عاطفه نازنینم دعوتم کرده به بازی تاثیر گذارترین ها... یادم هست چندی پیش سجاد عزیز این کار رو کرده بود و اونموقع نوشتم و نالیدم از سختی کاری که به دوش امه...چرا که وقتی کسی خودش هنوز برای خودش مجهول باشد شناخت تاثیرگذارترینها کار سختی است... اما حالا...بعد دو ماه.. که باز دعوت شدم به این بازی... بگذار به سبک مادربزرگهایمان بگویم که...قسمت این است که بنویسم :دی... پس می نویسم...اصلا هم به روی خودم نمی آورم که دارد ته دلم غنج (قنج) می رود برای این بازی ...چرا که بازیهای وبلاگی را دوست می دارم به مقدار بسیار بسیار فراوان...و باز هم اصلا به روی خودم نمی آورم که من هنوز خودم را نمیشناسم بخدا!!!:دی
1- مادر بزرگم، که آغوش او مامن کودکی هایم بود... به دلیل شاغل بودن مامان... مراحل رشد و کودکی خود را در آغوش او گذراندم و با صبر و حوصله اش در شکل گیری اخلاقی من نقش ویژه ای داشت...اگرچه الان پیر و بیمار است...اما مدرن و پبشرو بودنش... روشنفکری و دیانت اش... همیشه مرا شیفته و مسحور کرده است...
2- فکر نکنم کسی باشه که تو بازی تاثیرگذارترین ها از خانواده اش چیزی نگفته باشه... و مسلما اولین افرادی که قراره چهارچوبهای شخصیتی ما را بسازند خانواده و بویژه پدر و مادر هستند... مامان و بابای من... محکم ترین چهارچوبها رو برای من ساختند...بابا که با پشتیبانی های فکری و ذهنی و مالی اش... و منطقی بودنش... و اقتدارش... همیشه در اعتماد به نفس دادن به من موثر بود... و مامان... که بودنش جدا از نقش مادری برایم همیشه یک دوست بوده است... دوستی ای که با مهر مادری عجین شده است... مادری که از هر فرصتی برای صحبت کردن با من استفاده کرد در شناساندن راه در هر کوره راه و سختی ای... مادری که در مشقات زندگی...چون کوه ایستاد و به من آموخت معنای زن بودن را... بماند که گاهی شاید اختلاف عقیده ای باشد اما همین که می داند بحرانهای یک جوان چیست... دغدغه هایش چیست...به من می فهماند که این اختلاف عقاید سد راه نیست.... مادری که همگام با زمان... حتی خیلی وقتها از من جوان هم پیش می افتد و اعتراف می کنم که بسیار حسودی ام میشود به پیشرو بودنش
3- معلم کلاس اولم که با بی شعوری اش غرور را به من فهماند... شاید باید بابت این بی شعوری ازش ممنون باشم...اما یادم هست وقتی برای روز معلم به پیشنهاد مادرم (که خود معلم است) برای اثبات اینکه کلاس اول رو به اتمام است و من می توانم بنویسم و بخوانم...و به پاس تشکر برایش نامه ای نوشتم... و او با بی توجهی تمام برای هولی که جهت باز کردن الباقی هدایا داشت نامه ام را پس زد و نخواند چه غروری را در من زنده کرد... شاید باز هم باید اینجا مرهون مامان باشم... که فردایش با کادویی گرانقیمت به دیدن اش رفت و مستقیم به او گفت و فهماند که تا چه حد ابله است...
4- و بسان همه نمی شود نقش کتابخوانی را در شکل گیری شخصیت نادیده گرفت...هرچند در سالهای 18-21 سالگی نتوانستم حتی یک کتاب را تا آخر بخوانم...اما قبل و بعد از آن بسیار تاثیر گذار بودند...از جودی آبوت که اولین رمان عاشقانه ای بود که خواندم...تا الکساندر دوما و غرش طوفانش... و شخصیت پردازی عمیق اش... بخصوص شخصیت شارنی که در اوان نوجوانی برای من حکایت از شخصیتی محکم و مقتدر داشت... تا سقوط آلبر کامو که دریچه هایی گشود اگرچه تلخ...
5- دانشگاه برای من شروع خود شناسی بود..هرچند همیشه موفق نبودم... اما گام اول شناخت خود در دانشگاه بود... و بالاخص سالهای اخرش... و آشنایی ام با آقای "م" که اگرچه با خواستگاری کردنش و عدم توانایی من در همراهی با او...خاطره چندان خوشی از رابطه دلچسبمان نماند...اما همان دوران آشنایی با او... برایم کافی بود که با مفاهیم بزرگ زندگی... چون انسانیت، آزادی و اخلاق آشنا شوم... که بدانم هدفهای بزرگتری در زندگی باید باشد... او که اگرچه مدتهاست بی خبرم از او و به گمانم دیگر هم نخواهمش دید...اما نقش بسیار بزرگی در شکل گیری شخصیتم داشت.... کسی که اگرچه بعدها فهمیدم گاهی می شود فقط حرف زد...اما همواره تلاش کردم که حرفهایش برای من فقط یک حرف نباشد....
6- این دنیای مجازی... که بسیار بسیار تاثیر گذار بود... که من برجسته ترین سالهای عمرم را با اینجا شناختم... خواندن و اشنایی با عقاید و ایده های متعدد.. و وجود دوستانی که در هر برهه از زمان چیزی را به من یاد آور شدند... که حتی اشتباهاتم در روابطم با آنها .... یا نزدیک شدنم به آنها...یا هرچیز دیگری هم تاثیری شگرف داشت...
7- درد معشوق بودن... که به من فهماند تا چه اندازه خودخواهم... اینقدر که حتی گامی برای رفع این خودخواهی برنداشتم... و هنوز هم برایم سخت و دشوار است...
مثلا قرار بود من چیزی ننویسم...واقعا خسته نباشم... اگر رودرواسی با خودم نبود به گمانم هنوز جا داشتم برای نوشتن...اما من فکر حوصله شما را هم باید بکنم... و شما می دانید که وقتی نارسیسیم من عود کند هر آن امکان این هست که وجود خودم را برجسته ترین عامل تاثیر گذار زندگی ام بدانم... :دی... و حالا به رسم بازیهای اسبق من باید دعوت کنم... و من دلم میخواهد که مهدی بنویسد٬ و سارا بنویسد٬ و مریم بنویسد٬ و محمد معینی بنویسد و امیراحمد اگر هنوز ننوشته است...
یک دعوت ویژه و کاملا رسمی همراه با تشریفات مربوطه ...به همراه یک کارت دعوت مخصوص تقدیم میشود به:
باشد که بنویسد... که بخوانیم... و وای به حالت اگر ننویسی :دی



