خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

نمی دانم! شاید خوش ات نیاید! شاید ترجیح بدهی مرد و مردانه (یا اصلا همان زن و زنانه) بایستیم و در حالیکه به بغض می گویم (میگوییم؟؟!!) کاش نشکند... به چشمهای هم نگاه کنیم و بدرود... اما من دلم می خواهد برایت بنویسم...

الان کجایی؟؟ نمی دانم... حتی ساعت دقیق پروازت از خاطرم رفته...شاید بهتر می بود می پرسیدم و برای بدرقه ات می آمدم فرودگاه...اما نیامدم...جدا از اینکه بی شک سرتان شلوغ است..دلم خواست خداحافظی را محدود کنم به همان دیدار آخر و پیاده روی دل انگیز یک روز پاییزی... و خاطره خوش آن روز... که بغض به قولش وفا کرد و نشکست... و همین دو سه خطی که شاید ... شاید بشود به رسم خداحافظی دوستانه از من بپذیری... هر چند تو هستی... همچنان در کنار خط به خط نوشته هایمان و ریز به ریز افکارمان!!

دوستیمان! چه کم چه طولانی...چه تلخ چه شیرین!!...در کنار همه آنچه که گذشت و ما خوب می دانیم... برای من از شیرین ترین دوستیهایی بوده و هست که داشتم و دارم... اگرچه شاید به حق رسم رفاقت را به جا نیاوردم..اگرچه شاید آنجور که باید رفیق نبودم... و تا دلت بخواهد مدعی رفاقت...اما تو همیشه برای من به تمام معنا "رفیق" بوده ای وهستی... حتی اگر دیر به دیر ملاقاتی بود اما همین که بودی و اگر اراده می کردم می دیدمت و در آغوش ات می کشیدم دلگرمی بزرگی بود... و حالا اگرچه این موهبت دیگر نیست اما همین که میخوانی ام و می خوانمت... از دلتنگی ها می کاهد... رفتن ات ...- به قول رفیقمان- به سوی غرب وحشی!!!(:دی) مطمئنا برای تو گامی بزرگ است در راستای نیل به اهدافت... در راستای رسیدن به آنچه که لایق آنی... فقط جای ات اینجا خالی است و دلتنگی گاه به گاهی که بر دلمان سنگینی می کند...اما فکر سرخوش بودن تو کافی است که دلمان لبخند بزند...

تو! سارای دوست داشتنی و باهوش من! هر جا هستی... به هرکاری و در هر زمینه ای... همیشه بهترین ها را برایت می خواهم... که تو بی شک لایق بهترین هایی...

دلت خوش... و به امید دیدار!

یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386

آفای کاف مردی است آلمانی الاصل، قدبلند، چهار شانه با موهای بور بسیار کوتاه، چشمانی آبی.. و عینکی بدون فریم، و یک شکم گنده که مدیر عامل کارخانه ای است که یحتمل مشغول به کار در آن خواهم شد. آقای کاف یک وجترین تمام عیار است. او در حالیکه بالای میز نهارخوری می نشیند و زیر چشمی پرسنل را می پاید شلغم خام و ترب، فلفل دلمه و فلفل سبز و انواع سبزی خوردن ها را روی تخته گوشت تکه تکه کرده و در دهان می گذارد... و روایت می کنند که اگر در حین خوردن چشمش در چشم تو بیفتد امکان دارد که سین جیم ات کرده و آبا و اجدادت را نسل اندر نسل بیاورد جلوی چشم ات...آقای کاف وقتی از در وارد می شود با صدای بلند میگوید "هااااااااالو" و امان از آن روزی که بخواهد با تو انگلیسی صحبت کند، همه "ر" ها را "خ" گفته و شاید هم "ق" و تو رسما زبان انگلیسی و زبان مادری ات را توامان فراموش می کنی بس که وسط انگلیسی حرف زدن با لهجه آلمانی اش تیکه های آلمانی و یا گاهی فارسی می اندازد.

آقای کاف امروز در بدو ورود وارد آزمایشگاه من شده و در حالیکه فریاد می زد "گود مورنینگ" با سرعت یک ترن هوایی به سمت امان آمد و لبخند زنان دست داد. و من در سیر و سلوک این بساط تحویل گیری تنها به لبخندی و گودمورنینگ گفتنی و هاو آر یو بلغور کردنی کفایت کرده و خیال برمان داشت چه آقای مهربانی قرار است رییسمان باشد. و دلمان خواست لپش را بگیریم و بکشیم... اما روایت می کنند که این آقا اصلا خوش اخلاق نیست. من نمی دانم چرا هر وقت آقای کاف از راه می رسد همه به طرز خفنی خود را جمع و جور می کنند و مودب می شوند ... احتمالا تا من بفهمم با چه اعجوبه ای قرار است سر و کله بزنم یا از کارخانه به شدت به خارج پرتاب شده ام و یا کار خودم را کرده و به مدارج بالاتر صعود می کنم...

از آنجا که هنگام سرشتن گل (به کسر گاف) اینجانب، پروردگار کمی از خمیرمایه "رو" زیاد استفاده کرده است و از آنجا که پدر و مادرمان همواره رییس خودشان بوده اند و کلی زیر دست داشته اند و بنده چشمم آنها را دیده...لذا اصلا از این محیط کار خوشم نمی آید... و خیلی دلم می خواهد کسی به من نگوید فلان کار را بکن...فلان را نکن... و در حالیکه می دانم دارم غلط میکنم که چنین انتظاری دارم و  ایضا در حالیکه می دانم اینچنین بلندپروازی ها بسان یک پتک می تواند بفرستدت در اعماق زمین اما خوشمان نمی آید رییس داشته باشیم... ولی چون خیلی انسان عاقلی هستیم و میدانیم رسیدن به هر جایی مراحلی دارد لذا سرمان به کار خودمان گرم بوده و سعی می کنیم بفهمیم رییس یعنی چه!!! باشد که سر عقل آمده دکترا بگیریم و بلکه با عضو هیات علمی شدن آقای خودمان باشیم و نوکر خودمان..هرچند که در این روزگار قدار زهی خیال باطل!!!

 

امضا: یک انسان از خودراضی خودشیفته خوش خیال

 

پی نوشت: اولین روز کاری به اتمام جلد دیگری از کتاب آتش بدون دود گذشت... به من ربطی ندارد... نه نمونه بود ... نه کسی که بگه من باید چیکار کنم... خسته نباشم... مونده نباشی جوون!!

 

بعد التحریر:

در حالیکه از خستگی رو به قبله داریم میشویم باباجان می پرسند:

-رختخواب مادرجون کجاس پهن کنم؟؟

- (جای اینکه بگم تو کمد) تو یخچال!!!!!!!!!!!!!!!!

- (در حالیکه غش کردن بابا از خنده) سی ساله رفتیم سر کار هنوز خل نشدیم...خدا تا آخرش رو بخیر کنه از فردا برس تو جاکفشیه چایی تو حمام =))

 

جمعه 27 مهر ماه سال 1386

از آنجایی که بالاخره 98% نوشتن این پایان نامه کذایی تمام شده و بنده رسیده ام به بخش تقدیم نومچه  و تشکر و قدردانی پایان نامه... و از آنجا که چندین ساعت است که مخم را گذاشته ام روی حالت استندبای تا هر لحظه که چیزی بهش خطور کرد مثل برق بگیرد و ببلعدش... و از آنجا که حتی زیر دوش آب هم چیزی یادم نیامد...و حتی موقع خوردن چیپس خلالی با ماست هم نفهمیدم بالاخره من باید چه بکنم... لذا بر خود واجب دیدم که تقدیم نومچه خود را به شرح ذیل اعلام دارم... باشد که مقبول افتد و ما رستگار!!!

 

 

در اجرای این پروژه همواره رهین منت انسانهایی شریف و آزاده ای هستم که از ابتدای ورود اینجانب به دوران فوق لیسانس تلاشی وافر در راستای بر روی غلتک انداختن من داشته اند. بویژه سرکار خانم سارا که یادم می آید آن اوائل هی به من می گفتند : "تو میتونی نرگس!!" اما این اواخر احتمالا نا امید شدند.

سپاسگزارم از جناب آقای محمد که همواره مرا تشویق و ترغیب نمودند به کم خوابیدن و برنامه ریزی هر چند کله شقی ما کار خودش را کرد....

سپاسگزارم از آقای اشکان که با ضد حال زنی ها و حال گیری های خود به من فهماند که چقدر الکی همه چیز را بزرگ می نمایم...

تشکر می کنم از خانم مریم که پا به پای خانم سارا در تشویق و راه اندازی مخ اینجانب همواره تلاش کرده اند. و مهم نیت است و نه نتیجه!!

بسیار سپاسگزارم از آقای مهدی دست نوشته ها که با مچ گیری های به جایشان و گاهی نابجایشان (:دی) همواره مرا به دقت در امور واداشته اند. هر چند حافظه ضعیف اینجانب بندرت از عهده ریز بینی های ایشان بر آمد. و تلاششان در راستای ایجاد برنامه های آتی قابل تقدیر بوده و هست.

ممنونم از دکتر سورنا که جای اش خالی و یادش گرامی، یک زمانی بسیار حالش بد می شد و قتی من از دانشگاه و درس و این چیزها می گفتم...

ممنونم از آقای حمیدرضا که همیشه این اعتماد به نفس نداشته امان را به رخمان کشید و از بس تلقین کرد اعتماد به نفس امان چسبید به سقف!

سپاسگزارم از آقای حسین بخاطر صبر و تحملشان در برابر غر و لند ها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهایم.

سپاسگزارم از آقای امیرحسین (منوچهر سابق) که این اواخر در ایجاد انگیزه و تشویق ولو به قیمت بوق و مرغ و گوجه فرنگی و فحش و ترقه از هیچ تلاشی مضایقه نفرمودند. حتی وعده شام اشان باعث شد ما مشتاق تر شویم در دفاع...

متشکرم از خانم مرمر که در ایجاد روحیه نشاط و بشکن و بالا بنداز در من هموار موفق عمل کرده اند.

ممنونم از آقای امیرحسین که رسما به ما عنوان اسطوره پشتکار دادند و در حالیکه بنده از ذوقمرگی مفرط رو به مرگ بودم، جوگیر شده و خیال کردم که وای چه ها کردم من!! عجب شق القمری!!

سپاسگزارم از آقای کربلایی حاج آقا چغندر بخاطر ایجاد انگیزه و تلاش در ضد حال زدن به اینجانب که از صدقه سر لجبازی هم که شده ما را به درس خواندن ترغیب نمودند.

تشکر میکنم از خانوم عادله بخاطر محبت بی دریغشان که با مبارزه منفی در این زمینه که "یا دفاع میکنی یا شوهرت می دم" مرا در انجام این امر خطیر مصمم کردند.

سپاسگزارم از خانوم گلناز که همواره تلاش کردند بنده دفاع کنم بلکه جماعتی خلاص شوند!!

متشکرم از خانم فاطمه که غر زدنهای مرا تحمل کردند.

ممنونم از آقای سجاد که به من فهماند اگر درس نخوانم چه می شود و من بالاخره تصمیم گرفتم که درس بخوانم!!!:دی

تشکر میکنم از پسرم روهام که واس خاطر آینده اش هم که شده من باید دفاع می کردم بلکه بروم سر کار و بچه ام از گرسنگی غش نکند.

ممنون از اون یکی پسرم امیرحسین (مرگ قسطی) که به من فهماند پایان نامه نوشتن چگونه است و باید بروم یه جا دم دانشگاه و الخ...

تشکر میکنم از خانوم عاطفه که طی یک چت چند دقیقه ای مرا متوجه ساخت که چقدر ادا در میاورم و اول و اخر باید درسم را بخوانم.

ممنونم از خانوم فریبا که همواره مشوق من بودند و اینقده مهربان بودند که آدم تو رودربایستی محبتشان هم که شده باید خوب می بود و جلو می رفت!

ممنونم از اقای امیر معینی که طی جوگیری عظیم دکترای داروسازی خواندنم، یک روز وسط دانشکده اشان بیچاره اش کردم بس که گفتم فلان کتاب را برایم بگیرد از کتابخانه...

ممنونم از آقای معینی عزیز که همچون برادری بزرگتر هر بار با کامنتهای یک خطی اشان نکته ای عظیم را یادآور شدند.

سپاسگزارم از خانوم دکتر مهتاب و خانم روشنک که بخاطر هم رشته ای بودن بسیار به میزان درد من واقف بوده و می دانستند چقدر دارم خودم را لوس میکنم..

 

 و در انتهای از همه دوستان عزیزم خانم دل نبشته ها، آقای مهدی و بانوی عزیزش زهرا خانوم، خانم آناهیتا و آقای امیراحمد و آقای یاشار و آقای محمد آتیش پاره و خانم الهام* و کلیه دوستانی که سهوا اسمشان فراموش شد ولی همیشه غرغرهای مرا تحمل کردند و بی صبرانه منتظر بودند من به این امر فائق آیم بلکه پست هایم ریخت پست آدم به خود بگیرد و دست از لوس بازی بردارم و سعی کردند دعا نکنند که الهی سر به تنم نباشد بس که غر زدم... سپاسگزارم

 

اینها را گفتم که در کنار تشکر به این نکته هم اشاره کنم که هنوز تا دفاع وقت هست و باشد که همچنان به تلاشتان ادامه دهید. :دی

 

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

فکر مدام این روزها و دفاع، پیشنهاد شغلی جدید، عمل قلب مامان مامان در همین نزدیکیها، عمل کیسه صفرای مامان بابا نه خیلی دورتر، امتحان زبان هفته دیگر، بستری کردن مادرجون، جمع و جور کردن مقاله، تافل، جی آر ای، و در کنار همه اینها...دغدغه ذهنی من و فرار از چیزی که دلم می خواهد همینطور دور بماند و من از دور به تماشایش بنشینم. درست مثل کوره ای شده ام که گرمایش شاید حسی پر از خوبی می دهد و نزدیک شدن یعنی سوختن... و این سوزاندن دیگر در توانم نیست... مرا یارای ایستادگی دیگر نیست... و نگو مقاومت می کنم که این مقاومت در اختیارم نیست...که اگر مقاومت نکنم  بعد تر ها تاب ایستادنم نیست... خم می شوم...می دانم... انگار کن نیرویی در من نهیب می زند به دور ماندن... و این دور ماندن تنها چیزی است که مرا آرام می کند...

خیره می شوم به گلهای نارنجی حیاط که حالا در این لیوان روی میز در کنار فرو ریختن دل، حسی پر از لبخند می دهد... نگرانم... اما از زبانم نمی افتد "خیلی خوبم"... این "خیلی خوبم" را دوست دارم... بسیار دوست می دارم ... نفس عمیق میکشم... بگذاریم زمان بگذرد..این گذر زمان رنگ خاطره می سازد...رنگ خوشرنگ خاطره!!

 

پ.ن: یاد گرفته ام برای داشتن چیزی به زور متوسل نشوم...یا به اصرار... اگر چیزی از آن من باشد در به دست آوردنش شک ندارم!!

 

 

 

دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386

این روزها درست مانند دخترکان خیالباف نشسته ام به رویابافی... در رویاهایم یکی- دوماه بعد را تصور میکنم... درست بعد از دفاع که یک هفته بزنم به یکی از روستاهای شمالی کشور... آنجا که احتمالا در آنزمان برگهای زرد و طلایی و نارنجی زندگی را یاد آور میشوند... آنجا که صبح با صدای خروس بیدار شوی و در رختخوابی که بوی نم دریا می دهد غلت بزنی و صبحانه ات نان تازه باشد و شیر تازه گاو... آنجا از لهجه تند شمالی جز یکی دو کلام چیزی نفهمی و سعی کنی یاد بگیری اش...مرغ و خروس بین پاهایت وول بخورد و تو نترسی!!!... آنجا که تکنولوژی اصلا قدم نگذاشته باشد..موبایلم را حتی نمی برم... حتی دلم از آن دامنهای رنگی چین دار که زنهای شمالی می پوشند می خواهد...از آنها که می پوشند و گم می شوند وسط کشتزارها... دلم می خواهد شبها وقتی خنکی پاییز میلغزد زیر پوستم ستاره ها را نگاه کنم ... دلم می خواهد پای حرف دخترک روستایی هم سن خودم بنشینم... دلم می خواهد راه بیفتم و در یک خانه را بزنم و بگویم : "یکهفته مهمان ناخوانده نمی خواهید؟؟"... من از هیاهوی شهر خسته شدم...  یعنی میشه کسی منو به مهمانیت!!!! بپذیرد آیا؟؟؟!!

 

پ.ن: گفته باشم... من یا باید بعد دفاع یه هفته برم یه جایی با مشخصات فوق... یا اگه نشد یه هفته برم توی یه هتل هفت ستاره و ته مدرنیته... دیگه یا اینوری...یا اونوری....

 

امضا: یک دختر دم دفاع لوس!!!

 

پ.ن: عجب روزی بود امروز...حس و حال امروزم می ماند تا بعد...محکم نگهش می دارم تا به وقتش بنویسم... زیاد هم مینویسم..حسابی هم مینویسم!!!:)

   1      2      3    >>