غر نامه:
حماقت که شاخ و دم ندارد...در هیبت آدمیزاد هم می شود ظاهر شود... کانه اینجانب... سمبل حماقت... آخر کدام آدم عاقلی دلش میخواهد سرما بخورد؟؟؟
راستش این مساله بر میگردد به عقده های فروخورده کودکی...کلا اگرچه به ظاهر نحیفمان نمی خورد اما خیلی واسه خودمان قوی تشریف داریم و عموما حال هر چی ویروس و باکتری را از همان بچگی می گرفتیم اساسی... واسه همین حس قلدری در من به وفور یافت می شود...کلا نمی دانم چه شده که در برابر انواع اقسام بیماریها مقاوم می باشیم... فقط یک مشکل کوچک وجود دارد که به قول قدیمی ها "مریض نمیشم نمیشم...وقتی میشم در به در قبله میشم!!"... و از آنجا که همیشه بسان فلورنس نایتینگل همواره وظیفه خطیر سرماخورده داری (یعنی مراقبت از سرماخوردگان دنیا) را بعهده داشته ام و همواره ناز کشیده ام ... گاهی بدم نمی آید این سرماخوردگی سراغ من هم بیاید بلکه یک نفر پیدا شود ناز مرا بکشد..اما باز هم یک مشکل کوچک وجود دارد که ما از بچگی فقط دو بار در سال سرما می خوردیم..اول بهار...اول پاییز... بدبختی اینجاست که اول بهار بحبوحه سال نو و مشغله های تحویل ساله و اول پاییز دغدغه های اول مهر ... لذا هیچکس به فکر من که نیست هیچی... بدبختی هم هوار میشود بر سرم...یک نمونه امروزش...شب که به کل از این حالت مریضی خوابمان نبرد...سحر خورده نخورده...راهی آن آزمایشگاه کذایی شدم تا ظهر...ظهر اومدم ماشینو برداشتم د (به کسر دال) برو کلاس زبان...ساعت چهار برگشتم... نه تنها هیچکس به داد من فلک زده نرسید... یک ساعت مانده به افطار اهل خانه هر کدام به سمتی گسیل شدند و سفارشات اکید که تا ما برمیگردیم..حلیمو داغ کن... چایی دم کن... میز افطار رو بچین... یادت نره حلیم رو روی حرارت کم بذاری یه ریز هم هم بزنی... و من تب کرده ...فین فینی..بدبخت...با یک ملاقه پای گاز... نالان...حلیم هم می زدم... نه جان من...تا حالا کسی اینجوری نازتان را کشیده است...؟؟ بعد دیدم اینجوری نمیشود... لذا خودم به خودنازکشی رسیدم... ویتامین سی انداختم در آب و سر کشیدم...و یک فقره قرص ادالت کلد... و بعد هم با خودم صبحت کردم که خودمو اروم کنم... دکتر هم نمیرم...اصلا هم خیال نکنید از آمپول میترسم
م.ن: الان کسی دلش بحال من نسوخته احیانا؟؟؟؟!!... من مرده این مظلوم انگاری هامم...
احساسات قلنبه نامه:
بعضی وقتها دلم برای بعضی کتابها تنگ می شود...این وقتها...حتی یک ورق زدن ساده و خواندن یکی دو خط سر حالم می کند..... و این میان کتابهای هیوا مسیح... گاهی دلم عجیب برای گفتارش تنگ می شود... برای آن صورت مهربان... که انگار پر بود از ادراک...
"...آنچه که بزرگ است..آنچه که دریایی است، تنها برای انسان آفریده شده است...
چشمان کوچک ما، ناپایان ترین سرزمین هاست، و قلب ما، جایی که تمام احساسات بشری آنجاست، جایی که انسان در تلفیق اندیشه اش با آن، معنا می یابد، کهکشانی ترین آسمانهاست. و پر ستاره ترین، که رخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن فرو می چکد...."
"...! ما دیر فهمیدیم، جهانی که ساخته ایم روزی ما را از پای در خواهد آورد. ما دیر فهمیدیم، خیلی دیر، که زشتی این جهان، نتیجه زیبا خواهی ما بود. این همه رنج نتیجه آسوده خواهی ما و این همه جنگ، نتیجه صلح طلبی ما..."
من از دنیای بی کودک می ترسم- هیوا مسیح
زندگی نامه:
عجب روزگاری است این روزها... در عرض 24 ساعت مجموعه ای می شوم از ادراک اضداد... دلشوره کنار آرامش... ناآرامی کنار خونسردی...عصبانیت کنار لبخند... نمی فهمم...
اعتراف نامه:
من هر بار تصمیم گرفتم به ننوشتن... دقیقا برعکس اش عمل کرده ام... هر بار تصمیم گرفته ام به رفتن مانده ام... به خواندن ، خوابیده ام...به خوابیدن، بیدار مانده ام... ریشه این همه لجبازی چیست؟؟؟؟
پ.ن: درست یک هفته است که تصمیم گرفته ام کم بنویسم...از صدقه سر همان لجبازی... می نویسم...شده حتی چرت و پرت....خداوندا هم اکنون مرا بکش... یا آدم کن....



)"... و یک کوه لباس خشک شده وسط هال که میگویند : "دخترک بیا ما رو تا کن بذار سرجامون"... و یک میز آشپزخانه به چه افتضاحی... و فکر اینکه اولین افطاری را من باید درست کنم و حالا چی درست کنم؟؟؟ و حالا چون قراره در مورد دفاع غر نزنم نمیگم که فصل سوم رو هنوز شروع نکردم به نوشتن.... 
