جمعه 20 مهر ماه سال 1386

بعله..اندر احوالات امروز خانه پدری ما همین بس که ظهر هنگام در منزل گشوده گردیده و مادرجان با اخم وارد منزل شدند... و ما که دست و پایمان را جمع کرده بودیم...بی هیچ سوالی خودمان رفتیم جاروبرقی آوردیم و خانه را تر و تمیز و ترگل ورگل نموده و آنگاه که خطر خشم احتمالی مادر تخفیف یافت جویای احوال شدیم که "زچه روی چنین آشفته حالی مادرجان؟؟؟!!"... و مادر جان در حالیکه ناراحت یک جا نشسته بودند اعلام کردن که "رسما امروز بازنشسته شده و حکم بازنشستگی به دستشان رسیده است"...فلذا ما خوشحال و خندان قدح باده به دست ... دور مادر جان چرخیدیم و تو بگو هر چه عملیات ژانگولر بلد بودیم از خودمان در کردیم و تبریکات صمیمانه امان را نثار مادر بزرگوار کرده و ضمن قدردانی از زحمات سی ساله اشان در آموزش و پرورش در پیت این مملکت خواستیم بساط شادی را به راه بیندازیم و انواع برنامه ها اعم از کلاس یوگا و زبان و خودشناسی و کتابخوانی و الخ را پیشنهاد دادیم... بلکه مادرجان لبخندی نثار ما کنند...اما نشد که نشد... و اینهمه شلنگ تخته اندازی را چه سود؟؟؟!!!

لذا طی یک عملیات نفوذی و زیر زبان کشی و ناز کردن و این احوالات مادر جان بالاخره ما را از انتظار چندین ساعته در آورده و در حالیکه اخمالو نگاهمان کردندی و مو بر اندام ما صاف کردندی... فرمودند: " من اگه الان یه نوه داشتم حوصله ام سر نمیرفت!!!!!!!!!!"...ما در حالیکه چشمانمان گرد شده و عنقریب در حال از حدقه بیرون زدن می بود در بهت و حیرتی عمیق فرو رفتیم و  بعد از یکساعت و نیم بهت زدگی به خودمان آمدیم و دیدیم عکس یک فقره کودک بر در یخچال چسبانده شده و ما کانه شاکیان روزگار لب به شکایت گشودیم که : "مادرجان این چیه چسبوندی اینجا؟؟ خدایی نکرده مگه اجاقت کوره؟؟؟"... و همین مرا بس تا یک ساعت و نیم اندر احوالات توقعات بیجایمان در انتخاب همسر و سختگیریهای مسخره امان بشنویم و سرکوفت بخوریم از این روی که وقتی مادرجان همسن اینجانب بود بنده پا به عرصه هستی گذارده ام... و به مزایای تکامل بشری در پروسه عظیم ازدواج گوش بسپارم و اینکه مجرد ماندن مساوی است با ناقص ماندن عقل.. در این هاگیر و واگیر یکهو از زبانمان پرید و یک خبطی کردیم و گفتیم "خب نوه اش را جور میکنیم شوهرش باشد برای بعد!!"...همین شوخی مسخره و دور از شان همانا و فتح باب بد وبیراهها همان... که خجالت بکش و حالا هی بیا بگو بابا شوخی کردم... من غلط بکنم...** بخورم... بی خیال مادر جان... علی ایحال...خداوند آخر و عاقبت ما را بخیر کناد... من تو این هاگیر واگیر و اینهمه بدبختی نوه از کجا بیارم بدم بغل مامان جانمان بلکه از این بی حوصلگی در بیاید...

 

پی نوشت: مشکلات خانوادگی ما رو  میبینید چقدر حاده؟؟ نه جان من میبینید چقدر حاده؟؟؟ یه نفر هم که می خواد راحت نفس بکشه و از دنیای مجردی لذت ببره نمیذارن که...این اتفاقات همگی در حالی افتاد که تا روز قبلش مادرجان طی شنیدن خبر طلاق دخترک نوعروس فامیل قسم امان می داد که در خانه پدری بمانیم ... من الان دچار دوگانگی شخصیتی شدم رفتم پی کارم!!!


بعد التحریر: این جناب آقای افتخاری تازگیا چقدر باحال شدن... من جدیدا با برخی آهنگاش کمی می توانم زندگانی کنم... نمونه اش این!!! که موسیقی فوق العاده ای داره و نوای دف و انتخاب ضربهای تکی که داره...ایول!!

پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

می دانی! ماهها می گذرد... یا شاید سالها... روزها از پی هم می آیند و بی برو برگرد رد می شوند از روزگار ما و تنها...دل ما که دل نیست!

در این زمانه عاشق کش... در این روزهای تلخ ... در این روزهای دور از بی قید و شرط عاشق شدن... در این روزهای سوداگری دوست داشتن...تو خسته از آنچه دیده ای... گاهی می رسی به آنجا که می بینی هنوز در کناره این بازار آشفته، کسی هست که دل می دهد و ناز می خرد... کسی هست که ناز می فروشد و غمزه خرج می کند... بی هیچ انتظاری... بی هیچ ادعایی... و چنان دل دادن رسم جاوید یک تکه از دنیا می شود که تو مبهوت این نمایش بی بدیل... بغض میکنی و دیگر نه سنگدلی های گوشه دیگر بازار را می بینی و نه رندی های رنگ شده به رنگ عشق...

نمی دانم...آن چیزی که به رسم عاشقی به همه روزگارمان گرد دلخوشی می پاشد... در کجا ریشه دارد که تو ساعتها مات خاطره ها میشوی... روزها گرمی نگاهی را حس میکنی و شب ها به یادش اشک می ریزی و زمان هم کم می آورد در این وادی... اینقدر که بار و بندیل می بندد و می رود چرا که می داند او را جولانگاهی نیست برای ماندن و جولان دادن... که نیازی نیست به فراموشی...که یاد همیشگی کسی و "ای کاش " های نبودنش راه بر هر فراموشی می بندد ....

حالا بعد این همه وقت... حالا که رفته ای راهی و باز دلت هوای کسی را می کند و خواستن اش... بشکن این دیوارهای بلند غرور را...بشکن این حریم های ساخته ذهن را...

اینجا در این میدان در هم ... که هرکسی به کار خویش مشغول است... به سان دوره گردی چرخیده ام و بسیار دیده ام دل دادن ها و دل پس گرفتن ها را...بسیار دیده ام رسم عاشقی و رسم عاشق ماندن را... نگو که یاد نگرفته ای... که باور نمی کنم تو تنها بازیگری حرفه ای باشی...که تو خود نقشی... خود دوست داشتن!!

 

پی نوشت: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... نیازی نیست به توضیح همه چیز... که شما-هر دو- خود اگاهید به انچه که میکنید..!!

 

چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386

1- زندگیمان شده باز یک چهارراه گنده...اما این بار اصلا دلم نمیخواهد غر بزنم سر شلوغی و این حرفها که از صدقه سر دوستان بهتر از آب روان و صد البته دوستان عزیزی که دارم خلوت تر شده ... این چهارراه را تو در نظر بگیر و بعد من را که ** گیجه گرفته ام بس که این وسط چرخیدم بلکه که بفهمم من بالاخره باید کجای این چهارراه را انتخاب کنم... شبها به خودمان بد و بیراه می گوییم که تو پس کی می خواهی آدم شوی و بفهمی که باید یک تصمیم هرچه زودتر بگیری... اما چه سود... سعی کردم یه پلات مهندسی ساز!!! بکشم از این چهارراه تا شما بدانید به قول اون کاکو شیرازی شاعرمون (که از صدقه سر رفیقمون و پست های شاهکارش یادش افتاده شیرازی واسه ما حرف بزنه هی!!)... "چیطو میشه که ایطو میشه یه دخترو سرش پر(به کسر پ) میخوره"!!!!!!!

 

 

پ.ن: البته من هر هفته یک تصمیم میگیرم ...صبح پا میشم عوضش میکنم تا پارسال اینموقع ها قرار بود من اصلا دیگه نخونم...بعد زد به سرم که برم از این دیار و به ممالک غربی بشتابم... حالا باز برگشتم سر خونه اول... اصلا هم ربطی به ضعف تصمیم گیری نداره...شرایط بغرنجه!!!

 

پ.ن: در هرحال من قول میدم هر مسیری رو که انتخاب کردم حتما کلاس نقاشی هم برم !!! ولی خط ام خوبه ها... سخت بود خوب!!!

 

پ.ن: این نقشه مهندسی ساز!! نیست؟؟؟ نه جان من خیابونای تهران این شکلی نیست؟؟؟؟؟

 

پ.ن: اینا کار کودک درونه به من خانوووووم ربطی نداره ..گفته باشم!!!

 

خطاب به بعضی دوستان: تو این هاگیر واگیر و بدبختی پست عشقولانه از کجام بیارم اخه؟؟؟!!!!

 

پی نوشت جدی جدی جدی جدی: به چند نفر مشاور و راهنما در این زمینه نیازمندیم!!! یه مشاوری که نگه باید خودت توانایی های خودتو ببینی!! روحیاتت رو بشناسی!! به کدوم علاقه داری و الخ... یه چیز جدید بگه که من بفهمم چه خاکی باید بریزم بر کله مبارکم!!!!

 

یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386

من منظره پاییزی اتاقم را می پرستم...این پرده طلایی رنگ آنچنان صحنه درخشان سکر آوری به اتاق می دهد که می توانم تمام مدت بست در اتاق بنشینم و به معنای واقعی زندگانی کنم... این نور کمرنگ پاییزی که به زور از لای ابرهای بارانی و از میان این پرده طلایی میگذرد رنگ خاطره هایی دلنشین به اتاق میزند...رنگ همان روزهای ابری کافی میکس خوری، رنگ همان روزهای ابری برگهای زرد خیس، یاد آن روزهای نفس تازه و لبخند، یاد روزهای "چقدر خوبه که هستی... "...رنگ "ساده بودی مثل سایه..."... رنگ همه خوش رنگی ها... و واژه ها برای گفته شدن سبقت می گیرند..واژه هایی که رنگ زندگی اند...رنگ خوشبختی... که موسیقی دلخواه پخش شود و تو کتاب بخوانی و بوی باران مست ات کند و نسیم نوازش ات کند!!!

من این روزها خوشحالترین دختر دنیام!!! حتی اگر گاهی دلم شور میزند، حتی اگر گاهی کارها زیاد می شود، یا دردها، حتی اگر نگرانی از آینده نه چندان دور برای لحظه ای غمگینم می کند...اما خوشم... خیلی خوش!!

 

م.ن: تحت هیچ شرایطی این روزها از این اهنگ گوگوش نمی گذرم... تحت هیچ شرایطی!!!

م.ن: احتمالا یک سری تغییر و تحولات شیمیایی در من رخ داده من اینقدر رمانتیک نبودم به جان خودم... باید برم دکتر!!!!

 راهنمایی: آهای اگر اسب ات را پیدا کردی الان بهترین زمان است برای دل بردن...گفته باشم ؛)

 


وسط اتاق: چراغ مطالعه، جلد دوم آتش بدون دود، کتاب گرامر بتی آذر، گوشی و هد ست، جزوه های vocab. ، مداد و خودکار، بالش، شونصد تا مقاله نخونده و ورقه های چرکنویس...

روی میز کامپیوتر:دو تا فنجون، یه قندون، کتاب طیف سنجی مانفرد هسه، طیف سنجی پاویا، NMR فری بولین، دیکشنری آکسفورد، راهنمای پاورپوینت، سی دی لانگمن و بارونز...و احتمالا کامپیوتر...

روی میز توالت: رسما سگ میزنه گربه می رقصه...

کتابخونه: گربه میزنه سگ میرقصه...

کمد لباسا و کتابا: سگ همینجور که میزنه میرقصه

گرد و خاک یک وجب و نیم

رو میز کوچیکه: یک عاشقانه آرام که ماشالله صحافی اش حرف نداشت این یکی رو یه بار ورق زدم ترکید، آدم اول کامو، منگنه، چهار پنج تا سی دی بازی ، جوراب!!!

جالباسی: شونصد تا مانتو رو هم رو هم

گوشه اتاق: پایه نت چپه شده، و دفتر نت پاره شده!!

مامان: عصبانی و دست به کمر

من: خجالت زده

این شد که طی یک حرکت انقلابی این اتاق که به مناسب تنبلی های ماه رمضون و از همه مهتر تمایل بنده در کسب علم و دانش و قربون خودم برم بدبختی های دم دفاع یک چیزی مثل انباری بود هم اینک میشه توش فوتبال بازی کرد بس که خلوت شده!!!

میگم من چرا پتانسیل کاری ام اومده پایین!! بس که دور و برم بهم ریخته بوده (اینو گفتم که بدونید من ذاتا آدم مرتبی هستم!!)

 

 

پنجشنبه 12 مهر ماه سال 1386

اینو نخوندید هم نخوندید...برید قسمت بعدی:

دخترک ! به رسم و عادت دیرینه اش.. با موی خیس دراز میکشد رو به سقف و زل میزند به سفیدی اش... اینقدر نگاهش میکند... اینقدر نگاه میکند که چشمهایش تار می شود... سفیدی محوتر و محوتر می شود و چاره شفاف شدن دوباره اش بی شک چکیدن همان قطره اشکی است که حالا از گوشه چشمش میلغزد و در خیسی موهایش گم می شود... دو راهی ها همیشه دردناکترین بخش جاده زندگی بوده اند...همیشه!!!


انتخاب با شماست:

1- کوهنوردی

2- پیاده روی توی ولیعصر

3- پیاده روی در کاخ سعد آباد

 

بازم انتخاب با شماست:

1- تو هفته دیگه به صرف افطاری

2- بعد ماه رمضون

 

ضمنا از دوستان عزیزی که دلشان برای یک برنامه پیاده روی قنج می رود... و پایه پیاده روی می باشند درخواست می شود یک فقره ایمیل برجای بگذارند... برنامه متعاقبا از طریق پست الکترونیک به سمع و نظر این عزیزان خواهد رسید...

 

نکته: برنامه کوهنوردی مشروط به بعد از ماه رمضون می باشد!!

تبصره: هرگونه پیشنهاد دیگر پذیرفته شده و به رای گذارده خواهد شد!!!

 

امضا: مدیر برنامه ریزی، مدیر اجرایی، رییس دموکرات!!!:دی


اینم نخوندید٬ نخوندید...

عزیز من!! این روزها افتاده ام به "آتش بدون دود" خوانی... ابراهیمی با دل آدم چه می کند که  بیش از پیش هوای ات را میکنم... می گویند "دختر مردم" که شدی... سر بر گریبان گیر...آسه برو آسه بیا... مبادا باد بوی تن ات را ببرد به مشام نامحرم برساند... مبادا صدای قدمهایت کسی را از خود بی خود کند... میگویند "دختر مردم" که شدی... مبادا بگویی از دوست داشتن کسی که نیست... مبادا چشم سفیدی کنی و حیا را که خوردی یک آب هم روش... می گویند "دختر مردم" خوبیت ندارد اینگونه بی پروا بگوید در انتظار تو نشسته است... اما اینجا... حداقل به اطمینان این دنیای مجازی... که کسی به چشم "دختر مردم" به تو نگاه نمیکند...یا حداقل ظاهرا نگاه نمی کند... میگویم... دلم میخواهد زود بیایی... دخترکی را دیده ای که دلش را به دست بگیرد و منتظر بماند کسی پیدا شود و دلش را ببرد؟؟؟!!!

 

پ.ن: دوست من!! از وقتی گفته ای ادا در نیاورم...برای نوشتن خط به خط این نوشته به خودم شک کردم...


بعد التحریر: آسیب شناسی فک و فامیل

<<    1      2      3    >>