خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

حس امروز: پاییز همه بغض هایش را از همان اولین روز پر مهرش جمع کرده بود برای روز مبادا انگار... اما هیچوقت مبادایی در کار نیست...یک روز همه بغض های در گلو مانده می ترکد...یک روز همه دردها اشک می شوند و می ریزند...پاییز غمگین امسال... مردانه ایستاد و ایستاد و اما به یکباره سر ریز کرد و چه قدرتی می خواهد که تو اشک بریزی و اشکهایت جانهای مرده را زنده کند و دلهای عاشق را عاشق تر و نفس های به شماره افتاده را عمیق تر... و تو اشک بریزی و کسی لبخند بزند... و تو اشک بریزی و کسی عاشق شود...

 

ترانه امروز: نه یک دل نه هزار دل /همه دل های عالم /همه دل ها رو می خوام/که عاشق تو باشم ...

.

.

میخوام تو رو ببینم/ نه یک بار/ نه صد بار/ به تعداد نفس هام....

برای دیدن تو/ نه یک چشم/ نه صد چشم/ همه چشما رو میخوام...

 

م.ن: هرگونه عاشقیت به شدت تکذیب میشود... این موهبت بزرگ انگار مدتهاست از من و وجودم رخت بربسته است...شاید تلنگری باید...شاید نگاهی...شاید کلامی... شاید...نمی دانم...

 

درد امروز: ( و نه فقط امروز...که امروز نتوانستم سکوت کنم دیگر)....به طرز وحشتناکی گوشمان درد می کند...سه روز است با دردش مدارا می کنیم و دم بر نمی آوریم اما چیزی نمانده اشکمان را در بیاورد... دو تا جوش به چه گندگی در مجاری داخلی گوش ... مگر این گوش بیچاره چقدر جا دارد که دو تا جوش گنده هم توش بزنه...درد تا شعاع 5 سانتی صورتم و پشت گوشم پخش می شود و آه از نهاد ما بلند میگردد... حالا اگر می نویسم...نه چون درد نیست...که می خواهم حواسم پرت شود از این درد لعنتی... دکتر هم دلش به حالم سوخت...فکر کن!!!

 

نکته تاکیدی امروز: اندک اند...بسیار اندک... آنهایی که آدمها را چیزی غیر از محاسبات صفر و یک می بینند... کم اند آنهایی که بدانند می شود جای دیگری بود...می شود دیگری را حس کرد...می شود همیشه از دریچه نگاه خشک و متعصب خود نگاه نکرد... و شکی نیست در کم بودنشان... که اگر فراوان بودند..دنیا بی شک گلستان می شد...

 

پی نوشت: از اینجور نوشتن لذت می برم... انگار همه احوالات یک روزه ات را خلاصه می کنی در چند خط... و با خواندنشان لبخند می زنی...

 

 

دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386

احساس امروز: حس ام یه جوریه... باز هم هجوم اضداد...من نمیدانم این چه بازی غریبی است که این وجودمان هر چند وقت یک بار سرمان در می آورد و در آن (به کسر ن) واحد هزاران حس عجیبن غریبا که هیچ یک هم با دیگری سر سازگاری ندارد بر ما سرازیر می شوند و درست مثل بچه های کلاس اول همگی با هم شروع می کنند به حرف زدن و ما در حالیکه گیج و مات و مبهوت به تماشای شیطنت و مصیبتهای این احساسات ها!!!(کلمه رو) نشسته ایم آرام آرام گوشهایمان را میگیریم...چشمهایمان را هم می بندیم و میگوییم...: اینقدر در سر و کله هم بزنید تا جانتان در بیاید...فقط این وسط دست یکی را که خاطرش را خیلی می خواهیم و گهگاهی (و این روزها بیشتر) به ما سر میزند میگیریم و می بریم می خوابانیمش پیش خودمان و در حالیکه سرمان را روی سینه اش گذاشته ایم با ریتم آرام نفس هایش می خوابیم... بی خیال بی خیال... و چه می شود زندگانی در این دقایق بی خیالی ... که با هر چیزی شانه بالا بیندازی و بگویی مگه چی شده حالا... این وقتها گرچه کم اند اما دوست داشتنی و غریبند...

 

کشف امروز:  یکی از لذت بخش ترین اتفاقات زندگیمان را که مدتها بود فراموشش کرده بودیم مجددا به خاطر آوردیم و می رویم که داشته باشیم لحظات خوش نارنگی خوران در بخار حمام!!!:دی

 

آهنگ امروز: تو اون کوه بلندی/ که سر تا پا غروره/ کشیده سر به خورشید/ غریب و بی عبوره...الی آخر...

 

نکته تاکیدی امروز: پیشانی بلندمان که خوشبختی بر آن حک شده است را نمی شود بوسید...اما می شود دست نوازشی بر آن کشید و بابت همه خوشبختی ها قدردان بود...

 

لذت امروز: بوی این عطر جدید را اینقدر دوست می دارم که ...که..................(جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید)

 

شعار امروز: درد نرسیدن به قله از آن کسانی است که اهل صعودند، رنج غرق شدن از آن کسی است که دل به دریا سپرده است... (نادر ابراهیمی- آتش بدون دود)

 

لبخند امروز: بعضی وقتها هوش سرشار می تواند لبخند بر لب ات بیاورد... بعضی وقتها از اینکه کسی تنها از روی نگاهت درونت را بخواند... گاهی ترسناک است و گاهی دلنشین:)

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

کل ماجرا این بود(هست)...کل پیچاندن و قر و قمیش آمدن اینکه...ما دلمان یک چیزی میخواهد که چون توقعمان و کلا پر رو بازی امان زیاد است از نبودنش...یا نداشتن اش... داریم دق می کنیم...

کل ماجرا این بود(هست) ... کل قلنبه سلنبه حرف زدنمان اینکه ... ما اراده کرده ایم به چیزی... و چو آن چیز نباشد تن من مباد...

کل ماجرا این بود(هست)... که انارستان ساکت را به حرف آریم و چون نمی توانیم ... یا تیرهایمان یکی پس از دیگری به سنگ می خورند... لذا غمباد گرفته ایم و کمی تا قسمتی لجمان در آمده است... مامان جانمان هم سر همین لج در آمده ماست که خنده اشان گرفته است...

کل ماجرا این بود(هست)... کل وجدان خفته بازی امان اینکه...  حریف قدر بوده و ما از این قدر بودن و این محکم بودنش خوش امان می آید... در حالیکه لجمان هم در می آید... درست مثل زمانی که کلی جذبه گرفته ای تا کاری انجام شود و یکهو خنده ات می گیرد ...

و کل ماجرا اینکه ما به خود درگیری حاد دچار شده ایم... و اینها را گفتیم که رفیقمان دیگر نگوید دوستان را سر کار گذاشته ایم... منو چه به این حرفا...فعلا که اساسی خودم سر کارم... هیچ ام مرد و مردونه نمی گم به شما ربطی ندارد...اتفاقا شدیدا و اکیدا و عمیقا به شما مربوط می شود... یکی از دلایلش هم اینه که وقتی آدم غر میزنه خیلی باید بی انصاف باشه اگه بگه به طرف غر شنونده ربطی نداره (وگرنه دفعه بعدی نیاید و تو را دیگر غر نشاید)...و ما هم که ته انصافیم اصولا...

 

پ.ن: گفتیم شفاف سازی کرده باشیم...

 

پ.ن: ما این آقاهه را دوست می داریم... دیروز کشفیدیمش... و یک دل که نه ...صد دل بباختیم به پای موسیقی اش...بخصوص وقتی می گوید: "پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره...بهار پیش رنگ نگات قشنگی اشو کم میاره... کی از تو مهربونتره وقتی غریب و بی کسم... با شوق حس عطر تو تازه می شه هر نفسم..عشق منو پیدا بکن از نامه های گم شده...شاید بفهمی این دلم از خود چرا بیخود شده..."... هیچ هم تحفه ای نیست... خیال نکنید دارم رهنمون اتون میکنم به یک ابر مرد دنیای موسیقی...

 

جمعه 25 آبان ماه سال 1386

در زندگی راههایی هست (بر وزن در زندگی زخم هایی هست...) که نه به ترکستان ختم می شود نه به هندستان...و تنها و تنها میروی و میرسی به ته یک کوره راه و صخره های سخت و دیگر هیچ... این وقت ها یا باید مرد و مردانه سر حرفت بایستی و فرهادگونه تیشه به دست بگیری - و چه بهتر که اگر یک درایوینگ فورس  شیرین وار هم داشته باشی-... هی بکوبی بر این صخره ها و راه بگشایی و رد شوی... یا باز هم مرد و مردانه بگویی اشتباه کردم و سر خر را کج کرده برگردی و راه دیگری را انتخاب کنی و این بار فاکتورهایی که ندیده بودی را ببینی دقیق... این مرد و مردانه که گفتم فارغ از جنبه جنسیتی ماجرا خیلی حرف است به جان خودم... و مساله اینجاست که بودن این کوره راه های بن بست و یا نبودنش ملاک خوش (بد) بختی یا خوش (بد) شانسی نیست...که تو با داشتن هر کوره راهی سختی عظیمی را تجربه می کنی و با نداشتن اش کلی تجربه را از دست می دهی...

حالا اینهمه مقدمه چینی هیچ ربطی به اصل موضوع که می خواستم بگوید ندارد... بحث چیز دیگری بود و هست که لامصب جمله ها مرا یاری نمی کنند برای خوب پیچاندن ماجرا... بی انصاف...ماجرا از آنهایی است که در نهایت مجبورت می کند  تیشه دست ات بگیری و بکوبی و سر و صدا راه بیندازی و هرچه بادا باد (گیر نده کسی که درایوینگ فورس هم داری یا نداری)... ما هم که به قول آن رفیق قدیمی انگار یک زمانی استعداد پیچاندن ماجراها را داشتیم و حالا یا پیر شده ایم یا زیادی رک و پوست کنده...القصه زبان در کام نگاه داشته و باز هم ساکت می نشینیم یک گوشه باشد که فرصتی پیش آید... چه بسا سکوتمان آن انارستان ساکت را به حرف آرد!!!

 

وجدان خفته: حقا که مارمولکی... یک بار دیگر این جمله ها را بخوان تا ببینی استعداد ذاتی ات تا چه اندازه دارد غوغا می کند...

 

(بی توجه به ندای وجدان خفته ادامه می دهیم... ما اصلا نشنیدیم چه گفت...)

 

 روزهایی هست که خود درگیری به حد اعلی خود میرسد و شانس می آوریم که به خودزنی نمیرسد... اینقدر که آخرش می نشینی قاه قاه به این وضعیت اسف بار خودت می خندی و بعد همه آنچه که به نام مغز و مخ و مخچه به تو ارزانی داشته اند روی هم میگذاری که گره کور این خود در گیری را باز کنی...و تو خود میدانی گره کورش تنها این است که چرا در این دنیا یک جا و دقیقا اینجای کار بر میل جنابعالی نمی چرخد و از این رو عینهو یک حیوان معروف در گل مانده ای و خاکی هم نمی یابی که بر سرت بریزی...

 

وجدان خفته: این دفعه چه عجب رو راستی داره تو این خطوط خفه ات میکنه... می بینم که نیازی به ندای من نداری.... ایندفعه رو خوب صادق بودی...

 

(وقتی وجدان خفته از آدم تعریف کند حرص آدم بیشتر در می آید)

 

پ.ن: جدا خود درگیریم... دست و پایمان بدجوری بهم گره خورده است... باور کن خنده ام میگیرد... عیبی ندارد... خودمان خوب میدانیم که حقمان است و لاغیر... از شما چه پنهان بدمان هم نمی آید که این روزها کمی حالمان گرفته شود و تشریف ببرد در قوطی... بابت این قضیه لبخندی گوشه لبمان نشسته است..در عین اینکه حرص هم می خوریم...اما خوشمان هم می آید... (گفتم که خود درگیرم!!!!)...

پایمان را انداخته ایم روی آن یکی پایمان و فرو رفته ایم در صندلی و در حالیکه خیره شده ایم به گل رومیزی و شاید هم بخار کافی میکس امان دهانمان را کج کرده ایم و متفکرانه اندر احوالات خودمان غوطه وریم...مامان جان فقط می فهمدمان و از سر همین فهمیدن می دانم دارد غش غش در دلش به ما می خندد...

 

پ.ن وجدان خفته (وجدانمان هم پی نوشت نویس شده است!!) :  آدم که پر رو باشد باید پای این چیزهای اش هم بایستد... !!!

 

پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386

پروردگارا! به ما بیاموز که عین آدم بنشینیم و فیلم تماشا کنیم... دیگر شوخی شوخی با فیلم "راز" هم شوخی؟؟ چه کسی را دیده ای که این فیلم را یکی در میان ببیند؟؟؟

 

خداوندا! به ما قدرتی عنایت بفرما تا بفهمیم رییس یعنی چه، و کارمندی یعنی چه؟؟! و مافوق یعنی چه؟؟!

 

ربنا! این بالهای کذایی را از ما بگیر و به جای اش یک فقره اراده محکم و مصمم عنایت فرما تا این از این شاخه به آن شاخه پریدن از کله امان بیفتد و در این سن و سال بفهمیم از زندگی امان چه می خواهیم...

 

الها! به ما بفهمان خودخواهی و لجاجت هم حدی دارد و انسان فهیم باید در برخی شرایط کوتاه بیاید!

 

آفریدگارا! روابط عمومی ما را تنظیم موتور بفرما که جایی که باید کار کند و جایی که نباید از کار بیفتد...نه اینکه بالعکس عمل کند و رسما حالمان را بگیرد...

 

پرورده مارا* ! به ما بفهمان که اندکی لطافت و ملایمت در زندگانی و به وقتش لازم است...

 

خدایا! ما را از شر جوگیری های گاه به گاه و گاهی نیز همیشگی برهان که ما خودمان هم حنایمان پیش خودمان رنگی ندارد بس که جوگیر میشویم و می دانیم که جوگیر شده ایم...

 

پروردگارا! اندکی جسارت به ما بده تا ریسک پذیری امان بالا رفته و کاری کنیم کارستان...

 

الهی! دل ما را به تپیدن وادار بفرما و به آن بیاموز که خودخواهی را بی خیال شود و تالاپ تولوپش را جدی بگیرد...

 

آفریدگارا! بدجنسی را از ما بگیر و این برق شیطنت واری که گهگاه از مردمک چشمانمان به بیرون می جهد بلکه رستگار شویم....

 

خدایا! چه دوست ترم می داری**....

 

پ.ن: الهی آمین!

پ.ن: بعضی وقتها ادای کسی را در می آورم که ناتوان با زانو بر زمین می افتد و دیگر نای بلند شدن ندارد... بعد وقتی که افتادم خنده ام میگیرد و می گویم : "خاک بر سر بی عرضه ات کنن!!! پاشو..بسه این ادا و اصولا"... آنوقت است که می گوییم : "بچرخ تا بچرخیم"...

 

* کش رفته ایم این واژه را از کتاب "شبانی که دستهای خدا را می شست"... از هیوا مسیح...

** عین (*) :دی

 

 

   1      2      3      4    >>