مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 شهریور ماه سال 1386

یک: آسمون به زمین بیاد...دنیایی کار داشته باشم... خواب باشم... یا هرچی... باید این تیتراژ ماه عسل رو گوش بدم وگرنه می میرم... حالا هم دانلودش کردم... و باز اون مرض همیشگی...وقتی یه آهنگی رو دوست دارم ... پدر جد خواننده رو در میارم بس که گوش میکنم..تو خونه، آزمایشگاه، رانندگی... موقع درس، موقع پایان نامه، موقع بیکاری، موقع کتاب خوندن...باید یه ریز تو گوشم باشه... اینقدر که حس کنم با شنیدنش رسما دچار حالت تهوع میشم...حالا نوبت اینه....

 

دو: نمیدونم چه مرگم شده این احساسات رقیقه بدجوری زده بالا...البته این وسط مامان جان قند در دلش آب میشود وقتی می بیند این دخترک خشک و عبوس اینقدر رقیق القلب شده و غلظت رمانتیسیته خون اش زده بالا...البته خودمم بدم نمیاد...خوبه... لذت می برم...

 

سه: دفاع پسر عمه جان بود...یک کلام بگم استاد راهنمای به تمام معنا گاوی داشت... اینکه وسط دفاع آدم استاد راهنماش اس ام اس بزنه و وسط سوال و جواب با گوشی اش حرف  بزنه و هی وسط دفاع بگه زود باش زود باش...از یک گاو به تمام معنا بر میاد... حالا بگذریم از بقیه رفتار و کردارش...اینقدر عصبانیم که حد نداره و چقدر چقدر خوشحالم که با بهترین استاد آلی کشور پایان نامه می گذرونم...با شخصیتی که فقط بردن اسمش کلی اعتباره...کافی لب تر کنی... دکتر فلانی... هر کس با هر مقام و رتبه ای باشه دست به سینه میشه....شخصیتی که جدا از علمی که داره یک انسان به تمام معناس... و من چقدر درس زندگی ازش یاد گرفتم.... واقعا دلم براش تنگ می شه...

بهرحال نوزده  و نیم شد و رفت پی کارش...

ایشالله خدا قسمت منم بکنه...الهی آمین...

 

م.ن: متاسفم...با همه احترامی که واسه هر تحصیل کرده این مملکت قائلم اما نتونستم از به کار بردن واژه «گاو» خودداری کنم... اینقدر از این رفتار و منش بدم اومده که دلم نمیخواد در کنار اساتیدی مثل استاد خودم اسم همچین آدمی رو بذارم استاد...

 

چهار: مامان جان دیشب یک خوابی دیده اند و ما دیدیم حالا که بساط خواب و تعریف خواب و تعبیر خواب در بلاگستان به راهه...بلکه یکی هم پیدا شه این خواب مامان جان را که برام دیده اند تعبیر گرداند...

خواب از این قرار بوده که یکی که معلوم نیست جنسیتش چی بوده منو چشم میزنه... بعد مامان میبینه که یه اشعه از چشم اش در اومده خورده وسط فرق سر بنده... بعد من کله ام منفجر شده... نه که من نابغه ام احتمالا چشمم کردن... خلاصه که اینجوری... احتمالا دکتر پژوهان قراره جراحی ام کنه...خداوند اخر و عاقبتمان را بخیر بگذراند...

 

پنج: شدیدا حال و روز عجیبی دارم این روزها... بیرون از خونه اصلا نمی فهمم چطوری میگذره...شب که میشه حس میکنم روحم بوده تو سطح شهر حرکت می کرده و از اینکه نفهمیدم چه جوری روندم و چه جوری رسیدم خونه و زنده ام خدا رو شکر می کنم... احساس می کنم زندگی ام محدود شده به شبها...وقتی هیچ کس نیست و فقط منم...انگار روزها می میرم و شبها زنده میشم..فقط شبها رو خوب یادم میاد و انگار تحت اراده خودمه.... آدم یاد خفاش می افته...والا!!:دی

 

پ.ن:

-- هی نکوب پایت را

و نزن داد و هوار

مگر از پاکی احساس نداری تو خبر لامذهب ؟

 

ـــ ‌به تو چه ، کوچه که مال تو نیست

دوست دارم بزنم پایم را

و کنم داد و هوار

 مالک جان منی ؟

 

-- جان من داد نزن

بس کن و در گذر از داد و هوار

چون که در خانه یار

به خود جان عزیزت

یار من خواب مرا می بیند !(±)