دوشنبه 4 تیر ماه سال 1386

نامبر وان: دوست و رفیق شفیقی داریم که چندین سال و اندی هست در مراوداتمان با ایشان ذره ای وقفه ایجاد نشده و هیچگونه کانتکتی مبنی بر مرافعه بین امان رخ نداده است و کانه دو انسان کمال یافته (من خودمو میگم و دوستم رو ها.... دقت داشته باشید) علیرغم کلیه تضادهای فکری و اختلاف عقایدی که به وفور بین امان یافت می شود دوستی امان مستدام مانده – چشم حسودان کر و گوش اشون هم کور:دی- باشد که اتفاقی هم نیفتد... طی بررسی های انجام شده به این نتیجه رسیدیم که می شود دلیل پایداری این مراودات را در یک جمله خلاصه کرد: "پذیرش یکدیگر همانطور که هستم و هست"... به گمانم یکی از معزلات (معضلات بی سوات!! حتما باید بیان بهت تذکر بدن تا تو یادت نره دیگه ؟؟!!‌(با خودم بودم)‌...) رابطه ها باید همین باشد که تمایل داریم دیگری را آنجور که میخواهیم بچرخانیم...حال آنکه این امری است محال... و چون نمی توانیم و بهرحال یک جایی تق کار در می آید... پس میرسیم به جایی که می بینیم دیگر مرا یارای تغییر کردن یا تغییر دادن نیست..لذا رابطه کن فیکون تلقی شده و  آه و ناله ها به آسمان می رسد که آی ایها الناس..دیدی در حق دوستی ام چه ظلمی شد... و دیدی از دوست خوردم و آآآآآآآآآای..که  من از بیگانگان هرگز ننالم و با من هر چه کرد آن آشنا کرد و الخ...

فقط یک نکته قابل ذکر است... آنهم اینکه مسلما من هم چون انسان هستم و کانه باقی انسانها می زی ام... لذا قطعا تمایلی در تغییر دادن دوست عزیز در عنفوان دوستی در من بوده...یعنی من هی خواسته ام که دوستی امان بر اساس آنچه من می خواهم باشد... ایضا دوست و رفیق شفیق ما...اما چون هر دو کمی تا قسمتی کله شق نیز تشریف داشتیم و کلا موضعمان را در برابر حرف یکدیگر تغییر نمی دادیم ...پس احتمال اینکه آن اوائل دلخوری هایی ناشی از عدم همراهی و عدم شباهت در ساختار فکری و عقیدتی رخ داده باشد هست... اما چون هر دو خیلی آدم حسابی بودیم!!!! پس به این نتیجه رسیدیم که نه بابا...طرف هیچ رقمه واس خاطر ما عوض بشو نیست...اما چون من خیلی خاطرشو میخوام...پس بذار هر کی هر جور راحته...

 

م.ن: این یک پیش در آمد بود ... و قطعا یک نظر شخصی بود و خودم بهتر از هر کسی می دونم همیشه عملی نیست...  پس میریم که داشته باشیم اصل کاری رو:

 

نامبر تو: دیدی بعضی وقتها، تو از همه جا بی خبر که نه...با خبر ...اما بی تقصیر...عینهو یک تماشاچی ...میروی و می آیی... و نه از آن جهت که خیال میکنی اگر دخالت کنم پام گیر میشه و حالا خر بیار باقالی بار کن...نه..از این رو که میدانی تو نخود آش نباید بشوی...چون میدانی نبودن ات بهتر از بودن است و مخلص کلام اینکه هر چه هم بگویی راه به جایی نمی بری ...پس سر به زیر می روی و می آیی...اما آخر سر هرچه فحش و بد و بیراه و ترشرویی و این چیزهاست...نصیب تو میشود...کانه همین ده دقیقه پیش...یعنی الان خیال نکن دارم راحت می نویسم ها...همچین بگی نگی...یه بغض به چه گندگی تو گلومه که می دونم مسبب اش از ما بهتران که نه...اما دیگرانی هستند که سهل انگاری اشان میشود دلیل فحش خوردن ما... حالا فحش که نه (دارم شلوغش میکنم، شما بخوانید تندی در کلام)..اما اینکه یکی که اصلا انتظارش را هم نداری ...برگردد توی صورتت نگاه کند و بگوید...فلان و فلان و فلان... و تو چون هم از اینکارا بلد نیستی و هم چون شوکه شده ای لال بایستی و نگاهش کنی خیلی درد دارد...بخدا درد دارد...

 

نامبر تری: هر کاری کنی...هر قدر هم خودت را کنار بکشی...هر قدر هم بخواهی که نباشی...که کمرنگ باشی... که سرت به کار خودت باشد... که برای خودت زندگی کنی...برای خودت تصمیم بگیری... و هر کاری کنی که کلا خودت باشی... نمی شود... دستهایی در کار است... نیروهایی شاید... که نمی گذارد ... بخدا نمی شود... راه اش هم به گمانم سوختن و ساختن...کنار آمدن و دم نزدن... و کلا پذیرش آنهاست علیرغم همه سختی های اش...اما اینهم جای اش درد می گیرد...یعنی به گمانم این از آنهاست که آستانه درد ات هر قدر هم بالا باشد یک جایی آنچنان درد می گیرد که صدای اش درونت را به ولوله وا می دارد...

 

نامبر فور: آقا تا اطلاع ثانوی در نوعی داغونیت به سر می بریم... داغونیت شادان... یعنی الکی خوش بودن..یعنی میخندیم به خیال خام اینکه دنیا به امان بخندد...فعلا تا اطلاع ثانوی هی بشکن و بالا بنداز راه می اندازیم بلکه بعضی چیزها یادمان برود...باشد که برود..

 

پ.ن: پی نوشت هم نداریم...مگه زوره؟؟!!

جمعه 1 تیر ماه سال 1386

زندگی کردن باید خیلی ساده تر از این حرفها باشد...خیلی ساده تر از اینکه تو هر روز دل نگران باشی... که خنده هایت لحظه ای باشد... که شادیهایت مقطعی... زندگی باید خیلی ساده تر از این همه هیاهو باشد... به خدا قرارمان این نبود!! قرار نبود گم شویم میان شعارهایی که خودمان می سازیمشان... من مثال کامل همان کسی هستم که به قول امروزیها کودک درونش را سرکوب می کند... کودک درونی که حق اشتباه دارد...کودک درونی که حق دارد پا به زمین بکوبد... که نامعقول جلوه کند...حتی بی ادب شود...گستاخ شود... دیروز وقتی شنیدم که در پس شوخی با دیگری به من میگویی : "عضله صورت ات میخندد"... جا خوردم... در درک معنای اش وا ماندم... و امروز فهمیدم... میدانی خندیدن میتواند قهقهه باشد... می تواند ریسه رفتن باشد... میتواند سفیدی دندانهایت یا نه اصلا زبان کوچک ات توی ذوق بزند...اما هیچکدام مانند لبخند عضله های صورت ات شادی درون ات را بیرون نمی ریزد... و این شادی از چه بود و برای چه بود نمیدانم... یا شاید هم می دانم... و چرا...چرا وقتی می شود اینگونه بود نباشیم؟؟؟ بی دردی همان درد بی درمانی است که برای خودمان می سازیمش... آخر لعنتی... تو از کجای این روزگار حق گله داری؟؟تو از کجای این زندگی حق شکایت داری؟؟... به قول مادربزرگ "خدا قهرش می آید دختر!!"... و من درست در پی همه این بی دردیهای روزگار ام... و در پی یافتن نگرانی ...نگران آینده ای نامعلوم می شوم... به پیشواز ناملایمتی ها می روم و اسمش را در کمال حماقت میگذارم "آمادگی در مواجهه با درد"... بی انصاف!!  و تجارب گذشته... همه تجارب تلخ گذشته را چماق می کنم بر سرم که ببین... می شود باز هم پیش بیاید... ببین...می شود هنوز احمق جلوه کنی... حال آنکه در هیچیک مقصر هم نبوده ام..حقیقتا من هیچکاره بودم... بخدا من عددی نبودم آن میان و درد کشیدم... رنج کشیدم و حالا از ترس تکرار مکرر همه آن سختیها به خودم میلرزم... دلهره ها مرا مسخ می کند... و من وا میدهم... اینگونه نمیشود... باید تکان بخورم...اینکه تو ریشه درد را بشناسی یعنی نصف راه را آمده ای... بقیه اش هم با خودم... (لعنتی!...باز داری منم منم میزنی... )...

 

پ.ن: "ترس"  همان چیزی است که همه زندگی ات را تحت شعاع قرار می دهد... که قدمهایت را... تصمیم هایت را... متزلزل می کند...

پ.ن: کسی هست که بگوید چگونه می شود نترسید؟؟؟


بعدالتحریر: بسان همه آن شبهای دلتنگی و دلگیری... نه که تفال بزنم به دیوان حافظ... نه که دل بدهم به موسیقی ملایم عاشقانه ها... که دستم ناخوداگاه میرود لای همه این کتابهای کت و کلفت و آنگاه که نشانی های نازک را بیرون می کشم... چشم می بندم و میگویم...هر چه بادا باد:

 

برهنه به بستر بی کسی مردن، تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی، تو ازیادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بیقرار، تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی، تو از یادم نمی روی

سوزنریز بی امان باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمیروی

تو...

تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟؟

 

دیر آمدی... درست!

پرستار پروانه و ارغوان بوده ای، درست!

مراقب خواناترین ترانه از هق هق گریه بوده ای... درست!

رازدار آواز اهل باران بوده ای، درست!

خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای، درست!

اما از من و این اندوه پر سینه بی خبر، چرا؟

.

.

.

من اما از همان اول باران بی قرار می دانستم

دیدار دوباره ما میسر است...ری را!

مرا نان و آبی، علاقه عریانی،

ترانه ی خردی، توشه ی قناعتی بس بود

تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم!

 

 

پ.ن: سید علی (به قول سورنا)، این وقتا به داد ما و این بی قراریها می رسد... میدانی... این دل ما که دل نیست... هیچی سرش نمی شود... شبهایی هست که دل̗ ما به دل دل می افتد بی دلیل... آنگاه انگار زمزمه ای دور به گوش میرسد که «کی می آیی؟؟ من از حرفهای بی مخاطب خسته ام... من از انعکاس صدایم بر این دیوارها خسته ام!!» این وقتها اگر خودم باشم لوسبازی اش را رسما تعطیل میکنم... اگر آدم باشم سکوت می کنم... و امشب... انگار کن که  نه من من ام و نه من  آدمم... بگذار هرچه دلش می خواهد ...بخواهد...ما هم وا داده ایم!!!

<<    1      2      3      4