جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386

1- سابقه نداشت بین دوست و فامیل و آشنا بساط جک گویی به راه باشد و من لال مونی بگیرم...حالا خیال نکنید جک گوی (شما بخوانید لطیفه گو) قهاری هستم ها...ابدا...منتها هر چند سال یک جک می شود جک ملی من... یعنی هر جا بنشینم تا میگویم میخوام جک بگم...همه میدونن چی میخوام بگم و از همه جالبتر اینجاست که پای خنده فقط خودم هستم و بس و همه از تکراری بودنه جکه و مشنگ بودن من بیشتر خنده اشان می گیرد... حالا اینها را می گویم برای اینکه طی چتی با دوستی و تکرار جکهای قدیمی داغ دلم تازه شد که "هی جوون بودیم روزگاری"... یکی از این جکهای معروف که در تمام مدتی که تعریفش میکردم شاید فقط دو نفر بهش خندیده باشند و مدت زمان طولانی در سمت جک ملی در خدمت من بوده... جک سوسک کشه جدید لره بود:

 

اقا میگن: لره یه داروخونه میزنه...رو شیشه اش می نویسه "سوسک کش تضمینی رسید"... یه بنده خدایی کنجکاو میشه میره میپرسه قضیه چیه...جناب لره میگه: "این سوسک کش رو شما میخری میبری خونه... بعد منتظر میشی سوسکه بیاد...وقتی اومد سوسکه رو میگیری و روزی سه وعده صبح و ظهر و شب توی هر چشم اش یه قطره می ریزی ...بعد از یک هفته سوسکه خودش کور میشه و از گشنگی می میره... طرف میگه: "خب چه کاریه همون اول با دمپایی میزنیم تو ملاجش له شه"...لره کلی میره تو فکر و میگه: اونم میشه خب!!

 

حالا من خودم میدونم این جکه کلا خیلی بی مزه است ...بخصوص آخرش که تو مایه های یخ نکنیه...اما شما چرا همه اش عادت کردید ته جک براتون خنده دار باشه...شما برید تو بطن این جک... همون وسطا اگه تصور کنید صحنه ها رو می بینید که روی زمین ولو شدید ازخنده...من که میگم هرکس که به این جک نخنده قطعا در زمینه تصورات ذهنی دچاره مشکله...رسما همه اتون رو می دونم دچار مشکل کردم...اما این به نوعی دفاع از خویشتن می باشد :دی

 

یک مسابقه: کی میتونه بی مزه ترین جک هفته رو بگه به طوری که ادم از بی مزگی ریسه بره از خنده؟؟ به برنده یک شمش طلا + یک دستگاه پرادو+ کمک هزینه سفر به هر جا که دلش خواست+ و یک نوشمک توت فرنگی اهدا می شود...

قوانین مسابقه به شرح زیر می باشد:

 

الف-  از آنجا که اینجا زن و بچه مردم رد می شوند لذا محدوده جک ها را رعایت کرده و ضمن حفظ شئونات اسلامی به تفریح بپردازید... در غیر اینصورت به امر شنیع  پاک کردن کامنت می پردازیم..این یک تهدید می باشد...

 

ب‌-     استفاده از ملیتها و قومیتها آزاد می باشد و من حوصله ندارم ناز جماعت رو بکشم که با عرض معذرت و ببخشید و اینا و دیگه اعصاب ندارم  هی  تاکید کنم که این حرفا شوخیه... خلاصه اینکه جنبه لطفا به مقدار فراوان موجود باشد...

ج- داور مسابقه هم خودم می باشم و همه چیز بستگی دارد به اینکه من چقدر بخندم... اعتراض هم وارد نیست

 

2- دلمان می خواهد این کتاب "زمان لرزه" زودتر تمام شود... علیرغم لذت فراوانی که از بخش های دوازدهم به دلیل ارتباط نزدیک اش با رشته تحصیلی امان و بخش چهاردهم به دلیل باز – گویی (یعنی فراخی در سخن :دی) در بیان منظور و شیوه باحال نگارشی اش بردیم.. و کلا از مفهوم زمان لرزه دچار شگفتی شده ایم و میدانیم احتمالا باز هم از یک جاهایی اش لذت ببریم اما دلمان می خواهد تمام شود....حالا شما بگویید آیا کسی چاقو گذاشته است بیخ گوش من که باید حتما بخوانمش آیا؟؟؟

 

پ.ن: دلشوره امانمان را بریده است... این مزخرف گوییها همگی در راستای مبارزه منفی با دلشوره می باشد...باشد که رستگار شویم... هیچی ام به ادمیزاد نرفته...اینو مامانم همیشه میگه...

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386

عارضم به حضور انورتان امروز اتفاقی بی سابقه پیش آمد کرد که ذکرش خالی از لطف نیست و باشد که یادمان نرود که ما هم آره!!!...

بله... عرض می کردم خدمتتان که کوفته و مرده و جنازه شده از گرمای وحشتناک هوا به امید پرتاب شدن به سمت حمام وارد خانه شدیم و هنوز نرسیده درینگ درینگ (این زنگ تلفن بود) ...

- الو...

- الو..

- خودتی خانم نرگس ...

- بله خودمم...

- خب عزیز دلم شما برنده شدی؟؟؟

- من: مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .... به چه مناسبت اونوقت؟؟

- ما قرعه کشی کردیم...n سال پیش یادته از ما اکانت گرفته بودی ده ساعت؟؟ ما هموناییم..حالا کدت برنده شده... بیا اینم یه اینترنت نامحدود یه ماهه...

- بازم من: قربون دستتون...ایشالله جبران کنیم :دی

 

ببینید اصلا لازم نیست الان بهم بخندید که اینو..دلش خوشه...تو این دنیای ای دی اس ال و اینترنت پر سرعت و از این چیزا... یه اکانت زغالی بهش دادن که یکی باید بشینه رکاب بزنه بلکه یه صفحه بیاد بالا...چه خوشحالم هست که سرش کلاه گذاشتن...اما شما از این دیدگاه نگاه نکنید...به این فکر کنید که من تا حالا تو هیچ قرعه کشی ای اسمم در نیومده بوده و این اتفاق بسان یک حادثه خوش یمن جهت بالا رفتن اعتماد به نفس و تقویت احساسات رقیقه یک دختر نازنین می باشد که شب اصلا نخوابیده بوده صبح خواب مونده...به قرارش نرسیده... به کاراش نرسیده و بعد از زیر و رو کردن شونصد تا پایان نامه یه جمله به درد بخور بالاخره واسه پایان نامه اش پیدا نکرده... حالا دیدید؟؟؟ ببینید من چقدر رفیقم و دوستون دارم که این شادی امو دارم باهاتون تقسیم میکنم...قدرمو بیش از پیش بدانید لطفا!!!

 

آقایان ...خانومها...شما هم اینک دارید دست نوشته های یک نابغه را می خوانید... تعجب نکنید... خودم رو عرض میکنم... یعنی امروز بعد از سرچ بسیار در زمینه ترکیب من در آوردی خودم که مسلما با قر و قاطی کردن یک مشت ماده همینجوری هرتکی ساخته ام مشاهده نمودم هر چی ترکیب مشابه این مصنوع ساخته دست من هست آنتی اچ آی وی می باشد و همگی دسته جمعی patent بوده و فرمول اختصاصی اش سیکرت می باشد و دسترسی به آنها کم از دسترسی به اطلاعات سازمان امنیت ملی یا کد رمز  صندوق های امانات بانکهای سوییس نمی باشد...پس ما هم با اینکه کلا سر در نمی آوریم چی ساختیم ..خودمان را قاطی نوابغ معرفی کرده و میخواهیم بزنیم تو کار سیکرت بازی...اما کیه که منو تحویل بگیره...

 

امروز در دانشکده داروسازی دانشگاه تهران...جایی که به نظرم خنک ترین جای تهران باشد در این روزهای خفن گرم... به طرز وحشتناکی به تمرین وبلاگ نویسی روی کاغذ مشغول بودم... خب بیکاری معمولا یک جوری میزند یک جای آدم را ناقص میکند...مال ما میزنه به سیستم مغزی... لذا فهمیدیم ما هر چه داریم از وورد آفیس داریم و لاغیر ... و به کل یادمان رفته قلم را چگونه بر دست بگیریم و بیآغازیم... و گذشت آنزمان که دستی به قلم داشتن ورد زبان ادبا بود...اینک دست به کی برد بردن همانا امری است خطیر... توجه کنید که در این پاراگراف شدیدا دلم خواست برم قاطی ادبا...منتها غیر مستقیم گفتم...گرفتید نه؟؟؟

شنبه 16 تیر ماه سال 1386

تو می توانی چشم ببندی روی همه هویت یک انسان و با به رخ کشیدن واقعیت همه ضعفهای اش دنیای وحشتناکی را برایش ترسیم کنی و اسم اش را هم بگذاری رک بودن... تو می توانی خودت را آنقدر دست بالا بگیری که کسی در تعامل یا تقابل با تو خیال برش دارد که چقدر کم می آورد...چقدر راه باید برود...تو می توانی دست بگذاری روی نقطه ضعفهای کسی ...تو می توانی اینقدر تحلیل کنی هر راه و مسیری را و اینقدر به گند بکشی که کسی از پا گذاشتن در آن راه هراسناک به وحشت بیفتد ... تو می توانی تک تک رفتار و اعمال کسی را به سخره بگیری و رسما گند بزنی به هر تصمیم و نگاه و ایده و نگرشی که دارد و وقتی همه اعتماد به نفس اش را گرفتی پوزخند بزنی و باز هم این همه تاثیر پذیری اش را شماتت کنی...تو می توانی حتی کسی را نگاه کنی و نگاهت همرنگ نگاه سرزنش بار عالمی باشد به سخیفی که دلش برایش می سوزد... چه لزومی است در اینهمه تحلیل...و بدتر از آن به این همه خود تحلیلی؟؟ چه لزومی است که همه اصول و راه و روش زندگی ولو مسخره و چیپ از دید ما زیر ذره بین دیدگاه منفی ما بزرگ شوند و همگان ببینند؟؟ مگر غیر از این است که به راحتی می شود خیلی چیزها را برد زیر یک علامت سوال گنده و اینقدر چپ و راست اش کرد و از دل و بطن و همه هویت اش نکته ای پیدا کرد و هوارش کرد بر سر آدمها؟؟؟ مگر غیر از این است که می شود در انتهای همه چیز پوچی را به رخ کشید – ولو به اشتباه-  و نیشخند زد به اینهمه پوچی و اینهمه تلاش آدمیان این روزگار؟؟ اما حقیقتا چه اصراری است؟؟؟ چه اصراری است که از دل خنده های یک جمع دوستانه پوچی خوشی هایشان را بیرون بکشیم... یا از دل یک رابطه دو طرفه عاشقانه فیلم بازی کردنهایشان را...چه لزومی دارد از دل نوشته های کسی خوش باوری اش را پررنگ کنیم و از بطن حرفهای کسی ایده آلهای به نظر ما مسخره اش را مسخره؟؟... نمی فهمم...حقیقتا نمی فهمم که این حس خود برتر بینی حتی به حق... چرا باید اینقدر پر رنگ باشد؟؟... مگر غیر از این استکه هر چه بالاتر بروی باز هم قله ای هست که پیش از تو فتح کرده اند و تو هنوز به آن نرسیده ای و شاید در توانت هم نباشد؟؟ مگر غیر از این استکه هر کس بیشتر می فهمد بیشتر فروتن می شود؟؟ مگر غیر از این استکه هر کس بیشتر می داند بیشتر سر خم می کند؟؟...می شود در راستای همان خودبرتر بینی به همه این مثلهای قدیمی و صد البته پر بار نیشخند هم زد... اما راستش واقعیت اینهاست...واقعیت همین هاست که پشت خودبرتر بینی ها پنهان می شود... و وای به حال من اگر نقد کردنهایم...چه در انتهای پستی ..چه در انتهای حرفی نشانی از این مثلهای قدیمی نداشته باشد...

 

پ.ن: مریم عزیزم... اینها جواب سوال تو نیست...یعنی ربطی به سوال تو ندارد...یعنی جواب سوال تو را خودم هم نمی دانم... تنها گفتم شاید بد نباشد گاه به گاه این به نقد کشیدنها ... فقط آدم باید محتاط باشد... این کار بسان روی لبه پرتگاه راه رفتن می ماند...

 

پ.ن: مریم جان با تاکید بر پی نوشت قبلی اینو بگم که این پست اصلا به کامنت شما ربطی نداره... راستش اینها حرفهایی است که با دیدن خیلی چیزها تجربه اشون کردم یا خیلی وقتها خودم هم همینطور بودم حالا کامنت تو بهانه ای شد هر قدر هم بی دلیل برای گفتن اش... و باز هم باید تاکید کنم که مخاطب خاصی نداره...نکنه برداشت ات این باشه و من دق کنم یه وقتی ؛)

پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386

بعضی ها واقعا دست خودشون نیست...خوب تقصیری ندارن... نمی فهمن...یعنی تو بروی بالا..بیایی پایین..چپ  و راست را هم سیر کنی نمی فهمن... یعنی تو خودت را شقه شقه کنی...باز هم نمی فهمن... فلذا سنگین تر و متین تر این است که بروی بنشینی یک گوشه  و یک لحظه فکر کنی شاید تو کارت جایی می لنگد...

 

بعضی ها هم باز واقعا دست خودشون نیست... خوب اینا هم تقصیری ندارن... واقعا می فهمن...یعنی تو بروی بالا بیایی پایین و به کل چپ و راست و کلیه جهات اربعه اصلی و فرعی رو هم سیر کنی باز هم میفهمن...دست ات رو میشه... حالا یا ذهن اتو سه سوت می خونن یا باهات تله پاتی دارن...یا اصلا شرایط رو به طرز وحشتناکی درک می کنند...( و همگان می دانیم که فهمیدگان را عذابی است الیم در دنیا- حجه الاسلام، من)...این موقعها باز هم بهتره بری بشینی یه گوشه و به حال خودت تاسف بخوری...

 

بعضی ها اما واقعا دست خودشونه... این دسته اونایی هستن که می فهمن... و خودشونو می زنن به نفهمی... تنها نقطه مشترک هم در اینجا این است که تو باز هم به هر سو رو کنی کاری از دست ات بر نمیاد...چون افراد مذکور عزمشان را جزم کرده اند که نفهمند... در حالیکه می فهمند تو چگونه داری خود را به آب و آتش می زنی...در این مواقع باز هم بهتر است بروی یک گوشه بنشینی و به حال خودت زار بزنی و از تصور پوزخند حک شده روی لبهای ایشان که تو را و سادگی یا حماقت یا هر چی تو را به سخره گرفته اند حرص بخوری...

 

نتیجه گیری اخلاقی: بهتر است قبل از هر چیز به فکر گوشه ای دنج برای خودتان باشید تا در چنین شرایطی آلاخون والاخون نشید...

 

و نتیجه گیری مهم: حالا من جزو کدام دسته ام؟؟؟ این خودش بحث بزرگی است که نیاز به بررسی از جوانب جامعه شناختی و روانشناختی  و اینا و از همه مهمتر پدیده شناسی !!! داره... نه که من بسان یک ماز٬ هزار تو و هزار پیچ و هزار لایه می باشم ...واس همین... اگرچه خیلی دلم میخواهد جزو دسته سوم باشم اما به دلیل نوعی وجدان درد که به طور فصلی سراغی از ما می گیرد و همچنین به دلیل اینکه کمی تا قسمتی استعداد هنرپیشگی و پوزخند زنی ندارم پس نمیتوانم عضویت افتخاری دسته سوم را بپذیرم... لذا این امکان هست که در حالیکه سرمان را بالا گرفته و قمپز در میکنیم و نوک دماغمان را بالاتر می گیریم خود را به زور از دسته دوم بدانیم... اما از آنجا که فروتنی به مقدار متنابهی در یکی از این هزار توهای وجودی ما اخیرا به چشم خورده است لذا یک دسته جدید خودمان به افتخار خودمان تاسیس کرده و خود را میچپانیم آن تو:

 

ارجنت گروپ: بعضی ها "خیال" می کنند که خیلی می فهمن... چون بعضی جاها از دستشان در رفته و یک چیزهایی را فهمیده اند لذا گمان برشان داشته که همیشه می فهمند...این دسته معمولا خودشان را جزو گروه دوم معرفی میکنند اما بی شباهت به دسته اول نیستند....

 

پ.ن ۱: من اگه خواننده -و نه نویسنده- این پست بودم پیش خودم می گفتم خب که چی حالا؟؟ این دختره اینا رو نوشته که چی؟؟ بعد اینطوری جواب میدادم که : "واسه اینکه ما بریم ازش تعریف کنیم که شما با این درایت و لفاظی و طنازی و اگاهی همانا جزو دسته دوم هستی و لاغیر"... و دو حالت داشت یا واس خاطر دل نازک نویسنده ازش تعریف میکردم یا حسابی میزدم تو حالش تا دیگه از این چیزا ننویسه... دو نقط دی

 

پ.ن ۲: من مرده این تایتل شدم...همچین خودم حال میکنم هر کی ندونه خیال میکنه عجب مطلب پر مغزیه. بازم دو نقطه دی

 

چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386

نمی فهمم...اصلا نمی فهمم ... من باید کمی این خانه درون را خانه تکانی کنم...خانه تکانی که نه...از نو بسازمش... می دانی...گاهی در زندگی چیزهایی اهمیت پیدا میکند اما در کمترین زمان ممکن بی اهمیتی اشان انچنان توی ذوق ات می زند و به تو می فهماند تا چه حد می توانستی احمق باشی که جا می خوری... حالا هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم چقدر ناشناخته مانده ام... از همه بیشتر برای خودم... و آیا تو می دانی دستیابی به ژرفترین لایه های روحی ات گاهی چقدر دردناک و چقدر ترسناک است؟... خیلی چیزها هست...خیلی چیزها که می تواند برای من به منزله شکستی بزرگ باشد و یا سقوطی عظیم... تو از موضوع پیش پا افتاده از چشم کسی افتادن بگیر تا...موضوع عظیم از چشم خودت افتادن...اما چه چیز تو را وا می دارد به ادامه ... چه چیز است که تو از رو نمی روی؟؟؟ ... که این شکستها را می بینی و ... بد است...خیلی بد...اگر به شکست خورده ای می مانی که ایمان دارد به شکست خوردنش ...چرا درصدد تجدید قوا نباشی؟؟ چرا مترصد لحظه ای برای جبران نه... ؟؟ چرا اشتباه پشت اشتباه... ؟؟ چرا منم منم زدن از پی هم... ؟؟ چرا تو از رو نمی روی دختر؟؟؟...

آن روز که اسم این وبلاگ را گذاشتم "حرفهایی از روی سادگی"... ذره ای اعتقاد نداشتم...صرفا در ذهنم چرخید چون باید برای ثبت نام، نامی انتخاب می کردم و هیچوقت هم نتوانستم نام دیگری برای اش بگذارم و شاید امشب اولین بار است...اولین بار که حس میکنم سادگی ام گاهی بدجوری دارد توی ذوق خودم می زند... نه که دخترک ابله ساده لوحی باشم... که برخی وقتها..بعضی کارها از روی سادگی و یا همان حرفها... درست وقتی تو بی هیچ شیله و پیله ای..بدون هیچ ذهنیتی...حرفی میزنی...یا کاری میکنی... حتی اگر به عواقب کارت یا حرف ات هم اگاه باشی ... انجامش می دهی و بعد هزاران فشار روحی را تحمل میکنی و سر تا پای ات را به بد و بیراه می کشی و باز هم اگر پایش بیفتد ادامه میدهی...باز هم میروی به همان کوچه ساده سادگی... و این افتخاری نیست برای من... دست کمی از حماقت ندارد و بدتر از آن دانستن اش است و ادامه دادنش... و این درست همان موقعی است که حس می کنم نیرویی دیگر دارد مرا به جلو می برد...که تو میبینی کاری را و عواقبش را...اما تن میدهی به آن نیروی ناشناخته درون ات که تو میدانی به وقتش خودش را کنار میکشد و باز تو می مانی و خودت...تو می مانی و تلخی...تو می مانی و هراس از به خود نگریستن... و این نیرو آیا همان چیزی نیست که اراده را از تو میگیرد... که تو مسخ می شوی؟؟؟ لعنت به من... قرارم با خودم این نبود...

 

<<    1      2      3      4    >>