صبح با چنان اعصاب داغونی زدم بیرون و چنان پتانسیلی در من برای زیر لب لیچار بار کردن به زمین و زمان و ترافیک تهران و هر راننده با فرهنگ و بی فرهنگی که می پیچید جلوم داشتم که نگو و نپرس.... علتش هم می دانستم چیست... علتش یک روز پر مشغله کاری با کلی خورده کار بود در پیش رویم.. تنها چیزی که این وسط حالم را جا می آورد... نسیم صبح این روزهای تهران بود که یک فحش زیر لب بار این ترافیک می کردم و بعد کله ام را پرت می کردم از پنجره بیرون و یک قلپ هوا روش... آخ که چه حالی میده این هوای این روزها...
پاییز، فصل عاشق شدن من، فصل روزهای بی خیالی من...فصل روزهای دل دادن من به لحظه ها....
گاز(CNG) نزده بودیم در تمام عمرمان که امروز نائل شدیم به این افتخار بزرگ...حقیقتا وسط یه سری راننده تاکسی اونم ساعت نه شب تو صف گاز ایستادن و بوی گند سی ان جی تنفس کردن می تونه حال آدم رو رسما به گند بکشه... اما خب پاییزه و اصولا من این روزها زندگانی می کنم به سبک آرامترین دختر دنیا.... توی صف داشتم جملاتم رو آماده میکردم که توی خونه غر بزنم این کار مردونه است و من چرا برم تو صف گاز و اینا...بعد دیدم چقدر حرف مزخرفیه این حرف!! یهو کاملا بی ربط....یاد نگاه هیز مردیکه موتور سواری افتادم امروز که توی ترافیک زل زده بود به خانوم راننده بغل دستی من... و اگه باز پاییز و این هواش نبود تمایل فراوانی در من بود برای یک عق مبسوط زدن به همه هیکلش... رد اینجور نگاهها که روی تن زن می مونه... و خدا می دونه چی تو ذهن کثیفش می بافه و چیا می بینه... دارم تند می رم... می دونم...
بگذریم...
آخ که چه کیفی داره بری میدون تجریش...پیاده ولی عصر رو گز کنی تا هر کجا که شد...شکر خدا!! چیزی که زیاده خیابون ولی عصر... بیای و بیای و اصلا یادت نیاد از جلوی چی ها رد شدی...چی ها دیدی... چی ها شنیدی...اینقدر تو خودت باشی...بی خیال این روزها و فرداها... لای برگهای زرد گم بشی... باد که می پیچه دلت بخواد روسری اتو برداری و موهاتو بسپری به دست باد... و نسیم که موهاتو نوازش کرد بفهمی چند وقته این موها هوایی نخورده....
آخ که چه کیفی میده نفس عمیق بکشی و اینهمه پاییز رو حبس کنی توی سینه ات...انگار آخرین پاییز عمرت باشه!! انگار دلت بخواد با هوای این روزها عکس دونفره بگیری...یا اصلا قابش کنی بذاری رو سر در خاطراتت...
دلم نمی خواد این روزها بگذره... رومن گاری... در زندگی در پیش رو...یه جمله داره از زبون مومو کوچولو که میگه : "انگار زمان از همه چیز پیرتره، بس که کند حرکت می کنه"... و من چقدر دلم میخواد این روزا دیر بگذره...دیر دیر دیر...اصلا نگذره... اما لعنتی...میگذره... زود هم میگذره...
دلم دریا می خواد... یه ماه دیگه... میرم ساحل چمخاله!! از حالا دلم داره پر میزنه!!!
پ.ن: همچنان دلمان یک پیاده روی مبسوط میخواهد و بعد یک خواب عمیق در حد بنز!!! حالا چرا نمیشه که بشه احتمالا هیچ ربطی به تنبلی من نداره!!
