مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 4 شهریور ماه سال 1386

هفت و نیم صبح زیر پل گیشا قرار دارم که بریم وزارت علوم واسه ثبت نام MCHE... ساعت شش و نیمه و من هنوز تو رختخوابم... یادم می آید یک هفته قبل را...خواب خواب بودم...معلوم نبود اندر احوالات کدام پادشاه در سیر و سلوک بودم که ییهو چیزی مثل برگ گل... آنقدر لطیف روح مرا از دنیای ارواح خواب آلود به این دنیای واقعی آورد که تا بحال چنین حس خوبی را تجربه نکرده بودم... تو بگیر برگ گلی روی لبهایت گذاشته باشند... حس زیبای خفته را داشتم و دانستم که چطور زنده می کند هر مرده ای را این بوسه های لطیف... با حس خوش بوسه که از خواب بیدار شوی... روزت روز می شود... شارژ میشوی و انگار یک چیزی ته دلت می فهماند چقدر زندگی هست....حالا فکر بد نکنید... دخترک شیرین سه ساله  دختر عمه جان بود که آمده بود بالای سرم محض خداحافظی بوسه تقدیم ام می کرد... فقط من نمیدانم چرا این فسقلی از اینهمه انواع بوسه تنها فرنچ کیس اش را بلد است...البته نه به آن غلظت دیگه...خیالات برتان ندارد...بچه ام سه سالشه همه اش :دی

لطفا یکی من را از رختخواب بیاورد بیرون... حالا یا با بوسه...یا با کتک و تشر...

 

پ.ن: این پاراگراف صبح در تختخواب و بصورت ذهنی تایپ و سیو شد.... و چون کسی یافت می نشد جهت بوسه یا هرچی...خودم خودم را بیدار کردم..اما ادم که نمی شود خودش را ببوسد...لذا به کتک متوسل شدم :دی

 

پ.ن: میتوانستم تا این ساعت روز:

1- بخشی از پایان نامه را بنویسم (مثلا آزمایشگاه رو تعطیل کردم واسه این کار)

2- میرفتم دانشکده داروسازی دانشگاه تهران سرچ می کردم

3- میرفتم از آزی سه تا مقاله می گرفتم واسه کارم

4- مقاله روی دستم مانده را می نوشتم

5- reading & listening  تمرین میکردم

 

هیچکدوم رو انجام ندادم...

اصلا هم احساس وجدان درد ندارم

اصلا هم احساس سر خوردگی نمی کنم

اصلا هم پررو نیستم

دلم خواست این کارا رو نکنم..منم به حرفش گوش کردم

 

 

شنبه 3 شهریور ماه سال 1386

رگ شیطنتمان این دو روز اخیر بدجوری زده است بالا... به من هم ربطی ندارد...این شیطنت بسان همه خصوصیات بنده  مثل خودشیفتگی، اعتماد به نفس و الخ یک ویژگی فصلی است و در واقع معلوم هم نیست دقیقا چه فصلی و باز هم در واقع نه الزاما تنها یک فصل  ... لذا این دو روزه نوبت شیطنت فصلی امان بود آنهم از نوع وحشتناکش که امان می برد و طاقت طاق می کند و طرف دلش می خواهد رسما سرش را بکوبد به دیوار و تا می آید خودش را نجات بدهد همین که چشم اش به چشم شیطنت بار ما و نیش باز ما می افتد می زند زیر خنده... لذا دیروز را که علیرغم میل فراوانمان به غار نشینی و خلوت گزینی بالاجبار افتادیم به گشت و گذار با رفقای قدیمی و عهد جوانی و زدیم به کوه... و بماند که شیطنت نگذاشت آرام بنشینیم و حداقل جلوی نامزد دوستان آبرو داری بکنیم و دل به دریا زده...پاچه شلوار و آستین بالا زدیم و افتادیم به جان آب بازی... تا آنجا که مجبور شدیم به دور از چشم فاطوان کماندو (جمع فاطی کماندو) و برادران همیشه در صحنه بی مانتو در میان صخره های سنگی توچال کوه چون بز کوهی بچرخیم بلکه مانتویمان خشک شود... و بعد هم دوازده تا آدم گنده را در سطح شهر بگردانیم برای یافتن یک جای مناسب برای نهار...

امروز را هم که عزممان را جزم نموده بودیم برای سر به سر گذاشتن با عمو کوچیکه جان که بعد شش سال غم هجران و دوری دارد کم کم و نم نم به وصال می رسد و امروز فرستادیمش خواستگاری... و همچنان که گره کراواتش را برایش میزان می کردیم از آداب خواستگاری گفته...آنقدر که بابا چشم غره تشر گونه ای به بنده رفتند که  "اینقدر تن و بدن این بدبخت را نلرزان...همینجوری دارد پس می افتد"... و ما هم هی نیشمان باز بود و نکات مربوطه را یاد آور میشدیم که:

 

·          جو گیر نشی عروس خانوم چایی آورد، 2000 تومن بذاری کنار سینی اش

·          سعی کن حتما چایی رو بریزی روی شلوارت..آی جو عشقولانه میشه... عروس خانوم میگه "اوا...خدا مرگم بده"...بعد در حالیکه سرخ شده میره دستمال بیاره و تو همینطور که دستمال را از دستش میگیری و محو تماشای لپ های گل انداخته اش شده ای دلت قنج میرود و می بینی واااااااااااااااای چقدر عاشقش شدی

·          حتما سعی کن یه دسته گل سبک بگیری...هر لحظه امکان داره در کله مبارک ات کوبیده شود

·          پیژامه ات رو هم با خودت ببر... یهو دیدی لازم شد...

·          تا می توانی زور بزن که سرخ شوی و عرق کنی... زور بزن ها...:دی

·          و...

 

لذا این ماجرا ادامه داشت تا از دم در برگرداندنش و فرستادنش دنبال نان خامه ای به سبب به سر انجام رسیدن ماجرا و نان خامه ای خوردن و باز هم سر به سر گذاشتن...که بالاخره عمو جان به ستوه آمده و د (به کسر دال) بدو... عمو بدو...من بدو... آخر سر هم تسلیم شده و گیر عمو جان افتادیم و ایشان هم با یک بوس آبدار از خجالتمان در آمدند...شانس آوردم عمو جان حواسش بود که اشتباه نگیرد ...بچه ام از ذوق مزدوج شدن قاطی کرده است... فکر کنم اگر روز دیگری بود الان تیکه بزرگه گوشم بود :دی

 

نکته اخلاقی: هیچوقت با برادرزاده بزرگتان که دختر هم هست در این زمینه مشورت نکنید...از همان ابتدا دمش را قیچی کنید که در کار بزرگترها دخالت نکند... بچه رو چه به این حرفا...دهه...

 

پ.ن: بقیه شیطنتها رو فاکتور میگیرم خوبیت نداره دختر باید سنگین و متین و وزین و نجیب و شکیل باشه....به همین ها بسنده کنید...


فراخوان: از کلیه دوستان علاقمند به شعر و شاعری دعوت می شود سری به عادله جان ما و خوابی در هیاهو اش بزنند و ببینند چه آتشی به پا شده است در یک گوشه از دنیای بلاگستان

 

<<    1      2      3