نمی دونم این the end of August از کجا رفته تو کول دیسک منو از کول دیسک من اومده تو کامپیوترم که الان تنها نوای این اتاق خلوت صدای موسیقی آرامش است و ضرب آهنگ انگشتان من روی کیبورد...و زق زق سر دردی خفیف در شقیقه هایم...که مثل تلخی قهوه دوستش دارم.... و چراغ مطالعه ای که سمت چپ صورتم را روشن می کند و در این سایه روشن....هیچ موضوعی...هیچ موضوعی نیست برای فکر کردن...برای به تصویر کشیدن... این لحظات یاد بی وزنی می اندازدم... یاد خلا...که انگار دستت به هیچ جا بند نیست و نیازی هم بدان نیست...که هیچ نیرویی نیست... همه بر آیندهای وارد بر تو صفر... این وقتها انگار تو تن می دهی به جبر...به زمان...به مکان... و اختیار در این میان راهی ندارد... من این لحظات را دوست دارم... نه برای همیشه... اما در لحظه هایی که احساس خلا در تو جان می گیرد... آدم خیال می کند با همیشه فرق دارد... حس وصف ناشدنی دل انگیزی دارد... در عین ساده بودن و فوق العاده نبودنش دوستش دارم...مثل همه لحظه هایی از زندگی که به قول خودم شبیه زندگانی ملا نصرالدین می شود...اما بد جوری دل می برد...مثل همان لحظه هایی که کولر را می گذاری روی دور تند و با موهای خیس میخزی روی تخت ات..جایی که باد کولر تبدیلش می کند به قطب شمال خانه... آنوقت می چپی زیر پتو تا خرخره... و پاهایت را که یخ کرده جمع می کنی و پتو را تا زیر گردن می کشی و خنکی موها که لغزید روی پوستت و بوی خوش که پیچید در بینی ات...آنوقت گرما آرام آرام میچکد روی پوستت...و میخوابی... عمیق ... انگار کسی موهایت را نوازش کند...و تو در میان این نوازش نفهمی خواب چه زمانی قدم بر چشمانت گذاشت....حتی خواب هم نبینی...مثل آن وقتهایی که "زمان" برایت یعنی "لحظه"... و آنوقت "لحظه" برایت می شود "لذت"...
در همین لحظه...سرخوشی در من آنچنان ساده و بی آلایش خانه کرده است که انگار زمان ایستاده.... نمی دانم معجزه این موسیقی دل انگیز است...یا اعجاز سکوت امشب... اما هر چه هست...دلم میخواهد زمان متوقف شود... حیفم آمد با این لحظه یک عکس یادگاری دو نفره نگیرم:)
پ.ن:
اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به یاد مرگ . . . بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق، یا من و مرگ زمان
اینو تو کامنتدونی یه وبلاگی خوندم...اون لحظه فکر کردم پشت کامیون می تونه کامنتدونی خوبی باشه...یا کامنتدونی میتونه پشت کامیون خوبی باشه...مساله این است... اما بهرحال به من ربطی نداره...
پ.ن:
حالا که یه بار دیگه نوشته امو می خونم می فهمم که چرا گردنم دچار توقف و ایستایی شده و شبها دردش از خواب بیدارم میکند....
پ.ن:
من نمیدونم چرا همه اونجا که باید منو جدی بگیرن نمیگیرن...اونجا که نباید میگیرن... اشکال از گیرنده است یا فرستنده آیا؟؟؟ اوکی...به گیرنده هاتون دست نزنید....خودم فهمیدم...:دی



