نمی دانم! شاید خوش ات نیاید! شاید ترجیح بدهی مرد و مردانه (یا اصلا همان زن و زنانه) بایستیم و در حالیکه به بغض می گویم (میگوییم؟؟!!) کاش نشکند... به چشمهای هم نگاه کنیم و بدرود... اما من دلم می خواهد برایت بنویسم...
الان کجایی؟؟ نمی دانم... حتی ساعت دقیق پروازت از خاطرم رفته...شاید بهتر می بود می پرسیدم و برای بدرقه ات می آمدم فرودگاه...اما نیامدم...جدا از اینکه بی شک سرتان شلوغ است..دلم خواست خداحافظی را محدود کنم به همان دیدار آخر و پیاده روی دل انگیز یک روز پاییزی... و خاطره خوش آن روز... که بغض به قولش وفا کرد و نشکست... و همین دو سه خطی که شاید ... شاید بشود به رسم خداحافظی دوستانه از من بپذیری... هر چند تو هستی... همچنان در کنار خط به خط نوشته هایمان و ریز به ریز افکارمان!!
دوستیمان! چه کم چه طولانی...چه تلخ چه شیرین!!...در کنار همه آنچه که گذشت و ما خوب می دانیم... برای من از شیرین ترین دوستیهایی بوده و هست که داشتم و دارم... اگرچه شاید به حق رسم رفاقت را به جا نیاوردم..اگرچه شاید آنجور که باید رفیق نبودم... و تا دلت بخواهد مدعی رفاقت...اما تو همیشه برای من به تمام معنا "رفیق" بوده ای وهستی... حتی اگر دیر به دیر ملاقاتی بود اما همین که بودی و اگر اراده می کردم می دیدمت و در آغوش ات می کشیدم دلگرمی بزرگی بود... و حالا اگرچه این موهبت دیگر نیست اما همین که میخوانی ام و می خوانمت... از دلتنگی ها می کاهد... رفتن ات ...- به قول رفیقمان- به سوی غرب وحشی!!!(:دی) مطمئنا برای تو گامی بزرگ است در راستای نیل به اهدافت... در راستای رسیدن به آنچه که لایق آنی... فقط جای ات اینجا خالی است و دلتنگی گاه به گاهی که بر دلمان سنگینی می کند...اما فکر سرخوش بودن تو کافی است که دلمان لبخند بزند...
تو! سارای دوست داشتنی و باهوش من! هر جا هستی... به هرکاری و در هر زمینه ای... همیشه بهترین ها را برایت می خواهم... که تو بی شک لایق بهترین هایی...
دلت خوش... و به امید دیدار!



