1- این ناپایداری احساسات دارد صاف می رود روی اعصاب... یک گوشه دلم دارند رخت می شویند.... انگار کن حنا دختری در مزرعه نشسته داره با اون تخته ها رخت می شوره... این احساس درست وقتی با حجم عظیمی از مطالب جهت پایان نامه مواجه شدم بهم دست داد...یه گوشه اش هم انگار ریزش مشاهده می شود... انگاری برج پیزا در حال ریزش آرام باشد و هی کج و کج تر شود و دست آخر هم گروووومب... این احساس دوم بعد از اینکه دوست عزیزمان امروز از پایان نامه دکترایش دفاع کرد و نمره اش شد 19.90 و بعدش هم یک سوگند نامه قرائت کرد من باب ادای دین و عمل به تعهداتش نسبت به جامعه علمی (خیال کردید فقط پزشکا قسم میخورند ) بهمان دست داد... یک گوشه دیگر دلم انگار ریخته گری راه انداخته اند...داغ می شود... داغ داغ...انگار داغ بر دل گذاشته باشند و حسرت فریاد میکند این گوشه... راستش خبر ندارم این احساس کی به ما دست داد اما هرچه بود لعنتی خیلی داغ بود...آدم را یاد خر داغ کردن می اندازد...خلاصه این دل سه گوش ما که هر کنجش بساطی پهن کرده اند و هر کدام هم ساز خودشان را کوک کرده اند در این قفسه سینه دارد همچنان می تپد و از آنجا که تپش اش مایه حیات ماست پس خفه خوان گرفته و گوش میسپاریم به این تپش قاراشمیش اش... اما از شما چه پنهان یک گوشه را قایم کرده ایم یک گوشه که گوش شیطان کر و چشم اش کور (واژ (واج؟؟) آرایی گاف و واو و شین رو حال کردین؟؟) هنوز کسی از آن خبری ندارد...گذاشته ایم اش برای روز مبادا...یعنی برای آن روز مبادا..!!
نکته: جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد از این سوگند نامه ها چرا نمیخونن؟؟ این بدان معناست که ما ارشدین :دی هیچ تعهدی به جامعه و جامعه علمی نداریم یا به این معناست که کلا به درد هیچی نمیخوریم که بخاطرش قسم بخوریم..هوم؟؟ این الان نکته بسیار بسیار حیاتی برای یک جوان دم دفاع است که می تواند او را به سمت قله های رفیع زندگی اوج دهد یا به حضیض همان زندگی فرو برد و دپرشن حاد!!!
2- استادی داریم ما که وصفش قبل ترها در این وبلاگ به وفور آمده است(استاد راهنمای عزیز دلم نه ها..اون بداخلاقه رو یادتونه ؟؟).... حالا تصور بفرمایید در بحبوحه کشمکش های شما و تپشهای قلبتان دیری دیری گوشی موبایلتان زنگ میزند و الو...الو...من ع هستم... من در حالیکه زبانم بند آمده که ساعت ده شب استادی که شماره من را معلوم نیست از کجا گیر آورده با من چه کار می تواند داشته باشد بعد از احوالپرسی کش داری میپرسم "امرتونو بفرمایید؟؟!"... و ایشان می فرمایند واسه دفاع همسر گرامیشان که فردا صبح می باشد... از اون شیرینی هایی میخوان که من امروز یه خروار با خودم کول کردم بردم دانشگاه واسه دفاع دوستم...انگار این شیرینی ها بدجوری مزه کرده است...حالا من ساعت ده شب یه خروار از این شیرینی ها از کجام بیارم؟؟؟ خلاصه طی یک فرآیند انتحاری ییهو از شیرینی فروشی (قنادی یا شیرینی سرا) سر در اورده و اگرچه اطمینان داشتم آن ساعت شب هفت هشت کیلو از شیرینی مذکور یافت می نشود اما پاچه خاری امان را تکمیل کرده و حق شاگردی را (جان خودم!!) ادا نمودم..باشد که این آقای استاد سر دفاع از خجالت ما در آمده و یک بیست جانانه برایمان ردیف کند...
نکته: یعنی پاچه خار تر و بادمجون دور قاب چین تر و رند تر از من در آن ساعت شب هیچ جای دنیا پیدا نمیشد..خودم میدونم...
پ.ن: دقت بفرمایید این یکی دو هفته اخیر اینجانب به طرز وحشتناکی پرچانه شده ام و این پرچانگی در پرنویسی من در وبلاگ به وفور یافت می شود و از آنجا که ادمی که زیاد حرف میزند اصولا کمتر هم فکر میکند لذا می دانم یکی از یکی بی خاصیت تر است این پست ها...اما شما بگذارید به حساب یه چیزایی...باشد که جبران کنیم...



