از این حال و هوای بی حالی این روزها پرواز کردن به سوی دنیایی شور و شر جوانی!! شاید مرهم خوبی باشد... اما کیست که ثابت کند این بی حالی ها همه از همین شور جوانی نیست و درد های بی درمان همه و همه از خامی این روزها... حال که کودک درون ساکت یک گوشه نشسته است...بگذار اعتراف کنم این جا...توی این دنیای بزرگ درون مادر بزرگی دارم که از شما چه پنهان بدجوری موهایش سپید است و ادعای تجربه هایش... اوووه ه .... مادربزرگ درون من اینجا نشسته... همچنان خیره به من... و من هر بار خواسته ام از نگاهش شماتت برداشت نکنم...اما نمی شود...برای همین از او میگریزم...خیلی وقتها دلم می خواهد نباشد...دلم می خواهد با کودک درون و یا جوانی اش... با خامی اش... با اشتباهاتش حال کنم... و کسی نباشد... مادر بزرگ درونی نباشد که هی نهیب بزند... که هی جلوی اش را بگیرد...که بخواهد کودک درون بزرگ شود... کودک درون اگر بزرگ شود...که دیگر کودک نیست... اما انگار این مادربزرگ ... نمی خواهد بفهمد که من دلم میخواهد اشتباه کنم...
حالا در پی پرسه زدن میان وبلاگهای امروزی و دیروزی.... هر جا رد پایی است از تپیدن دل...هرجا رد پایی است از کودکی سرشار...هر جا ردی است از حال و هوای بی خیالی... دلم هوایش را می کند... آنوقت سرد می شوم...سخت می شوم... آنقدر که در پی نگاه و کلام هر آشنایی ...هر دوستی... میشنوی..می فهمی ... : "تو چته؟؟".... و من در جواب "هیچی" پوزخندی می بینم به خودم... که واقعا هیچی نیست...اما دلم میخواهد بی حالی ، بی حوصلگی..ادای بی حوصلگی حتی... در من زندگی کند... به کجای دنیا بر میخورد..اگر یک روز من آنی نباشم که هر روز می خندد...به محض ورود به آزمایشگاه فریاد میزند "من اووووووومدم"... و تا با همه خوش و بشی نکند و سر به سر ریز و درشت نگذارد سر کارش نمیرود؟؟؟ به کجای دنیا بر میخورد اگر اخم کنم و یک گوشه به کارم مشغول باشم؟؟ یا در جواب شوخی کسی لبخندی بزنم و به شوخی حتی جوابش را هم ندهم؟؟؟؟...
دارد باران می بارد...قطره قطره...امروز که رو به قاب شیشه ای آزمایشگاه زل زده بودم به کوههای دور و سیاهی ابر بالای کله اشان... به ساناز گفتم : "بارون میخواد بیاد"...ساناز گفت "اگه بابام ماشینشو بشوره..بارون میاد..مثل همیشه"...عصر که اس ام اس زد "بابام ماشینشو شسته".. گفتم: "آخ جون!!"... حالا چه ارتباط عمیقی است بین هر بار باران باریدن و ماشین شستن بابای ساناز...خدا میداند...اما حس غریبی است...با بارانهای تابستانی حال می کنم عجیب...درست مثل آلبالو خوردن توی زمستون می مونه...یا پرتقال خوردن توی تابستون... حالا دارد باران می بارد و من گوش میکنم I’m kissing you for ever & ever & ever........ و این حس و حال بی خیالی جوانی و باران و بوسه و ... حتی اگر دلت را دیگر جایی گرو نگذاشته باشی... حتی اگر فقط خودت باشی و درونت... حتی اگر مادربزرگ درونت به تو چشم غره برود...حتی اگر ...
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
شاید عجیب باشد٬ اما٬
مردی که سال هاست در انتظار آمدن مرد دیگری است٬
گاهی دلش برای خودش تنگ می شود!
شده است حکایت ما و این روزهای ما....



