مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386

از این حال و هوای بی حالی این روزها پرواز کردن به سوی دنیایی شور و شر جوانی!! شاید مرهم خوبی باشد... اما کیست که ثابت کند این بی حالی ها همه از همین شور جوانی نیست و درد های بی درمان همه و همه از خامی این روزها... حال که کودک درون ساکت یک گوشه نشسته است...بگذار اعتراف کنم این جا...توی این دنیای بزرگ درون مادر بزرگی دارم که از شما چه پنهان بدجوری موهایش سپید است و ادعای تجربه هایش... اوووه ه .... مادربزرگ درون من اینجا نشسته... همچنان خیره به من... و من هر بار خواسته ام از نگاهش شماتت برداشت نکنم...اما نمی شود...برای همین از او میگریزم...خیلی وقتها دلم می خواهد نباشد...دلم می خواهد با کودک درون و یا جوانی اش... با خامی اش... با اشتباهاتش حال کنم... و کسی نباشد... مادر بزرگ درونی نباشد که هی نهیب بزند... که هی جلوی اش را بگیرد...که بخواهد کودک درون بزرگ شود... کودک درون اگر بزرگ شود...که دیگر کودک نیست... اما انگار این مادربزرگ ... نمی خواهد بفهمد که من دلم میخواهد اشتباه کنم...

حالا در پی پرسه زدن میان وبلاگهای امروزی و دیروزی.... هر جا رد پایی است از تپیدن دل...هرجا رد پایی است از کودکی سرشار...هر جا ردی است از حال و هوای بی خیالی... دلم هوایش را می کند... آنوقت سرد می شوم...سخت می شوم... آنقدر که در پی نگاه و کلام هر آشنایی ...هر دوستی... میشنوی..می فهمی ... : "تو چته؟؟".... و من در جواب "هیچی" پوزخندی می بینم به خودم... که واقعا هیچی نیست...اما دلم میخواهد بی حالی ، بی حوصلگی..ادای بی حوصلگی حتی... در من زندگی کند... به کجای دنیا بر میخورد..اگر یک روز من آنی نباشم که هر روز می خندد...به محض ورود به آزمایشگاه فریاد میزند "من اووووووومدم"... و تا با همه خوش و بشی نکند و سر به سر ریز و درشت نگذارد سر کارش نمیرود؟؟؟ به کجای دنیا بر میخورد اگر اخم کنم و یک گوشه به کارم مشغول باشم؟؟ یا در جواب شوخی کسی لبخندی بزنم و به شوخی حتی جوابش را هم ندهم؟؟؟؟...

 

دارد باران می بارد...قطره قطره...امروز که رو به قاب شیشه ای آزمایشگاه زل زده بودم به کوههای دور و سیاهی ابر بالای کله اشان... به ساناز گفتم : "بارون میخواد بیاد"...ساناز گفت "اگه بابام ماشینشو بشوره..بارون میاد..مثل همیشه"...عصر که اس ام اس زد "بابام ماشینشو شسته".. گفتم: "آخ جون!!"... حالا چه ارتباط عمیقی است بین هر بار باران باریدن و ماشین شستن بابای ساناز...خدا میداند...اما حس غریبی است...با بارانهای تابستانی حال می کنم عجیب...درست مثل آلبالو خوردن توی زمستون می مونه...یا پرتقال خوردن توی تابستون... حالا دارد باران می بارد و من گوش میکنم  I’m kissing you for ever & ever & ever........ و این حس و حال بی خیالی جوانی و باران و بوسه و ... حتی اگر دلت را دیگر جایی گرو نگذاشته باشی... حتی اگر فقط خودت باشی و درونت... حتی اگر مادربزرگ درونت به تو چشم غره برود...حتی اگر ...

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!

شاید عجیب باشد٬ اما٬

مردی که سال هاست در انتظار آمدن مرد دیگری است٬

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود!

 

شده است حکایت ما و این روزهای ما....

 

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386

 

1- به نظر شما اگه وسط عروسی دایی عروس بره وسط برقصه(نکته: شما فامیل داماد هستید) و بازی این باشه که همه منتظر باشن که یه دختر خانومی رو صدا کنن بره باهاش برقصه و شما جوگیر بشی و یه لحظه داد بزنی و به فک و فامیل دور و برت بگی وااااااااااااااااااای بیچاره دختری که الان بره وسط و یهو ببینی مادر عروس برگشته داره نگات می کنه... آدم باید اون لحظه:

 

الف- آب شود برود در زمین

ب- پررو پر رو لبخند بزند و سر حرف خود بایستد

ج-  لال مونی بگیرد و تا آخر مراسم جلوی چشم مادر عروس نرود

د- فاتحه خود را بخواند

 

 

2- اگر دو تا گوش، دو تا چشم و به مقدار محسوسی مغز (کله پاچه نیستا) در اختیار شما باشد:

 

الف-  امکان در غار رفتن موجود نیست

ب- امکان در غار رفتن موجود هست

ج- میگویید غلط کردم و در غار را تخته می کنید

د- هیچکدام

 

3- اگر عموی شما، شما را قدر هویج هم حساب نکند و انگار نه انگار شما آدم می باشید و صبح کله سحر شارژر گوشی شما را بردارد و برود و تا نصف شب نیاید و شما هم منتظر یک تماس مهم باشید و هیچ گوشی ای هم در دست نباشد و گوشی اتان خاموش شود:

 

الف- سگ شده پاچه می گیرید و زمین و زمان را با هم به وصلت می رسانید.

ب- لبخند ملیحی زده و منتظر می شوید عموجان از راه برسد

ج- می روید یک شارژر روز جمعه از یک خراب شده ای تهیه می فرمایید

د- خط و نشان کشیده  اما به محض رویت عمو جان لال شده و تشریف می برید در اتاق ...حتی در را هم محکم نمی کوبید

 

4- اگر بعد ده سال بروید موهایتان را کوتاه کنید و تا سه روز به خودتان فحش و بد و بیراه بگویید و دلتان هوای موهای خودتان را کرده باشد:

 

الف- می نشینید یک دل سیر زار می زنید

ب- سر مامان غر میزنید که مجبورتان کرده تغییر کنید

ج- با خودتان کنار می آیید و راه می روید قربون صدقه خودتان می روید و به نوعی تلقین میکنید که "چه خوشگل شدم امشب"

د- سعی می کنید بپذیرید که آدم باید تغییر کند

 

5- اگر گروهی نشسته  و پشت سر کسی غیبت می کنند و شما هم شاهد بر همه چیز باشید و بدانید یک نفر دارد رسما دروغ می گوید:

 

الف- ساکت شده وخود را دخالت نمی دهید

ب- عین نخود می پرید وسط دیگ آش و حقیقت را می گویید

ج- تیکه بار دروغگو می کنید و وجدان خودتان را راحت می کنید

د- به من چه

 

 

 

 

نتیجه:

 

 

الف

ب

ج

د

1

4

2

3

1

2

2

1

3

4

3

3

1

4

2

4

1

3

2

4

5

1

2

3

4

 

 

اگر امتیاز شما بین ۵-10 است:

شما بسیار فرد محکم و راسخی بوده و کلا هیچ چیزی نمی تواند نظرتان را عوض کند..از آنجا که انعطاف در زندگی بسیار مهم است و شما باید ذهنی نرم همچون بدنی نرم برای انجام کلیه امور در زندگانی داشته باشید لذا یک کلاس ورزشی که ترجیحا رزمی نباشد توصیه می شود و تازه بهتره بروید اخلاقتان را درست کنید...آدم اینقدر خشک...اینقدر عنق...اینقدر.... دهه....

 

اگر امتیاز شما بین 11-15 است:

شما بسیار متعادل هستید... کلا مشکلی ندارید.بهتر از شما در دنیا پیدا نمی شود ... می توانید با خیال راحت روی طناب راه بروید و لپ خودتان را بکشید...اما بهتره برید اخلاقتونو درست کنید...آدم اینقدر متعادل به درد همون عملیات ژانگولر می خوره..گفته باشم....

 

اگر امتیاز شما بین 16-20 است:

متاسفم...به یک روانپزشک مراجعه کنید...این چه وضعه..اخلاقتو درست کن خب..

 

پ.ن: اگرچه من خودم امتیازم 13 شد اما قول می دم در اسرع وقت برم پیش همان روانپزشک مذکور... این پست و کلیه اخلاق و رفتار اینجانب در طی هفته ای که گذشت و ذکرش اینجا نرفت حاکی از این است که بنده نیاز مبرمی به یک روان درمانی دارم

اینا رو میگم که شما یه وقتی نگید...

 

پ.ن: بهم فحش ندید...به من چه اگه این تست به واقعیت نزدیک است(نیست!!)... :دی

 

پ.ن: از آنجا که اعتماد به نفس کاذب فصلی امشب به سراغم اومده خواستم بگم منم بلتم! تست روانشناسی بطرحم (طرح کنم)...یهو دیدی چند وقت دیگه خانواده سبز و موفقیت و این مجلات خوشگل مامانی اینو چاپ کرد...

سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386

شبهای جاده رو دوست دارم... اونموقع که سرت رو میچسبونی به پنجره ماشین  و زل می زنی به آسمان پرستاره شب...همان ستاره هایی که هر چه بیشتر نگاهشان می کنی تعدادشان بیشتر می شود... و تو یک لحظه بخودت می آیی...تکانی می خوری و میفهمی مدت مدیدی است زل زده ای به این آسمان و ذهن ات پر کشیده است به دورهای دور... همان دورهایی که لبخند می آورد بر لبهایت... و میدانی اگر بیایی جلوتر تلخی این لبخند کام ات را تلخ می کند...پس نمی آیی..در همان کوچه پس کوچه های قدیمی روزگارت قدم می زنی... با خاطره خوش آن روزها... با دل دل کردنها و خواستنهایت...

 

ویدیوی خانه ما بعد n سال درست شد... خب حالا که دور دور دی وی دی و وی سی دی و این حرفاست گفتن از فیلمهای ویدیویی خنده داره اما این فیلمهای ویدیویی همه کودکی تو را دارد... و تو می بینی جایی ... سالها پیش... چقدر با امروزت فرق کرده ای... که کودکی و غرق دنیای کودکی بودن در لحظه لحظه هایتان جاری بوده است... چقدر آدم دلش برای این لحظه های ناب کودکی تنگ می شود...

 

این چند وقت به عمد خود را در گذشته ها غوطه ور کردم...گذشته های نه چندان دور و یا خیلی دور... به هر چیزی که به نوعی مرا به گذشته وصل می کرد چنگ زدم و مصرانه خواستم مرا ببرد به همه آن روزهای خوب ... همه آن روزهای بد....دلم خواست اشک بریزم بخاطر همه سردی آن روزگار... و یا لبخند بزنم به همه لذت ناب پیاده روی بی همتای آن روزها... دلم خواست گله کنم از سردی و بی انصافی ها... و دلم خواست تقدیر کنم از همه همراهی ها و همدلیها... دلم خواست فریاد بکشم بر سر همه بی توجهی ها و ... این بازی را دوست دارم...بازی گذشته ها را... بر خلاف شعارهای "گذشته ها گذشته"... "گذشته را نمی شود تغییر داد" ...با علم به همه اینها و صحت اشان و عواقبی که شاید اینهمه پرسه زدن در گذشته ها داشته باشد...تن می دهم به پرواز ذهن به گذشته ها... اذیت میشوم..غرق لذت می شوم... و آنگاه ارامتر از هر وقت دیگری بازمیگردم... این وقتها از منطق خبری نیست... می دانی در این بازی عقل ات جایگاهی ندارد... مرخص اش می کنی و دل را می اندازی وسط...

 

امشب شدیدا خوابم می آید و  وسوسه نوشتن... نمی گذارد این صفحه را ببندم و بروم... سکوت این اتاق خلوت را دوست دارم...

 

درست وقتی حرف بسیار داری برای گفتن لغات را گم میکنی... میدانی... آدمها حق گله دارند...می توانند از من گله کنند... و ما هنوز اینقدر شجاع نشده ایم که نه گله ها را رو در رو ی هم بگوییم و نه زبان در کام بگیریم و بگذاریم بگذرد... به دنبال راهی می گردیم برای گفتن... و نه مستقیم گفتن... من از این قاعده خوشم نمی آید و اجرایش میکنم.....اعتراف می کنم ناخواسته اجرایش کردم... و نه با آگاهی...اما الان...در همین لحظه...دارم همین کار را با آگاهی می کنم... با علم بر اینکه می دانم می نویسم چون ساختن واسطه ای ولو یک وبلاگ برای گفتن حرفها کار ساده ساخته دست بشر است... اعتراف کردن کار ساده ای نیست... بخودم سخت می گیرم...حتی آن اتاقک کلیسایی را هم دوست ندارم... که تو دور از نگاه کسی بخواهی اعتراف کنی... ته این هم نوعی ترس هست...نوعی هراس از گفتن..از رو شدن روحیات و ذاتمان جلوی چشم کسی... چند باری که خود را در معرض اعتراف کردن، گله کردن، و یا حرف زدن گذاشتم...با هر کسی که باید مخاطبم باشد...بی هیچ واسطه ای..چشم در چشم... رو در رو... شاید بهتر بود لذت جسارت و توانایی مقابله با حقایق در من زنده میشد...اما هنوز هم از تصور آن دقایق بخودم می پیچم و همین انگیزه ای می شود برای همیشه دنبال واسطه ای گشتن برای گفتن... و این همان چیزی است که میدانی غلط است و هست... اینها را نگفتم برای اینکه بگویم دنبال واسطه ای میگردم... و یا دلم نمیخواهد مستقیم حرف بزنیم.... که این بار دست کم و بیشتر از همیشه دلم میخواهد رو در رو بایستم...بشنوم...پر شوم...بگویم...خالی شوم... همانطور که پیشترها خواسته بودم... اینها را گفتم که بدانی ریشه رودررو نگفتنها کجاست... کسی می شود اصلا نگوید...اما اگر بخواهی که بگویی بیا بپذیریم همیشه واسطه ای داشتن برای گفتن لذت بخش بوده است...اگر هم که نپذیری از تو قبول نمی کنم در عین حال که اصراری هم ندارم بر پذیرفتن ات...این صرفا یک توضیح بود و بس...اینها را شاید وقتی چشم در چشم هم شدیم هم برایت بگویم... اما این بار هم می شود بگذاریم به حساب واسطه سازی های بشری... این پاراگراف نشان دهنده یک ضعف ذاتی بود در من... با علم بر این موضوع نوشتم...حتی با علم بر اینکه می شود ابزاری باشد برای استفاده علیه خودم...اما نوشتم چون نه حوصله توجیه دارم... نه حوصله فیلم بازی کردن... و نه دلم میخواهد روزی خودم را متهم کرده باشم به دروغگویی به خودم...یا گول زدن خویش....

 

امشب شدیدا خوابم می آید... مغزم خسته است...دقیقا حس میکنم رخوت سلولهای خاکستری مغزم را... حس میکنم که از تحلیل جمیع حوادث این چند روز اخیر...برای پیدا کردن راه حل به بهترین وجه ممکن...برای همفکری کردن... برای جلوگیری از گفتن حرفی که مبادا به غلط راهنمایی کند... خسته ام... وقتی در عرض سه ساعت 5 موضوع برای فکر کردن جلوی روی ات گذاشته شود... و تو برای هریک باید محتاط باشی که هر گام غلطی که برمیداری خودت و باقی را به قعر دره میکشانی... ذهن ات را خسته می کند...

 

 

چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386

وقتی بدونی تیکه پروندنای کسی... قمپز در کردنهای کسی... زیادی شلوغ کردن ماجرایی ساده از طرف کسی... بیخودی خود را دست بالا گرفتن کسی... ریشه در کمبودها و ناتوانایی هایش دارد... ریشه در تمایل فراوانش در مطرح شدن... یا ریشه در تمایل بسیارش در متزلزل کردن ریشه های اعتماد به نفس تو....و ارزش تو ...و یا حسرت به دل کردن تو دارد...آنوقت ساده از کنارش می گذری... لبخند میزنی...و بدتر...پوزخند میزنی و رد می شوی...حتی اجازه می دهی بگوید... اجازه می دهی تا می تواند بارت کند... اما تو خود می دانی و متاسف می شوی برای اینهمه تلاش نافرجام... متاسفم...این روزها جز پوزخند زدن کاری از دستم بر نمیاد... آدما نیاز دارن برای اینکه مطرح بشن..اما راههای چگونه مطرح شدن زیاده...و انتخاب راه کاملا بستگی داره به اینکه تو چقدر به خودت مطمئنی... نیازی نیست برای نشان دادن خودت...یا مطرح کردن کارت فریاد بزنی...یا دیگران را تحقیر کنی... می شود آرام و ساکت از کنار ماجراها گذشت بی اینکه به کسی آسیبی برسانی ..کار خودت را بکنی...آنگونه که باید انجامش دهی...و سرت را بالا بگیری... و آنکس که میفهمد...قطعا می داند عمیق...

بدبختی اینجاست که این اشخاص به مویی بندند...کافی است یکبار..فقط یکبار ایرادی بگیری... آنوقت می توانی به راحتی شاهد فروپاشی پایه های شخصیتی اش باشی... ببینی که چگونه فرو میریزد... که چگونه دست و پا می زند برای اینکه در مقابل ایراد تو جبهه بگیرد...که ببینی تمام رفتار و حرفهایش تحت تاثیر قرار می گیرد... بی انصافی است... چنین کاری نمی کنم..با اینکه توانایی اش را دارم... اما فعلا دلم میخواهد بشنوم... و این لبخند کمرنگ روی لبهایم خود کفایت می کند...

 


توی وبلاگ فریبا ی نازنین و متعاقبا وبلاگ عاطفه عزیز دیدم چنین سوالی رو...از عصر تا حالا دارم بهش فکر میکنم... و انگار حاصل فکر کردنهای من... که همگی جمع میشود در انگشتانم و پاشیده میشود روی کیبورد شده است این:

 

اگر زندگیتون یک نمایشنامه باشه،

شما توی این نمایشنامه چه نفشی رو بازی میکنید؟

چه کسی چنین نقشی رو بهتون داده؟

 

وقتی آدم به این سوال فکر میکنه با دنیایی از تناقض مواجه میشه... اینکه زندگی اگر صحنه یکتای هنرمندی ماست... پس ما حتما بازیگریم و بی شک باید هر یک نقش اول تئاتر زندگی خود باشیم... و نقش اول یعنی مهمترین نقش...یعنی ماجراها حول او میچرخد...یعنی سوژه اصلی پلانهاست و دیالوگها و حوادث داستان... یعنی باید خیلی ماهر باشی...یعنی توانایی ات باید بالا باشد... و بعد که آدم دقیق می شود می بیند آیا به راستی نقش اش اینقدرها هم مهم بوده است؟؟؟ آیا این مهم است که نقش بزرگی در زندگی داشته باشیم یا بهترین شیوه این است که نقش خود را هر چند ناچیز به بهترین وجه ممکن بازی کنیم؟؟... می بینی... گاهی ادم میرسد به جایی که می بیند حقیقتا نقش بزرگی ندارد...و این دردناک است که نقش تو در تئاتر زندگی خودت که خودت نقش اولش هستی ناچیز است و کمرنگ... حالا یا تو توانمند نبودی که بتوانی نقش های بزرگی بپذیری ... یا ...یا زندگی ات چیزی است شبیه تئاترهای بی طرفدار و بی ارزش... و یا شاید هم هنوز زمانش نرسیده است...  نمی دانم هر چه هست...بسیار اندیشیدم نقش خود را در صحنه زندگی بیابم... اما نه همسر بوده ام...نه مادر... تنها نقش  فرزندی که می دانم خوب از عهده اش بر آمدم... وقتی فکر می کنم می بینم... مدت مدیدی نیست که وارد صحنه شده ام...تا بحال تو بگیر سیاه لشکر...تو بگیر برای خالی نبودن صحنه...تو بگیر اصلا در حال تمرین برای روز اجرا بوده ام... اما درست وقتی پای تصمیم گیری که می رسی...وقتی تو خود را در مواجهه با شرایط تصمیم گیری می بینی برای خودت، آینده ات و زندگی ات...نقش تو آغاز می شود... و تو اولین حرکات هنرمندانه..و اولین دیالوگهایت را باید به زبان بیاوری... این صحنه کارگردانی حی و حاضر ندارد که از قبل روی تو کار کرده باشد...همه چیز بداهه است و باید در زمان خودش به بهترین وجه اجرا شود... حتی تو نمی فهمی درست در چه لحظه ای از زندگی ات روی صحنه پرتاب می شوی...لحظه ای خود را می یابی روی صحنه... با نقاب یا بی نقاب...و تو باید شروع کنی... راه برگشتی هم ندارد...و نمی دانی حتی ته داستان چیست...تنها می دانی پایانی دارد و باز درست همانطور که نفهمیدی چگونه روی صحنه آمده ای از صحنه بیرون می روی...

نقش ها هر قدر کوچک باشند اما حضورشان ضروری است... برای تکمیل نقشی دیگر...پررنگتر کردن و یا کمرنگ تر کردن باقی نقش ها... پس بی اهمیت نمی تواند باشد... تا بحال نقش بزرگی نداشته ام که قابل ذکر باشد... شاید بحران لازم است... تا وقتی همه چیز خوب است ...همه چیز سر جای اش است فرق میان نقش ها معلوم نمی شود...همین که حسابها بهم میریزد.... می فهمی که نقش ات چه چیز می تواند باشد...

 

پ.ن 1: من دلم میخواست این بازی رو طنزگونه برگزار میکردم...دقیقا طنزی که از حقیقت بلند می شود و حرف دل را می زند و میرود...اما نشد...

پ.ن 2: دیگر نیازی به دعوت نیست..این بازی دعوتی نیست... هر کی دلش میخواد بنویسه...

پ.ن 3: نمی فهمم...این بازیهای وبلاگی خیلی وقتا برای نتیجه اینجوری میده...امیدوارم برداشتی نشه که چقدر خودمو تافته جدا بافته می دونم..جدی نمیدونم نقشم چیه....شاید اگه بیشتر فکر کنم یه چیزایی یادم بیاد:)

 

جمعه 12 مرداد ماه سال 1386

* بعد n  سال بالاخره موفق شدم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" را بخوانم... حالا چه طلسمی بود و چه جادویی که اینهمه وقت نشده بود من این کتاب نه چندان چندین صفحه ای (جمله بندیو!!! :دی ...)رو بخوانم برای خودم هم مجهول است... اما بعدش فهمیدم که چیز خیلی بزرگی را هم از دست نداده ام... موردی که خیلی خیلی در هنگام خواندن کتاب مشهود بود و خودم را هم به خنده وا داشت این بود که تمام مدت مطالعه نمی توانستم به شکم دراز بکشم و کتاب بخوانم... و به نوعی این جوگیری داشت از خنده ما را می کشت... چه خوب که جنین در اواسط کتاب دار فانی را وداع گفت وگرنه من همچنان تحت تاثیر حس مادری فالاچی بعید نبود دچار درد زایمان هم می شدم... بگذریم از این حرفها... می شود اینها را به قدرت نویسندگی اوریانا فالاچی مربوط دانست...اما حالا که دلمان می خواهد دنیا را خیلی قشنگتر و زیباتر ببینیم اصلا این کتاب نچسبید...دنیای به تصویر کشیده فالاچی خیلی ترسناک و مهیب بود و ما دلمان نمیخواهد اینگونه ببینیم اش ولو انگ خود گول زدن یا سر خود شیره مالیدن بهمان بچسبد...

 

** تو می توانی از نظر مالی از خیلی ها برتر باشی... می توانی به مدد خانواده ای که داری از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردار باشی... میتوانی به یمن مال و منال پدری ات تا بحال با اتوبوس اینور و آنور نرفته باشی.. می شود با پولی که داری هرچه خواسته ای تا بحال برایت فراهم باشد... اما همه اینها...با تمام اعتماد به نفسی که از امنیت مالی ناشی می شود نمی تواند لذت همراهی با طبقه پایین تر جامعه را نصیب تو کند... شعار نمی دهم...اگرچه بسیار شبیه شعارهاست... اما ... حالم بهم می خورد وقتی سوار اتومبیل بابا جانم می شوم... پول بابا جان را از جیب مبارک خرج می کنم... با پول باباجان بهترین رستورانها می روم... و نگرانی فقر هیچوقت ته ذهنم را خالی نمی کند بخواهم پایین تر از خودم را نبینم... که همراهی نکنم... که آنقدر غرق خودم باشم که نفهمم می شود سوار اتومبیل بابا جان هم شد... می شود کرور کرور هم پول خرج کرد...اما طوری رفتار کرد که پایین تر از تو احساس کمبود نکند... من حالم بهم می خورد از این همه نخوت... همه ترس ام همیشه همین بوده...اعتراف می کنم... اگر ضربه ای که دو ماه آزگار- مهر و آبان ماه پارسال-  بر من وارد نشده بود... اگر این ضربه که بسان تلنگری بزرگ بود و البته دردناک... نبود... هیچوقت نمی فهمیدم که روز به روز بیشتر غرق نخوت می شوم و بیخبری دارد بلایی سرم می آورد که... خدا را شاکرم... اگرچه ضربه تلخی بود و حتی از فکر تکرار مجددش هم مو بر اندامم راست می شود و ضربان قلبم تندتر میشود...اما اگر نبود بعدتر ها بسیار از خودم بیزار می شدم...

 

*** بد عادت شده ایم... کارمان شده است اخر هفته ها آب بازی... یعنی شما اگر دیروز در آزمایشگاه شیمی شاهد ماجرای آب بازی دانشجویان ارشد و دکترا بودید قطعا به عقل همگان شک می کردید و خداوند بزرگ چه رحمی کرد که در آن شیر تو شیر استاد محترم را به آزمایشگاه رهنمون نساخت... که احتمالا به محض ورودش به آزمایشگاه غرق شده...چهره هایی به سان موش آب کشیده می دید و بس... بماند که بساط املت خوری و میگو خوری یک طرف آزمایشگاه به راه بود و سمت دیگر روی هیترهای مخصوص آزمایش تخم مرغ نیمرو میشد و آهنگ جینگیلی مستانی بشکن و بالا بندازی راه انداخته بود که بیا به تماشا... نگرانم...اگر قرار باشد اوضاع به همین منوال بگذرد و اینقدر خوش بگذرد به گمانم حالا حالا ها خیال دفاع کردن به کله امان نزند و چه بسا خر شده و دکترا هم بخوانیم ....

 

   1      2    >>