مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386

آفای کاف مردی است آلمانی الاصل، قدبلند، چهار شانه با موهای بور بسیار کوتاه، چشمانی آبی.. و عینکی بدون فریم، و یک شکم گنده که مدیر عامل کارخانه ای است که یحتمل مشغول به کار در آن خواهم شد. آقای کاف یک وجترین تمام عیار است. او در حالیکه بالای میز نهارخوری می نشیند و زیر چشمی پرسنل را می پاید شلغم خام و ترب، فلفل دلمه و فلفل سبز و انواع سبزی خوردن ها را روی تخته گوشت تکه تکه کرده و در دهان می گذارد... و روایت می کنند که اگر در حین خوردن چشمش در چشم تو بیفتد امکان دارد که سین جیم ات کرده و آبا و اجدادت را نسل اندر نسل بیاورد جلوی چشم ات...آقای کاف وقتی از در وارد می شود با صدای بلند میگوید "هااااااااالو" و امان از آن روزی که بخواهد با تو انگلیسی صحبت کند، همه "ر" ها را "خ" گفته و شاید هم "ق" و تو رسما زبان انگلیسی و زبان مادری ات را توامان فراموش می کنی بس که وسط انگلیسی حرف زدن با لهجه آلمانی اش تیکه های آلمانی و یا گاهی فارسی می اندازد.

آقای کاف امروز در بدو ورود وارد آزمایشگاه من شده و در حالیکه فریاد می زد "گود مورنینگ" با سرعت یک ترن هوایی به سمت امان آمد و لبخند زنان دست داد. و من در سیر و سلوک این بساط تحویل گیری تنها به لبخندی و گودمورنینگ گفتنی و هاو آر یو بلغور کردنی کفایت کرده و خیال برمان داشت چه آقای مهربانی قرار است رییسمان باشد. و دلمان خواست لپش را بگیریم و بکشیم... اما روایت می کنند که این آقا اصلا خوش اخلاق نیست. من نمی دانم چرا هر وقت آقای کاف از راه می رسد همه به طرز خفنی خود را جمع و جور می کنند و مودب می شوند ... احتمالا تا من بفهمم با چه اعجوبه ای قرار است سر و کله بزنم یا از کارخانه به شدت به خارج پرتاب شده ام و یا کار خودم را کرده و به مدارج بالاتر صعود می کنم...

از آنجا که هنگام سرشتن گل (به کسر گاف) اینجانب، پروردگار کمی از خمیرمایه "رو" زیاد استفاده کرده است و از آنجا که پدر و مادرمان همواره رییس خودشان بوده اند و کلی زیر دست داشته اند و بنده چشمم آنها را دیده...لذا اصلا از این محیط کار خوشم نمی آید... و خیلی دلم می خواهد کسی به من نگوید فلان کار را بکن...فلان را نکن... و در حالیکه می دانم دارم غلط میکنم که چنین انتظاری دارم و  ایضا در حالیکه می دانم اینچنین بلندپروازی ها بسان یک پتک می تواند بفرستدت در اعماق زمین اما خوشمان نمی آید رییس داشته باشیم... ولی چون خیلی انسان عاقلی هستیم و میدانیم رسیدن به هر جایی مراحلی دارد لذا سرمان به کار خودمان گرم بوده و سعی می کنیم بفهمیم رییس یعنی چه!!! باشد که سر عقل آمده دکترا بگیریم و بلکه با عضو هیات علمی شدن آقای خودمان باشیم و نوکر خودمان..هرچند که در این روزگار قدار زهی خیال باطل!!!

 

امضا: یک انسان از خودراضی خودشیفته خوش خیال

 

پی نوشت: اولین روز کاری به اتمام جلد دیگری از کتاب آتش بدون دود گذشت... به من ربطی ندارد... نه نمونه بود ... نه کسی که بگه من باید چیکار کنم... خسته نباشم... مونده نباشی جوون!!

 

بعد التحریر:

در حالیکه از خستگی رو به قبله داریم میشویم باباجان می پرسند:

-رختخواب مادرجون کجاس پهن کنم؟؟

- (جای اینکه بگم تو کمد) تو یخچال!!!!!!!!!!!!!!!!

- (در حالیکه غش کردن بابا از خنده) سی ساله رفتیم سر کار هنوز خل نشدیم...خدا تا آخرش رو بخیر کنه از فردا برس تو جاکفشیه چایی تو حمام =))