نامبر وان: دوست و رفیق شفیقی داریم که چندین سال و اندی هست در مراوداتمان با ایشان ذره ای وقفه ایجاد نشده و هیچگونه کانتکتی مبنی بر مرافعه بین امان رخ نداده است و کانه دو انسان کمال یافته (من خودمو میگم و دوستم رو ها.... دقت داشته باشید) علیرغم کلیه تضادهای فکری و اختلاف عقایدی که به وفور بین امان یافت می شود دوستی امان مستدام مانده – چشم حسودان کر و گوش اشون هم کور:دی- باشد که اتفاقی هم نیفتد... طی بررسی های انجام شده به این نتیجه رسیدیم که می شود دلیل پایداری این مراودات را در یک جمله خلاصه کرد: "پذیرش یکدیگر همانطور که هستم و هست"... به گمانم یکی از معزلات (معضلات بی سوات!! حتما باید بیان بهت تذکر بدن تا تو یادت نره دیگه ؟؟!!(با خودم بودم)...) رابطه ها باید همین باشد که تمایل داریم دیگری را آنجور که میخواهیم بچرخانیم...حال آنکه این امری است محال... و چون نمی توانیم و بهرحال یک جایی تق کار در می آید... پس میرسیم به جایی که می بینیم دیگر مرا یارای تغییر کردن یا تغییر دادن نیست..لذا رابطه کن فیکون تلقی شده و آه و ناله ها به آسمان می رسد که آی ایها الناس..دیدی در حق دوستی ام چه ظلمی شد... و دیدی از دوست خوردم و آآآآآآآآآای..که من از بیگانگان هرگز ننالم و با من هر چه کرد آن آشنا کرد و الخ...
فقط یک نکته قابل ذکر است... آنهم اینکه مسلما من هم چون انسان هستم و کانه باقی انسانها می زی ام... لذا قطعا تمایلی در تغییر دادن دوست عزیز در عنفوان دوستی در من بوده...یعنی من هی خواسته ام که دوستی امان بر اساس آنچه من می خواهم باشد... ایضا دوست و رفیق شفیق ما...اما چون هر دو کمی تا قسمتی کله شق نیز تشریف داشتیم و کلا موضعمان را در برابر حرف یکدیگر تغییر نمی دادیم ...پس احتمال اینکه آن اوائل دلخوری هایی ناشی از عدم همراهی و عدم شباهت در ساختار فکری و عقیدتی رخ داده باشد هست... اما چون هر دو خیلی آدم حسابی بودیم!!!!
پس به این نتیجه رسیدیم که نه بابا...طرف هیچ رقمه واس خاطر ما عوض بشو نیست...اما چون من خیلی خاطرشو میخوام...پس بذار هر کی هر جور راحته...
پس میریم که داشته باشیم اصل کاری رو:
نامبر تو: دیدی بعضی وقتها، تو از همه جا بی خبر که نه...با خبر ...اما بی تقصیر...عینهو یک تماشاچی ...میروی و می آیی... و نه از آن جهت که خیال میکنی اگر دخالت کنم پام گیر میشه و حالا خر بیار باقالی بار کن...نه..از این رو که میدانی تو نخود آش نباید بشوی...چون میدانی نبودن ات بهتر از بودن است و مخلص کلام اینکه هر چه هم بگویی راه به جایی نمی بری ...پس سر به زیر می روی و می آیی...اما آخر سر هرچه فحش و بد و بیراه و ترشرویی و این چیزهاست...نصیب تو میشود...کانه همین ده دقیقه پیش...یعنی الان خیال نکن دارم راحت می نویسم ها...همچین بگی نگی...یه بغض به چه گندگی تو گلومه که می دونم مسبب اش از ما بهتران که نه...اما دیگرانی هستند که سهل انگاری اشان میشود دلیل فحش خوردن ما... حالا فحش که نه (دارم شلوغش میکنم، شما بخوانید تندی در کلام)..اما اینکه یکی که اصلا انتظارش را هم نداری ...برگردد توی صورتت نگاه کند و بگوید...فلان و فلان و فلان... و تو چون هم از اینکارا بلد نیستی و هم چون شوکه شده ای لال بایستی و نگاهش کنی خیلی درد دارد...بخدا درد دارد...
نامبر تری: هر کاری کنی...هر قدر هم خودت را کنار بکشی...هر قدر هم بخواهی که نباشی...که کمرنگ باشی... که سرت به کار خودت باشد... که برای خودت زندگی کنی...برای خودت تصمیم بگیری... و هر کاری کنی که کلا خودت باشی... نمی شود... دستهایی در کار است... نیروهایی شاید... که نمی گذارد ... بخدا نمی شود... راه اش هم به گمانم سوختن و ساختن...کنار آمدن و دم نزدن... و کلا پذیرش آنهاست علیرغم همه سختی های اش...اما اینهم جای اش درد می گیرد...یعنی به گمانم این از آنهاست که آستانه درد ات هر قدر هم بالا باشد یک جایی آنچنان درد می گیرد که صدای اش درونت را به ولوله وا می دارد...
نامبر فور: آقا تا اطلاع ثانوی در نوعی داغونیت به سر می بریم... داغونیت شادان... یعنی الکی خوش بودن..یعنی میخندیم به خیال خام اینکه دنیا به امان بخندد...فعلا تا اطلاع ثانوی هی بشکن و بالا بنداز راه می اندازیم بلکه بعضی چیزها یادمان برود...باشد که برود..
پ.ن: پی نوشت هم نداریم...مگه زوره؟؟!!
