جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

غر نامه:

حماقت که شاخ و دم ندارد...در هیبت آدمیزاد هم می شود ظاهر شود... کانه اینجانب... سمبل حماقت... آخر کدام آدم عاقلی دلش میخواهد سرما بخورد؟؟؟

راستش این مساله بر میگردد به عقده های فروخورده کودکی...کلا اگرچه به ظاهر نحیفمان نمی خورد اما خیلی واسه خودمان قوی تشریف داریم و عموما حال هر چی ویروس و باکتری را از همان بچگی می گرفتیم اساسی... واسه همین حس قلدری در من به وفور یافت می شود...کلا نمی دانم چه شده که در برابر انواع اقسام بیماریها مقاوم می باشیم... فقط یک مشکل کوچک وجود دارد که به قول قدیمی ها "مریض نمیشم نمیشم...وقتی میشم در به در قبله میشم!!"...  و از آنجا که همیشه بسان فلورنس نایتینگل همواره وظیفه خطیر سرماخورده داری (یعنی مراقبت از سرماخوردگان دنیا) را بعهده داشته ام و همواره ناز کشیده ام ... گاهی بدم نمی آید این سرماخوردگی سراغ من هم بیاید بلکه یک نفر پیدا شود ناز مرا بکشد..اما باز هم یک مشکل کوچک وجود دارد که ما از بچگی فقط دو بار در سال سرما می خوردیم..اول بهار...اول پاییز... بدبختی اینجاست که اول بهار بحبوحه سال نو و مشغله های تحویل ساله و اول پاییز دغدغه های اول مهر ... لذا هیچکس به فکر من که نیست هیچی... بدبختی هم هوار میشود بر سرم...یک نمونه امروزش...شب که به کل از این حالت مریضی خوابمان نبرد...سحر خورده نخورده...راهی آن آزمایشگاه کذایی شدم تا ظهر...ظهر اومدم ماشینو برداشتم د (به کسر دال) برو کلاس زبان...ساعت چهار برگشتم... نه تنها هیچکس به داد من فلک زده نرسید... یک ساعت مانده به افطار اهل خانه هر کدام به سمتی گسیل شدند و سفارشات اکید که تا ما برمیگردیم..حلیمو داغ کن... چایی دم کن... میز افطار رو بچین... یادت نره حلیم رو روی حرارت کم بذاری یه ریز هم هم بزنی... و من تب کرده ...فین فینی..بدبخت...با یک ملاقه پای گاز... نالان...حلیم هم می زدم... نه جان من...تا حالا کسی اینجوری نازتان را کشیده است...؟؟ بعد دیدم اینجوری نمیشود... لذا خودم به خودنازکشی رسیدم... ویتامین سی انداختم در آب و سر کشیدم...و یک فقره قرص ادالت کلد... و بعد هم با خودم صبحت کردم که خودمو اروم کنم... دکتر هم نمیرم...اصلا هم خیال نکنید از آمپول میترسم

 

م.ن: الان کسی دلش بحال من نسوخته احیانا؟؟؟؟!!... من مرده این مظلوم انگاری هامم...

 

 

احساسات قلنبه نامه:

بعضی وقتها دلم برای بعضی کتابها تنگ می شود...این وقتها...حتی یک ورق زدن ساده و خواندن یکی دو خط سر حالم می کند..... و این میان کتابهای هیوا مسیح... گاهی دلم عجیب برای گفتارش تنگ می شود... برای آن صورت مهربان... که انگار پر بود از ادراک...

 

"...آنچه که بزرگ است..آنچه که دریایی است، تنها برای انسان آفریده شده است...

چشمان کوچک ما، ناپایان ترین سرزمین هاست، و قلب ما، جایی که تمام احساسات بشری آنجاست، جایی که انسان در تلفیق اندیشه اش با آن، معنا می یابد، کهکشانی ترین آسمانهاست. و پر ستاره ترین، که رخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن فرو می چکد...."

 

"...! ما دیر فهمیدیم، جهانی که ساخته ایم روزی ما را از پای در خواهد آورد. ما دیر فهمیدیم، خیلی دیر، که زشتی این جهان، نتیجه زیبا خواهی ما بود. این همه رنج نتیجه آسوده خواهی ما و این همه جنگ، نتیجه صلح  طلبی ما..."

 

من از دنیای بی کودک می ترسم- هیوا مسیح

 

 

زندگی نامه:

عجب روزگاری است این روزها... در عرض 24 ساعت مجموعه ای می شوم از ادراک اضداد... دلشوره کنار آرامش... ناآرامی کنار خونسردی...عصبانیت کنار لبخند... نمی فهمم...

 

اعتراف نامه:

من هر بار تصمیم گرفتم به ننوشتن... دقیقا برعکس اش عمل کرده ام... هر بار تصمیم گرفته ام به رفتن مانده ام... به خواندن ، خوابیده ام...به خوابیدن، بیدار مانده ام... ریشه این همه لجبازی چیست؟؟؟؟

 

پ.ن: درست یک هفته است که تصمیم گرفته ام کم بنویسم...از صدقه سر همان لجبازی... می نویسم...شده حتی چرت و پرت....خداوندا هم اکنون مرا بکش... یا آدم کن....

 

جمعه 30 شهریور ماه سال 1386

یک: آسمون به زمین بیاد...دنیایی کار داشته باشم... خواب باشم... یا هرچی... باید این تیتراژ ماه عسل رو گوش بدم وگرنه می میرم... حالا هم دانلودش کردم... و باز اون مرض همیشگی...وقتی یه آهنگی رو دوست دارم ... پدر جد خواننده رو در میارم بس که گوش میکنم..تو خونه، آزمایشگاه، رانندگی... موقع درس، موقع پایان نامه، موقع بیکاری، موقع کتاب خوندن...باید یه ریز تو گوشم باشه... اینقدر که حس کنم با شنیدنش رسما دچار حالت تهوع میشم...حالا نوبت اینه....

 

دو: نمیدونم چه مرگم شده این احساسات رقیقه بدجوری زده بالا...البته این وسط مامان جان قند در دلش آب میشود وقتی می بیند این دخترک خشک و عبوس اینقدر رقیق القلب شده و غلظت رمانتیسیته خون اش زده بالا...البته خودمم بدم نمیاد...خوبه... لذت می برم...

 

سه: دفاع پسر عمه جان بود...یک کلام بگم استاد راهنمای به تمام معنا گاوی داشت... اینکه وسط دفاع آدم استاد راهنماش اس ام اس بزنه و وسط سوال و جواب با گوشی اش حرف  بزنه و هی وسط دفاع بگه زود باش زود باش...از یک گاو به تمام معنا بر میاد... حالا بگذریم از بقیه رفتار و کردارش...اینقدر عصبانیم که حد نداره و چقدر چقدر خوشحالم که با بهترین استاد آلی کشور پایان نامه می گذرونم...با شخصیتی که فقط بردن اسمش کلی اعتباره...کافی لب تر کنی... دکتر فلانی... هر کس با هر مقام و رتبه ای باشه دست به سینه میشه....شخصیتی که جدا از علمی که داره یک انسان به تمام معناس... و من چقدر درس زندگی ازش یاد گرفتم.... واقعا دلم براش تنگ می شه...

بهرحال نوزده  و نیم شد و رفت پی کارش...

ایشالله خدا قسمت منم بکنه...الهی آمین...

 

م.ن: متاسفم...با همه احترامی که واسه هر تحصیل کرده این مملکت قائلم اما نتونستم از به کار بردن واژه «گاو» خودداری کنم... اینقدر از این رفتار و منش بدم اومده که دلم نمیخواد در کنار اساتیدی مثل استاد خودم اسم همچین آدمی رو بذارم استاد...

 

چهار: مامان جان دیشب یک خوابی دیده اند و ما دیدیم حالا که بساط خواب و تعریف خواب و تعبیر خواب در بلاگستان به راهه...بلکه یکی هم پیدا شه این خواب مامان جان را که برام دیده اند تعبیر گرداند...

خواب از این قرار بوده که یکی که معلوم نیست جنسیتش چی بوده منو چشم میزنه... بعد مامان میبینه که یه اشعه از چشم اش در اومده خورده وسط فرق سر بنده... بعد من کله ام منفجر شده... نه که من نابغه ام احتمالا چشمم کردن... خلاصه که اینجوری... احتمالا دکتر پژوهان قراره جراحی ام کنه...خداوند اخر و عاقبتمان را بخیر بگذراند...

 

پنج: شدیدا حال و روز عجیبی دارم این روزها... بیرون از خونه اصلا نمی فهمم چطوری میگذره...شب که میشه حس میکنم روحم بوده تو سطح شهر حرکت می کرده و از اینکه نفهمیدم چه جوری روندم و چه جوری رسیدم خونه و زنده ام خدا رو شکر می کنم... احساس می کنم زندگی ام محدود شده به شبها...وقتی هیچ کس نیست و فقط منم...انگار روزها می میرم و شبها زنده میشم..فقط شبها رو خوب یادم میاد و انگار تحت اراده خودمه.... آدم یاد خفاش می افته...والا!!:دی

 

پ.ن:

-- هی نکوب پایت را

و نزن داد و هوار

مگر از پاکی احساس نداری تو خبر لامذهب ؟

 

ـــ ‌به تو چه ، کوچه که مال تو نیست

دوست دارم بزنم پایم را

و کنم داد و هوار

 مالک جان منی ؟

 

-- جان من داد نزن

بس کن و در گذر از داد و هوار

چون که در خانه یار

به خود جان عزیزت

یار من خواب مرا می بیند !(±)

دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386

نمی دونم این the end of August از کجا رفته تو کول دیسک منو از کول دیسک من اومده تو کامپیوترم که الان تنها نوای این اتاق خلوت صدای موسیقی آرامش است و ضرب آهنگ انگشتان من روی کیبورد...و زق زق سر دردی خفیف در شقیقه هایم...که مثل تلخی قهوه دوستش دارم.... و چراغ مطالعه ای که سمت چپ صورتم را روشن می کند و در این سایه روشن....هیچ موضوعی...هیچ موضوعی نیست برای فکر کردن...برای به تصویر کشیدن... این لحظات یاد بی وزنی می اندازدم... یاد خلا...که انگار دستت به هیچ جا بند نیست و نیازی هم بدان نیست...که هیچ نیرویی نیست... همه بر آیندهای وارد بر تو صفر... این وقتها انگار تو تن می دهی به جبر...به زمان...به مکان... و اختیار در این میان راهی ندارد... من این لحظات را دوست دارم... نه برای همیشه... اما در لحظه هایی که احساس خلا در تو جان می گیرد... آدم خیال می کند با همیشه فرق دارد... حس وصف ناشدنی دل انگیزی دارد... در عین ساده بودن و فوق العاده نبودنش دوستش دارم...مثل همه لحظه هایی از زندگی که به قول خودم شبیه زندگانی ملا نصرالدین می شود...اما بد جوری دل می برد...مثل همان لحظه هایی که کولر را می گذاری روی دور تند و با موهای خیس میخزی روی تخت ات..جایی که باد کولر تبدیلش می کند به قطب شمال خانه... آنوقت می چپی زیر پتو تا خرخره... و پاهایت را که یخ کرده جمع می کنی و پتو را تا زیر گردن می کشی و خنکی موها که لغزید روی پوستت و بوی خوش که پیچید در بینی ات...آنوقت گرما آرام آرام میچکد روی پوستت...و میخوابی... عمیق ... انگار کسی موهایت را نوازش کند...و تو در میان این نوازش نفهمی خواب چه زمانی قدم بر چشمانت گذاشت....حتی خواب هم نبینی...مثل آن وقتهایی که "زمان" برایت یعنی "لحظه"... و آنوقت "لحظه" برایت می شود "لذت"...

در همین لحظه...سرخوشی در من آنچنان ساده و بی آلایش خانه کرده است که انگار زمان ایستاده.... نمی دانم معجزه این موسیقی دل انگیز است...یا اعجاز سکوت امشب... اما هر چه هست...دلم میخواهد زمان متوقف شود... حیفم آمد با این لحظه یک عکس یادگاری دو نفره نگیرم:)

 

پ.ن:

 اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به یاد مرگ . . . بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق، یا من و مرگ زمان

اینو تو کامنتدونی یه وبلاگی خوندم...اون لحظه فکر کردم پشت کامیون می تونه کامنتدونی خوبی باشه...یا کامنتدونی میتونه پشت کامیون خوبی باشه...مساله این است... اما بهرحال به من ربطی نداره...

 

پ.ن:

حالا که یه بار دیگه نوشته امو می خونم می فهمم که چرا گردنم دچار توقف و ایستایی شده و شبها دردش از خواب بیدارم میکند....

 

پ.ن:

من نمیدونم چرا همه اونجا که باید منو جدی بگیرن نمیگیرن...اونجا که نباید میگیرن... اشکال از گیرنده است یا فرستنده آیا؟؟؟ اوکی...به گیرنده هاتون دست نزنید....خودم فهمیدم...:دی

 

 

جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

این روزها زیاد می گویم از لبخند...چون زیاد حس اش می کنم...لبخندی که هر شب با تو همخواب می شود و انگار صبح کودکی متولد می شود در تو... کودکی که تو می دانی نه از غم درونت کم می کند...نه دردهایت را درمان می کند...اما آرامت می کند... کودکی که وارث آن لبخند خوب خاطرات خوب توست... حالا گیریم درد داری...گیریم کودکت اینقدر لطیف هست و شکننده که با یاد آوری یکی از آنهمه درد بشکند...یا زخمی شود... اما همین که تو یاد گرفته ای با یاد و خاطره لبخند بزنی... و باور کنی که همه چیز تمام شده است... لذتی دارد... به زیبایی همان لبخند دوست داشتنی...

هیچوقت فکر نمی کردم...با اینهمه غرور و خودخواهی ام... بتوانم روزی علیرغم همه دردها و به ظاهر خرد شدن ها هنوز با احترام یاد کنم... هنوز بخاطر لحظه هایی از زندگی با غرور به آن روزها بنگرم و باز هم لبخند...

این ماه که گذشت برایم بهترین روزها را به ارمغان آورد...اگرچه غر زدم...اگرچه سخت گرفتم... اما برای تکوین این حس، راستش، از شما چه پنهان، به خودم می بالم... حالا گیریم کار شاقی هم نکرده باشم...گیریم همه غرهایم را هم زده باشم و هر چه دلم خواسته گفته باشم... اما امروز به خاطر این لبخند...بخودم می بالم... و صد البته این روزها را مدیون بانی آن روزهای خوبم.... حالا بیشتر از هر وقت دیگر ایمان دارم که اینجا...این دنیای درون من، خالی تر از همیشه است... و پذیرایی یک چیز... خانه درون را خانه تکانی کرده ام... و چقدر حس تهی و پر از انتظار این روزها را دوست دارم....

 

پ.ن: ماه رمضون که نزدیک میشه...بابا از یکی دو هفته قبلش یک ریز در گوشم میخواند که : "روزه نگیری ها!! تو هیچی ازت نمی مونه"... اما بابا جان خبر ندارد که روزه گرفتن ما همانا و ولع هم همان... هم اینک انگار یک معده از جایی قرض گرفته ام...هر کس نداند خیال می کند از قحطی فرار کرده ام... پروردگارا...تا انتهای این ماه عزیز ما را از ترکیدن مصون بفرما، الهی آمین!!

 

پ.ن: مامان جان طی یک تماس تلفنی،در حالیکه اون جا بودن که طبق معمول اسمش یادم رفته... اما مال اسکیه... بیرون ملت از گرما تصعید میشن اون تو از سرما منجمد، اعلام فرمودند: "نرگس! جات خیلی خالیه....!!"...مرسی واقعا از اینهمه ابراز لطف مامان جان... اونموقع که آویزون شده بودم منم ببرید...باید یاد این لحظه های بی من بودن می افتادند و درد دوری از من!!!!...هی ... هی... آدم اصولا نباید لج اش بگیرد آیا؟؟؟ خب من به کی بگم من دلم مسافرت میخواد..یکی بیاد منو ببره کرج حداقل!!!:(

 

پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

اول از همه قبل التحریر:

خب راست میگید...این که آدم بعضی وقتا دیگه شورشو در میاره... دقیقا مصداق کامل این روزای منه... یه دفاع و یه غار نشینی که اینقده لوس بازی نداره...دهه...

امیر امروز به حرف ات فکر کردم... و می کنم... و میدونم قبلا هم گفته بودی...اصلا بیا یه برادری در حق من بکن هر چند وقت یه بار اینو بهم یادآوری کن...:دی... راست میگی...بازم باید فکر کنم روش...مرسی:)

 

حالا بریم سر خود تحریر:

هم اینک که بنده اینجا جا خوش کرده ام و به امر خطیر تحریر و تقریر مبادرت می ورزم... یک خروار ظرف نشسته اندر ظرفشویی دارند صدایم می زنند که " آهای نرگس کجایی؟؟ بیا ما رو بشور (عین بچه هایی که میرن دستشویی یهو داد میزنن: مامااااااااان بیا منو بشور!!!)"... و یک کوه لباس خشک شده وسط هال که میگویند : "دخترک بیا ما رو تا کن بذار سرجامون"... و یک میز آشپزخانه به چه افتضاحی... و فکر اینکه اولین افطاری را من باید درست کنم و حالا چی درست کنم؟؟؟ و حالا چون قراره در مورد دفاع غر نزنم نمیگم که فصل سوم رو هنوز شروع نکردم به نوشتن....

مامان جان و بابا جان که تشریف برده اند بلاد دبی... انگار نه انگار ما اینجا آدمیم...هی بال بال زدیم... هی خودمان را لوس کردیم...هی بالا وپایین رفتیم و بهانه جور کردیم بلکه ما را هم ببرند...انگار نه انگار...هی گفتن ما دوتایی میخوایم بریم...حالا انگار دارن میرن ماه عسل... آخرش هم من موندم این همه ظرف و رخت و لباس و کار...اونا رفتن که رفتن...  و من ماندم این داداش کوچیکه که کلا آبمان با هم در یک جوی نمیرود...بماند که وسط بحث و گاهی هم دعوا یک چیزی میگوید من از خنده منفجر می شوم... تا آنجا که هربار مامان و بابا میخوان برن جایی تا دم رفتن راه میره میگه : "نمیشه نرگس هم با خودتون ببرید؟؟"... سری آخری که مامان رفت مشهد...داداش کوچیکه همچنان که به زور من زمین تی میکشید غر میزد: "ای امام رضا!! میشه ایندفعه نرگس رو هم بطلبی؟؟؟".... طفلکی...میدانم زیاد به دست و پایش می پیچم...اما خب حرص آدم رو هم در میاره ...

 

عادله جان دعوتمان فرمودند به بازی "اگه راست میگی بهترین پست وبلاگ ات کدومه؟؟"....ما هم که خراب رفیق و پایه بازی... نشستیم به آرشیو خوانی..دیدیم ما چقدر پست مزخرف به خورد خوانندگان عزیز داده ایم در این سه سال و اندی کمتر شاید..اما چون کمی تا قسمتی خود شیفته تشریف داریم... دیدیم اونایی رو هم که دوست میداریم لامصب یکی دو تا نیست که...هی خواندیم ..هی دل خودمان قنج (غنج) رفت... آخرش گفتیم: "نمیشود شما بگویید کدام را دوست می دارید آیا؟؟" بعد دیدم عجب سوال مزخرفی...مگر شما چه گناهی کرده اید که باید به زور یکی را انتخاب کنید..آمدیم کسی اصلا حالش از وبلاگ تو بهم میخورد...لذا عقلمان را جمع کردیم و دلمان را هم گذاشتیم وسط و دیدیم این پست حانیه بدجوری دلمان را می برد....

 

حالا وقت پی نوشته:

برید این پست حانیه رو یه بار دیگه بخونید... سعی کنید خوشتون بیاد...بیشتر از این از دستم برنمیاد... کلا من روی کسی رو که زمین نمیندازم در دعوت بازی... جون شما ناراحت میشم اگه نخونیدا...کلی زحمت کشیدم پیداش کردم :دی

 

حالا نوبت پی نوشت دومه:

ما از خانه داری، آشپزی، ظرف شستن، رخت شستن، جمع و جور کردن خانه بدمان می آید... حرفیه؟؟؟ (حالا انگار کی خوشش میاد!!)


بعدالتحریر:

بعد از مکاشفات و مطالعات فراوان تصمیم بر این شد که برای افطار، شام  و ایضا سحری فردا کتلت بپزم... لذا دست به کار شده... و گوشت چرخ کرده در اوردم و سیب زمینی و پیاز و ادویه و زرد چوبه و خلاصه هر چی دم دستم بود ریختم رو هم ..من بالاخره نفهمیدم کتلت تخم مرغ میخواد یا نمیخواد...اما ایندفعه تخم مرغ نزدم.. خلاصه یه سری کتلت چیدم تو روغن و صبر کردم تا از تنور بیاد بیرون...وقتی اولیشو تازه تازه از روغن گرفتم دیدم شکل کوکوی گوشته بیشتر... قیافه اش عین کوکوی گوشت بود...مایه اش هم خیلی سفت بود اتفاقا...گفتم شاید چون تخم مرغ نزدم..دو سه تایی تخم مرغ زدم بهش...دیدم عجب شل و ولی شد... لذا یه کم آرد بهش اضافه کردم همچین بگی نگی یه کم سفت تر شد... بعد یه سری چیدم تو روغن باز...وقتی گرفتم...دیدم فقط یه کم رنگش روشن تر شده اما همچنان شبیه کتلت گوشته... بعد فهمیدم سیب زمینی اش کمه..دوباره یه سری سیب زمینی چرخ کردم ریختم تو مایه.... سری سوم رو چیدم تو روغن..وقتی در آوردم دیدم بیشتر شبیه کوکوی سیب زمینی شده تا کتلت... لذا ما افطار دو جور غذا داریم کوکوی گوشت و کوکوی سیب زمینی...باشد که رستگار شویم و این ماه رمضونی خداوند یه کاری جهت بالا بردن استعداد آشپزی اینجانب بنماید... آمین

 

 

 

   1      2      3    >>