سارا از پیتزای قرمه سبزی می گه... از وطن میگه...از رفتن میگه...از موندن می گه... پیشنهاد می دم بخونیدش... بی شک دغدغه خیلی هامونه... دغدغه کسی مثل من که نمی دونه بره یا بمونه...دغدغه اونی که عمیقا میخواد بره و نمی تونه... دغدغه اونی که باید بره و نمی خواد... و دلیل اینهمه دغدغه...
پ.ن:
یه وقتایی دلت یه چیزایی میخواد که نیست... چشم انتظار بعضی لحظه ها... دستهات بهانه چیزی رو می گیرند که نیست...نگاهت در انتظار دیدن چیزی نشسته که نیست... دلت بی قرار اون چیزیه که نیست... انگار یه جایی یه چیزی رو جا گذاشته باشی یا شاید گم اش کرده باشی... حالا انتظار داشته باشی یه نفر...یه نفر خاص... برات بیاردش... بعد تو چقدر قدرشناسانه بهش نگاه خواهی کرد... که خب همه اش انتظار بزرگیه... توقع بزرگیه...
میدونم از دستم دلخوری... می دونم با این غار غار کردنم تو رو از همه بیشتر دارم اذیت می کنم... اما نگام کن... ببین... من همونم که بودم... با همون خنده ها و گریه ها...با همون بد جنسی ها و خوش جنسی ها...تنها اگه خوب نگام کنی...یه حصار بلند می بینی... این حصار که دیگه انگار هیچ منفذ و روزن و دریچه ای نداره برای اینکه کسی بخواد به توش یه نگاه بندازه... به خودم هم دیگه اجازه ورود به حصار هیچ کسی رو نمیدم... حتی اگه کسی خودش بخواد دستمو بگیره و بکشونه اونور حصارش... میرم... میرم... میشینم...گوش میدم...بعد یه چیزی مثل بز سرمو میندازم پایینو میام بیرون...اینقدر که دیگه اون آدم دلش نخواد ریختمو ببینه... حالا چرا هوس اینجوری بودن زد به کله ام... نمی دونم...تو بذار به حساب لوس بازی... اگه گوشی امو خاموش نکردم، اگه کامنتدونی رو نبستم، اگه اینویزیبل نشدم، اگه نرفتم یه جا خودمو گور و گم نکردم...برای اینه که بعد اینهمه از غار نشینی دم زدن به اینجا رسیدم که آدم نیازمند رابطه است... نیازمنده گفتنه...شنیده... اما برای همه اینها باید حد و حدودی تعریف کرد...برای همه این نیازمندیها باید گلیمی پهن کرد و نشست توش و مراقب پاها بود... وگرنه میشد برم خودمو یه جا گور و گم کنم... اما دوست ندارم... این مثل این می مونه که مخدر نداشته باشی و بگی نمیکشم... اگه بود و دستت بهش می رسید و دست بهش نزدی هنر کردی...
دلم شور میزنه...وحشتناک... نارضایتی همیشگی از خودم که مثل بختک می افته روی همه زندگی و قدمهام... و حالا که برای دفاع و پایان نامه نیاز دارم که بیشتر از هر وقت دیگه ای از خودم راضی باشم... نیستم... بحث عدم اعتماد به نفس نیست...شایدم هست... اما هر چی هست داره دورم می کنه... دوره دوره دوره.... همیشه سعی کردم توی لحظه کاری رو بکنم که بعدا این حس بهم دست نده....اما همیشه باهامه...اینقدر که بهم نهیب میزنه شاید میشد بهتر هم باشی و نبودی... لعنتی، من کی از خودم راضی میشم... ؟؟؟



