیدیم و چقدر آفتاب بر پوستمان لغزید و چقدر دماغمان قرمز شد... و چقدر دیر خشک شدیم و چقدر حال داد آب بازی...
با شکمی گشنه با شما سخن می گویم... حال آنکه هنوز شام نخورده ام و یاد نهار ظهر... که چقدر چوب جمع شد برای آتش و چقدر جوجه به سیخ کشیدیم و چقدر خلاقیت به خرج دادیم برای پختن اشان و چقدر خودم خودم را رییس کردم و چقدر عینهو چی بالای سر جوجه های کباب ایستاده بودم که از دستبرد آقایان شکمو در امان باشد و چقدر نان زیر کباب را یواشکی با "م" دزدیدیم و چقدر خوشمزه بود...
با زمزمه های جورواجور زیر لب با شما سخن می گویم.. که چقدر خواندیم و چقدر هر چه دلمان خواست صدای نا کوکمان را ول کردیم در فضای بی کران کوه و چقدر فریاد کشیدیم از سر بی خیالی و ...شاید درد...
با بدنی کوفته با شما سخن می گویم... که چقدر چهارچنگولی از صخره ها بالا رفتیم و چقدر سر (به ضم سین) خوردیم و ایضا چقدر قل (به کسر قاف) خوردیم و چقدر سر ماندن جنگیدیم و چقدر خوب که ما دخترها همیشه برنده می شویم... و چقدر خوب که اینقدر آقایان همراه...واقعا همراه بودند....و چقدر خوب که بالاتر نرفتیم ... و چقدر بد که ما اینقدر لوسیم که حال پسرها را گرفتیم:دی
پ.ن: مرا دریاب...من خوبم..اگرچه چلاقم... اگرچه دلتنگم... اما خوبم... خوبم که خوبی... که خوبیم... و من چقدر بی جنبه ام...یک کوه رفتن که اینقدر بوق و کرنا و صغری کبری و شلوغ کاری ندارد که...
پ.ن: چقدر ابلهانه دیگر حتی با هر نگاهی دلم هری می ریزد...از ترس... از نگرانی از سنگینی یک نگاه ساده... جبهه گیری ام در کنار محبت ساده هرکسی...هر قدر ابلهانه... هر قدر کودکانه برای خودم هم خنده دار است... نمی دانم داستان مارگزیده است که اینجا مصداق دارد ... یا داستان بگذر از من... مرا با تو کاری نیست...



