مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386

سارا از پیتزای قرمه سبزی می گه... از وطن میگه...از رفتن میگه...از موندن می گه... پیشنهاد می دم بخونیدش... بی شک دغدغه خیلی هامونه... دغدغه کسی مثل من که نمی دونه بره یا بمونه...دغدغه اونی که عمیقا میخواد بره و نمی تونه... دغدغه اونی که باید بره و نمی خواد... و دلیل اینهمه دغدغه...

 

 

پ.ن:

یه وقتایی دلت یه چیزایی میخواد که نیست... چشم انتظار بعضی لحظه ها... دستهات بهانه چیزی رو می گیرند که نیست...نگاهت در انتظار دیدن چیزی نشسته که نیست... دلت بی قرار اون چیزیه که نیست... انگار یه جایی یه چیزی رو جا گذاشته باشی یا شاید گم اش کرده باشی... حالا انتظار داشته باشی یه نفر...یه نفر خاص... برات بیاردش... بعد تو چقدر قدرشناسانه بهش نگاه خواهی کرد... که خب همه اش انتظار بزرگیه... توقع بزرگیه...

 

میدونم از دستم دلخوری... می دونم با این غار غار کردنم تو رو از همه بیشتر دارم اذیت می کنم...  اما نگام کن... ببین... من همونم که بودم... با همون خنده ها و گریه ها...با همون بد جنسی ها و خوش جنسی ها...تنها اگه خوب نگام کنی...یه حصار بلند می بینی... این حصار که دیگه انگار هیچ منفذ و روزن و دریچه ای نداره برای اینکه کسی بخواد به توش یه نگاه بندازه... به خودم هم دیگه اجازه  ورود به حصار هیچ کسی رو نمیدم... حتی اگه کسی خودش بخواد دستمو بگیره و بکشونه اونور حصارش... میرم... میرم... میشینم...گوش میدم...بعد یه چیزی مثل بز سرمو میندازم پایینو میام بیرون...اینقدر که دیگه اون آدم دلش نخواد ریختمو ببینه... حالا چرا هوس اینجوری بودن زد به کله ام... نمی دونم...تو بذار به حساب لوس بازی... اگه گوشی امو خاموش نکردم، اگه کامنتدونی رو نبستم، اگه اینویزیبل نشدم، اگه نرفتم یه جا خودمو گور و گم نکردم...برای اینه که بعد اینهمه از غار نشینی دم زدن به اینجا رسیدم که آدم نیازمند رابطه است... نیازمنده گفتنه...شنیده... اما برای همه اینها باید حد و حدودی تعریف کرد...برای همه این نیازمندیها باید گلیمی پهن کرد و نشست توش و مراقب پاها بود... وگرنه میشد برم خودمو یه جا گور و گم کنم... اما دوست ندارم... این مثل این می مونه که مخدر نداشته باشی و بگی نمیکشم... اگه بود و دستت بهش می رسید و دست بهش نزدی هنر کردی...

 

دلم شور میزنه...وحشتناک... نارضایتی همیشگی از خودم که مثل بختک می افته روی همه زندگی و قدمهام... و حالا که برای دفاع و پایان نامه نیاز دارم که بیشتر از هر وقت دیگه ای از خودم راضی باشم... نیستم... بحث عدم اعتماد به نفس نیست...شایدم هست... اما هر چی هست داره دورم می کنه... دوره دوره دوره.... همیشه سعی کردم توی لحظه کاری رو بکنم که بعدا این حس بهم دست نده....اما همیشه باهامه...اینقدر که بهم نهیب میزنه شاید میشد بهتر هم باشی و نبودی...  لعنتی، من کی از خودم راضی میشم... ؟؟؟

 

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386

* وقتی بچه بودین...وقتی خیلی خیلی خیلی کوچولو بودین... چقدر دوست داشتین برید تو حدفاصل شیشه عقب ماشین و صندلی عقب..تو همون یه ذره جا بخوابید؟؟؟؟

امروز توی همون ترافیک معروف همت..وقتی دخترک فسقلی ماشین جلویی رو دیدم که اونجا دراز کشیده بود با اون دامن قرمز کوتاهش... یاد اونروزی افتادم که برای اولین بار فهمیدم دیگه اونجا جا نمیشم... و یادمه چقدر به زور خواستم خودمو اونجا جا کنم... و چقدر هی دست و پامو جمع کردم... هی گردن کج کردم...هی بینی چسبوندم به شیشه... و بعد غمگین اومدم رو صندلی نشستم و فهمیدم گنده تر از این شدم که اونجا جا بشم... اما نفهمیدم چند سال بعد این بزرگ شدن... این جا نشدن... این واژه "دختر خانوم"... رو میچسبونه عین یه آرم رو پیشونیم... و من دیگه نمی تونم اون دامن قرمز کوتاهه رو بپوشم چون باید نجیب باشم و خانوم... و ادا و اصولی یادم میده که هر کی می بینه منو...زبان به تحسین باز میکنه که عجب خانومی.. و نفهمیدم... یه روزی این چهارچوبهای لعنتی آنچنان مثل پتک توی کله ام کوبونده میشه... که تو دختری... تو خانومی... تو بزرگ شدی...تو زنی... و..تو زنی...

 

* تو زندگی، تا جایی که میشه سعی میکنم  خودم رو درگیر سنتها نکنم... اصولا در افتادن با سنت خیلی وقتها می شود ور افتادن... اما... یه روزایی میرسه... که تو میبینی این سنت... این قوانین دست و پا گیر فرهنگی.... داره دمار از روزگارت در میاره... که جامعه ادعای روشنفکری میکنه و اما همچنان ردای پوسیده و نخ نمای فرهنگی رو به تن کرده که هر طور بهش نگاه میکنی...هیچ جاش منطقی در نمیاد... و به زور اصرار داره این ردا رو بهت بپوشونه که اگه نپوشی...یعنی عریانی ... و این عریانی یعنی... نا نجیبی... یعنی چشم سفیدی... چقدر دلم میخواد روز مرگم حداقل پیش خودم خیالم راحت باشه که یک روزی محکم ایستادم...محکم ایستادم جلوی این فرهنگ پوسیده... فرهنگی که گاهی حتی از ده فرسخی... حتی بسیار دور از من... تنم را میلرزاند... می دانی... تا وقتی زخم نخورده باشی... تا وقتی در میان  نگاههای حقیر این نوع فرهنگ له نشده باشی... احساس دین نمیکنی که باید ایستاد... و بدبختی اینجاست که آینده ای که هیچکس در کنارت نیست... آینده ای که تو را محکوم میکنند به هزار و یک اتهام... از برداشتن قدم اول میترساندت...و تو تنها باید ایمان داشته باشی به گامهایت... و خیلی سخت است... خیلی سخت... که تو حتی بخاطرش جلوی عزیزترین کسانت قدم علم کنی... چه بسا طرد شوی... مورد اهانت قرار بگیری...

خنده دار شاید به نظر برسد...اما از همین حالا... به یاد آن روز احتمالی- که شاید هم هیچوقت نرسد- هستم که از این فرهنگ زخم میخورم... و چقدر تصور مقابله با آن هم به وحشتم می اندازد... و چقدر دلم میخواهد نترسم... و چقدر نفرت تمام وجودم را پر میکند...

 

* می نویسم و پاک میکنم... می نویسم و مینویسم و یکباره پاک می کنم... و نمی فهمم برای گفتن تنها یک "دلتنگم"... آیا اینهمه نوشتن لازم است...اینهمه پیچیده گفتن لازم است؟؟... و یادم می آید که همه این دلتنگی ها و این سرگیجه ها و این دل پیچه ها...از پیچاندن ساده ترین واژه هایی است که ساده می شد به زبان بیایند و هی پیچ خوردند بر زبان و هی پیچ خوردند در کلام و در دل... و برای همین است که وقتی میخوانم این جمله را... می بینم چقدر از این همه پیچاندن لغت دل پیچه گرفته ام...

 

«از بخشیدن کلمه‌ها کسی فقیر نشده است»، پس چرا نگویی آن همه حرف‌های گره در گره پیچیده در دلت را، چرا نگویی؟

 

پ.ن: عنوان را از عنوان پست تو -روهام عزیز- وام گرفتم...که حالا کارم شده روزی یک بار خواندن... تا برسم به همین جمله دوست داشتنی و انگار نفسی تازه کرده باشم... قلمت سبز... کلامت مثل همیشه روان رفیق

سه شنبه 13 شهریور ماه سال 1386

آهنگ امروز در ترافیک:

نه این قرارمون نبود، تو بی خبر بری

من خسته شم که تو، بی همسفر بری

نه، این قرارمون نبود، من رنگ شب بشم

تو سر سپرده شی، من جون به لب بشم

باور نمی کنم... این تو خود تویی

این تو که از خودش بیخود شده تویی

باور نمی کنم، عشق منی هنوز

گاهی به قلب من، سر می زنی هنوز

 

نتیجه در ترافیک ماندن:

خنده ام می گیرد، از "انسان" بودنم خنده ام می گیرد...از این ساختار پیچیده مغزی اش در پیچاندن ماجراها، در فراموش کردن آن چیزهایی که نباید، از به یاد آوردن آن چیزهایی که ...نباید، از بی تفاوت بودنش بعد دویدنها، از توجیهاتش، از غرورش، از کینه اش، از انتقامجویی اش، خنده ام می گیرد از اینهمه "انسانیت"... هه... هنوز راه هست، برای همه چیز باید هنوز بروم...و چقدر راه مانده و چقدر تجربه به رخ نکشیده، چقدر اشتباه نکرده، چقدر.... و من همچنان در ترافیک مانده ام... این ترافیک ذهنی مزخرفی که خودم شده ام باعث و بانی اش...و یک نفس تازه می خواهم...یک نیرو...یک دست که روی زانو بگذارم... یک سر که بالا بگیرمش...

 

مشاهدات عینی در ترافیک:

اندازه یه درخت گردو، توی یه عالمه کیسه، آب نمک، سنگین، نفس، نفس، ده ساله، لاغر، دخترک، آفتاب، من، کولر، آینه، آن سوی خیابان، گذشت.....

بار اول که نبود، بار آخر هم نیست، دلم نلرزید، از خودم هم خجالت نکشیدم، خرید هم مسلما نکردم، فقط من مانده ام و سوالها، بی جواب ماندنها، به قول تو سارا، من اینجا ظالم بودم یا مظلوم؟؟؟

 

پ.ن: بد شده ام، بد اخلاق، زود رنج، زود عصبانی می شوم، سر هر مساله کوچکی بهم میریزم.. و حتی تا بعد از ماجرا هم اثرات این بهم ریختگی در همه زوایای روحم هویداست...بد شده ام... گاهی فکر می کنم باید دنیا بایستد، اما اینکه نمی شود، بعد می گویم واقعا نفس بریدن و ماندن در روزگاری که می گذرد چقدر طاقت فرساست، اینجاست که حس می کنی دلت می خواهد نباشی، و بعد خنده ات می گیرد، و احساس ضعف که همه وجودت را برداشت از خودت بیزار می شوی...ملزم می کنی خودت را به رفتن، به گام بعدی، و باز عادت می کنی ... میروی... تا ... تا بن بست بعدی، از نفس افتادن بعدی... تا کی باید هی نفس تازه کرد و رفت... من به دنبال بهانه ای می گردم برای نفسی تازه، جانی تازه، بی خیال این عادتها و بی انگیزه رفتن ها....

یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386

دچار ولع شده ایم... از دیشب تا حالا نمی دانم جانوری در من حلول کرده...یا ویروسی به یکباره به جان امان افتاده یا در قد  و اندازه و حجم معده امان تغییراتی حادث شده که این چنین به عمل شریف خوردن روی آورده ایم و هیچ رقمه هم کوتاه نمی آییم...که نمی آییم... یکی دو هفته ای بود حوصله خوردن نداشتیم بالکل... یعنی جز یک وعده غذایی آن هم شاید یکی دو لقمه بیشتر از گلویمان پایین نمی رفت..اما انگار قرار است به جبران همه این بی محلی ها به معده و جوارح عزیزمان کمر همت ببندیم به تناول اطمعه... این سیر خوردنمان از ساعت بیست دیشب تا همین الان –که  خوردن کتلت داغ و نان و سیب زمینی سرخ کرده به اضافه ترشی هلوی ساخت دست مامان را به اتمام رسانده ام- به این شرح می باشد:

 

- شنیسل مرغ، سیب زمینی سرخ کرده، سالاد، ماست و خیار

- کیک و شیرینی

- چای و شیر قهوه

- نان و پنیر و سبزی

- نان و پنیر و سبزی

- نان و پنیر و سبزی

- پلو و ماست

- پلو و خورش قارچ

- چیپس

- انجیرخشک

- کمپوت هلو

- نان و پنیر و سبزی

- بستنی

- کتلت و سیب زمینی سرخ کرده

- سه عدد موز، چند عدد شلیل و به مقدار تقریبا فراوانی هلو انجیری

- نان

- کمپوت گلابی

- و یک فروند صبحانه کامل که به گمانم در تاریخ زندگانی اینجانب این پنجمین یا شاید هم ششمین صبحانه ادم وار من بوده است

 

لذا مصداق کامل آن ضرب المثل معروف شده ایم که می گوید کاه از خودت نیست و اینا... و به من چه... مامان جان معتقد است از کودکی نزدیکای پاییز که می شد من دچار ولع فصلی می شدم و اصولا کسی نمی تواند جلوی این بلدوزری خوردن مرا بگیرد...اما خودم این نظریه را قبول ندارم .... حالا شاید اینها همگی یک وعده غذایی کس دیگری هم نباشد ها...اما باور بفرمایید برای من که قد کله گنجشک غذا می خورم این ولعیات (کلمه رو!!) فصلی چیزی در حد شق القمر است و لاااااااااغیر...

 

پ.ن: من گشنه امه :دی

پ.ن: معده حساسی دارم..عنقریبه که نق نق کردنش شروع بشه...می دونم..اما روی زیادی هم دارم ایضا!!

پ.ن فی البداهه: الان مامان جان در اتاق رو باز کردند و با لحنی پرسش گرایانه از آنهایی که انتظار می رود جواب سوال منفی باشد پرسیدند: "... !! دیگه چیزی نمی خوری که؟؟؟؟ دارم میزو جمع می کنم"... اصولا من باید جوابم چه باشد آیا؟؟؟:دی

پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386

آدم آیا باید خیلی چی باشد که این آهنگ بتواند سر وجد بیاوردش...؟

آدم باید چقدر دلش تنگ بشود وقتی می شنود این آهنگ را... ؟

دست من نیست وقتی می شنومش لبخند بر لبم می نشیند و ذهنم پر می کشد به نامه آن دوست قدیمی.... و لبخند... لبخندی که عمیق دوستش دارم...

 

گاهی خیال می کنی چقدر متنوع شده ای... جدی می گویم... متنوع... اما این روزها از اینهمه شخصیت من در آوردی فرار می کنم... از اینکه به چشم هر کس یک جور به نظرم می رسم می هراسم... این که تقصیر تو و آنها نیست... این منم که متفاوت جلوه می کنم... و نمی دانم آیا جایی فیلم بازی کرده ام؟؟؟؟ می ترسم از این نا آگاهی ها.... یک جاهایی از روابط حس می کنم تمام و کمال خودمم...با همه برتریها و ضعفهایم...با همه ترسها و جسارتهایم... آن رابطه ها را هر قدر هم کمرنگ باشد...یا بی هدف دوست دارم... وقتی تو تلاش نمی کنی ضعفهای ات را بپوشانی... وقتی تو تلاش نمیکنی که حتما بی عیب جلوه کنی و وقتی در پی هر گام غلطی خودت را سرزنش نمی کنی... این رابطه ها را دوست دارم... و درست زمانی که تعریفی می شود...یا از خصوصیتی در من کسی به تعریف می نشیند... دو دستی دلم می خواهد بکوبم در سرم...

 

بگذریم...می گفتم از این آهنگ... که امروز بدجوری همه وجودمان را به بازی گرفته است... حالا همچین آش دهن سوزی هم نیست ها...اما گاهی یک قصه کوتاه...یک حادثه پیش پا افتاده... تو را پرت می کنی به همه رویاها و لبخندها و شادیها و غمها و ...خاطره ها...

 

زندگی جریان دارد...چه آن زمان که شاد و سر حال...بی خیال و سرخوش...همچون کودکی هایت در میان چمنزار ها می دوی... چه آن زمان که تاریکی و سکوت بزرگ خانه ای خلوت... بغض را به رخ ات می کشد... و به تو می فهماند که چقدر این تنهایی عظیم است... زندگی جریان دارد و تو در میان این جریان همچنان غوطه می خوری... راستش این روزها تمایلی نیست به دست و پا زدن... یا حتی کمی نفس تازه کردن...جریان مرا می برد به هر جا که دلش می خواهد... به تماشا نشسته ام... به تماشای همه منفعت طلبی هایمان... که چقدر خوب هر جا که به نفعمان باشد حتی قوانین ساخته دست خودمان را... نقض می کنیم... و رنگ سنت، عرف...شرع یا هر چی روی اش می کشیم... ماله کشیدن روی گندکاری هایمان... هه...

 

باز پرت شدیم...

 

این آهنگ را دوست دارم...به سبب آنچه که در دلش نهفته است...که بی شک.... خیلی هامان می فهمیم اش... وقتی درست لحظه لحظه خاطره ها به تصویر کشیده می شوند...وقتی کلمه به کلمه اش را حس کرده ایم.... نکرده ایم؟؟؟...

 

پ.ن: روز مفیدی بود... استفاده بهینه از وقت متاسفانه برای من آن چیزی است که سالی یکی دو بار اتفاق می افتد...

<<    1      2      3    >>