جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386

عاطفه نازنینم دعوتم کرده به بازی تاثیر گذارترین ها... یادم هست چندی پیش سجاد عزیز این کار رو کرده بود و اونموقع نوشتم و نالیدم از سختی کاری که به دوش امه...چرا که وقتی کسی خودش هنوز برای خودش مجهول باشد شناخت تاثیرگذارترینها کار سختی است... اما حالا...بعد دو ماه.. که باز دعوت شدم به این بازی... بگذار به سبک مادربزرگهایمان بگویم که...قسمت این است که بنویسم :دی... پس می نویسم...اصلا هم به روی خودم نمی آورم که دارد ته دلم غنج (قنج) می رود برای این بازی ...چرا که بازیهای وبلاگی را دوست می دارم به مقدار بسیار بسیار فراوان...و باز هم اصلا به روی خودم نمی آورم که من هنوز خودم را نمیشناسم بخدا!!!:دی

 

1-       مادر بزرگم، که آغوش او مامن کودکی هایم بود... به دلیل شاغل بودن مامان... مراحل رشد و کودکی خود را در آغوش او گذراندم و با صبر و حوصله اش در شکل گیری اخلاقی من نقش ویژه ای داشت...اگرچه الان پیر و بیمار است...اما مدرن و پبشرو بودنش... روشنفکری و دیانت اش... همیشه مرا شیفته و مسحور کرده است...

 

2-       فکر نکنم کسی باشه که تو بازی تاثیرگذارترین ها از خانواده اش چیزی نگفته باشه... و مسلما اولین افرادی که قراره چهارچوبهای شخصیتی ما را بسازند خانواده و بویژه پدر و مادر هستند... مامان و بابای من... محکم ترین چهارچوبها رو برای من ساختند...بابا که با پشتیبانی های فکری و ذهنی و مالی اش... و منطقی بودنش... و اقتدارش... همیشه در اعتماد به نفس دادن به من موثر بود... و مامان... که بودنش جدا از نقش مادری برایم همیشه یک دوست بوده است... دوستی ای که با مهر مادری عجین شده است... مادری که از هر فرصتی برای صحبت کردن با من استفاده کرد  در شناساندن راه در هر کوره راه و سختی ای... مادری که در مشقات زندگی...چون کوه ایستاد و به من آموخت معنای زن بودن را... بماند که گاهی شاید اختلاف عقیده ای باشد اما همین که می داند بحرانهای یک جوان چیست... دغدغه هایش چیست...به من می فهماند که این اختلاف عقاید سد راه نیست.... مادری که همگام با زمان... حتی خیلی وقتها از من جوان هم پیش می افتد و اعتراف می کنم که بسیار حسودی ام میشود به پیشرو بودنش

 

3-       معلم کلاس اولم که با بی شعوری اش غرور را به من فهماند... شاید باید بابت این بی شعوری ازش ممنون باشم...اما یادم هست وقتی برای روز معلم به پیشنهاد مادرم (که خود معلم است) برای اثبات اینکه کلاس اول رو به اتمام است و من می توانم بنویسم و بخوانم...و به پاس تشکر برایش نامه ای نوشتم... و او با بی توجهی تمام برای هولی که جهت باز کردن الباقی هدایا داشت نامه ام را پس زد و نخواند چه غروری را در من زنده کرد... شاید باز هم باید اینجا مرهون مامان باشم... که فردایش با کادویی گرانقیمت به دیدن اش رفت و مستقیم به او گفت و فهماند که تا چه حد ابله است...

 

4-       و بسان همه نمی شود نقش کتابخوانی را در شکل گیری شخصیت نادیده گرفت...هرچند در سالهای 18-21 سالگی نتوانستم حتی یک کتاب را تا آخر بخوانم...اما قبل و بعد از آن بسیار تاثیر گذار بودند...از جودی آبوت که اولین رمان عاشقانه ای بود که خواندم...تا الکساندر دوما و غرش طوفانش... و شخصیت پردازی عمیق اش... بخصوص شخصیت شارنی که در اوان نوجوانی برای من حکایت از شخصیتی محکم و مقتدر داشت... تا سقوط آلبر کامو که دریچه هایی گشود اگرچه تلخ...

 

 

5-       دانشگاه برای من شروع خود شناسی بود..هرچند همیشه موفق نبودم... اما گام اول شناخت خود در دانشگاه بود... و بالاخص سالهای اخرش... و آشنایی ام با آقای "م" که اگرچه با خواستگاری کردنش و عدم توانایی من در همراهی با او...خاطره چندان خوشی از رابطه دلچسبمان نماند...اما همان دوران آشنایی با او... برایم کافی بود که با مفاهیم بزرگ زندگی... چون انسانیت، آزادی و اخلاق آشنا شوم... که بدانم هدفهای بزرگتری در زندگی باید باشد... او که اگرچه مدتهاست بی خبرم از او و به گمانم دیگر هم نخواهمش دید...اما نقش بسیار بزرگی در شکل گیری شخصیتم داشت.... کسی که اگرچه بعدها فهمیدم گاهی می شود فقط حرف زد...اما همواره تلاش کردم که حرفهایش برای من فقط یک حرف نباشد....

 

 

6-       این دنیای مجازی... که بسیار بسیار تاثیر گذار بود... که من برجسته ترین سالهای عمرم را با اینجا شناختم... خواندن و اشنایی با عقاید و ایده های متعدد.. و وجود دوستانی که در هر برهه از زمان چیزی را به من یاد آور شدند... که حتی اشتباهاتم در روابطم با آنها .... یا نزدیک شدنم به آنها...یا هرچیز دیگری هم تاثیری شگرف داشت...

 

7-       درد معشوق بودن... که به من فهماند تا چه اندازه خودخواهم... اینقدر که حتی گامی برای رفع این خودخواهی برنداشتم... و هنوز هم برایم سخت و دشوار است...

 

مثلا قرار بود من چیزی ننویسم...واقعا خسته نباشم... اگر رودرواسی با خودم نبود به گمانم هنوز جا داشتم برای نوشتن...اما من فکر حوصله شما را هم باید بکنم... و شما می دانید که وقتی نارسیسیم من عود کند هر آن امکان این هست که وجود خودم را برجسته ترین عامل تاثیر گذار زندگی ام بدانم... :دی... و حالا به رسم بازیهای اسبق من باید دعوت کنم... و من دلم میخواهد که مهدی بنویسد٬ و سارا بنویسد٬ و مریم بنویسد٬ و محمد معینی بنویسد و امیراحمد اگر هنوز ننوشته است...

 

یک دعوت ویژه و کاملا رسمی همراه با تشریفات مربوطه ...به همراه یک کارت دعوت مخصوص تقدیم میشود به:

حاج آقا کربلایی چغندر....

باشد که بنویسد... که بخوانیم... و وای به حالت اگر ننویسی :دی

 

دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386

تکه ای از یک ایمیل دوستانه که نیک بر دل نشست... و سخت در عمل:

نرگس ! من از "شما" گله دارم ... چرا باید بذارید روحتون بشکنه؟ ... چرا کمی هم احتمال نمی دید که "ما" هم حق اشتباه داریم ... والبته مسئولیت رفتار اشتباهمون رو قبول کردیم و راه رو هموار کردیم تا "شما" آزادانه حرکت بعدی رو تو صفحه شطرنج خودتون انجام بدین ... "شما" نباید بشکنید ... چون "ما" علاوه بر تحمل سختی و سکوت زجر آوری که داریم ؛ بادیدن این روح شکسته باید داغ بیهودگی تحمل هامون رو هم ببینیم ... چیزی که ما رو مصمم می کنه به ایستادن "خوشبختی و زندگی مطابق خواسته" شماست ...نرگس عزیز ... همیشه تصمیم درست وجود نداره ... گاهی وقتی دیر می شه باید از بین تصمیم "بد" و "بدتر" تصمیم بد گرفت! ...

 

 

تکه ای از یک شب بارانی که آمد و رفت و خیال ما را برد و خسته در آغوشمان باز  انداخت...من با این خیال خسته چه کنم حالا :

لامصب از آن شبهای بی خوابی است...از آن شبها پرسه زدنها در دنیای بلاگستان..بی هیچ هدفی...از آن شبهای ورق زدن بی حوصله کتابها بی هیچ خواندنی...از آن شبهای پرسه زدن در خاطرات سرد گذشته بی هیچ دلگرمی ای... کی می آیی ای خواب؟!... خواب که بیاید تمام می شود..دوباره صبح می شود و دوباره من می شوم همانی که بودم... مرداد و باران و شب و موسیقی دست به دست هم می دهند که دل آدم عینهو موم در دستان داغ و هنرمندانه کسی شکل بگیرد...هر شکلی که خودش می خواهد و من نمیدانم...حقیقتا نمی دانم کیست که از من و دل این چنین میسازد...

برف پاک کن را میزنم... به هوای دیدن خیابان خلوت و بارانی... اما هنوز تار و کدر...مات و نامفهوم... باز باران باران...شیشه پنجره را باران شست..از دل من اما... و قطره ها روی شیشه سر می خورند...قطره ها از نوک دستانم که از آرنج خیس شده اند می چکند..اما نمیچکد... آن چه میخواهم هنوز نیست... جایی میان حدقه...یا شاید میان بغض گیر کرده اند... باران می آید و دستم مدتهاست بی حرکت زیر باران مانده است...سردم می شود...

لامصب از آن شبهای بی خوابی است...از همان شبهای تلخ بی خوابی و پرمخاطره...پر حادثه...پر شکوه.... خواب دیشب از جلوی چشمهایم میگذرد... خوابی پرت..از همه جا... اما هر جا که رفتم... یا نشانی بود از کسی... و از همه بالاتر کودکی... همیشه همراه من... یا در آغوشم خوابیده بود...یا روی پا میخواباندمش...یا برایش حرف میزدم... و بودنش چقدر عظیم بود...

لامصب از آن شبهای بی خوابی است...از آن شبهای پر حرف و سکوت...

 

تکه ای از وبلاگ دوست عزیزی که.... بگذاریم بدون شرح بماند:

یعنی از دیشب تا حالا هر بار که میخوانمش نمی توانم جلوی پوزخند ناشی از اینهمه حماقت و فضاحت رو کتمان کنم... ما کجا ایستاده ایم... 

این دود سیه فام که از بام وطن خاست           از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راست        از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم                 با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن این جاست         از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم                       بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست            از ماست که بر ماست

 

تکه ای از من:

حالا بیشتر از هر وقت دیگری در انتظار نشسته ام... حالا بیشتر از هر وقت دیگر دلم را آزاد گذاشته ام ... میخواهم جولان بدهد...میخواهم بداند وظیفه دل بودن چیست... حالا بیشتر از هر وقت دیگری منتظر نشسته ام که کسی بیاید و من با اطمینان بخوانم...:

 

دردت به جان بی قرار پرگریه ام

پس اینهمه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟؟!!

 

حالا بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد رها شوم از همه فریبها و نیرنگها... میخواهم ثابت کنم که دنیا اینقدرها هم سنگدل نیست...حالا بیشتر از هر بار دیگری دلم میخواهد کسی را دوست داشته باشم... می شود منتظر بمانم؟؟؟

 

پ.ن: روشنک عزیز٬ الهام نازنین و امیرحسین خوب (منوچهر سابق خان جان) نمی تونم براتون کامنت بذارم... شنیدم اگه قالب بلاگتون رو عوض کنید یا دوباره این قالبو اجرا کنید درست میشه...من نمیدونم...مسوولیت این شنیده ها رو به گردن نمیگیرم البته :دی ...اما بی زحمت یه فکری به حال حرفهای ناگفته محبوس در سینه ما بکنید به وقت خواندن گاهنوشته هاتون عزیزان :)

 

پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386

جریمه شدم... برای اولین بار در تمام عمر با عزت رانندگی ام امروز جریمه شدم... و صاف صاف زل زدم تو چشم آقای پلیس و گفت: مدارک... گواهینامه ام رو دادم و در فاصله ای که اقای پلیس به نوشتن قبض جریمه مشغول بود... بازم پررو پررو با تلفن صحبت کردم و... و الان که فکر می کنم می بینم حق ام بوده و من اگر جای آقای پلیس بودم جای هفت تومن هفتاد تومن چنین بشری را جریمه می کردم به دلیل اینهمه پررویی و به دلیل این همه خنگی... توی اتوبان همت که هر ده مترش یه پلیس ایستاده آدم با تلفن صحبت می کند آیا؟؟؟؟

من پلیسهای راهنمایی و رانندگی را دوست می دارم... یک جوری ازشان خوشم می آید دیگر..دست خودمان نیست...

شبها خوابم نمی برد...این روزها افتاده ام به لیسنینگ ... کلاس لیسنینگ را دوست دارم... و شبها برنامه ام مشخص است...سه ساعتی گوش می دهم... و  بعد می نویسم...جزء به جزء می نویسم... و از این کار لذت می برم... بعد می نشینم به کتاب خواندن و چشمهایم وقتی سنگین می شوند که به چهار صبح رسیده ام.... و این خیلی بد است که من هنوز بعد ده پانزده روز زمان لرزه را تمام نکرده ام...و هر بار که تصمیم میگیرم به کنار گذاشتن اش موضوعی در خور توجه می یابم و ادامه می دهم.. و اینهمه کندی در خواندن یعنی چه؟؟...

این روزها ... هوا طعم تلخی دارد.. هر روز که نزدیکتر می شوم...بیشتر می فهمم که یکسال گذشتن یعنی چه..یعنی چه که یکسال می گذرد و کسی..جایی... در عرض یک سال هم ادعای دوست داشتن دارد و هم ادعایبی خیالی و بی تفاوتی...کدامش را باور کنم؟؟ می دانی که باور هرکدام چقدر تلخ است؟؟؟  

دوست داشتن واژه پر فریبی است..این را امروز پشت چراغ قرمز فهمیدم...این کشف بزرگ بسان یک پتک بر کله امان فرود آمد و فهمیدیم این حس مزخرف و بی ریخت این روزها که همچون موریانه دارد از درون مرا می جود و می ریزد همگی به خاطر همین واژه پر فریب دوستت دارم هاست... که فریب اش تو را احمق فرض می کند...که خط بطلان می کشد روی همه احساس تو...و تو را بازیچه می کند آنچنان که سر خودت هم گیج می رود..و این فقط از مدعیان بر می آید و بی وفایی رسم مدعیان باشد بی شک...   این کشف بزرگ باعث شد که ما به مدت ده الی بیست ثانیه فراموش کنیم که چیزی به نام پدال ترمز اینجا زیر پایمان موجود می باشد و خداوند به شهروندان تهرانی امروز لطفی بس عظیم عنایت فرمود...وگرنه اینجانب پتانسیل ایجاد یک تصادف مهیب در اتوبانهای تهران را دارا بودم....این کشف بزرگ آنقدر شرم آور بود که تا یک ساعت در کوچه پس کوچه های ناکجا آباد خودمان را گم و گور کنیم... و بعد از پیدا شدنمان آهنگ شادی بگذاریم و با آن قر بدهیم.. و همزمان دلمان یک گریه بلند از همانهایی بخواهد که هق هق امان حرف زدن نمی دهد ...که اشک بند نمی اید... و دلمان دیگر نخواست کسی باشد که سرمان را بغل بگیرد و  در گوشمان بخواند گریه کن عزیزکم... اما نشد.. یعنی این بغض نمی ترکد...مثل همیشه فقط می آید خودش را به رخ ما می کشد و میرود... ما هم که از رو نمی رویم... به تلافی بیشتر قر میدهیم...

 

گفته بودم که نمی نویسم..اما حس لجبازی با خودم این روزها دارد خودم را از پا در می اورد... تازه کجایش را دیده ای... نوشتن همین پست به مدت دو ساعت وقتم را گرفته بود...و نوشته بودم از همه حس تلخ این روزها...از همه این پوزخند زدنها..از همه این دل دل کردنها و لعنت فرستادنها...اما دیدم .... اینا که گفتن نداره... اشارتی کافی است... و حیف است.... حیف است تا وقتی که می شود خندید ولو به قیمت یک دلخوشی الکی ...نخندید...

 

پ.ن: من هم عینهو همه مدعیان لاف کمرنگی می زنم و پر رو پر رو مینویسم... همینه دیگه... من هیچوقت واقعا آدم نشدم ...

چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386

تصمیم برآن شده بود که ننویسم... نخوانم...نیایم... و به کل خودم خودم را بایکوت کرده بودم...بعد دیدم خوبیت نداره بی هیچ خبری ییهو بذارم برم...لذا الان یه چیزایی بنویسم و بگویم تصمیم داریم کمی کمرنگ تر باشیم... حالا نه که حضور سبز ما مایه فخر بلاگستان است...یک مقدار متمایل می شویم به سبز کمرنگ فقط!!! :دی

عارضم به حضور انورتان ...پس از خوشی فراوانی که طی کوهنوردی هفته پیش حاصل شد میریم که داشته باشیم کوهنوردی این هفته رو به قصد فتح قلل رفیعه دربند!! و اگر من همچنان قلدر باشم و همچنان حرفم برو داشته باشد می خواهم این کاسه کوزه را بهم بزنم ...چرا که نمیدونم چرا اما هیچ رقمه با دربند حال نمیکنم... نه چون من کوهنورد قهاری هستم و کم کم اش کلیمانجارو راست کارمه... واس خاطر همین...

به همین منظور ما بازم میخوایم بریم کوه و اینا....

بحث شیرین اراذل و اوباش هم که شده نقل هر مجلس... از همه باحالتر این است که از جنایتکاره!!!! هی میپرسن جرم ات چی بوده...طرف میگه از دزدی و زورگیری و مزاحمت و قتل و چاقو کشی و قمه کشی و ملت نگاه میکنن و نچ نچ میکنن تا می رسه به تجاوز به عنف و همچین که اسم ناموس می آد وسط رگ غیرت ملت اعم از  زن و مرد همچین میزنه بالا که رسما فحش را می کشند به جان طرف و تف به ذات *** و *******...** (نکته: این ستاره ها تعداد حروف کلمه رکیکه مزبور را مشخص نمیکند چون من نمیدانم این مواقع چه کلمات رکیکی اصولا  به زبان آورده میشود... شما هم نگید بذارید من همینجوری پاستوریزه بمانم).. لذا ما مانده ایم این ناموس لامصب چه می کند که هیچ رقمه از دید ایرانی جماعت بخشودنی نیست ... که اگر کسی میلیاردها اختلاس کند..میلیونها نفر را معتاد کند...بنیان زندگی خیلی ها را از هم بپاشد اینقدر مغضوب درگاه ایرانی جماعت واقع نمی شود که اگر برود سر وقت ناموس ملت...خلاصه مسوولین هم الحق و والانصاف دست گذاشته اند روی همین نقطه (ضعف آیا؟؟) و جان من در گزارشها دقت کنید چقدر سنگ تجاوز به عنف را بیشتر از الباقی جرم و جنایتها به سینه می زنند و به تحریک احساسات عمومی می پردازند...؟؟!! حالا ما کاری نداریم با خوب و بد بودنش...راستش را هم بخواهید .. دروغ چرا...تا قبر آ آ آ... همچین بدمان هم نمی آید این اراذل جمع شوند اما خب این تحریک احساسات عمومی نکته باحالی است که حال من را حسابی جا می آورد!!

 

پ.ن: ما همچنان میخوانیم...هستیم اما اگر کمی کمرنگ شدیم شما به بزرگواری خودتان ببخشایید و اگر هم نشدیم و باز زدیم زیر قولمان و عینهو اجل معلق بر فراز آسمان بلاگستان سایه گستردیم (اهمممم...خودمو میگما...این نارسیسیسمه!!) شما به روی خودتان نیاورید اصلا....

<<    1      2