بعله..اندر احوالات امروز خانه پدری ما همین بس که ظهر هنگام در منزل گشوده گردیده و مادرجان با اخم وارد منزل شدند... و ما که دست و پایمان را جمع کرده بودیم...بی هیچ سوالی خودمان رفتیم جاروبرقی آوردیم و خانه را تر و تمیز و ترگل ورگل نموده و آنگاه که خطر خشم احتمالی مادر تخفیف یافت جویای احوال شدیم که "زچه روی چنین آشفته حالی مادرجان؟؟؟!!"... و مادر جان در حالیکه ناراحت یک جا نشسته بودند اعلام کردن که "رسما امروز بازنشسته شده و حکم بازنشستگی به دستشان رسیده است"...فلذا ما خوشحال و خندان قدح باده به دست ... دور مادر جان چرخیدیم و تو بگو هر چه عملیات ژانگولر بلد بودیم از خودمان در کردیم و تبریکات صمیمانه امان را نثار مادر بزرگوار کرده و ضمن قدردانی از زحمات سی ساله اشان در آموزش و پرورش در پیت این مملکت خواستیم بساط شادی را به راه بیندازیم و انواع برنامه ها اعم از کلاس یوگا و زبان و خودشناسی و کتابخوانی و الخ را پیشنهاد دادیم... بلکه مادرجان لبخندی نثار ما کنند...اما نشد که نشد... و اینهمه شلنگ تخته اندازی را چه سود؟؟؟!!!
لذا طی یک عملیات نفوذی و زیر زبان کشی و ناز کردن و این احوالات مادر جان بالاخره ما را از انتظار چندین ساعته در آورده و در حالیکه اخمالو نگاهمان کردندی و مو بر اندام ما صاف کردندی... فرمودند: " من اگه الان یه نوه داشتم حوصله ام سر نمیرفت!!!!!!!!!!"...ما در حالیکه چشمانمان گرد شده و عنقریب در حال از حدقه بیرون زدن می بود در بهت و حیرتی عمیق فرو رفتیم و بعد از یکساعت و نیم بهت زدگی به خودمان آمدیم و دیدیم عکس یک فقره کودک بر در یخچال چسبانده شده و ما کانه شاکیان روزگار لب به شکایت گشودیم که : "مادرجان این چیه چسبوندی اینجا؟؟ خدایی نکرده مگه اجاقت کوره؟؟؟"... و همین مرا بس تا یک ساعت و نیم اندر احوالات توقعات بیجایمان در انتخاب همسر و سختگیریهای مسخره امان بشنویم و سرکوفت بخوریم از این روی که وقتی مادرجان همسن اینجانب بود بنده پا به عرصه هستی گذارده ام... و به مزایای تکامل بشری در پروسه عظیم ازدواج گوش بسپارم و اینکه مجرد ماندن مساوی است با ناقص ماندن عقل.. در این هاگیر و واگیر یکهو از زبانمان پرید و یک خبطی کردیم و گفتیم "خب نوه اش را جور میکنیم شوهرش باشد برای بعد!!"...همین شوخی مسخره و دور از شان همانا و فتح باب بد وبیراهها همان... که خجالت بکش و حالا هی بیا بگو بابا شوخی کردم... من غلط بکنم...** بخورم... بی خیال مادر جان... علی ایحال...خداوند آخر و عاقبت ما را بخیر کناد... من تو این هاگیر واگیر و اینهمه بدبختی نوه از کجا بیارم بدم بغل مامان جانمان بلکه از این بی حوصلگی در بیاید...
پی نوشت: مشکلات خانوادگی ما رو میبینید چقدر حاده؟؟ نه جان من میبینید چقدر حاده؟؟؟ یه نفر هم که می خواد راحت نفس بکشه و از دنیای مجردی لذت ببره نمیذارن که...این اتفاقات همگی در حالی افتاد که تا روز قبلش مادرجان طی شنیدن خبر طلاق دخترک نوعروس فامیل قسم امان می داد که در خانه پدری بمانیم ... من الان دچار دوگانگی شخصیتی شدم رفتم پی کارم!!!
بعد التحریر: این جناب آقای افتخاری تازگیا چقدر باحال شدن... من جدیدا با برخی آهنگاش کمی می توانم زندگانی کنم... نمونه اش این!!! که موسیقی فوق العاده ای داره و نوای دف و انتخاب ضربهای تکی که داره...ایول!!


