هفت و نیم صبح زیر پل گیشا قرار دارم که بریم وزارت علوم واسه ثبت نام MCHE... ساعت شش و نیمه و من هنوز تو رختخوابم... یادم می آید یک هفته قبل را...خواب خواب بودم...معلوم نبود اندر احوالات کدام پادشاه در سیر و سلوک بودم که ییهو چیزی مثل برگ گل... آنقدر لطیف روح مرا از دنیای ارواح خواب آلود به این دنیای واقعی آورد که تا بحال چنین حس خوبی را تجربه نکرده بودم... تو بگیر برگ گلی روی لبهایت گذاشته باشند... حس زیبای خفته را داشتم و دانستم که چطور زنده می کند هر مرده ای را این بوسه های لطیف... با حس خوش بوسه که از خواب بیدار شوی... روزت روز می شود... شارژ میشوی و انگار یک چیزی ته دلت می فهماند چقدر زندگی هست....حالا فکر بد نکنید... دخترک شیرین سه ساله دختر عمه جان بود که آمده بود بالای سرم محض خداحافظی بوسه تقدیم ام می کرد... فقط من نمیدانم چرا این فسقلی از اینهمه انواع بوسه تنها فرنچ کیس اش را بلد است...البته نه به آن غلظت دیگه...خیالات برتان ندارد...بچه ام سه سالشه همه اش :دی
لطفا یکی من را از رختخواب بیاورد بیرون... حالا یا با بوسه...یا با کتک و تشر...
پ.ن: این پاراگراف صبح در تختخواب و بصورت ذهنی تایپ و سیو شد.... و چون کسی یافت می نشد جهت بوسه یا هرچی...خودم خودم را بیدار کردم..اما ادم که نمی شود خودش را ببوسد...لذا به کتک متوسل شدم :دی
پ.ن: میتوانستم تا این ساعت روز:
1- بخشی از پایان نامه را بنویسم (مثلا آزمایشگاه رو تعطیل کردم واسه این کار)
2- میرفتم دانشکده داروسازی دانشگاه تهران سرچ می کردم
3- میرفتم از آزی سه تا مقاله می گرفتم واسه کارم
4- مقاله روی دستم مانده را می نوشتم
5- reading & listening تمرین میکردم
هیچکدوم رو انجام ندادم...
اصلا هم احساس وجدان درد ندارم
اصلا هم احساس سر خوردگی نمی کنم
اصلا هم پررو نیستم
دلم خواست این کارا رو نکنم..منم به حرفش گوش کردم




