جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386

شبهای جاده رو دوست دارم... اونموقع که سرت رو میچسبونی به پنجره ماشین  و زل می زنی به آسمان پرستاره شب...همان ستاره هایی که هر چه بیشتر نگاهشان می کنی تعدادشان بیشتر می شود... و تو یک لحظه بخودت می آیی...تکانی می خوری و میفهمی مدت مدیدی است زل زده ای به این آسمان و ذهن ات پر کشیده است به دورهای دور... همان دورهایی که لبخند می آورد بر لبهایت... و میدانی اگر بیایی جلوتر تلخی این لبخند کام ات را تلخ می کند...پس نمی آیی..در همان کوچه پس کوچه های قدیمی روزگارت قدم می زنی... با خاطره خوش آن روزها... با دل دل کردنها و خواستنهایت...

 

ویدیوی خانه ما بعد n سال درست شد... خب حالا که دور دور دی وی دی و وی سی دی و این حرفاست گفتن از فیلمهای ویدیویی خنده داره اما این فیلمهای ویدیویی همه کودکی تو را دارد... و تو می بینی جایی ... سالها پیش... چقدر با امروزت فرق کرده ای... که کودکی و غرق دنیای کودکی بودن در لحظه لحظه هایتان جاری بوده است... چقدر آدم دلش برای این لحظه های ناب کودکی تنگ می شود...

 

این چند وقت به عمد خود را در گذشته ها غوطه ور کردم...گذشته های نه چندان دور و یا خیلی دور... به هر چیزی که به نوعی مرا به گذشته وصل می کرد چنگ زدم و مصرانه خواستم مرا ببرد به همه آن روزهای خوب ... همه آن روزهای بد....دلم خواست اشک بریزم بخاطر همه سردی آن روزگار... و یا لبخند بزنم به همه لذت ناب پیاده روی بی همتای آن روزها... دلم خواست گله کنم از سردی و بی انصافی ها... و دلم خواست تقدیر کنم از همه همراهی ها و همدلیها... دلم خواست فریاد بکشم بر سر همه بی توجهی ها و ... این بازی را دوست دارم...بازی گذشته ها را... بر خلاف شعارهای "گذشته ها گذشته"... "گذشته را نمی شود تغییر داد" ...با علم به همه اینها و صحت اشان و عواقبی که شاید اینهمه پرسه زدن در گذشته ها داشته باشد...تن می دهم به پرواز ذهن به گذشته ها... اذیت میشوم..غرق لذت می شوم... و آنگاه ارامتر از هر وقت دیگری بازمیگردم... این وقتها از منطق خبری نیست... می دانی در این بازی عقل ات جایگاهی ندارد... مرخص اش می کنی و دل را می اندازی وسط...

 

امشب شدیدا خوابم می آید و  وسوسه نوشتن... نمی گذارد این صفحه را ببندم و بروم... سکوت این اتاق خلوت را دوست دارم...

 

درست وقتی حرف بسیار داری برای گفتن لغات را گم میکنی... میدانی... آدمها حق گله دارند...می توانند از من گله کنند... و ما هنوز اینقدر شجاع نشده ایم که نه گله ها را رو در رو ی هم بگوییم و نه زبان در کام بگیریم و بگذاریم بگذرد... به دنبال راهی می گردیم برای گفتن... و نه مستقیم گفتن... من از این قاعده خوشم نمی آید و اجرایش میکنم.....اعتراف می کنم ناخواسته اجرایش کردم... و نه با آگاهی...اما الان...در همین لحظه...دارم همین کار را با آگاهی می کنم... با علم بر اینکه می دانم می نویسم چون ساختن واسطه ای ولو یک وبلاگ برای گفتن حرفها کار ساده ساخته دست بشر است... اعتراف کردن کار ساده ای نیست... بخودم سخت می گیرم...حتی آن اتاقک کلیسایی را هم دوست ندارم... که تو دور از نگاه کسی بخواهی اعتراف کنی... ته این هم نوعی ترس هست...نوعی هراس از گفتن..از رو شدن روحیات و ذاتمان جلوی چشم کسی... چند باری که خود را در معرض اعتراف کردن، گله کردن، و یا حرف زدن گذاشتم...با هر کسی که باید مخاطبم باشد...بی هیچ واسطه ای..چشم در چشم... رو در رو... شاید بهتر بود لذت جسارت و توانایی مقابله با حقایق در من زنده میشد...اما هنوز هم از تصور آن دقایق بخودم می پیچم و همین انگیزه ای می شود برای همیشه دنبال واسطه ای گشتن برای گفتن... و این همان چیزی است که میدانی غلط است و هست... اینها را نگفتم برای اینکه بگویم دنبال واسطه ای میگردم... و یا دلم نمیخواهد مستقیم حرف بزنیم.... که این بار دست کم و بیشتر از همیشه دلم میخواهد رو در رو بایستم...بشنوم...پر شوم...بگویم...خالی شوم... همانطور که پیشترها خواسته بودم... اینها را گفتم که بدانی ریشه رودررو نگفتنها کجاست... کسی می شود اصلا نگوید...اما اگر بخواهی که بگویی بیا بپذیریم همیشه واسطه ای داشتن برای گفتن لذت بخش بوده است...اگر هم که نپذیری از تو قبول نمی کنم در عین حال که اصراری هم ندارم بر پذیرفتن ات...این صرفا یک توضیح بود و بس...اینها را شاید وقتی چشم در چشم هم شدیم هم برایت بگویم... اما این بار هم می شود بگذاریم به حساب واسطه سازی های بشری... این پاراگراف نشان دهنده یک ضعف ذاتی بود در من... با علم بر این موضوع نوشتم...حتی با علم بر اینکه می شود ابزاری باشد برای استفاده علیه خودم...اما نوشتم چون نه حوصله توجیه دارم... نه حوصله فیلم بازی کردن... و نه دلم میخواهد روزی خودم را متهم کرده باشم به دروغگویی به خودم...یا گول زدن خویش....

 

امشب شدیدا خوابم می آید... مغزم خسته است...دقیقا حس میکنم رخوت سلولهای خاکستری مغزم را... حس میکنم که از تحلیل جمیع حوادث این چند روز اخیر...برای پیدا کردن راه حل به بهترین وجه ممکن...برای همفکری کردن... برای جلوگیری از گفتن حرفی که مبادا به غلط راهنمایی کند... خسته ام... وقتی در عرض سه ساعت 5 موضوع برای فکر کردن جلوی روی ات گذاشته شود... و تو برای هریک باید محتاط باشی که هر گام غلطی که برمیداری خودت و باقی را به قعر دره میکشانی... ذهن ات را خسته می کند...