حس امروز: پاییز همه بغض هایش را از همان اولین روز پر مهرش جمع کرده بود برای روز مبادا انگار... اما هیچوقت مبادایی در کار نیست...یک روز همه بغض های در گلو مانده می ترکد...یک روز همه دردها اشک می شوند و می ریزند...پاییز غمگین امسال... مردانه ایستاد و ایستاد و اما به یکباره سر ریز کرد و چه قدرتی می خواهد که تو اشک بریزی و اشکهایت جانهای مرده را زنده کند و دلهای عاشق را عاشق تر و نفس های به شماره افتاده را عمیق تر... و تو اشک بریزی و کسی لبخند بزند... و تو اشک بریزی و کسی عاشق شود...
ترانه امروز: نه یک دل نه هزار دل /همه دل های عالم /همه دل ها رو می خوام/که عاشق تو باشم ...
.
.
میخوام تو رو ببینم/ نه یک بار/ نه صد بار/ به تعداد نفس هام....
برای دیدن تو/ نه یک چشم/ نه صد چشم/ همه چشما رو میخوام...
م.ن: هرگونه عاشقیت به شدت تکذیب میشود... این موهبت بزرگ انگار مدتهاست از من و وجودم رخت بربسته است...شاید تلنگری باید...شاید نگاهی...شاید کلامی... شاید...نمی دانم...
درد امروز: ( و نه فقط امروز...که امروز نتوانستم سکوت کنم دیگر)....به طرز وحشتناکی گوشمان درد می کند...سه روز است با دردش مدارا می کنیم و دم بر نمی آوریم اما چیزی نمانده اشکمان را در بیاورد... دو تا جوش به چه گندگی در مجاری داخلی گوش ... مگر این گوش بیچاره چقدر جا دارد که دو تا جوش گنده هم توش بزنه...درد تا شعاع 5 سانتی صورتم و پشت گوشم پخش می شود و آه از نهاد ما بلند میگردد... حالا اگر می نویسم...نه چون درد نیست...که می خواهم حواسم پرت شود از این درد لعنتی... دکتر هم دلش به حالم سوخت...فکر کن!!!
نکته تاکیدی امروز: اندک اند...بسیار اندک... آنهایی که آدمها را چیزی غیر از محاسبات صفر و یک می بینند... کم اند آنهایی که بدانند می شود جای دیگری بود...می شود دیگری را حس کرد...می شود همیشه از دریچه نگاه خشک و متعصب خود نگاه نکرد... و شکی نیست در کم بودنشان... که اگر فراوان بودند..دنیا بی شک گلستان می شد...
پی نوشت: از اینجور نوشتن لذت می برم... انگار همه احوالات یک روزه ات را خلاصه می کنی در چند خط... و با خواندنشان لبخند می زنی...



