جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

1- این ناپایداری احساسات دارد صاف می رود روی اعصاب... یک گوشه دلم دارند رخت می شویند.... انگار کن حنا دختری در مزرعه نشسته داره با اون تخته ها رخت می شوره... این احساس درست وقتی با حجم عظیمی از مطالب جهت پایان نامه مواجه شدم بهم دست داد...یه گوشه اش هم انگار ریزش مشاهده می شود... انگاری برج پیزا در حال ریزش آرام باشد و هی کج و کج تر شود و دست آخر هم گروووومب... این احساس دوم بعد از اینکه دوست عزیزمان امروز از پایان نامه دکترایش دفاع کرد و نمره اش شد  19.90 و بعدش هم یک سوگند نامه قرائت کرد من باب ادای دین و عمل به تعهداتش نسبت به جامعه علمی (خیال کردید فقط پزشکا قسم میخورند ) بهمان دست داد... یک گوشه دیگر دلم انگار ریخته گری راه انداخته اند...داغ می شود... داغ داغ...انگار داغ بر دل گذاشته باشند و حسرت فریاد میکند این گوشه... راستش خبر ندارم این احساس کی به ما دست داد اما هرچه بود لعنتی خیلی داغ بود...آدم را یاد خر داغ کردن می اندازد...خلاصه این دل سه گوش ما که هر کنجش بساطی پهن کرده اند و هر کدام هم ساز خودشان را کوک کرده اند در این قفسه سینه دارد همچنان می تپد و از آنجا که تپش اش مایه حیات ماست پس خفه خوان گرفته و گوش میسپاریم به این تپش قاراشمیش اش... اما از شما چه پنهان یک گوشه را قایم کرده ایم یک گوشه که گوش شیطان کر و چشم اش کور (واژ (واج؟؟) آرایی گاف و واو و شین رو حال کردین؟؟)  هنوز کسی از آن خبری ندارد...گذاشته ایم اش برای روز مبادا...یعنی برای آن روز مبادا..!!

 

 

نکته: جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد از این سوگند نامه ها چرا نمیخونن؟؟ این بدان معناست که ما ارشدین :دی هیچ تعهدی به جامعه و جامعه علمی نداریم یا به این معناست که کلا به درد هیچی نمیخوریم که بخاطرش قسم بخوریم..هوم؟؟ این الان نکته بسیار بسیار حیاتی برای یک جوان دم دفاع است که می تواند او را به سمت قله های رفیع زندگی اوج دهد یا به حضیض همان زندگی فرو برد و دپرشن حاد!!!

 

2- استادی داریم ما که وصفش قبل ترها در این وبلاگ به وفور آمده است(استاد راهنمای عزیز دلم نه ها..اون بداخلاقه رو یادتونه ؟؟).... حالا تصور بفرمایید در بحبوحه کشمکش های شما و تپشهای قلبتان دیری دیری گوشی موبایلتان زنگ میزند و الو...الو...من ع هستم... من در حالیکه زبانم بند آمده که ساعت ده شب استادی که شماره من را معلوم نیست از کجا گیر آورده با من چه کار می تواند داشته باشد بعد از احوالپرسی کش داری میپرسم "امرتونو بفرمایید؟؟!"... و ایشان می فرمایند واسه دفاع همسر گرامیشان که فردا صبح می باشد... از اون شیرینی هایی میخوان که من امروز یه خروار با خودم کول کردم بردم دانشگاه واسه دفاع دوستم...انگار این شیرینی ها بدجوری مزه کرده است...حالا من ساعت ده شب یه خروار از این شیرینی ها از کجام بیارم؟؟؟ خلاصه طی یک فرآیند انتحاری ییهو از شیرینی فروشی (قنادی یا شیرینی سرا) سر در اورده و اگرچه اطمینان داشتم آن ساعت شب هفت هشت کیلو از شیرینی مذکور یافت می نشود اما پاچه خاری امان را تکمیل کرده و حق شاگردی را (جان خودم!!) ادا نمودم..باشد که این آقای استاد سر دفاع از خجالت ما در آمده و یک بیست جانانه برایمان ردیف کند...

 

نکته: یعنی پاچه خار تر و بادمجون دور قاب چین تر و رند تر از من در آن ساعت شب هیچ جای دنیا پیدا نمیشد..خودم میدونم...

 

پ.ن: دقت بفرمایید این یکی دو هفته اخیر اینجانب به طرز وحشتناکی پرچانه شده ام و این پرچانگی در پرنویسی من در وبلاگ به وفور یافت می شود و از آنجا که ادمی که زیاد حرف میزند اصولا کمتر هم فکر میکند لذا می دانم یکی از یکی بی خاصیت تر است این پست ها...اما شما بگذارید به حساب یه چیزایی...باشد که جبران کنیم...

سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

1-1- تصور بفرمایید بعد از یک روز کاری (درسی، علمی) مفید... وقتی سریال دوست داشتنی اتان را نگاه کرده اید... بروید عین بچه های خوب آماده خواب شوید..از اون کارا(ااا...دستشویی منظورمه) و بعدش هم مسواک و بوس(اوهوی مامان وبابا رو گفتم)... و بعد از پوشیدن یک لباس خواب گشاد که توش راحت باشید بپرید زیر پتویی نازک و در حالیکه خنکی تشک و بالش روی پوستتان میلغزد شما چراغ مطالعه را روشن می کنید و کتابی در دست می گیرید و در این شرایط لطیف و دلچسب یک ساعتی را سر می کنید و یواش یواش(به ضم ی) ببینید خواب نازنین آمده است با لطافت روی چشمهایتان پیاده روی میکند... ـآنگاه در حالیکه لبخند می زنید دست دراز می کنید و چراغ مطالعه را خاموش می کنید و همینطور که پتو را تا خرخره زیر چانه می کشید یک لبخند ملیح روی لبهایتان می نشانید و میغلتید به چپ(یا به راست!!) ... و در همین حال آرام آرام میروید سراغ پادشاه اول...اما همین که چهره با ابهت و تو دل بروی پادشاه اول می آید جلوی چشمان رویا وش اتان ییهو وییییییییییییززززززز... عینهو این برق گرفته ها بی خیال هرچه پادشاه و پدر پادشاه و پسرانش شده ...پتو را طی یک فرآیند میلی ثانیه ای کنار زده و آنچنان می کوبید در گوش اتان که برق از کله اتان می پرد... و این چیزی نبود جز یک "پشه"...بعله..این حقیقت دارد...شما تا صبح باید با یک پشه سر کنید...متاسفم ...بدشانسی بزرگی است... و تازه اگه به اندازه کسی چون من حساس هستید باید به عرض برسانم تا صبح دچار خارش هم می شوید...

 

راه حل: به جای این لوس بازیها... به جای ماچ و بوسه و این حرفا قبل خواب یک عدد پیف پاف، افکن، یا هر چه از این قبیل است در اتاقتان خالی کنید تا از این مکافاتها نصیبتان نشود...حالا این امکانات هم نبود یک تیکه مجله یا روزنامه که یافت می شود در خانه اتان...و همچنین جهت جلوگیری از خفگی ناشی از مواد شیمیایی تا خرخره زیر پتو رفته و هیچ اثری از کله مبارک بیرون از پتو مشاهده نشود ... البته فراموشتان نشود حتما ناخنهایتان هم کوتاه باشد اینجانب مسوولیت خطوط قرمز رنگ حاصل از خاراندن روی جای جای بدنتان را نمی پذیرم...

 

1-2- تصور بفرمایید یک روز هوس میکنید جورابهای سفیدتان را با دست انچنان بشویید که مانند روز اول اش بشود...حالا چرا نمیدانم... یک دلیل خودتان سر هم کنید... بعد که به زور وایتکس و پودر و صابون و اینا سفید عین پشمک شد... تازه دلتان می خواهد جلوی افتاب هم پهن اش کنید..میروید یک جای افتاب گیر گیر می آورید یک جفت جوراب سفید برف نشان را آویزان میکنید تا موقع پوشیدن محظوظ شوید... بعد که خشک شد دلتان می خواهد بپوشیدش و بروید بیرون... جوراب را برداشته و درحالیکه بوی خوش افتاب می دهد آن را به پا میکنید و بعد از پوشیدن همینطور که غرق سفیدی آن هستید چند دقیقه پاهایتان را بالا می اورید و با تکان دادن انگشتان پا که سفید جوراب را بیشتر به رخ می کشد کیف میکنید... بعد یکهو میبینید... ای وای بد نیست قبل از رفتن یک سری روم به دیفال، گلاب به روتون ...به دستشویی بزنید... میروید...همین که دمپایی دستشویی را می پوشید...یک چیزی همه گرمی جوراب را از بین می برد... اوه ...خدای من...کی قبل از شما رفته دستشویی و دمپایی ها را خیس کرده است؟؟؟ نگران نباشید...آبه...

 

راه حل: نپوشیدن دمپایی در چنین شرایطی به هنگام دستشویی رفتن از اوجب واجبات است...

 

م.ن: دیگه هیچی یادم نمی آد... یعنی همین دو تا بلا به اندازه کافی حالم را گرفته است... اونوقت میگن چرا دختر مردم دپ میزنه... شب که نخوابی...صبح هم که اینجوری... اعصاب معصاب نمی مونه واسه ادم که ...

 

2- این روزها دست کمی از اوس نجار یا میرزا بنویسها نداریم... یعنی عینهو این نجارها یک ریز یک قلم بیخ گوشمان آویخته ایم و عینهو میرزا بنویس غریق امواج کاغذی جزوات چشم به ساحل دوخته ایم بلکه غریق نجاتی بیاید ما را بکشد بیرون... اصلا چرا باید پایان نامه بنویسیم؟؟؟ و تازه اولش از هزار و پانصد نفر تشکر و قدردانی کنیم... زحمتشو ما میکشیم... تشکرشو دیگرانی میخورن که من به عمرم هم ندیدمشون.... من دلم میخواد پایان نامه ام رو به جز مامان و بابا به یکی دیگه هم تقدیم کنم... یعنی کی میتونه باشه؟؟؟ :دی...

 

م.ن 1: حالا تو همه پایان نامه اتو نوشتی همین یه صفحه تقدیم نومچه اش مونده دیگه؟؟؟!!!!

م.ن 2: دو ساله سر خوندن داری غر میزنی از حالا این ملت وبلاگ پرور باید بیان غر غر پایان نامه نوشتنتو بخونن تا بلکه تو به این امر فائق اومده شرتو از سر بلاگستان و اهالی اش کم کنی دیگه؟؟!!

 

4- رییس دانشگاه آزاد یکی از این شهرستانهای اطراف ییهو دوست بابا از آب در اومده و گیر داده الا و بلا پاشو بیا اینجا تدریس...آخه پدرت خوب...مادرت خوب...عمه ات بد... عمو ات ... من مدرک ارشد هم ندارم چه برسه دکترا...حالا تو این هاگیر واگیر مدرک از کجا بیارم...حالا اگه من عنر عنر دنبال کار بودم عمرا هیچکس هم تحویلم نمیگرفتا... من دلم به حال این دانشگاهها میسوزه که مثلا یکی عین من باید بره نقش استاد بازی کنه براشون..جدی عجب آشفته بازاریه ها...من که دیگه خودمو میشناسم :دی

 

م.ن: دعا کنید این اقای محترم رییس دست از سر من بردارد من اگه بیکار هم بمانم عمرا  نمیروم آنجا تدریس...شما نمیدانید که ... آنجا رفتن همانا و دست و پایمان آنجا بند شدن همان... حالا چه جوری اش دیگه معلومه دیگه..به همین بسنده کنم که بسی چشم انتظار در آنجا نشسته اند تا بهانه ای گیر بیاورند برای ماندن من در آنجا .... پروردگارا ما را بیکار نگه دار...به تبعید نفرست :دی

 

5- قربون خودم برم...این روزها عجب دوست داشتنی شده ام من...همچین صبح به صبح لپ خودم را جلوی آینه میکشم و روزهایی هم که مثل همین دو روز پیش قمر در عقرب است لپ خودم را محکمتر میکشم که دردم بگیرد... آنوقت یادم می آید...زندگی خیلی آسون تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم...کافیه یه سری چیزا رو نبینی... یا ببینی و بری کوچه علی چپ...به قول رفیقمان جاده خاکی...ولو خاک بخوری...

 

پ.ن: پرچانگی تعطیلی...مردم کار و زندگی دارن... تو هم برو بگیر بخواب و یه فکری بکن که تقدیم نومچه ات چی باشه...

 

 

 

یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386

یک (محض خاطر عشق) : آخ که چه واژه ای بود این «بکارت احساسات»... آخ که چه سنگین بود... چه درد آور... و چه مظلوم... چه زیبا بود این بکارت... چه پستیم ما که تجاوز به نجابت دوست داشتن کار همیشگی امان شده است...چه بی رحمیم ما..ما متجاوزان همیشه تاریخ که بی هیچ شرمی و حیایی دست می یازیم به همه نجابت دوست داشتن و سر بلند از دریدن ... نیشخند میزنیم و هزاران هزار توجیه و دلیل بی دلیل می آوریم و خودمان را از هرچه فاجعه آفریدن و هرچه پستی است تبرئه می کنیم... به من بگو... چقدر از این واژه لرزه بر اندامت می افتد؟؟ کاش زودتر می اندیشیدی... می اندیشیدیم...

 

دو ( از صدقه سر امروز) : پر از طنزم... پر از خنده تلخی که می توانم هر چیزی را تا حد به گند کشیدن به استهزا بکشم... تلخترین دختر روزگارم الان... صبح فقط دنبال بهانه ای بودم برای پریدن...برای رها شدن از همه آنچه که مثل خوره به جانم افتاده بود... خب..پیاده روی دوستانه از دانشگاه تهران تا ولی عصر و کتاب خریدن و چرت و پرت گفتن خلاص ام که نمیکند اما دردش را کم میکند...فرصت می دهد که از تلخی اش کم کنم...یا نه...به تلخی اش عادت کنم... و آنگاه می شود با این طنز لعنتی سر کرد....که کنترلش کرد...

 

سه (واس خاطر دلم) : آهنگ غالب این روزها:

 

روز بعد از رفتن تو آینه جا خورد تا منو دید

آینه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسید

روز بعد از رفتن تو رازقی مرد باغچه خشکید

دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجید

روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

نسترن های رو طاقچه بی تو پر پر شد و پژمرد

 

نفس هامو سینه پس زد زمین عاشقاشو بلعید

شیشه پنجره یخ زد بارون فاجعه بارید

عابر دیوونه این بار به من دیوونه خندید

عکس یادگاری ما بعد تو منو نبخشید

 

* این آهنگ را دوست دارم... بسیار زیاد...بسیار زیاد و هر بار زمزمه اش میکنم زیر لب...درست وقتی از زیر همان پل هوایی دم خانه به سمت خانه می آیم... و دلم که ریخت... به خانه رسیده ام...

 

چهار(واس خاطر جامعه سینمایی ایران) : روز سوم را دیدم... فیلمی که به گمانم منتقدین می تونن تا دلشون بخواد از دلش نقد بیرون بکشن...فیلمی که به نظرم بازیها کلهم ادا در آوردن بود از شخصیتهای همیشگی فیلمها ...  که حالا کلیشه شده اند و بس...اما اعتراف می کنم...اعتراف می کنم که صحنه های جنگ خرمشهر و تصور بودن در آن وضعیت آنچنان هراسناک بود که برای اولین بار در تمامی عمرم با دیدن فیلمی بغض گلویم را گرفت...

 

م.ن: دلم خواست گریه کنم... دلم خواست این فیلم بشود بهانه گریه کردن ...اما نشد... چرا همیشه باید وسط یک  فیلم بی نهایت احساسی وقتی همه دارن گریه می کنن ... ماهیت فیلم بودن یادم بیاید و گریه ام نگیرد؟؟!!

 

پنج (واس خاطر تو): کاش اینقدر اذیتم نمیکردی... کاش می شد یک بار بیایی مرد و مردانه توی چشمهایم نگاه کنی و هر چه دلت خواست بگویی... هرچه دلم خواست بگویم... کاش اینقدر همه چیز را نمی پیچاندیم... حالا بعد اینهمه وقت این ها انتظار زیادی است... گمان برت می دارد لابد که هنوز یادم نرفته است... نه ...یادم نرفته است ... نه که فراموش کردن اش سخت بود... که نه...راحت بود... برای تو هم راحت بود... ما که عاشق نبودیم، بودیم؟؟ ما که دلمان برای هم نمی تپید..می تپید؟؟  می دانی گاهی لازم است برای بریدن بهم بد و بیراه بگوییم... همه وجود وحشتناکمان را به رخ هم بکشیم تا همه چیز بگذرد... اما ما بسان همه روشنفکران تاریخ یا همه صبوران تاریخ و یا اصلا همه از خودگذشتگان تاریخ سر در گریبان فرو بردیم و گفتیم هر چه شد شد...هر چه بود گذشت... و اسمش را در کمال وقاحت گذاشتیم بزرگواری... می شود... می شود همینجا ...بی هیچ گفتن برویم...همانطور که رفتیم...اما حسرت یک دل سیر دعوا کردن با هم تا ابد بر دلمان می ماند....

 

م.ن: حالا که فکر میکنم می بینم...حقیقتاً حرفی هم ندارم برای گفتن... اما دلم میخواست می گفتی...پر از شنیدنم...

 

شش (محض خالی نبودن عریضه) :

 

یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد؟ دوستاران را چه شد؟

.

.

کس نمی گوید که «یاری داشت حق دوستی»

حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

.

.

حافظ! اسرار الهی کس نمی داند، خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد!

جمعه 8 تیر ماه سال 1386

یک معما: با پذیرش اینکه «دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره...نداره» نتیجه میشود که « دیگه ناز کردن هم فایده نداره»... و آنگاه تمامی مشکلات بشری آغاز می شود... اگه گفتید چرا؟؟!!

 

یک نکته: «عصر حاضر عصر "بیماریهای رفتاری" است...» نقل به مضمون از تکه روزنامه ای که نمیدانم مال چندین قرن!! پیش بود و من داشتم کفشم را روی آن وسط خانه پرو می کردم... (حالا یا من خیلی انسان با فرهنگی هستم که از این تکه روزنامه زیر پای ام و مطالبش هم نمیگذرم یا خیلی بی فرهنگم که دارم روی یک تکه روزنامه با مطالبی جالب کفش پرو می کنم...یا اینکه روزنامه خواندن یا نخواندن اصلا ملاک معتبری بر با فرهنگ بودن یا نبودن نیست :دی) ...بعد از آن دوران بیماریهای واگیردار حالا رسیده ایم به دوران بیماریهای غیر واگیرداری که به وفور در بین جوامع بشری یافت میشود...تو از یک عادت عادی سیگار کشیدن افراطی بگیر تا.... بیماریهای جنسی و الخ که در ادامه اش میرسیم به سرطان و ایدز و افسردگی و باز هم الخ...

 

یک دل نوشته: مرور خاطراتی که از دل بند بند یک ترانه امروزی بیرون کشیده می شود دردناک است و دوست داشتنی... گویی چیزی...تکه ای از دل آدم فرو میریزد...فارغ از همهمه خیابان می روی به دورترها... و من ندانستم که روزی خواهم دانست رسیدن بهانه ای است برای لحظه جدایی... و «دوستت دارم» ها... که...آه چه کوتاهند...!!

 

یک تقاضای عاجزانه: کسی هست که مرا یاری کند؟؟ آقا ما اندر خم پایان نامه نوشتن مانده ایم... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم... این کمک می تواند اعم از نقدی یا غیر نقدی باشد...اما از آنجا که با بخش نقدی اش راه به جایی نمی بریم...پس لطفا غیر نقدی اش را دیگر بی خیال نشوید و کلیه مراحل لازم جهت نوشتن یک پایان نامه را به سمع و نظر اینجانب برسانید بلکه ما عنقریب به دفاع پرداخته و به کل از هر چه درس خواندن است خلاص شویم ... که انشالله خدا یک در دنیا خیرتان دهد ..یک و بیست پنچ صدم در آن دنیا...

 

یک اعتراف: بعنوان کسی که حدودا شش سال از عمر خود را صرف تحصیل علم شیمی کرده است ابراز شرمندگی میکنم که ما نفتمان را میدهیم ارزان... بنزین میگیریم گران...سهمیه بندی اش میکنیم و در ادامه دچار بیماریهای رفتاری مندرج در بند دو می شویم... ابراز شرمندگی چرا؟؟؟ زیرا اصولا در این دانشگاهها ما یک کار به درد بخور نمیکنیم و به کل به یاد صحبت با آن دوست قدیمی... از لوله آزمایشهای ما هیچ چیز بدرد بخوری در نمی آید... اما مسوولیت اش رو به گردن نمی گیرم...و در کمال پررویی می گویم: «به من چه»!!! زیرا دلم میخواهد من هم مثل همه آن زخم خورده های بشری تقصیر را بیندازم گردن سیاستهای کلی دنیا که بنا بر آن، ما نباید از نفتمان درست استفاده کنیم و چه دستهای داخلی و خارجی در این میان نقش دارند همه میدانیم و عینهو کبک کله امان را میکنیم زیر برف...اگرچه اینها نمی تواند توجیهی بر بی توجهی و هیچ انگاری من و امثال من باشد اما زورمون زیاده دیگه... :دی

چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386

خوشبخت ترین دختر دنیا

الان یه جایی توی یه ده کوره

چشم دوخته به ستاره های آسمون

لبخند هم رو لبشه

احتمالا عاشقه و سواد هم نداره

.

.

تو احمقی

همین!!

 

پ.ن: گهگاهی که دلم از زمین و زمان و از همه بیشتر از خودم میگیره... باید منتظر بشینم آنلاین بشی حتما تا بیای یه چند تا جمله عین این بالاییه بهم بگی و حالمو سرجاش بیاری و بری مرد...

 

<<    1      2      3      4    >>