وقتی بدونی تیکه پروندنای کسی... قمپز در کردنهای کسی... زیادی شلوغ کردن ماجرایی ساده از طرف کسی... بیخودی خود را دست بالا گرفتن کسی... ریشه در کمبودها و ناتوانایی هایش دارد... ریشه در تمایل فراوانش در مطرح شدن... یا ریشه در تمایل بسیارش در متزلزل کردن ریشه های اعتماد به نفس تو....و ارزش تو ...و یا حسرت به دل کردن تو دارد...آنوقت ساده از کنارش می گذری... لبخند میزنی...و بدتر...پوزخند میزنی و رد می شوی...حتی اجازه می دهی بگوید... اجازه می دهی تا می تواند بارت کند... اما تو خود می دانی و متاسف می شوی برای اینهمه تلاش نافرجام... متاسفم...این روزها جز پوزخند زدن کاری از دستم بر نمیاد... آدما نیاز دارن برای اینکه مطرح بشن..اما راههای چگونه مطرح شدن زیاده...و انتخاب راه کاملا بستگی داره به اینکه تو چقدر به خودت مطمئنی... نیازی نیست برای نشان دادن خودت...یا مطرح کردن کارت فریاد بزنی...یا دیگران را تحقیر کنی... می شود آرام و ساکت از کنار ماجراها گذشت بی اینکه به کسی آسیبی برسانی ..کار خودت را بکنی...آنگونه که باید انجامش دهی...و سرت را بالا بگیری... و آنکس که میفهمد...قطعا می داند عمیق...
بدبختی اینجاست که این اشخاص به مویی بندند...کافی است یکبار..فقط یکبار ایرادی بگیری... آنوقت می توانی به راحتی شاهد فروپاشی پایه های شخصیتی اش باشی... ببینی که چگونه فرو میریزد... که چگونه دست و پا می زند برای اینکه در مقابل ایراد تو جبهه بگیرد...که ببینی تمام رفتار و حرفهایش تحت تاثیر قرار می گیرد... بی انصافی است... چنین کاری نمی کنم..با اینکه توانایی اش را دارم... اما فعلا دلم میخواهد بشنوم... و این لبخند کمرنگ روی لبهایم خود کفایت می کند...
توی وبلاگ فریبا ی نازنین و متعاقبا وبلاگ عاطفه عزیز دیدم چنین سوالی رو...از عصر تا حالا دارم بهش فکر میکنم... و انگار حاصل فکر کردنهای من... که همگی جمع میشود در انگشتانم و پاشیده میشود روی کیبورد شده است این:
اگر زندگیتون یک نمایشنامه باشه،
شما توی این نمایشنامه چه نفشی رو بازی میکنید؟
چه کسی چنین نقشی رو بهتون داده؟
وقتی آدم به این سوال فکر میکنه با دنیایی از تناقض مواجه میشه... اینکه زندگی اگر صحنه یکتای هنرمندی ماست... پس ما حتما بازیگریم و بی شک باید هر یک نقش اول تئاتر زندگی خود باشیم... و نقش اول یعنی مهمترین نقش...یعنی ماجراها حول او میچرخد...یعنی سوژه اصلی پلانهاست و دیالوگها و حوادث داستان... یعنی باید خیلی ماهر باشی...یعنی توانایی ات باید بالا باشد... و بعد که آدم دقیق می شود می بیند آیا به راستی نقش اش اینقدرها هم مهم بوده است؟؟؟ آیا این مهم است که نقش بزرگی در زندگی داشته باشیم یا بهترین شیوه این است که نقش خود را هر چند ناچیز به بهترین وجه ممکن بازی کنیم؟؟... می بینی... گاهی ادم میرسد به جایی که می بیند حقیقتا نقش بزرگی ندارد...و این دردناک است که نقش تو در تئاتر زندگی خودت که خودت نقش اولش هستی ناچیز است و کمرنگ... حالا یا تو توانمند نبودی که بتوانی نقش های بزرگی بپذیری ... یا ...یا زندگی ات چیزی است شبیه تئاترهای بی طرفدار و بی ارزش... و یا شاید هم هنوز زمانش نرسیده است... نمی دانم هر چه هست...بسیار اندیشیدم نقش خود را در صحنه زندگی بیابم... اما نه همسر بوده ام...نه مادر... تنها نقش فرزندی که می دانم خوب از عهده اش بر آمدم... وقتی فکر می کنم می بینم... مدت مدیدی نیست که وارد صحنه شده ام...تا بحال تو بگیر سیاه لشکر...تو بگیر برای خالی نبودن صحنه...تو بگیر اصلا در حال تمرین برای روز اجرا بوده ام... اما درست وقتی پای تصمیم گیری که می رسی...وقتی تو خود را در مواجهه با شرایط تصمیم گیری می بینی برای خودت، آینده ات و زندگی ات...نقش تو آغاز می شود... و تو اولین حرکات هنرمندانه..و اولین دیالوگهایت را باید به زبان بیاوری... این صحنه کارگردانی حی و حاضر ندارد که از قبل روی تو کار کرده باشد...همه چیز بداهه است و باید در زمان خودش به بهترین وجه اجرا شود... حتی تو نمی فهمی درست در چه لحظه ای از زندگی ات روی صحنه پرتاب می شوی...لحظه ای خود را می یابی روی صحنه... با نقاب یا بی نقاب...و تو باید شروع کنی... راه برگشتی هم ندارد...و نمی دانی حتی ته داستان چیست...تنها می دانی پایانی دارد و باز درست همانطور که نفهمیدی چگونه روی صحنه آمده ای از صحنه بیرون می روی...
نقش ها هر قدر کوچک باشند اما حضورشان ضروری است... برای تکمیل نقشی دیگر...پررنگتر کردن و یا کمرنگ تر کردن باقی نقش ها... پس بی اهمیت نمی تواند باشد... تا بحال نقش بزرگی نداشته ام که قابل ذکر باشد... شاید بحران لازم است... تا وقتی همه چیز خوب است ...همه چیز سر جای اش است فرق میان نقش ها معلوم نمی شود...همین که حسابها بهم میریزد.... می فهمی که نقش ات چه چیز می تواند باشد...
پ.ن 1: من دلم میخواست این بازی رو طنزگونه برگزار میکردم...دقیقا طنزی که از حقیقت بلند می شود و حرف دل را می زند و میرود...اما نشد...
پ.ن 2: دیگر نیازی به دعوت نیست..این بازی دعوتی نیست... هر کی دلش میخواد بنویسه...
پ.ن 3: نمی فهمم...این بازیهای وبلاگی خیلی وقتا برای نتیجه اینجوری میده...امیدوارم برداشتی نشه که چقدر خودمو تافته جدا بافته می دونم..جدی نمیدونم نقشم چیه....شاید اگه بیشتر فکر کنم یه چیزایی یادم بیاد:)



